یادداشت
چهل روز زندگی
در سایه جنگی که مال "ما" نیست
روزنوشتهای زنی از تهران (۱)
ه-ص
می گفت: از ابتدای جنگ دلم میخواست بنویسم از حس و حالم، از شرایط، از دیدهها و شنیدهها... اما ننوشتم. دستم به قلم نمیرفت تا روز هیجدهام جنگ.
شعر شاملو را زمزمه میکردم:
"دلم کپک زده که
آه
سطری بنویسم از تنگی دل
مهتاب زدهای از قبیله آرش
بر چکاد صخرهها
زهِ جان کشیده تا بن گوش
به رها کردن فریاد آخرین"
اما نمیتوانستم بنویسم. وقتی قلم دست گرفتم و نوشتن را شروع کردم، بسیار لحظهها را از دست داده بودم. احساسهایم را، شنیدههایم را فراموش کرده بودم و حسرت میخوردم که چرا این همه تعلل کردم. شاید به این خاطر بود که نمیخواستم جنگ را باور کنم.
سالها از خطر جنگ و حمله امریکا به ایران میگفتیم، از سال ۸۴ همزمان با حمله امریکا به عراق؛ زمانی که اولین اطلاعیه ضدجنگ با عنوان "آزادی آری، سلطه امریکا، نه" را امضا کرده بودیم. اطلاعیهای که بیش از هزار امضا را پای خود ثبت کرد و قرار بود جزو اسناد سازمان ملل شود و هیچ گاه هم نفهمیدم که ثبت شد یا نشد. خیلی هم فرق نمیکند. سازمان ملل، یا بهتر بگویم سازمان دُوَل، بی خاصیتترین سازمان در پیشگیری و توقف جنگهاست، تقریبا میشود گفت در جلوگیری از جنگ هیچگاه و به موقع هیچکاری نتوانسته انجام دهد؛ فقط اطلاعیه و بیانیه و قطعنامه پشت سرهم، درست در زمانی که آدمها در جنگها جانشان را از دست میدهند و همهچیز در حال نابود شدن است.
دلتنگ بودم. دلتنگ همهچیز و همهکس. دلتنگ آرامش و با خیال راحت خوابیدن و زمزمه میکردم:
"کاش دلتنگی نیز نام کوچکی میداشت تا به جانش میخواندی / نام کوچکی تا به مهر آوازش میدادی / همچون مرگ که نام کوچک زندگی است
اما در شبهای موشک باران و انفجارها، فقط تنهایی بود، سیاهی بود و دلتنگی و واقعا مرگ" نام "کوچک "زندگی" بود.
شعرها و ترانهها و موسیقی همدم روزها و شبهایم بود. به خصوص شبهایی که بی هیچ ارتباطی، از صدای انفجار و ضدهوایی از خواب میپریدم و مدام از خود میپرسیدم کجا خورد؟ اوایل جنگ حتا نمیتوانستم به موسیقی هم گوش کنم. کتاب هم نمیتوانستم بخوانم. اصلا تمرکزی نبود برای هیچ کاری و این یک تجربه همگانی بود. اما به تدریج وقتی عادت کردیم به شرایط جدید، تلاش برای برگشت به روتینهای همیشگی، تلاش برای وصل ماندن به زندگی بود و من هم یار همیشگی را بازیافتم.
گوش کردن به ترانهها که از غم، شادی، آرزوها و رویاها و... میگویند و تو را به زندگی وصل میکنند، نوعی "تراپی"اند، در شبهای بمباران برایم معنای دیگری یافته بودند و هر شب و هر موقعی که گوش میدادم، موسیقی بستری برای آرامش میشد و تکهای از شعر آن ترانه وصف حالم؛
وقتی از سیاهی شبها و روزهای بمباران دلم میگرفت: "جغد بارون خوردهای تو کوچه فریاد میزنه/ زیر دیوار بلندی یه نفر جون میکنه/ کی میدونه تو دل تاریک شب چی میگذره / پای بردههای شب اسیر زنجیر غمه/ دلم از تاریکیها خسته شده/ همهی درها به روم بسته شده/ من اسیر سایههای شب شدم/ شب اسیر تور سرد آسمون/..."
وقتی انتخاب میان ماندن در خانه و رفتن به شهر و دیاری امن تر، سخت میشد:
"خاک ثمر نداده رو چه جور میشه ول کنم/ گیرم جهان یک وطنه با مرزهای الکی / رفیق و خونواده رو چطور میشه ول کنم..."
وقتی مدرسه میناب را زدند، تصور درد و اندوه مرگ آن همه کودک آن هم در مدرسه جانکاه میشد، برای خانوادههایشان زمزمه میکردم: "من اون شهر دورم که بغضش شکسته / که دلتنگی راه نفسهاشو بسته/ خیابون خیابون پر از انتظارم/ تو نیستی و راهی به جایی ندارم ..."
وقتی نمیفهمیدم معنای این همه ظلم و بیعدالتی را: "می زنم فریاد/ هر چه باداباد/ وای از این بیداد/ وای از این طوفان..."
وقتی صدای انفجار خیلی خیلی نزدیک بود: "مرغ شومی پشت دیوار دلم/ خودشو اینور و اون ور میزنه/ تو رگای خسته تنم/ ترس مردن داره پر پر میزنه"
وقتی زندگی زیر بمباران عذابی میشد دردناک: "اگه زندگی عذابه/ یه حباب روی آبه/ من به گریههام میخندم/ میگم این همه اش یه خوابه..." و آرزو می کردم همه اینها یه خواب باشد و بس.....
متن کامل را
اینجا کلیک کنید.
***************
گزارش
سقوط آرام اقتصاد زنانی که تنهــــا نانآور خانهاند
قطع اینترنت ۷۰ روزگی خود را پشت سر گذاشت. کشور در شرایط نه جنگ و نه صلح است. تورم از دیوار اقتصاد خانوارها بالا میرود. نگرانیهای سیاستگذاران انرژی و تأمین مایحتاج مردم و... است. زنان سرپرست خانوار روستایی جای قابلتوجهی در برنامههای دولت ندارند. زنانی که سالها با اداره یک بومگردی که بخشی از خانهشان است و با تولید صنایعدستی به کمک شبکههای اجتماعی و حضور گردشگران امرارمعاش میکردند، حالا هر دو را ازدستدادهاند. هم فروش اینترنتی، هم گردشگر. این گزارش نگاهی دارد به تأثیر قطع اینترنت و کاهش گردشگر بر اقتصاد زنان سرپرست خانوار روستایی.
فاطمه»، ۴۳ساله، ساکن روستای «ابیانه» در نطنز است. شوهرش پنج سال پیش در یک تصادف جادهای مرد و سه بچه ماندند؛ یک پسر هفدهساله و دو دختر کلاس ششم و هشتم. فاطمه از هفت سال پیش، وقتی هنوز شوهرش زنده بود، یاد گرفته بود که پارچههای سنتی ابیانه را رنگرزی کند. بعد از مرگ شوهر، همین «پیرون»، «تمون» و «چورقاد» شدند تنها منبع درآمدش. در اینستاگرام محصولاتش را میگذاشت. چند مشتری ثابت در تهران و اصفهان داشت که سفارشهایشان گاهی دو ماه از پیش رزرو میشد.
صبح ۹ اسفند، اینترنت رفت. نه کند شد، نه مختل، رفت. فاطمه میگوید: «اول فکر کردم قطعی موقت است. تا عصر که نشد، فهمیدم نیست. همان روز سه نفر پیام داده بودند که میخواهند سفارش بدهند. دیدم پیامها خوانده نشده مانده. نتوانستم جواب بدهم. نتوانستم توضیح بدهم که چه شده. آن سه نفر دیگر پیام ندادند.» فاطمه از ۹ اسفند ۱۴۰۴ تا ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، قریب به ۷۰ روز عملاً از بازارش جداافتاده است.
بررسیهای نشان میدهد که وضعیت فاطمه استثنا نیست. در روستاهای توریستی و صنایعدستیخیز ایران، از ابیانه در اصفهان تا «ماسوله» در گیلان و «اورامان» در کردستان، زنان سرپرست خانوار در سالهای اخیر با اتکا به اینترنت برای فروش محصولات دستساز، رزرو اقامتگاههای بومگردی و دریافت سفارش، توانسته بودند پایهای از درآمد مستقل برای خودشان بسازند. این پایه حالا از سه طرف زخمخورده است: قطع اینترنت از ۹ اسفند، کاهش گردشگری از نیمه دوم سال ۱۴۰۴ و افزایش هزینههای زندگی که همزمان با هر دوی اینها آمده.....
متن کامل را
اینجا کلیک کنید.
کانال کانون صنفی معلمان ایران
چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ١۴٠۵