افق روشن
www.ofros.com

مجموعه ای از خبر، گزارش، اطلاعیه و مقاله


وبلاگ «درابا»                                                                                                  سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۹٦ - ۲۵ ژوئیه ۲۰۱٧

زبان شعر شاملو، میانجیِ فارسی دری و فارسی امروزین

(بهانه ای برای یادکرد از احمد شاملو به مناسبت سالمرگ او)

توضیح: یادداشت زیر را به درخواست خبرنگار محترم روزنامه ی «شرق» و به مناسبت سالمرگ احمد شاملو (دوم مرداد ۱۳٧۹) نوشتم. اواخر شب دوم مرداد ۱۳۹٦ سردبیر محترم شرق خبر داد که مدیر مسئولِ روزنامه گفته این مطلب «تند» است و «شرق» از چاپ آن معذور است. بنابراین، مُجازم که آن را برای رسانه های دیگر بفرستم. این کار را بیشتر با این هدف می کنم که اگر کسی نمی داند بداند کارِ سانسور و هراس نشریات داخلی ایران از شمشیر داموکلسِ توقیف و تعطیل به جایی کشیده شده که حتا مطالب معمولی از نوع این یادداشت سانسور می شود.
                                                                                                          محسن حکیمی

رویاروییِ «چربدستانی در صنعتِ زیبامُردن» با «چیره دستانی در حرفه ی کَت بسته به مقتَل بُردن»، تقابل «یکی نه» گویان با «آری» گویان به وضع موجود و، به طور کلی، نبرد «آفتاب» با «ظلمت»؛ از این دست است ضرباهنگ و رپ رپه ی اشعار سیاسیِ احمد شاملو، همان نیروی محرکی که ابوالفضل بیهقی را در به تقریب هزار سال پیش واداشت در تاریخ نامدار خود داستان بردارکردنِ حسنک وزیر را به تصویر کشد. در سرانجام این داستان است که بیهقی با درد و دریغ می نویسد «احمق مردا که دل درین جهان بندد! که نعمتی بدهد و زشت بازستاند» و چنین ادامه می دهد: «و حسنک قریبِ هفت سال بر دار بماند چنانکه پایهایش همه فروتراشید و خشک شد چنانکه اثری نماند تا به دستور فروگرفتند و دفن کردند چنانکه کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست. و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور، چنان شنودم که دو سه ماه ازو این حدیث نهان داشتند، چون بشنید جزعی نکرد چنانکه زنان کنند، بلکه بگریست به درد چنانکه حاضران از درد وی خون گریستند، پس گفت: بزرگا مردا که این پسرم بود!…». در صف مقابل این بزرگ مرد، فرومایه ای چون بوسهل زوزنی قرارداشت که، به گفته ی بیهقی، «در امیر [سلطان مسعود غزنوی] می دمید که ناچار حسنک را بر دار باید کرد».
                                                                                                                 متن کامل را اینجا کلیک کنید.

******************

سپاسگزاری

بدین وسیله از تمام دوستان عزیز و بزرگواری که در پی درگذشت مادرم با شرکت در مراسم یادبود او و یا با ارسال پیام تسلیت با من همدردی کردند سپاسگزاری می کنم. برای همه ی این دوستان شادی و تندرستی آرزو می کنم.

محسن حکیمی - ۲۵ بهمن ۱۳۹۵

******************

نامه ی سرگشاده به آقای اصغر فرهادی

جناب آقای اصغر فرهادی،
ضمن درود، پیش از هر چیز لازم می دانم احساسات شما را در باره ی «زندگانِ» گورخواب تحسین کنم، احساساتی که شما را به نگارشِ نامه به رئیس جمهوری اسلامی برانگیخته است. انتظار هم همین است که هنرمند متعهدی که می کوشد در فیلم هایش مصائب و معضلات اجتماعی را به تصویر کشد در برخورد با این گونه فجایع احساس «شرم» کند، احساسی شریف و انسانی که شما خواسته اید دیگران را نیز در آن سهیم کنید. همچنین، شما در این نامه به درستی مسئولان دولتی و به طور کلی «همه آنان را که در این سی و چند سال مسئولیتی داشته اند و دارند» مسئول این فاجعه ی انسانی دانسته اید. بی تردید، مسئولیت فجایعی از این دست متوجه دولتمردان و اداره کنندگان جامعه است و به طبع باید پیش و بیش از هر کسِ دیگر آنها را مسئول دانست و مخاطب قرار داد. رئیس جمهوری اسلامی نیز موظف است به نامه ی شخص شما پاسخ دهد، نه این که در حاشیه ی مراسمی دیگر صرفاً اشاره ای گذرا به آن بکند، آن هم برای بهره برداری از آن به قصد برطرف ساختن اختلاف های خود با جناح دیگر. و سرانجام این که توصیه ی شما به حاکمان نیز که با لباس مبدل به میان مردم بروند و بی واسطه از درد و رنج آنها باخبر شوند البته از خیرخواهی و انسان دوستی تان سرچشمه می گیرد و بی تردید مغتنم است.
متن کامل را اینجا کلیک کنید.

******************

تزهایی در تبارشناسی «انتقاد و انتقاد ازخودِ» مارکسیستی- لنینیستی در کنگرۀ اول کومه له

به تازگی کتابی در اینترنت منتشر شده به نام مباحث کنگره ی اول کومه له، که ملکه مصطفی سلطانی و ساعد وطن دوست آن را ویرایش کرده اند. این کتاب حاوی صورت جلسات ده تن از بنیان گذاران کومه له در پاییز ١٣۵٧ است، جلساتی که سپس «کنگره ی اول کومه له» نام گرفت. ساعد وطن دوست، که خود یکی از آن ده تن است، در مقدمه ی کتاب درباره ی علت برگزاری این «کنگره» می نویسد: «در این رهگذر می بایست فعالیت های چند ساله ی «تشکیلات» را مورد بازبینی قرار داد تا بتوان به وحدت نظر مجدد و نقشه عملی رسید که با واقعیت های اجتماعی موجود منطبق بوده و قابلیت اجرایی داشته باشد و بر اساس آن برای حال و آینده به فعالیت ادامه داد. با توجه به زمینه ی مساعد و ضرورت انجام این کار، پیشنهاد برگزاری یک «جلسه ی وسیع» که اساساً توسط رفیق فؤاد مصطفی سلطانی پیگیری می شد با موافقت سایر رفقا در دستور قرار گرفت»(١). وطن دوست در ادامه ی مقدمه ی خود محور اصلی و موضوع مهم این جلسات را چنین توضیح می دهد: «در این بازبینی و نهایتاً بازسازی مسأله ی «انتقاد و انتقاد از خود» شرکت کنندگان «جلسه ی وسیع» که در آن دوران امری رایج در میان روشنفکران طرفدار مائو تسه تونگ رهبر چین بود و بیشتر تحت تأثیر رساله ی مائو بنام «علیه لیبرالیسم» بود، جایگاه مهم و برجسته ای به خود گرفت...این انتقادات... به منظور اصلاح و وحدت بود و در جهت آرمانهای مشترکمان»(٢).
ادامۀ مطلب را اینجا کلیک کنید.

******************

«مظلومیت کتاب» و سانسور آن توسط روزنامه شرق

روزنامه شرق در شماره امروز خود (دوشنبه ۹۵/۲/۲۰) یادداشت من درباره وضعیت کتاب را سانسور کرده است. برای اطلاع خوانندگان اصل یادداشت را در اینجا منتشر می کنم.

مظلومیت کتاب
کتاب به‌عنوان مقوله‌ای فرهنگی یک بحث کلی و جهانی دارد و یک بحث مربوط به ایران. بحث جهانی این است که در سرمایه داری به ویژه سرمایه داری نئولیبرال، سرمایه‌ بیش از پیش به طرف زمینه‌هایی می‌رود که سودآوری بیشتر دارند و بخش تولید کتاب جزو این زمینه‌ها نیست. تولیدِ کتاب به‌عنوان مقوله فرهنگی نسبت به دیگر زمینه‌ها سودآوری کمتری دارد و بنابراین سرمایه از این بخش به بخش‌های سودآورتر مهاجرت می‌کند. این مسئله در تمام دنیای کنونی صادق است. اما در ایران عوامل دیگری نیز مزید بر علت می‌شود. بحران مزمن اقتصادی و تشدید روزافزونِ آن یکی از این عامل‌هاست که ما آن را در سال‌های اخیر به‌عینه دیده‌ایم. نمونه هایی از واحدهای صنفی می توان نشان داد که در آنها تولید و توزیع کتاب سودآوری کمتری داشته و به همین دلیل کاربری خود را تغییر داده اند. اما آنچه اوضاع کتاب را در ایران اسف بارتر می کند، علاوه بر عامل اقتصادی، عامل سیاسی است. در ایران، در زمینه تولید کتاب نیز - همچون زمینه های دیگر -عامل سیاسی نقش مهمی ایفا می کند، که همانا فناتیزم حاکم بر جامعه ایران و سانسور شدیدِ ناشی از آن است، هم سانسور ایدئولوژیک و هم سانسور سیاسی؛ و این دیگر قوز بالا قوز است. بدین سان، کتاب تحت ‌تاثیرِ این عوامل به وضعیت فاجعه بارِ کنونی رسیده است؛ در واقع، همه این‌ها دست‌ به‌ دست هم داده اند تا با افت بس رقت بار و اسف بار تیراژ کتاب مواجه باشیم. از چهار‌ دهه پیش به این طرف، از تیراژ پنج‌هزار و سپس سه‌هزار نسخه به هزار‌ نسخه رسیدیم و اخیرا هم که پانصد نسخه و حتی کمتر. همین پانصد نسخه را هم برخی از ناشران به ده‌تا پنجاه نسخه تقسیم می‌کنند و پس از آن که پنجاه نسخه اول فروش رفت، نسخه‌های بعدی را چاپ می‌کنند. چون بسیاری از ناشران اخیرا کتاب‌ها را با دستگاه ریسوگراف و با هزینه‌ پایین چاپ می‌کنند، برایشان راحت‌تر است اول پنجاه نسخه تولید کنند، بعد که آنها فروش رفت نسخه‌های بعدی را چاپ کنند. البته سرمایه در گردشِ برخی از واحدهای تولیدی نشر بسیار زیاد است، اما تمام این سرمایه صرف تولید کتاب نمی‌شود و در جاهای دیگر به‌کار گرفته می‌شود. ناشرانی را سراغ دارم که بسازوبفروش یا واردکننده کالا شده اند. ما ناشر را به‌عنوان تولیدکننده کتاب می‌شناسیم، اما کسی که این‌ کار را می کند دیگر ناشر نیست؛ نقابِ ناشر به چهره زده است. همین است که عمق فساد را در نشر نشان می‌دهد. درست است که برخی از این‌ گونه ناشران به‌واسطه سابقه انتشار کتاب، اعتبار فرهنگی پیدا کرده‌اند، اما از این اعتبار فرهنگی برای درآوردن پول از راه‌های دیگر استفاده می‌کنند. بنابراین، فسادی که در نشر ایران دیده می‌شود، اسف‌بارتر از نمونه جهانی آن است. البته بر این نکته حتما باید تأکید کرد که این گونه فساد در نشر را به هیچ وجه نمی‌توان به تمام ناشران ایرانی تعمیم داد. من ناشرانی را می‌شناسم که فشارهای موجود را تحمل می کنند و سراغ کارهای این‌چنینی نمی‌روند. آنهاانسان‌های شریف و مستقلی هستند که سعی می‌کنند هویت فرهنگی و وجدان انسانی خود را حفظ می‌کنند، هرچند ناگزیر شوند کتاب هایی را منتشر کنند که چندان باکیفیت و باب میل‌شان نباشد، برای آن که سود ناشی از فروش آنها را به زخم کتاب های باکیفیتِ فرهنگی بزنند. درعین حال این را نیز باید گفت که این ناشران انگشت ‌شمارند. در مجموع و در یک کلام می توانم بگویم که در دنیای کنونیِ سرمایه داری و به ویژه سرمایه داری استبدادی و فناتیک ایران من مظلومیت را متوجه کتاب می‌دانم، نه نشر. نمایشگاه‌های کتاب‌ هم بیش از آن‌که کمکی باشند برای رونق کتاب و کتاب خوانی، مکان هایی هستند که تنها انبوه جمعیت را گرد هم می‌آورند بی آن که - به دلایل عدیده - نقش چندانی در افزایش تقاضا برای کتاب داشته باشند، زیرا این جمعیت بیشتر با هدف‌هایی جز خرید کتاب به نمایشگاه می‌آیند. اما نکته گفتنی تر در مورد نمایشگاه تبعیض آشکاری است که در همان نگاه نخست به چشم می خورد: اختصاص بهترین جاهای نمایشگاه به انبوه ناشران دولتی و وابسته و رانت خوار و حمایت بی دریغ مالی و سیاسی از آنان از یک سو و اِعمال سانسور و فشار بر ناشران مستقل تا حد محروم کردن برخی از آنان از شرکت در نمایشگاه از سوی دیگر. این نکته در باره تمام نمایشگاه های کتاب در طول چند دهه اخیر صادق است، و امسال هم گمان نمی کنم شاهد تغییر چندانی نسبت به سال‌های پیش باشیم.

******************

یک استاتوس فیسبوکی درباره ی لنین

من نمی دانم چرا طبقه ی کارگر باید راه لنین را دنبال کند. او کسی بود که تمام مبارزه اش صرف جایگزینی شکلی از سرمایه داری با شکل دیگرِ آن شد. نقد لنین بر سرمایه در واقع نه نقد خرید و فروش نیروی کار یعنی استثمار کارِ مزدی بلکه نقد «بازار آزاد» و «آنارشی تولید» است. همین که او برای نقد تولید سرمایه داری مفهوم «آنارشی» را به کار می برد و خواهان اقتصاد برنامه ریزی شده و متمرکز است نشان می دهد که بدیل او در مقابل تولید سرمایه داری، دولتی کردنِ این تولید است. درست به همین دلیل است که او سوسیالیسم را نظامی می داند که در آن همه ی مردم از دولت مزد می گیرند. این که او اساس و جوهر مبارزه ی طبقانی را نه الغای هرگونه ستم طبقاتی بلکه «سازمان دهی قدرت دولتی» می داند، این که او نظریه ی مارکس را به «ایدئولوژی مارکسیسم» تبدیل می کند، و این که او مفهوم حزب کارگری را به نظریه ی «سازمان انقلابیون حرفه ای» بدل می کند همه ابزارهایی هستند برای جایگزینی سرمایه داری بازار آزاد با سرمایه داری دولتی. و نکته ی آخر این که با آن که لنینِ سال های پس از مطالعه آثار هگل (۱۹۱۲ به بعد) بدون شک با لنین «ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم» متفاوت است، اما به روشنی می توان نشان داد که اساس و خمیرمایه ی درک او از موضوعات بالا بدون تغییر باقی می ماند.

محسن حکیمی - ۹۴/۱۱/۳

******************

این سرگذشت توست که می گویم!

مدیرعامل شرکت رنو- نیسان در گردهماییِ کلان سرمایه داران جهان در «داووس» از سه روند آینده در تولید خودرو در جهان سخن گفت. به نظر او، این روندها عبارت اند از: (۱) جایگزینی سوخت فسیلی با سوخت الکتریکی در خودروها، (۲) خودکارشدن خودروها و بی نیازشدن شان از راننده، و سرانجام (۳) اتصال خودروها به دنیای مجازی و استفاده ی کامل آنها از اینترنت، به طوری که صاحبان خودروها بتوانند بسیاری از کارهای روزمره ی خود را در خودروهای شان انجام دهند. مدیرعامل رنو - نیسان، که با خبرنگار یورونیوز گفت و گو می کرد، بستر عینی این روندها را انقلاب الکترونیک (انقلاب صنعتیِ چهارم) و شأن نزول آنها را ایجاد انگیزه ی هرچه بیشتر در مردم برای خرید خودرو دانست.
تردیدی نیست که چنان چه این تحولات صنعتی را در انتزاع از واقعیت کنونیِ جهان در نظر بگیریم نتیجه ی آنها تأمین رفاه و آسایشِ هر چه بیشتر برای انسان هاست. جایگزینی سوخت فسیلی با سوخت الکتریکی در خودروها نوعی مقابله با آلودگی محیط زیست است، که صرف نظر از نابودیِ تدریجی طبیعت اکنون حتا نفس کشیدن را برای انسان ها به امر مرگباری تبدیل کرده است. همچنین، بی نیازی خودروها از راننده و اتصال کامل آنها به اینترنت میزان بالای رفاه و آسایش انسان ها را هنگام مسافرت و رفت و آمدهای روزمره نشان می دهد. اما این نیز به همان اندازه مسلم است و نیازی به توضیح چندانی ندارد که این تحولاتِ رفاه آفرین و آسایش زا آنگاه که در متن واقعیت دنیای سرمایه داری قرار می گیرند به ضد خودشان بدل می شوند. در اینجا فقط به دو پیامد این تحولات اشاره می کنم.
نخست، همین که علت وجودیِ این تحولات - به گفته ی مدیرعامل شرکت رنو- نیسان - ایجاد انگیزه ی هرچه بیشتر در مردم برای خرید خودرو و، به بیان صریح تر، سوداندوزیِ بیش از پیشِ شرکت های خودروسازی است، نشان می دهد که این شرکت ها برای رقابت با همدیگر و قاپیدن مشتری از یکدیگر می کوشند هزینه ی تولید خود را کاهش دهند، حتا اگر این امر مستلزم کاهش دستمزد و مزایای کارگران و استفاده از ارزان ترین و بنجل ترین قطعات و مواد اولیه باشد. کدام کارگر آگاهی است که نداند عامل اصلیِ کاهش هزینه ی تولید و در واقع افزایش سود سرمایه دار تشدید استثمار کارگران است، هم به صورت مطلق و هم به شکل نسبی. و تشدید استثمار هم هیچ معنایی ندارد جز کاهش دستمزد واقعی و اُفت آشکارِ حتا همان سطح از رفاه و آسایش کارگران که با مبارزه ی خودِ آنها به دست آمده است. اما پیامد وحشتناک تر تحولات مذکور بر بستر واقعیت سرمایه، بیکاری است. روشن است که این تحولات مستلزم جایگزینی نیروی کار زنده با تکنولوژی الکترونیکی به ویژه رُبات است، و این یعنی اخراج و پرتاب خیل وسیع کارگرانِ خودروسازی به اعماق نیستی و نابودی کامل.
با این همه، باید بگویم - واین همانا انگیزه ی نوشتن این یادداشت است - که فقط کارگران خودروسازی های اروپا و آمریکا نیستند که در معرض این سقوط به ورطه ی نیستی و نابودی کامل قرار دارند. این شتری است که، به دلایل روشن، هزاربار بدتر دَم درِ خانه ی کارگران ایران خودرو، سایپا، پارس خودرو و... خواهد خوابید. و تازه اینان کارگرانی هستند که وضع شان از سایر بخش های طبقه ی کارگر ایران بهتر است و کمتر از کارگران دیگر در معرض سقوط قرار دارند. بدا به حال کارگران دیگر! کاهش دستمزد و اُفت سطح زندگی و سقوط در منجلاب بیکاری داغ ننگی است که سرمایه بر چهره ی همۀ کارگران از جمله کارگران خودروسازی کوبیده است. این داغ در شأن انسان نیست؛ باید آن را پاک کرد.

محسن حکیمی - ٩۴/١١/٢

******************

«خوشحالی» است و نه خوشحالی!

هر فعال سیاسی که می خواهد حال و هوای ذهنی مردم ایران را در شرایط کنونی بشناسد و آن را مبنای تحلیل هایش در باره ی حرکت مردم قرار دهد لازم است حتماً به برخورد مردم با مسئله ی «توافق هسته ای» توجه کند. کسی که سیر این مسئله را دنبال کرده باشد می داند که قضیه از آنجا شروع شد که کشورهای ۱+۵ و در رأس آنها آمریکا به جمهوری اسلامی پیله کردند که چرا سال های سال فعالیت خود را در زمینه ی هسته ای از چشم آژانس بین المللی انرژی اتمی پنهان می کرده است. به نظر این کشورها، ایران این امر را به این دلیل پنهان می کرده است که می خواسته بمب اتمی بسازد. بحث من در اینجا بر سر راست و دروغ نظر کشورهای ۱+۵ نیست. بحث بر سر این است که، مستقل از درستی یا نادرستی این نظر، ایران پس از اِعمال تحریم های گسترده ی این کشورها و سازمان ملل، مجبور شده اولاً سر میز مذاکره با آنها بنشیند و، ثانیاً، تعهد بدهد که بعد از این تمام فعالیت های هسته ای اش را در معرض نظارت آژانس بگذارد. اگر هزار بار هم بر سر هر کوی و برزن جار بزنیم که این یک «توافق برد- برد»!! است، تغییری در این امر به وجود نمی آید که این «توافق» متضمن عقب نشینی آشکار جمهوری اسلامی از آن چیزی است که در گذشته انجام می داده است.
پذیرش این واقعیت قاعدتاً باید به این معنی باشد که مردم به جمهوری اسلامی اعتراض کنند که چرا با پنهان سازی فعالیت اش در زمینه ی هسته ای باعث وخامت بیش از پیش زندگی مردم شده است. اما اکنون نه تنها نشانی از این اعتراض دیده نمی شود بلکه، برعکس، مردم از این که «توافق» دارد انجام می گیرد «خوشحال» هم هستند. چرا؟ برای این که فکر می کنند جلو ضرر را هر چه زودتر بگیریم نفع است. به عبارت دیگر، اکنون برای مردم مسئله عبارت است از انتخاب بین دو گزینه ی ضرر کمتر و ضرر بیشتر، بد و بدتر. در این برخورد، نفس ضرر به عنوان امری که هیچ کاری در مورد آن نمی توان کرد، پذیرفته می شود. معنای «خوشحالی» مردم از «توافق هسته ای» چیزی نیست جز این که آنها باعث و بانی این ضرر را می بخشند، گیرم لطمه ای را که او به زندگی شان زده فراموش نمی کنند. «خوشحالی» مردم بی گمان تمکین آشکار آنان به حاکمیت را نشان می دهد. با این همه، این تحلیل ناقص و نادرست خواهد بود اگر از یاد ببریم که حالت مردم به هرحال «خوشحالی» است و نه خوشحالی!

محسن حکیمی - ۲۱ تیر ۱۳۹۴

******************

آتش سوزی آبیدر و خاطرات ما

در ادامه ی نابودی طبیعت های بکر و زیبای جهان و مخصوصا ایران دراثر آتش سوزی, امروز صبح روز را با شنیدن خبر آتش سوزی مهیب کوه آبیدر سنندج شروع کردیم. غمگینی این خبر بسیار فراتر از نگرانی از نابودی طبیعت است. آبیدر برای بسیاری از آنانی که خاطره ها از آن دارند همچون عزیزی است که بودنش سنبل شاهدی زنده بر برگهای تاریخ مبارزات انسانهای بزرگی است که مبارزه برای برابری و بشردوستی را بر تاریخ این منطقه و جهان مُهر زده اند.
امروز دوستداران آبیدر غمگینند. سنندج امروز لبخند آبیدرش را نداشت. و منتظران دیدار آخر هفته آبیدر امروز غم زده و دلتنگ اند. غم چهره ی نیمه سوخته ی آبیدر سنگینی ماتم عزیزی است که در دامنش جست و خیز کرده ایم. حرفهایمان را برایش گفته ایم و دیوانگیهایمان را بدون سانسور با او تقسیم کرده ایم. یادم می آید روزهایی که هنوز درس اعتراض به بی عدالتیها را خوب از بر نبودیم در دامنش و لابه لای صخره هایش فریادهایمان را دفن می کردیم و او بزرگ و صبور همچنان آغوشش به رویمان باز بود. آبیدر هنوز دامن پرمُهر مادری است که فرزندش را همیشه دوست دارد, پدری که آرام و سربلند به فرزندش قدرت ایستادن می آموزد و دوستی که همیشه راز نگهدار و پذیراست. آبیدر هنوز جزایر هاوایی و قناری مردمانی است که سهمشان از انباشت پول و سرمایه ی به قرق گرفته از سوی استثمارگران اندک است . هر صبح و بعد از ظهر جمعه که دلتنگی مبهمی درون آنانی که گمشدگانی دارند را می خراشد, با قدمهایی ناخودآگاه راه آبیدر را پیش می گیرند تا اندکی از سنگینی ها را آنجا بتکانند و غروب هنگام کمی آرامتر, خطی بر روزی دیگر از روزهای انتظارشان بکشند. آبیدر همراه استوار بزرگ مردان و زنانی است که روزهایی طلایی را در تاریخ این سرزمین رقم زده اند. آبیدر هنوز شاهد زنده ی عشقهای پنهانی دختران و پسران جوانی است که دور از چشم سیستم وحشی مذهب و سنت های فرتوت به او پناه می برند. آبیدر روزها و شبهای درازی را که در آن هر دل غمگین و یا امیدواری را که به او پناه آورده تا خاطرات شیرین دوست داشتگانشان را هنوز زنده نگه دارند, در خود دارد. آبیدر هنوز ردپای مبارزان آزادی و انسانیت را در خود دارد. این کهنه کتاب خاموش و صمیمی هنوز آبستن امیدهای بیدار نسلی است که نان شبشان را به امید احقاق بشردوستی و آزادی با همسفرانشان قسمت می کنند. آبیدر برای همه ی آنانی که با او بوده اند در جایگاه عزیزی است که همیشه می ماند و نسل و قرن و تاریخ نمی تواند مرگ را به او تحمیل کند. انگار در واقع بی آنکه بدانیم آبیدر برای همه ی ما بیشتر از نماد پایدار طبیعت زیباست, آبیدر یک همسنگر است که همیشه به همراهیش دلگرم بوده ایم. انگار آبیدر امروز رفت تا درد دلخراش دختران تن سوخته و مادران منتظر را که هنوز بعد از بیشتر از سه دهه چشم انتظار بازگشت فرزندانشان هستند را همدرد باشد. امروز همسایه ی روبروی آبیدر «کوچکه ره ش» هم بی شک هم چون همه غم زده است. جوانان دل آگاهی که بدون داشتن هیچ تفریح دیگری تنهایی ها و خستگی هایشان را با آبیدر قسمت کرده اند از امروز او را پوشیده در چادری سیاه و سوخته دیدار می کنند. این هم یادآوری دیگر برنازیبایی و زخم پوشش اجباری زنان و دخترانی است که مجبور به پذیرش زندان حجاب اجباری شده اند.
و زهی تاسف که اطفای ناتمام حریق دیشب منجر به تشدید آتش سوزی در بعد از ظهر امروز گردید. نیازی به هیچ توضیح نیست که این سانحه، صرف نظر از عمدی یا سهوی بودنش, محرومیت دوباره ای است برای خانواده های محروم شهر و اطراف که آبیدر دورترین و تنها محل تفریح و شادمانی آنان است، و سپری کردن ساعاتی از روزهای گرم تابستان تنها مسافرت و سرگرمی کودکانشان است.

س. م - تیرماه نود و چهار

برگرفته از سایت آزادی بیان، با اندکی ویرایش

******************

گزارش اعتصاب در فنر ایندامین سایپا

کارگران شرکت فنرسازی ایندامین سایپا (واقع در ١٢ کیلومتری جاده مخصوص تهران-کرج) از شرکت های وابسته به گروه خودروسازی سایپا، که دارای ۵٠٠ نفر کارگر است، از تاریخ دوشنبه ٢۵ خرداد ١٣٩۴ ساعت ٩ صبح تا شنبه ٣٠ خرداد ماه پایان شیفت یک، اعتصاب کردند و دست از کار کشیدند.
در طی این چند روز اعتصاب، عـده ای لبـاس شخصـی با هماهـنگی و خواسـت مدیر عامل شرکت (مهـندس پیکانی) بی سیم به دست وارد شرکت شدند و به همراه عوامل مدیریت با حضور در بین کارگران (به شکل محسوس و نامحسوس) تلاش کردند با ایجاد جو رعب و وحشت کارگران را از ادامه اعتصاب و مبارزه برای خواسته های خود بازدارند و اعتصاب را بشکنند. اما موفق نشدند و این کارگران بودند که همچنان بر خواسته های خود پافشاری کردند. خواسته های کارگران عبارت بودند از: ایجاد شورای کارگری، افزایش دستمزد (پایه حقوق)، طرح طبقه بندی مشاغل، افزایش آکورد، بهبود شرایط کار و عزل مدیرعامل به خاطر وعده های دروغین در طی سال های گذشته.
در بعد از ظهر چهارشنبه ٢٧ خرداد ٩۴، شیفت یک هنگام خروج از کارخانه به اطلاع شیفت ٢ رساند که لباس شخصی ها قصد تشنج و درگیری دارند و کارگران شیفت ٢ از درِ ورودی داخل نشدند و به منازل خود بازگشتند. عصر همان روز از طریق تماس با تلفن همراه، برخی از کارگران تهدید به اخراج و عدم تمدید قرارداد شدند و برای روز پنجشنبه ٢٨ خرداد ماه تعداد محدودی از کارگران به شیوه تهدید و ارعاب به شرکت بازگردانده شدند.
روز شنبه ٣٠ خرداد کارگران شیفت یک در خطوط تولید حاضر نشدند و با تجمع در محل نمازخانه و انتخاب نمایندگان خود، آنها را جهت مذاکره به شرکت سایپا در کیلومتر ١۵ جاده مخصوص فرستادند. آن ها در جلسه ای با مدیران حراست مرکزی گروه سایپا خواسته های خود را مطرح کردند و به حضور لباس شخصی ها در محوطه سالن های تولید شرکت اعتراض کردند. مدیران حراست، لباس شخصی ها را عوامل خودسر دانستند و اعلام کردند که از حضور آنها اطلاعی نداشته اند. از طرفی گفته می شود که لباس شخصی ها، مدیر و عوامل حراستِ شرکت پارس خودرو بوده اند که برای شکستن اعتصاب کارگران ایندامین در آنجا حاضر شده اند.
در پایان مذاکره نمایندگان کارگران، حراست مرکزی گروه سایپا تقاضای ٢٠ تا ٣٠ روز برای رسیدگی به خواسته های کارگران کرد، مشروط بر آن که کارگران شیفت ٢ از بعد از ظهر روز شنبه ٣٠ خرداد در سالن های تولیدی حاضر شوند و بدین شکل تا پایان فرصتِ داده شده به اعتصاب خود پایان دهند.

یک کارگر اعتصابی از شرکت فنر ایندامین سایپا

۵ تیر ١٣٩۴

وبلاگ «درابا»