خبر   |   گزارش   |   اطلاعیه و بیانیه   |   مقاله   |   مصاحبه   |   اوّل ماه مه   |   زنان   |   "انتخابات١"   |   صوتی   |   سایتهای دیگر   |   تماس

افق روشن
www.ofros.com

آواز های زنان کوبانی

جوردانو و به مناسبت کریسمس

مینا روشن                                                                                                                                                  پنجشنبه ۱٨ دی ۱۳۹۳

آواز های زنان کوبانی

آواز خوان می آیم
بگریز!
با گلولۀ من
به بهشت نخواهی رفت
به جهنم هم نه
به کجای تاریخ؟
نگاه کن!

آواز خوان می آیم
شلیک کن!
با گلولۀ تو
به جهنم نخواهم رفت
به بهشت هم نه
به لای لای مادران
به افسانه های سرزمینِ ستاره
به قصه هایِ کودکانِ کوبانی

آواز خوان می آیم
بگریز!

مینا روشن - ۹۳/١٠/١٧

****************

به مناسبت کریسمس

به پاپ فرانسیس

دعا کن!
برای صلح جهانی
برای آرامش
برای آنها که گرسنه اند
برای آنها که مرده اند
بر سینه ات صلیبی بکش
و دعا کن
و علامتهای سئوال را
یکسره پاک کن!

وعودی روشن کن
و دعاکن
که آتش جنگ خاموش شود
و برای زنان ایزدی
و برای کودکان مرده
و برای آنها
که تنها یکبار فرصت زندگی داشتند
بهشت جاوید آرزو کن
از باکره مقدس
سرودی بخوان
و برای روسپیانِ له شده در خیابان ها
وبرای مسیحانِ همیشه مصلوب
دعا کن!

برای کودکانی که
حسرت بازی دارند
دعا کن
و قصه ها بگو
از بابانوئل
و سورتمه و گوزنهایش
که از آسمان فرود می آید
در یک روز برفی
و در
چکمه هایی که
پشت در گذاشته اند
یک پا برایشان
هدیه می آورد از آسمان

هله لویا هله لویا
برای جنگل
برای ابرها
برای آفتاب ودریا
برای باران رحمت
برای ایدز و ابولا
برای سالی پر برکت
برای رونقِ کارخانه های اسلحه سازی
برای آنها که مرده اند
برای آنها که زنده اند
برای آنها که قرار است بمیرند
دعا کن!

مینا روشن - ۹۳/١٠/٠٨

****************

جوردانو

جوردانو برونو در سال ١۵۴٨ در شهری به نام نولا در نزدیکی ناپل ایتالیا زاده شد. او را به نام فیلیپ غسل تعمید داد. در پانزده سالگی، به یکی از صومعه های شهر ناپل پیوست و در همین صومعه نام «جوردانو» بر وی نهاده شد. سیزده سال را در صومعه گذرانید. در این مدت دانش فراوان در زمینه های گوناگون آموخت. وی از آغاز جوانی از اندیشه ها و روشهای خام و ناشیانه زندگی راهبان و کشیشان خشمگین و بیزار بود و آیینها و مراسم کشیشان را به دیده تمسخر می نگریست. در اتاق خود به جای پیکره های قدیسان مسیحی تنها صلیب بر دیوار آویخته بود. در هجده سالگی درباره یکی از مهمترین اصول مسیحیت، یعنی اصل تثلیث، دچار تردید شد.
در همین سالها بود که با نوشته ها ی ستاره شناس بزرگ، کوپرنیک آشنا گردید و آراء کوپرنیک اثری ژرف و ماندنی بر اندیشه و روح او نهاد، چنانکه تا پایان زندگانی اش بدان عقاید وفادار ماند. همچنین اندیشه های مکتب نوافلاطونی، و اندیشه های متفکر بزرگ سده ی پانزدهم ، نیکولاس کوسانوس در شکل بخشیدن به تفکر فلسفی برونو تأثیر اساسی داشت. به هرجا پا می نهاد پس از چندی به الحاد متهم می شد. این«فیلسوف سرگردان» (نامی که بر او نهاده بودند) تقریباً همه ی زندگانی خود را به در به دری گذرانید. وی مدتی را در ژنو گذرانید، ژنو در آن زمان مرکز فرمانروایی کالون بود. برونو به زودی از خشکی و تعصب فرقه کالون، و جهان بینی ایشان که آزادی اراده را انکار می کرد و تکیه بر تقدیر الهی داشت، بیزار شد و مخالفت خود را با عقاید کالون آشکار ساخت، و بر اثر این مخالفت به زندان انداخته شد. پس از آزاد شدن، به فرانسه رفت و در سال ١۵٨١ به پاریس رسید. وی همواره و در همه جا عقاید خود را در کمال بی پروایی در نوشته ها و سخنرانی هایش اظهار می کرد. در سال ١۵٨٣ به انگلستان و به شهرآکسفورد رفت. برونو بسیاری از مهمترین آثار خود را در انگلستان نوشت. در سال ١۵٨۵ بار دیگر به پاریس بازگشت و در آنجا یک سلسله سخنرانی ایراد کرد.
پس از آن به آلمان رفت و مدتی را در شهرهای مختلف آلمان گذرانید؛ و در دانشگاههای آنجا تدریس کرد. در این سرزمین، برونو چونان اندیشمندی جامع و آگاه مورد تحسین بود. اما درباره وی می گفتند که هیچ نشانه ای از دین در وی سراغ نمی توان کرد. برونو در مدت اقامتش در آلمان برخی از نظریات برجسته خود را به قلم درآورد. وی که دیگر از سرگردانی و در به دری آزرده شده بود، به دعوت یکی از اشراف ونیزی (جیوانی موچنیگو)، در سال ١۵٩١، به ایتالیا بازگشت و هنگامی که قصد بازگشت به آلمان را داشت مو چنیگو که مدتی را نزد جوردانو آموزش تقویت حافظه دیده بود بازجویان تفتیش عقاید را که به دنبال برونو بودند آگاه ساخت. موچنیگو، علت این رفتار با دوست خود را، به بازجویان چنین گفته بود که «برونو، با همه مذاهب مخالف است... مسیح و حواریون را متهم می کند به اینکه مردم را با معجزات دروغین می فریفته اند ...و همه راهبان زمین را با ریاکاری و آزمندی و زندگی شرارت بار خود آلوده می کنند و فلسفه باید جای مذهب را بگیرد.» در طول هفت سال، دستگاه تفتیش عقاید، چندین بار وی را محاکمه کرد و سرانجام این حکم را صادر نمود : «زندانی بی دین، هنوز از اندیشه های نو پردازانه خود دست برنداشته و همچنان بی توبه و سرکش و خود سر باقی مانده است. از اینرو، حکم می شود که وی به دست دادگاه و حاکم رم سپرده شده تا به مجازاتی که شایسته اوست برسد.»
نه تن از کاردینالها (که بلارمین یکی از آنها بود) این حکم را امضا کردند. بنا به گفته گاسپارسیوپیوس (دانشمند آلمانی که به تازگی کاتولیک شده و در رم ساکن بود) هنگامی که حکم خوانده شد، برونو به دادرسان چنین گفت : «شما ای داوران، می پندارم از دادن این حکم بیشتر در هراسید تا من از شنیدن آن !» در ١٩ فوریه ١٦٠٠، او را درحالیکه هنوز توبه نکرده بود و جامه ای بر تن نداشت و دهانش را بسته بودند، کنار میله ای آهنین، روی توده ای هیزم، در میدان گلهای شهر رم مانند سرو ایستاده ای گذاشتند و زنده زنده سوزاندند...او شهید راه آزادی اندیشه شد.

جوردانو

به من نگاه می کردی انگار
به من!
از میان آتش ودود
با آن نگاه اثیری راز آلود
توفریب بزرگ را
در یافته بودی
و می دانستی
آتش بر تو گلستان نخواهد شد
تو خود افسانه بودی افسانه
دستهایم را بگیر
سرم را بر دامنت بگذار
و به من جرات ده!
دستهایت را به من بسپار
به سرزمین من بیا
و ببین که فریب بزرگ
چگونه هر روز در شهر
چوب های دار به پا می کند
وچگونه زنان را با سنگ می کشد
به جرم بوییدن سیبی شاید
وببین که
چگونه دختران کبریت به دست
خود حکم خود را اجرا می کنند
به جرم بوییدن گلی شاید

جوردانو!
تو که می گفتی
آنان که سکوت می کنند
ماهی اند
به من بگو!
پشت کدام صفحه ی خونین تاریخ
پنهان کنم
چهره ام را
از شرمی که بر من می رود
شرم سکوتی سرد
به من نگاه می کردی انگار
به من!

مینا روشن - ٩٠/١١/٢٦

****************

گل سوزان

در بازار گل فروشان
گل می سوزانند امروز
جوردانو
آن یگانه نازنین را
به تماشا بیایید
ای ماهیان
سرد، ساکت، لزج
و شما ای داوران
با چهره های رنگ باخته ببینید
چهره بر افروخته اش را
سوختن گل را تماشا کنید
و ببینید که آسمان چگونه
حریصانه
فرو می بلعد
آن دود معطر را
و زمین
در نفس خود حبس می کند
شمیم عطرش را

مینا روشن ٧ دی ٩١

****************

از پیراهن ِ خونین ِ زنان ِ کوبانی

در میان ِ سطورِ این کتابِ خونین
شعری خواهد ماند
ازآوازِچکاوکانی که
زندگی را با مرگشان سرودند

در لا به لای ِ صفحات ِ کتابِ کهنه ی تاریخ
چونان برگ گلی که کودکان
در میانِ کتابهای درسی
به یادگار نگه می دارند
گلبرگی خواهد ماند
ازپیراهن خونین ِزنان ِکوبانی

مینا روشن-۹۳/٠٧/١۹

****************

سروهای کوبانی

سرو کاشته اند
در گوشه گوشه ی کوبانی
که برگریز نمی کند
در پائیز حتّی

در کوچه هایش
به بهار نشسته اند
درختهای نارنج
درزمستان ِ قساوت
ونیرنگ

می میرند زنانش
نه خاموش
بر بستر حقارت
که آوازه خوان
گل سرخی بر سینه
از زخم گلوله!

کوبانی آزادی را
سرودی می کند
در میان ِآتش و دود
نه از پشت میزهای تزویر
و لبخندهای دروغ!
که با زبان جسارت
از لوله ی تفنگ!

و از میان همهمه ی گوشخراشِ
بلند گو های ِ وحشت ومرگ
کوبانی
زندگی را فریاد می کند
نه با کلمات قصار
که با گل سرخ و گلوله!

مینا روشن-۹۳/٠٧/١۹

****************

غزال

(شعری برای غزه)

در نگاهت رازی است
در چشمانت پرسشی
مادر شیون می کند
پدر لب می گزد
کسی برادر راصدا می زند
ودامن قرمز خواهر
درباد تکان می خورد

در نگاهت رازی است
در چشمانت پرسشی
این اسباب بازی های آهنی
از کجا آمده اند؟
دختر همسایه را
کجا بردند؟
پای عروسکش
اینجا جامانده
چه بازی هولناکی!

پدر فریاد می کند
کسی برادر را صدا می زند
و دامن قرمز خواهر
دربادتکان می خورد

غزال!
این صفحه خونین هم
ورق خواهد خورد
وقصه این جنگ بی افتخار
را
در کتابهای درسی
خواهی خواند
قصه ی آنها یی
که به مدرسه ها
شلیک کردند
و آنها
که پشت کودکان
سنگر گرفتند!

مینا روشن-۹۳/٠٦/١٨

****************

جوزه

جوزه از آسمون افتاد!
سردویخ زده
عین یه گولّه تگرگ
وسطِ پیاده رو
تو محلّه ی مورتلیک
تو لندن
یه سیم کارت تو جیبش بود
با یه پیغام عاشقانه

جوزه از آسمون افتاد!
از میون چرخای هواپیما
یکی گفت:
حتمن پول نداشت بلیط بخره
یکی گفت:
حتمن دنبال عشقش اومده بود
یکی گفت:
حتمن دنبال کار اومده بود
پسر بچه گفت:
حتمن میخواس
به رنگین کمون دس بزنه
ویه آقای جنتلمن
سری تکون داد و گفت:
چه کار احمقانه ای!

جوزه از آسمون افتاد!
ساکت و آروم
مث یه گولّه برف
یا یه راز سر به مهر
نه کتابی ریز بغلش بود
ونه کلامی روی لبهاش
کی تا حالا یه پیغمبر سیاه دیده
با یه سیم کارت تو جیبش
و یه پیغام عاشقانه؟

مینا روشن - ٢٠ مرداد ۹۳

****************

اهریمن ِ نجات!

بربلندای کوههای سینجار
مردمان ِ سرزمین ِ طاعون زده
چشم بر آسمان و پای در خارزار
از وحشتی به وحشت دیگر می گریزند.

مردان ِ نقابدار
بابیرق ِ سیاه و لبهای ِ کف آلود
دشنه دردست واوراد ِ شوم برلب
چونان سگان ِ شکاری
رّدِ آنها را می بویند.

بربلندای ِ کوههای ِ سینجار
لبهای حریص ِ کودکان ِ تشنه
بر پستان ِ خشکیده ی ِ مادران ِ مرده
از مکیدن باز می مانند.

***

پرنده ی آهنین
پر می کشد
از دور دست
با آوازی موحش
و منقاری که از آن آتش می ریزد
وبا لبخندی مبهم
بردشتهای سوخته
زیر بالهایش
نظاره می کند

اهریمن نجات!
سر می رسد
بر بلندای کوههای سینجار
و برای ِ مردمان ِ سرزمین ِ طاعون زده
آب و دانه می ریزد!

مینا روشن- ٢٠ مرداد ۹۳

****************

آنجا

آنجا!
پشت دیوارها
برلبهای برآماسیده ی مردی
گلی
جوانه زده

آنجا!
میان همهمه ی مبهم ِ
مردان ِ از یاد رفته
دستی
از جرنگ جرنگ زنجیرها
ترانه می سازد
آنجا!
در تنگنای میله های آهنی سرد
قلبی می گدازد
آنجا!
در دخمه های نمور و تاریک جهنم
شمعی آب می شود
آنجا!
در نگاه تب آلود ِ مردی
پرنده ای بال گشوده

مینا روشن - ۹ تیر۹۳

****************

آن خطوط مضحک

چشمانت
بادامی هستند یا گرد؟
قهوه ای یا آبی؟
پوستت
گندمی ، سیاه یا سفید؟
بگو!

به کدام زبان سخن می گویی ؟
مذهبت چیست؟
ایرانی هستی یا افغان؟
کرد یا عرب؟
چه تفاوتی می کند؟
آسمان
همه جا
همین رنگ است

درکجای جهان ایستاده ای
که زمین
اینچنین زیر پایت خالی می شود
زیر آوار کدام خاک
مدفون می شوی
از بلندای کدام داربست
فرو می افتی؟
بر پیاده رو کدام خیابان؟
کدام شهر؟
بگو!

جانت را
در کجای این ناکجا
می فروشی
به بهای نانی؟
و در کدام سوی این خطوط بی رنگ
ایستاده ای؟
بگو!

این مرزهای جغرافیایی
برای تو
چه مفهومی دارند؟
اینطرف ایران هست
آن طرف افغانستان
سالها پیش فرق داشت
کمی این طرفتر
یا کمی آن طرف تر
چه تفاوت دارد؟
بعد از هر جنگ
قدرتمندان مرزها را جابه جا می کنند
و از نو،آن خطوطِ مضحک را
روی کاغذها ترسیم می کنند
با اینهمه
پرستوها
بدون پاسپورت
کوچ می کنند
هیرمند ازهندو کش
سرریز می شود
تاهامون
بادهای مهاجر
می وزند بی پروا
و ابرها
هرکجا که سردشان شد
می بارند
بی اعتنا به مرزبانان
وآن خطوط مضحکِ روی کاغذها

مینا روشن - اردیبهشت۹۳

****************

خط کش ها

خط کش ها برای چه ساخته شده اند؟
برای اینکه خط بکشند
خط بکشند
میان جنگل و آفتاب
میان باران وکویر
میان سرزمین من
سرزمین تو
میان من وتو
پاک کن ها برای چه ساخته شده اند؟
برای اینکه پاک بکنند
پاک بکنند
و مداد های رنگی..

جمعه ١٦ دی‌ماه سال ۱۳۹٠

****************

تقدیم به شیرین شهابی

شیرینم گریه نكن

شیرینم گریه نكن
شهاب ها ماندنی اند
همچون ستاره ای
بر آسمان تیره این شهر شیرینم گریه نكن
و به كودكان همسایه بگو
كه پدر
با دستهای بسته
بوسه فرستاد
سرفراز
وباابریشم نگاهش
باد بادكهای رنگارنگ
برایشان
از پشت دیوار های بلند
پرواز داد
تا آسمان آبی فردا

شیرین من گریه نكن
وبه بچه های شهر بگو
اینان نه فقط نان
كه لبخند كودكان را به تاراج می برند
در راهرو های سیاه انجماد
و به عروسكهایت
بگو كه چگونه
ستاره ها
از قطره های اشك تو
زنگوله های رنگی رقصان
آویخته به خود
چشمك زنان
شیرین ترین ترانه فردا را
در گوش تو
میخوانند

شیرین من بخند
فردا ازآن توست

مینا روشن - ٦ خرداد سال ۹۰
«هنر و ادبیات افق روشن»
نقل مطالب افق روشن با ذکر منبع آزاد است
بهترین تصویربا: ٧٦٨ × ١٠٢٤