خبر   |   گزارش   |   اطلاعیه   |   بیانیه   |   مقاله   |   مصاحبه   |   برگزیده   |   "انتخابات"   |   صوتی   |   سایتهای دیگر   |   تماس

افق روشن
www.ofros.com

*لئون تولستوی ودوران او

و.ا. لنین - مجید مددی                                                                                                                        ٧ بهمن ۱٣٨٨

عصری که لئون تولستوی به آن تعلق دارد وچنین برجسته درآثاردرخشان اووآموزه هایش منعکس شده است، پس از١٨٦١ آغاز وتا ١٩٠۵ ادامه می یابد. حقیقتی است که تولستوی زندگی ادبی خودرا پیش ازاین تاریخ آغاز کرده ودیرترنیز به پایان برده است؛ اما[تنها] دراین دوره بود که ماهیت گذاری آن موجب برآمدن وپیدایی چنین ویژه گی های برجسته درآثار تولستوی (تولستوئیسم) گردید واورابه عنوان هنرمندومتفکربه پختگی وبلوغ رساند.
تولستوی از زبان لِوین ، یکی ازشخصیت های رمان آنّاکارنینا ، بسیارزنده وآشکارماهیت گردشی را که دراین نیم قرن درتاریخ روسیه به وقوع پیوسته نشان داده است: گفت گودرباره برداشت خرمن، استخدام کارگروغیره، آن طورکه لِوین نسبت به آن آگاهی داشت، رسم وعادتی بود که به آن به دیده تحقیر نگریسته می شد..... اما همین [پدیدۀ] بی ارزش اکنون درنظر لِوین چیزمهمی جلوه می کرد؛ شایدهم مهم ترین . لِوین با خودش فکرکرد:
این موضوع احتمالاً درنظام سرف داری مهم نبود؛ شاید امروز درانگلستان هم داری اهمیتی نیست. درهر مورد شرایط مشخص وقطعی است. اما دراینجا، اکنون همه چیزآشفته ووارانه شده است وتازه چیز ها دارد دوباره شکل می گیرد، این پرسش که شرایط چگونه شکل خواهند گرفت، به یگانه پرسش مهم [مردم] روسیه تبدیل شده است،
"این جا درروسیه، اکنون همه چیز آشفته ووارانه شده است وچیزها دارند دوباره شکل می گیرند"، دشوار است توصیف مناسب تری ازاین برای دورۀ میان ١٨٦١ تا١٩٠۵تصورکرد. آن چه "وارانه شده" بود برای هر فرد روس شناخته شده یاحداقل آشکار بود. سرف داری وهمۀ "نظام کهن" بود که همراه آن ازصحنه بیرون می رفت. [اما] آن چه "شکل می گرفت" کاملا ناشناخته بود بیگانه وغیرقابل درک برای توده های وسیعی از مردم . تولستوی توانست این نظام بورژوایی را که " تازه داشت شکل می گرفت" به طورمبهمی درقالب انگلستان وحشتناک تصورکند. به راستی چیزی وحشتناک ؛ زیرا تولستوی، اگراغراق نباشد، هرتلاشی رادرجهت بررسی ویژه گی های این نظام اجتماعی درچنین"انگلستانی" ورابطۀ میان این نظام وسلطۀ سرمایه ونقشی که پول بازی می کرد، وبرآمدن وتکامل مبادله انکارمی کرد. اونیز مانند ناردونیک ها ازمشاهده وتجربه سرباز می زد، دیدگان خود را [بر واقعیت ] می بست واین اندیشه رااز سربیرون می کردکه آنچه درروسیه "درحال شکل گیری" است، چیزی بجز نظام بورژوازی است.'
این حقیقت، اگرنه"مهم ترین" که مسلماً یکی ازبااهمیت ترین مسائل ازدیدگاه کارکرد بلاواسطۀ همه فعالیت های اجتماعی وسیاسی در روسیه دوره ١٩٠۵ -١٨٦١ (ونیزدوران ما) ، آن بود که این نظام "چه شکلی" به خود خواهد گرفت ؛ این نظام بورژوایی که اشکال بی نهایت متفاوتی در" انگلستان "، آلمان، آمریکا، فرانسه وغیره به خود گرفته بود. اما ارائۀ [تصویری] این چنین قطعی وشفا ف وازلحاظ تاریخی منسجم ازاین پرسش برای تولستوی چیزی کاملاً بیگانه بود. اوبصورت انتزاعی استدلال می کرد،[زیرا] تنها اصول "ابدی وازلی" اخلاقیات، "حقایق ازلی" مذهب را می شناخت، ودردرک این واقعیت ناکام ماند که این دیدگاه چیزی جزبازتاب ایدئولوژیک نظام کهنه و("باژگونه شدۀ") نظم فئودالی نبود؛ یعنی شیوه زندگی مردم شرق.
تولستوی دررمان لوسرن lucerne (که در١٨۵٧ آن رانوشت) اعلام می کند درنظر گرفتن "تمدن" به مثابه یک موهبت "مفهومی غیرواقعی" وموهوم است که"خوشایندترین نیازاولیه وغریزی برای نیکی رادرطبیعت انسان نابود می کند." اوباشگفتی اظهار می دارد"ماتنها یک هدایتگر بری از اشتباه دراختیار داریم وآن روح جهانی است که درما نفوذ می کند."
دراثردیگری به نام بردگی دوران ما (نوشته شده در١٩٠٠)، تولستوی باحرارت بیشتری این توسل به روح جهانی راتکرارمی کند واعلام می دارد که اقتصاد سیاسی " شبه علم " است، زیرا به جای آن که "شرایط انسانها را درهمه جهان درسرتا سر تاریخ" به عنوان "نمونه" بیاورد، "انگلستان کوچک را مثال می زند، که شرایط آن کاملاً استثنایی است". این که"همۀ جهان" چیست، درمقاله ای به نام پیشرفت وتعریف آموزش(١٨٦٢) به ما نشان داده شده است، تولستوی دربرابر این عقیدۀ "مورخان" مبنی براین که پیشرفت "قانون کلی بشریت" است، با اشاره به [این نکته] که "همۀ آن چه به عنوان شرق شناخته شده است"،واکنش نشان می دهد.او می گوید: قانون کلی پیشرفت انسان وجود ندارد، واین موضوع با خموشی وبی تحرکی ملل اثبات می شود.
تولستوئیسم درمحتوای واقعی تاریخی اش، ایدئولوژی شرقی ونظام آسیایی است. پس [آموزه هایی که اوموعظه می کندعبارتند از] : ریاضت وپارسایی وعدم مقاومت دربرابر[رفتار]شرارت آمیز واهریمنی، لحن سرد وسنگین بدبینی، اعتقاد به این که همه چیز پوچ بی معنی است، همه چیز پوچی وبی ارزشی مادی دنیاست(مفهوم زندگی ص۵٢)، وایمان واعتقاد به"روح"، به "مبدأ همه چیز" وانسان ورابطۀ اوبااین مبدأ، چیزی نیست جز"کارگر[زحمتکشی]..... که تنها برای نجات جان خودبه کار گماشته شده است" و..... تولستوی درسونات کرویتزر نیزبه این ایدئولوژی وفادار مانده است؛ آن جا که می گوید:
رهائی زن دردانشگاه ودرپارلمان قابل طرح نیست، بلکه دراتاق خواب است که زن به آزادی می رسد.
درمقاله ای که در١٨٦٢نوشت اعلام کرد که دانشگاه ها تنها "لیبرالهای تحریک پذیروزود رنج وناتوان پرورش می دهند" که درنظر آن ها "مردم به هیچ دردی نمی خورند"، کسانی که " بیهوده ازمحیط قبلی زندگی شان کنده شده اند" و"جای دیگری درزندگی ندارند"وغیره.
بدبینی، عدم مقاومت ، توسل به روح، اجزای تشکیل دهندۀ ایدئولوژی ای است اجتناب ناپذیردردورانی که تمام نظام کهن"باژگونه" شده است وتوده هایی که دراین نظم کهنه تربیت شده وپرورش یافته اند وبا شیر مادران شان اصول، عادت ها، سنت ها وباورهای این نظام را به درون کشیده اند، قادرنیستند دریابند چه نوع نظام نویی"درحال شکل گیری است"، چه نیروهای اجتماعی درکار"شکل بخشیدن" به آن هستند وچگونه؟ چه نیروهای اجتماعی قادرند توده های [مردم] راازدرد ورنج توانفرسا وفوق العاده وخیم وبحرانی که ویژه گی دوران های "اغتشاش وآشوب" است، رهایی بخشند.
سالهای ١٨٦٢-١٩٠٢ چنین دوره آشوب زده ای درروسیه بود؛ دوره ای که در آن دربرابر دیدگان همۀ مردم نظام کهن فروریخت وهرگز امکان بازگرداندنش نبود؛ دوره ای که درآن نظام جدید تازه داشت شکل می گرفت. نیروهای اجتماعی که درکارشکل بخشیدن به نظم نوین بودند، نخست خودراآشکارا درمقیاس گسترده وسرتاسری درتظاهرات وفعالیت های توده ای درحوزه های مختلف وبه شکل های گونا گون تنها در١٩٠۵ به نمایش گذاردند. حوادث ورویدادهای ١٩٠۵ روسیه درتعدادی از همان کشورهای "شرقی" که تولستوی در١٨٦٢ به "آرامش وسکون" آن ها اشاره می کرد، دنبال شد. بدین ترتیب، ١٩٠۵ نقطه عطفی بود که پایان " آرامش شرق " رانوید داد ودقیقاً به همان دلیل هم سال ١٩٠۵ طلیعۀ پایان تاریخی تولستوئیسم بود؛ پایان دوره ای که می توانست موجب پیشرفت واعتلای آموزه های تولستوی شود؛ [دوره ای] که درآن این امور، نه به عنوان مسئله ای فردی ویا مدروزوهوسبازی، بلکه به مثابه ایدئولوژی شرایط زندگی که میلیون ها میلیون انسان برای یک دورۀ مشخص تاریخی درآن می زیستند، اجتناب ناپذیر بود. آموزۀ تولستوی درحقیقت آرمان گرایانه است ودرمحتوا به مفهوم دقیق وبنیادین خودارتجاعی. امااین موضوع قطعا به معنای آن نیست که آموزۀ تولستوی فاقد تمایلات سوسیالیستی یا آن عناصرانتقادی است که بتواند زمینۀ باارزشی برای روشنگری طبقات پیشروفراهم آورد.
دراینجالازم است به این نکته اشاره کنیم که انواع متفاوت سوسیالیسم وجود دارد. درتمام کشورهایی که درآن ها شیوۀ تولیدسرمایه داری حاکم است، سوسیالیسمی هست که بیان کنندۀ ایدئولوژی طبقه ای است که می رود جانشین بورژوازی شود؛ ونیز سوسیالیسمی که مبین خواست ونیازهای طبقاتی است که بورژوازی جای آن را می گیرد. برای مثال ، سوسیالیسم فئودالی نمونه ای است از این سوسیالیسم که ماهیت آن مدت ها قبل، یعنی بیش از شصت سال پیش، همراه انواع دیگر سوسیالیسم هم زمان موردارزشیابی مارکس قرارگرفت.
افزون برآن، همان طورکه دربسیاری دیگر ازنظام های آرمان گراعناصرانتقادی یافت می شود درآموزۀ آرمان گرایانۀ تولستوی نیزاین عناصرانتقادی قابل مشاهده است. امانبایداین اظهارنظرومشاهدۀ تیز وژرف مارکس رادایربراین که ارزش عناصرانتقادی درسوسیالیسم های آرمان گرا"دربردارندۀ رابطۀ باژگونه ای باتکامل تاریخی هستند"، ازنظردوربداریم. هرچه فعالیت های نیروهای اجتماعی که درکار"شکل بخشیدن" به روسیۀ جدید و[فرایند] رهایی ازقید بدی ها وزشتی های اجتماعی امروزشتاب بیشتر وویژگی نمایان تری به خودمی گیرد، سوسیالیسم انتقادی آرمان گرا نیز سریع تر"همۀ ارزش های عملی وحقانیت نظری خودراازدست می دهد".
یک ربع قرن پیش، عناصر انتقادی درآموزۀ تولستوی ممکن بودگاهی برای برخی ازبخش های جامعه ومردم، به رغم ویژگی های آرمان گرایانه وارتجاعی اش، ارزش عملی داشته باشد. اما این موضوع نمی توانست به عنوان مثال، دردهۀ گذشته صادق باشد، زیرا تحولات تاریخی پیشرفت شایان توجهی رادردهۀ هشتاد وپایان قرن گذشته ازسر گذرانده بود. دردورۀ ماهمان طور که پیشتر اشاره کردیم، یک رشته رویدادهایی که بر"آرامش شرقی"نقطه پایان گذاشت؛ ودراین روزگار، هنگامی که عقاید ارتجاعی آگاهانۀ وِکی Vekhi (ارتجاعی به مفهوم تنگ نظرانه وخود خواهانه طبقاتی) چنین دامن گستردرمیان لیبرال- بورژوازی شایع شده است؛ هنگامی که این عقاید حتی بخشی ازآن هایی راتحت تاثیر قرارداده که تقریباً مارکسیست بودندوگرایش انحلال طلبانه ای را به وجود آوردند. دراین روزگار، زیان آورترین وسخت ترین ضربه [به جنبش آزادی خواهانه] تلاش درجهت بی نقص نشان دادن وصورت آرمانی بخشیدن به آموزه های تولستوی است؛ توجیه ویا تعدیل آموزه هایی چون شیوه"شیوۀ عدم مقاومت" او،توسل والتجای اوبه"روح"، توصیۀ او به "کمال یابی" وعزت نفس، "وجدان"، "عشق" به همه، وموعظه به زهد وپارسایی وتقدیرباوری.

* برگرفته از کتاب "فلسفۀ هنر ازدیدگاه مارکس"ترجمۀ مجید مددی

باز تایپ مجید ارژنگ
«هنر و ادبیات افق روشن»
نقل مطالب افق روشن با ذکر منبع آزاد است
بهترین تصویربا: ٧٦٨ × ١٠٢٤