مسعود فرهیخته پس از ۲۰ روز انفرادی به مکانی نامعلوم منتقل شد. اینجا کلیک کنید.
خانواده مسعود فرهیخته، معلم و فعال صنفی زندانی، میگویند پس از انتقال دوباره او از زندان مرکزی کرج به مکانی نامعلوم، هیچ اطلاعی از محل نگهداری و وضعیت جسمیاش ندارند. این هفتمین بار از شهریور ۱۴۰۴ است که فرهیخته به انفرادی یا محلی نامشخص منتقل میشود.
مسعود فرهیخته روز یکشنبه ۲۸ تیر، پس از تحمل ۲۰ روز حبس در سلول انفرادی، به سالن ۱۶ زندان مرکزی کرج بازگردانده شد؛ اما تنها یک روز بعد، دوشنبه ۲۹ تیر، بار دیگر او را به مکانی نامعلوم منتقل کردند. پیگیریهای همسر و وکیل این معلم زندانی از دادگاه، مسئولان زندان و سازمان زندانها تاکنون بینتیجه مانده و هیچ مقام مسئولی محل نگهداری یا علت انتقال تازه او را اعلام نکرده است.
لیلا احمدوند، همسر مسعود فرهیخته، در گفتوگو با امتداد گفته است خانواده در هفتههای گذشته امکان هیچگونه تماس تلفنی یا ملاقات با او را نداشتهاند. به گفته او، مسئول ملاقات زندان نیز اظهار بیاطلاعی کرده و تنها گفته بود فرهیخته در بخشی نگهداری میشود که سلولهای انفرادی در آن قرار دارد. اکنون با انتقال او به محل نامعلوم، نگرانی خانواده درباره وضعیت جسمی و روحیاش افزایش یافته است.
فرهیخته روز ۲۴ شهریور ۱۴۰۴ در جریان مجمع عمومی شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران در شهرضا بازداشت شد.
فرهیخته از زمان ورود به زندان بارها بهصورت تنبیهی در انفرادی نگهداری شده است: از دوم تا سیزدهم مهر، از ۱۸ آبان به مدت ۱۰ روز، از دوم آذر حدود یک هفته، بار دیگر در میانه آذر، از نهم دی و سپس از نهم تا ۲۸ تیر. به گفته همسرش، هیچیک از این دورهها کمتر از یک هفته نبوده است. آخرین دوره ۲۰روزه انفرادی، براساس «قواعد نلسون ماندلا»ی سازمان ملل، در تعریف «حبس انفرادی طولانیمدت» قرار میگیرد؛ شیوهای که استفاده از آن ممنوع اعلام شده است.
بازرس سازمان زندانها در پاسخ به پیگیری خانواده، علت آخرین انتقال به انفرادی را «تنبیه انضباطی» در پی انتشار یک بیانیه اعلام کرده بود. فرهیخته در آن بیانیه گفته بود در دادگاهی که آن را فاقد معیارهای دادرسی عادلانه میداند، شرکت نخواهد کرد. او پیشتر نیز پس از انتشار نامهای در اعتراض به احکام اعدام و حمایت از کارزار «سهشنبههای نه به اعدام» به انفرادی منتقل شده بود. مسئولان به همسرش وعده داده بودند او ظرف یکی دو روز به بند عمومی بازمیگردد؛ وعدهای که در روز سیزدهم انفرادی داده شد، اما حبس او تا روز بیستم ادامه یافت.
احمدوند همچنین از وخیمتر شدن شرایط سالن ۱۶ زندان مرکزی کرج خبر داده است. بر اساس اطلاعات رسیده از داخل زندان، مسئولان تعدادی از زندانیان را به سالنهای دیگر منتقل کرده، گاز مورد استفاده آنان برای پختوپز را جمعآوری کرده و مقدار و کیفیت جیره غذایی را کاهش دادهاند. به گفته او، غذایی که پیشتر سهم حدود ۱۰ زندانی بود، اکنون میان نزدیک به ۳۰ نفر توزیع میشود. خانواده فرهیخته پیشتر نیز درباره محرومیت او از رسیدگی پزشکی، نیازش به دارو و معاینه پزشک متخصص هشدار داده بود.
مسعود فرهیخته، در دادگاه تجدیدنظر به اتهامهای «اجتماع و تبانی به قصد ارتکاب جرایم علیه امنیت داخلی» و «تبلیغ علیه نظام» در مجموع به چهار سال و یک ماه و ۱۷ روز زندان محکوم شد. براساس ماده ۱۳۴ قانون مجازات اسلامی، مجازات سنگینتر، یعنی سه سال و شش ماه و یک روز حبس، درباره او اجرا میشود.
تا زمان تنظیم این گزارش، قوه قضاییه و سازمان زندانها درباره محل نگهداری مسعود فرهیخته، علت انتقال تازه و وضعیت سلامت او توضیح رسمی منتشر نکردهاند.
***************
شهرنوش پارسیپور، نویسنده، داستاننویس و مترجم ایرانی درگذشت
اینجا کلیک کنید.
شهرنوش پارسیپور نویسنده و مترجم ایرانی شب گذشته در آمریکا درگذشت. او متولد ۱۳۲۴ تهران و فارغالتحصیل دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بود.
شهرنوش پارسیپور از اواخر دهه ۱۳۷۰ و بعد از تحمل ۴ سال زندان، که دربارهاش در کتاب «خاطرههای زندان» نوشته، و چندی پس از انتشار رمان «زنان بدون مردان» و ممنوع شدن آن، به آمریکا رفت و ساکن حومه سانفرانسیسکو شد.
از پارسیپور کتابهای زیادی برجای مانده و داستانهایش به زبانهای گوناگون دنیا ترجمه شده که از آن میان رمانهای «سگ و زمستان بلند»، «طوبا و معنای شب» و «زنان بدون مردان» بیشتر در یادها مانده است.
شهرنوش پارسیپور اسفند ماه گذشته به واسطه ترجمه انگلیسی جدیدی که از رمان «زنان بدون مردان» او شده بود به فهرست نامزدهای اولیه جایزه بوکر بینالمللی سال ۲۰۲۶ راه یافت، رمانی ستایششده که دهه ۱۳۶۰ پس از انتشار در ایران، ممنوع و از کتابفروشیها جمعآوری شد.
***************
به مناسبت روز جهانی مبارزه با کار کودک، کنفدراسیون بینالمللی اتحادیههای کارگری اعلام کرد:
«زمان اقدام است، نه بیانیههای توخالی!»
اینجا کلیک کنید.
۱۳۸ میلیون کودک گرفتار کار که ۵۴ میلیون از آنها گرفتار در کارهای خطرناک هستند
کنفدراسیون بینالمللی اتحادیههای کارگریITUC، در آستانه روز جهانی مبارزه با کار کودکان- ۱۲ ژوئن- از دولتها و کارفرمایان خواست که به وعدههای خود برای کمک به ۱۳۸ میلیون کودک گرفتار در کار - از جمله ۵۴ میلیون نفر در کارهای خطرناک - که از کودکی، آموزش و آیندهشان محروم شدهاند، عمل کنند.
در سال ۲۰۲۵، جهان مهلت ۸.۷ SDG را از دست داد. [توضیح: SDG ۸.۷ از اهداف توسعه پایدار سازمان ملل متحد در ریشهکن کردن فوری کار اجباری، پایان دادن به بردهداری مدرن و قاچاق انسان، و حذف بدترین شکلهای کار کودکان از جمله بهکارگیری کودکسرباز تمرکز دارد. همچنین این هدف، پایان دادن به تمامی اشکال کار کودکان را در دستور کار دارد.]...
متن کامل را
اینجا کلیک کنید.
***************
گفتند جنگ نجاتبخش است؛ بود. اما نه برای جامعه. آنچه نجات یافت، ساختار قدرت بود و آنچه نابود شد، زندگی مردمانی بود که هزینه جنگ را با فقر، ناامنی و بیآیندگی پرداختند.
آن روزها که با جنگ مخالفت میکردیم، و آماج حملات جنگ طلبان بودیم، از سرِ صلحطلبی رمانتیک نبود؛ از شناخت منطق جنگ بود.
جنگها اغلب پیش از آنکه حکومتها را شکست دهند، جامعه را فرسوده و مردم را فقیر میکنند.
اینجا و
اینجا کلیک کنید.
محمد حبیبی/ فعال صنفی معلمان
***************
صبحگاه
جنگی که در راه است،
نخستينشان نیست.
پیش از این هم
جنگ هایی بوده اند.
وقتی آخری به آخر رسید،
غالبانی بودند و مغلوبانی.
در میان مغلوبان
عادی مردمان از گرسنگی مردند.
در میان غالبان هم
عادی مردمان از گرسنگی مردند.
برتولت برشت
***************
صبحگاه
پیش از برافراشتن پرچم
من آزادی رنگهای آن را میخواهم
پیش از سرود ملی
من استقلال واژههایش را میجویم
پیش از رادیو
من رهایی همهی صداها را طالبم
پیش از تلویزیون
من خواهان خودمختاری
جغرافیای همهی چشمها هستم
و پیش از همهی اینها
ظرفی برای نان
تنگی برای آب
چراغی برای دیوار
و تنپوشی برای سرزمین برهنه و
برای فقیران وطنم میخواهم!
شیرکو بیکس
***************
یادداشت
چهل روز زندگی
در سایه جنگی که مال "ما" نیست
روزنوشتهای زنی از تهران (۱)
ه-ص
می گفت: از ابتدای جنگ دلم میخواست بنویسم از حس و حالم، از شرایط، از دیدهها و شنیدهها... اما ننوشتم. دستم به قلم نمیرفت تا روز هیجدهام جنگ.
شعر شاملو را زمزمه میکردم:
"دلم کپک زده که
آه
سطری بنویسم از تنگی دل
مهتاب زدهای از قبیله آرش
بر چکاد صخرهها
زهِ جان کشیده تا بن گوش
به رها کردن فریاد آخرین"
اما نمیتوانستم بنویسم. وقتی قلم دست گرفتم و نوشتن را شروع کردم، بسیار لحظهها را از دست داده بودم. احساسهایم را، شنیدههایم را فراموش کرده بودم و حسرت میخوردم که چرا این همه تعلل کردم. شاید به این خاطر بود که نمیخواستم جنگ را باور کنم.
سالها از خطر جنگ و حمله امریکا به ایران میگفتیم، از سال ۸۴ همزمان با حمله امریکا به عراق؛ زمانی که اولین اطلاعیه ضدجنگ با عنوان "آزادی آری، سلطه امریکا، نه" را امضا کرده بودیم. اطلاعیهای که بیش از هزار امضا را پای خود ثبت کرد و قرار بود جزو اسناد سازمان ملل شود و هیچ گاه هم نفهمیدم که ثبت شد یا نشد. خیلی هم فرق نمیکند. سازمان ملل، یا بهتر بگویم سازمان دُوَل، بی خاصیتترین سازمان در پیشگیری و توقف جنگهاست، تقریبا میشود گفت در جلوگیری از جنگ هیچگاه و به موقع هیچکاری نتوانسته انجام دهد؛ فقط اطلاعیه و بیانیه و قطعنامه پشت سرهم، درست در زمانی که آدمها در جنگها جانشان را از دست میدهند و همهچیز در حال نابود شدن است.
دلتنگ بودم. دلتنگ همهچیز و همهکس. دلتنگ آرامش و با خیال راحت خوابیدن و زمزمه میکردم:
"کاش دلتنگی نیز نام کوچکی میداشت تا به جانش میخواندی / نام کوچکی تا به مهر آوازش میدادی / همچون مرگ که نام کوچک زندگی است
اما در شبهای موشک باران و انفجارها، فقط تنهایی بود، سیاهی بود و دلتنگی و واقعا مرگ" نام "کوچک "زندگی" بود.
شعرها و ترانهها و موسیقی همدم روزها و شبهایم بود. به خصوص شبهایی که بی هیچ ارتباطی، از صدای انفجار و ضدهوایی از خواب میپریدم و مدام از خود میپرسیدم کجا خورد؟ اوایل جنگ حتا نمیتوانستم به موسیقی هم گوش کنم. کتاب هم نمیتوانستم بخوانم. اصلا تمرکزی نبود برای هیچ کاری و این یک تجربه همگانی بود. اما به تدریج وقتی عادت کردیم به شرایط جدید، تلاش برای برگشت به روتینهای همیشگی، تلاش برای وصل ماندن به زندگی بود و من هم یار همیشگی را بازیافتم.
گوش کردن به ترانهها که از غم، شادی، آرزوها و رویاها و... میگویند و تو را به زندگی وصل میکنند، نوعی "تراپی"اند، در شبهای بمباران برایم معنای دیگری یافته بودند و هر شب و هر موقعی که گوش میدادم، موسیقی بستری برای آرامش میشد و تکهای از شعر آن ترانه وصف حالم؛
وقتی از سیاهی شبها و روزهای بمباران دلم میگرفت: "جغد بارون خوردهای تو کوچه فریاد میزنه/ زیر دیوار بلندی یه نفر جون میکنه/ کی میدونه تو دل تاریک شب چی میگذره / پای بردههای شب اسیر زنجیر غمه/ دلم از تاریکیها خسته شده/ همهی درها به روم بسته شده/ من اسیر سایههای شب شدم/ شب اسیر تور سرد آسمون/..."
وقتی انتخاب میان ماندن در خانه و رفتن به شهر و دیاری امن تر، سخت میشد:
"خاک ثمر نداده رو چه جور میشه ول کنم/ گیرم جهان یک وطنه با مرزهای الکی / رفیق و خونواده رو چطور میشه ول کنم..."
وقتی مدرسه میناب را زدند، تصور درد و اندوه مرگ آن همه کودک آن هم در مدرسه جانکاه میشد، برای خانوادههایشان زمزمه میکردم: "من اون شهر دورم که بغضش شکسته / که دلتنگی راه نفسهاشو بسته/ خیابون خیابون پر از انتظارم/ تو نیستی و راهی به جایی ندارم ..."
وقتی نمیفهمیدم معنای این همه ظلم و بیعدالتی را: "می زنم فریاد/ هر چه باداباد/ وای از این بیداد/ وای از این طوفان..."
وقتی صدای انفجار خیلی خیلی نزدیک بود: "مرغ شومی پشت دیوار دلم/ خودشو اینور و اون ور میزنه/ تو رگای خسته تنم/ ترس مردن داره پر پر میزنه"
وقتی زندگی زیر بمباران عذابی میشد دردناک: "اگه زندگی عذابه/ یه حباب روی آبه/ من به گریههام میخندم/ میگم این همه اش یه خوابه..." و آرزو می کردم همه اینها یه خواب باشد و بس.....
متن کامل را
اینجا کلیک کنید.
***************
گزارش
سقوط آرام اقتصاد زنانی که تنهــــا نانآور خانهاند
قطع اینترنت ۷۰ روزگی خود را پشت سر گذاشت. کشور در شرایط نه جنگ و نه صلح است. تورم از دیوار اقتصاد خانوارها بالا میرود. نگرانیهای سیاستگذاران انرژی و تأمین مایحتاج مردم و... است. زنان سرپرست خانوار روستایی جای قابلتوجهی در برنامههای دولت ندارند. زنانی که سالها با اداره یک بومگردی که بخشی از خانهشان است و با تولید صنایعدستی به کمک شبکههای اجتماعی و حضور گردشگران امرارمعاش میکردند، حالا هر دو را ازدستدادهاند. هم فروش اینترنتی، هم گردشگر. این گزارش نگاهی دارد به تأثیر قطع اینترنت و کاهش گردشگر بر اقتصاد زنان سرپرست خانوار روستایی.
فاطمه»، ۴۳ساله، ساکن روستای «ابیانه» در نطنز است. شوهرش پنج سال پیش در یک تصادف جادهای مرد و سه بچه ماندند؛ یک پسر هفدهساله و دو دختر کلاس ششم و هشتم. فاطمه از هفت سال پیش، وقتی هنوز شوهرش زنده بود، یاد گرفته بود که پارچههای سنتی ابیانه را رنگرزی کند. بعد از مرگ شوهر، همین «پیرون»، «تمون» و «چورقاد» شدند تنها منبع درآمدش. در اینستاگرام محصولاتش را میگذاشت. چند مشتری ثابت در تهران و اصفهان داشت که سفارشهایشان گاهی دو ماه از پیش رزرو میشد.
صبح ۹ اسفند، اینترنت رفت. نه کند شد، نه مختل، رفت. فاطمه میگوید: «اول فکر کردم قطعی موقت است. تا عصر که نشد، فهمیدم نیست. همان روز سه نفر پیام داده بودند که میخواهند سفارش بدهند. دیدم پیامها خوانده نشده مانده. نتوانستم جواب بدهم. نتوانستم توضیح بدهم که چه شده. آن سه نفر دیگر پیام ندادند.» فاطمه از ۹ اسفند ۱۴۰۴ تا ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، قریب به ۷۰ روز عملاً از بازارش جداافتاده است.
بررسیهای نشان میدهد که وضعیت فاطمه استثنا نیست. در روستاهای توریستی و صنایعدستیخیز ایران، از ابیانه در اصفهان تا «ماسوله» در گیلان و «اورامان» در کردستان، زنان سرپرست خانوار در سالهای اخیر با اتکا به اینترنت برای فروش محصولات دستساز، رزرو اقامتگاههای بومگردی و دریافت سفارش، توانسته بودند پایهای از درآمد مستقل برای خودشان بسازند. این پایه حالا از سه طرف زخمخورده است: قطع اینترنت از ۹ اسفند، کاهش گردشگری از نیمه دوم سال ۱۴۰۴ و افزایش هزینههای زندگی که همزمان با هر دوی اینها آمده.....
متن کامل را
اینجا کلیک کنید.
کانال کانون صنفی معلمان ایران
چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ١۴٠۵