افق روشن
www.ofros.com

به مناسبت صد سالگی تأسیس حزب کمونیست ایران

!گرهگاهی تاریخی، مصافی عظیم

امید بهرنگ                                                                                                            شنبه ٢١ تیر ۱۳۹۹ - ١١ ژولای ۲۰٢٠


بخش سوم - اختلاف های سیاسی، جدل های نظری

اختلاف در جمهوری گیلان چگونه شکل گرفت؟ از کی و میان چه کسانی آغاز شد؟
گسست میرزا از جمهوری و لشکرکشی ناموفق برای فتح تهران منشأ اختلاف های سیاسی نظری شد. در آن دوره همه درگیر این اختلاف شدند. از رهبری انترناسیونال سوم و وزارت خارجه دولت شوروی گرفته تا رهبری حزب و دولت آذربایجان و فرماندهان ارتش سرخ و نیز رهبری حزب کمونیست ایران. بی شک نامه های اعتراضی میرزا به لنین و دیدار نمایندگان میرزا با یکی از معاونین کمیسر خارجه در مسکو در طرح این اختلاف بی تأثیر نبود. درمجموع نارضایتی از چگونگی پیشرفت امور مشهود بود. به نمایندگی بلشویک ها (به ویژه ارتش سرخ) بازرسانی برای بررسی اوضاع به گیلان فرستاده شدند تا از دشواری های پیش آمده، گزارش تهیه کنند.
پیش از این لنین همزمان با تأسیس حزب کمونیست ایران در ژوئن ١٩٢٠ تزهای خود موسوم به "طرح اولیه تزهای مربوط به مسئله ملی و مستعمراتی" را در دومین کنگره انترناسیونال کمونیستی ارائه داده بود. (١) مجادله زیادی حول آن تزها در جریان برگزاری کنگره (که بیش از دو ماه به طول انجامید) جاری بود. اما در "کنگره ملل شرق" بود که مشاجرات در مورد "پرونده ایران" شکل حاد و علنی گرفت. این کنگره تقریباً یک ماه پس از دومین کنگره انترناسیونال در یکم تا هشتم سپتامبر ١٩٢٠ (٧ تا ١٧ شهریور ١٢٩٩) در شهر باکو برگزار شد. از ٢٠۵٠ نماینده حاضر در کنگره از ملل مختلف، ٢٠٢ تن ایرانی بودند. اختلاف بین نمایندگان ایرانی مشهود بود. گروهی به رهبری حیدر عمواوغلی به مخالفت با گروهی دیگر به رهبری سلطانزاده و پیشه وری برخاسته بودند. هیئت رئیسه شورای اجرایی "کنگره ملل شرق" به شکایت های کوچک خان و همفکران حیدر خان گوش فرا داد و سرانجام با صدور قطعنامه ای از گروه حیدر خان در مقابل مواضع کمیته مرکزی اول جانبداری کرد. در این قطعنامه آمده بود که: «موضع ما در ایران به دلیل سیاست ناکارآمد اعلام یک "جمهوری سوسیالیستی" در آنجا به خطر افتاده است ... اجرای زودهنگام برخی تدابیر ظاهراً "کمونیستی" که به غارت آشکار (پهلو می زند)، مردم ایران را در تضاد با خود قرار داده و سیاست حکومت شاه و موضع انگلیسیان را تقویت کرده است.» (٢)
مناقشات پس از کنگره بشدت ادامه یافت. حیدر تزهای خود را ارائه داد؛ سلطانزاده علیرغم برخی تعدیلات در نظراتش مبنی بر "کنار نهادن انقلاب کمونیستی ناب" بر همان مواضع پیشین خود تأکید کرد. او پذیرفت که "بورژوازی و زمینداران به دلیل تبلیغات کمونیستی و تدابیر سوسیالیستی بی موقع کوچک خان را ترک کردند." او ضمن انتقاد از میرزا کوچک خان، بر فقدان عنصر پرولتری آگاه در ایران، جهل باورنکردنی دهقان و ضرورت روی آوری به خرده بورژوازی در کنار بخش پیشتاز کارگران و دهقانان برای پیشبرد انقلاب اجتماعی انگشت نهاد. سرانجام دومین کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران به رهبری حیدرعمواوغلی تشکیل شد. حیدر طی خطابه ای به مردم ایران مواضع جدید حزب را اعلام کرد. روزنامه "پراودا" نیز در ١۴ ژانویه ١٩٢٠ (٢۴ دی ماه ١٢٩٩) موضع حیدر عمواوغلی را به عنوان موضع رسمی حزب کمونیست ایران منتشر کرد. مواضع جدید حزب شامل «اخراج انگلیسیان؛ سرنگونی شاه؛ اعلام جمهوری واحد، مستقل و مردمی و تشکیل ارتش ملی» بود. پیرو این سیاست در بهمن ماه همان سال پیام تبریکی خطاب به کوچک خان ارسال شد.
اما کمیته مرکزی اول به طور رسمی کناره گیری نکرد. سلطانزاده کماکان حزب را در کمینترن نمایندگی می کرد و به نوعی حمایت سیاسی کمینترن را با خود داشت. عملاً حزب به فراکسیون های مختلف تقسیم شد. نابسامانی تشکیلاتی بالا گرفت. تا بدان حد که در اواخر مرداد ١٣٠٠ گروه سومی در باکو با برگزاری کنگره ای دیگر کمیته مرکزی سوم را انتخاب کردند. اما کمینترن آنها را به رسمیت نشناخت. مدتها هر بخش برای خود فعالیت می کرد. تا اینکه بعدها کمینترن فراخوان متحد شدن حزب را داد و حزب کمونیست آذربایجان را نیز ملزم به اجرای آن دانست. به دلیل فقدان اتحاد سیاسی نظری لازمه حزب انسجام تشکیلاتی خود را از دست داده بود. (٣)

قبل از اینکه به محتوی تئوریک این مناقشات پرداخته شود، مختصری در مورد سابقه فکری و تجربه سیاسی این دو شخصیت کلیدی توضیح دهید.
آثار متنوعی در مورد زندگی شخصی و فعالیت های مبارزاتی حیدر خان و سلطانزاده در دسترس است که به شناخت بیشتر از این دو شخصیت تاریخی کمک می کند. بی شک مسائل خطی را نمی توان و نباید به خصائل فردی و سابقه مبارزاتی افراد فروکاست. اما تجربه زیست سیاسی شان کمک می کند که بهتر گرایش های سیاسی یا گسست های فکری شان را دریابیم.
پروسه زندگی سیاسی این دو کاملاً متفاوت بود. حیدر در مکتب اجتماعیون عامیون ایرانی - با همه قوت ها و ضعف هایی که برشمردیم - تعلیم یافته بود؛ در انقلاب مشروطه نقش برجسته ای ایفا کرده بود. به دلیل این سابقه از آتوریته انقلابی زیادی برخوردار بود. برخلاف روایت رسمی که عمدتاً حزب توده باب کرده، حیدرعمواوغلی از ابتدا لنینیست نبود. او تحت تأثیر سوسیال دمکراسی روسیه قرار داشت و با آموزش هایی که دیده بود قبل از انقلاب مشروطه به ایران آمد. اما همانطور که گفته شد بیشتر تحت تأثیر اوضاع عینی و سیر رویدادها، همانند اغلب اجتماعیون - عامیون جهت گیری فکری سیاسی متفاوتی اتخاذ کرد. فعالیت هایش بعد از فتح تهران حول حزب دمکرات ایران بیشتر بیان سردرگمی تئوریک - سیاسی اش بود. هرچند حزب دمکرات در آن مقطع از دیگر احزاب و گرایش های فکری رادیکالتر بود اما از چارچوب مشروطه خواهی فراتر نرفت. بی جهت هم نبود که بسیاری از فعالین آن حزب مانند تقی زاده بعدها به چرخ و دنده های نظام حاکم - به ویژه در دوران سلطنت پهلوی - بدل شدند. در دوره جنگ جهانی اول نیز حیدر از زاویه ملیّون ایرانی دنباله رو امپریالیسم آلمان و امپراتوری عثمانی شد و در عمل با ارتش عثمانی متحد شد تا جبهه ای علیه انگلیس بگشاید. به این معنا از موضع لنین که جنگ جهانی اول را ارتجاعی می دانست فاصله زیادی داشت. اساساً بعد از انقلاب فوریه و اکتبر است که حیدر خان با لنین جهت گیری کرد.
حیدر بهعنوان فردی شجاع و رزمنده ای که درک تئوریکش در فرایند فعالیت های عملی تکامل یافت، به مدلی برای نسل های بعد - به ویژه کمونیست های دهه چهل و پنجاه شمسی - تبدیل شد. الگویی که در خود عنصری از کم بهایی به تئوری انقلابی را با خود داشت. تحت این عنوان که باید قدم در ره گذاشت؛ این ره است که خود گوید چون باید رفت! بی شک تئوری در ارتباط با عمل تکامل خواهد یافت اما بدون تئوری انقلابی سازمان دادن عمل انقلابی میسر نیست. از نقطه نظر شناحت مارکسیستی محدودیت تاریخی در رابطه با دانستن و عمل کردن همواره موجود است اما این امر به معنای آن نیست که تئوری در عمل روشن می شود. البته در هر عملی انجام برخی خطاها به دلیل عدم شناخت کافی اجتنابناپذیر است؛ خطاهایی بهاصطلاح ضروری که حتی در برخی مواقع امکان جهش به وضع آینده را ایجاد می کنند. درهرصورت تئوری نیازمند فعالیت مستقل خود است. مغز انسان هم باید قبل، حین و بعد از هر فعالیت انقلابی عرق ریزد.
حیدر خان به دلیل شرکت مستقیم در انقلاب مشروطه، شناخت نسبتاً همه جانبه و دقیق تری از صحنه سیاسی و بازیگران آن داشت. این نقطه قوت وی محسوب می شد. اما در این نقطه قوت، ضعفی هم نهفته بود. او گرایش داشت نقطه عزیمت در تحلیل از جامعه را تحلیل از نیروهای سیاسی بالفعل در جامعه قرار دهد و به تحلیل طبقاتی منسجم از جامعه اهمیت کافی ندهد. این از میراث فکری و عملی اجتماعیون – عامیون دوران مشروطه بود که به مانعی برای فهم درست از دوران جدید بدل شده بود. دورانی که چارچوبش به دلیل انقلاب اکتبر به طور کیفی با گذشته فرق کرده بود. خلاصه کنیم گرایش تجربه گرایانه (امپریستی) در حیدر خان که در تزهایش نیز منعکس است مانع از آن شد که دانشی که از جزییات انقلاب در ایران داشت را در پهنه و افق گسترده تری قرار دهد. افق گسترده و راه حل جدیدی که به واسطه انقلاب اکتبر جلوی روی بشریت قرار گرفته بود. در ادامه خواهیم دید او زمانی که سعی می کند از مفهوم سازی های اولیه مستتر در تزهای لنین سود جوید، صرفاً مصداق های تجربی آن تزها را جای مفاهیم پایه ای می نشاند.
سلطانزاده، به نوعی نقطه مقابل حیدرعمواوغلی بود. او در ٢٢ سالگی و در سال ١٩١١ به عضویت حزب سوسیال دمکرات روسیه درآمد. عمده تجارب انقلابیاش را در روسیه و در جریان انقلاب اکتبر کسب کرده بود. گفته می شود که قبل از انقلاب اکتبر در منطقه قفقار فعالیت می کرد. ولی درگیر انقلاب مشروطه نبود و از نزدیک با مسائل این انقلاب آشنایی نداشت. او جز معدود رهبران حکا بود که از مبانی مارکسیسم آگاهی داشت. در زمینه اقتصادی و نقش سرمایه مالی صاحب نظر بود. او در کنگره دوم انترناسیونال در کمیسیون ملی مستعمراتی شرکت داشت و به عضویت کمیته اجرایی انترناسیونال سوم درآمد و تا سال ها بعد مسئولیتهایی درارتباط با کمینترن بر عهده داشت. سلطانزاده از ١٩١٩ وارد حزب عدالت شد. او به نمایندگی از مسکو عازم تاشکند شد و نقش مهمی در حل و فصل سازمان یابی احزاب کمونیست در منطقه ترکستان ایفا کرد. در کنگره انزلی به دبیر کلی حزب انتخاب شد. اما پس از تشکیل "کنگره ملل شرق" از دبیر کلی برکنار شد و به عنوان نماینده حکا در کمینترن حضور یافت. به مدت ده سال نماینده حزب در کمینترن بود.
پس از شکست جمهوری گیلان به عنوان رهبر حکا نوشتارها، کتاب ها و گزارش های متعددی در مورد مسائل انقلاب ایران، در زمینه اسلام، مسئله زنان، مسئله ارضی و وابستگی اقتصاد ایران به امپریالیسم و مشخصاً افشای دولت رضاشاه نگاشت. تصویری که از او به عنوان طرفدار تروتسکی داده می شود، واقعیت ندارد. در آثار تئوریکی که از او باقی مانده چنین گرایشی دیده نمی شود. او در جریان تصفیه های خونین دهه سی میلادی در شوروی در سال ١٩٣٨ گویا به اتهام "جاسوسی" به قتل رسید.
سلطانزاده در جریان برکناریش از کمیته مرکزی اول، "اتهام" پیشبرد "انقلاب کمونیستی ناب" در دوره اول جمهوری گیلان را نپذیرفت و عمده خطاها را بر عهده برخی مقامات ارتش سرخ شوروی در گیلان دانست. (۴) در یک نگاه کلی می توان گفت که سلطانزاده نیز همچون حیدر خان قادر به ارائه راه حل صحیح برای پیشبرد انقلاب در ایران نشد. در ادامه خواهیم دید که تکیه وی عمدتاً به تجارب کسب شده در انقلاب اکتبر و منطقه قفقاز بود و به نوعی همان مدل را می خواست در شرایط ایران بکار بندد.
با نگاه امروز، می توان گفت نظریاتش به پیشداوری هایی آغشته بود که موجب شد نتواند با مصاف های تئوریکی و پراتیکی جدید روبرو شود. برخی متدهای دگماتیستی اش مانع از آن می شد که پدیده های نوظهور و ضرورت گسست از مدل های پیشینی را دریابد. علیرغم اینکه بعدها تلاش زیادی کرد که واقعیات مشخص جامعه ایران را ازنقطهنظر مارکسیستی تئوریزه کند اما همانند اغلب همعصران خود در حزب بلشویک به دلیل قالبی فکر کردن نتوانست دستاورد تعیین کننده ای از خود بجا گذارد.
جالب اینجاست که از منظر تاریخی اغلب احزاب کمونیستی که در آن دوران تشکیل شده بودند با چنین مشکلاتی (همچون دگماتیسم و امپریسم) روبرو بودند. اغلب این گرایش ها یا می خواستند مدل تکرار نشدنی انقلاب اکتبر را تکرار کنند یا تحت عنوان تجربه خاص، اصول، مفاهیم و شالوده های علم کمونیسم را کمرنگ کنند. علمی که بهواسطه گسست فکری لنین از انترناسیونال دوم و تجربه انقلاب اکتبر با جهش نوینی روبرو گشته بود. حزب کمونیست چین که تقریباً یک سال بعد از حکا بنیانگذاری شده بود، نیز با چنین مشکلات مشابهی روبرو شد.
باید تأکید کرد که اختلاف های شکل گرفته در آن مقطع را نمی توان به مواضع حیدرعمواوغلی یا سلطانزاده تقلیل داد. گرایش ها و ضد گرایش های متنوعی در سطوح مختلف از حزب و دولت شوروی گرفته تا حزب و دولت آذربایجان تا رهبران حکا و جمهوری گیلان در کار بود. وجوه اشتراک و افتراق درهم و بر هم بود و مهمتر آنکه مهر اجبارات زمانه و اضطرارهای مبارزه نظامی را نیز بر خود داشت. از این زاویه صرفاً با چپ و راست خواندن این یا آن جناح به قضاوت صحیح نمی توان دست یافت و با تکیه بر دخالت های شخصی یا تشکیلاتی این یا آن فرد در مورد این اختلاف های خطی داوری کرد. به ویژه آنکه پس از گذشت صد سال هنوز در مورد خط و عملکرد جناح های مختلف کمیته مرکزی نمی توان با دقت بالا و کاملاً مستند سخن راند. بسیاری از اسناد از بین رفته اند یا هنوز یافت نشده اند و یا در دسترس نیستند. برای مثال در دوره جمهوری گیلان و در دوران دو کمیته مرکزی دو روزنامه به عنوان ارگان حزب (روزنامه "کامونیست" - در دوره کمیته مرکزی اول و روزنامه "عدالت" - در سی شماره در دوره کمیته مرکزی دوم) منتشر می شد. روزنامه هایی چون "لوای سرخ" و "ایران سرخ" به عنوان ارگان ارتش سرخ و ارگان جمهوری نیز منتشر می شدند. متأسفانه تحقیق مستندی در بررسی محتوی این روزنامه ها موجود نیست. محدودیت اسناد تاریخی در این زمینه ها موجب می شود که تنها و تا حدی بتوان بر رئوس کلی اختلاف ها و گرایش های نظری پرتو افکند.

با توجه به تزهای حیدر خان و آثار سلطانزاده جدل ها حول چه مسائل گرهی تمرکز یافت؟ نسبت نظرات این دو با تزهای لنین چه بود؟
عناوین این مبارزه خطی را می توان چنین دسته بندی کرد: طبقات شرکت کننده در انقلاب کیانند؟ کدام طبقه باید انقلاب را رهبری کند؟ بورژوازی چه نقش و جایگاهی در این انقلاب دارد؟ جایگاه مسئله ارضی - دهقانی چیست و چه ارتباطی با رهایی ملی دارد؟ گذر به سوسیالیسم چگونه خواهد بود؟ البته موضوع امپریالیسم و نقش آن در ارتباط با چگونگی تکامل اقتصادی - اجتماعی کشور و صف بندی های طبقاتی نیز به عنوان پس زمینه اصلی جدل ها مطرح بود. این پس زمینه در تزهای حیدر خان موجود است اما عمدتاً در آثار سلطانزاده که پس از شکست جمهوری گیلان نگاشته شده، فرموله تر و بسط یافته تر قابل مشاهده است.
برای اینکه بحث حالت انتزاعی به خود نگیرد و بتوانیم راحت تر مباحث آن دوران را دنبال کنیم. لازم است از دغدغه های ذهنی و عملی آن دوره آغاز کنیم. به عبارتی دیگر دریابیم که مشکل چه بود؟ راه حل یا راه حل ها چه بودند؟ آنان می خواستند در کشوری انقلاب کنند که بسیار عقب مانده بود و هنوز سرمایه داری در آن انکشاف پیدا نکرده بود، بخش اعظم جمعیت یعنی دهقانان اسیر مناسبات فئودالی بودند، کشور در آستانه مستعمره شدن قرار داشت و مالکان بزرگ در اتحاد با امپریالیست های انگلیس بر کشور حکومت می کردند.
ظاهراً تا قبل از ظهور امپریالیسم و به ویژه انقلاب اکتبر پاسخ چندان پیچیده نبود. به راحتی می شد حکم داد که برای نجات از این وضعیت نیاز به انقلاب بورژوا دمکراتیک نوع کهنی است تا زمینه برای انقلاب سوسیالیستی فراهم شود؛ مرحله بورژوایی عمدتاً با رهبری طبقه بورژوازی باید طی شود تا دهقانان به زمین دست یابند و آزادی های سیاسی برقرار شود. اما با ظهور امپریالیسم از یک سو بورژوازی قادر نبود نقش انقلابی سابق را ایفا کند و از سوی دیگر و مهمتر از هر چیز با پیروزی پرولتاریا در روسیه، کیفیت جدیدی ظهور یافت که چارچوب مبارزات در سطح جهانی را عوض کرد. در نظر گرفتن همه اینها نیازمند مفهوم سازی جدید بود.
لنین با ارائه تزهایش چارچوب و جهت گیری کلی و اولیه ای جلو نهاد. او تلاش کرد بگوید که چگونه در کشوری که هنوز پرولتاریا شکل نگرفته می توان انقلاب پرولتری کرد. البته لنین پیش از این با تکیه به تحلیلش از امپریالیسم اثبات کرده بود که چرا و چگونه پایه عینی انقلاب در جهان فراهم شده است. (۵)
تزهای لنین ١٢ بند داشت. او در ابتدا به مفهوم انتزاعی و صوری برابری در دمکراسی بورژوایی می پردازد. وظیفه اصلی احزاب کمونیست را افشای آن می داند. از این زاویه می گوید باید اوضاع و احوال مشخص تاریخی را در نظر داشت. نگذاشت رهایی ملی مانع طرح منافع طبقات ستمدیده شود. باید خط مرز روشنی بین منافع استثمارشوندگان با منافع طبقه حاکم کشید زیرا منافع "ملت" همان منافع "طبقه حاکم" است. لنین بعد از این تأکید پایه ای بر اسارت مستعمرات و ستم اقلیتی ناچیز از کشورهای سرمایه داری پیشرفته بر اکثریت عظیم مردم جهان به عنوان یکی از مختصات مهم دوران سرمایه مالی و امپریالیسم اشاره می کند. او مبارزه برای محو استعمار و ستم ملی را شرط پیروزی بر سرمایه داری می داند و این کار را بدون سرنگون ساختن ملاکین و بورژوازی میسر نمی داند. از همین زاویه کلیت مسئله را به دیکتاتوری پرولتاریا گره می زند که در مرکز حوادث سیاسی جهان قرارگرفته بود. برای نخستین بار دولتی در تاریخ بشر متولد شده بود که آگاهانه برای محو تمامی اشکال ستم و استثمار می کوشید. قدرت دگرگون کننده ای که پاسخگوی ضرورت های زمانه بود و به عنوان تنها را ه حل ممکن توجه تمامی مردم جهان را به خود جلب کرده بود.
بخش هایی از تزهای لنین به چگونگی رفع ستم ملی در شوروی اختصاص دارد. او خواهان اتحاد جمهوری های شوروی، اتحاد اقتصادی آنها و ایجاد اقتصاد جهانی واحد سوسیالیستی و در پیش گرفتن انترناسیونالیسم پرولتری در مقابل ناسیونالیسم به ویژه در کشورهای پیشرفته سرمایه داری می شود. او پافشاری می کند که مصالح مبارزه پرولتری در یک کشور باید تابع این مبارزه در مقیاس جهانی باشد. لنین بر این بستر عمومی یعنی ناتوانی بورژوازی در حل مسئله ملی و گره خوردن آن به دیکتاتوری پرولتاریا به طور مشخص به مستعمراتی که در آن مناسبات ماقبل سرمایه داری غلبه دارد می پردازد. از یکسو بر کمک احزاب کمونیست به جنبش های رهائیبخش ملی تأکید می ورزد. از سوی دیگر بر لزوم مبارزه علیه روحانیون و سایر عناصر مرتجع صاحب نفوذ در این کشورها انگشت می گذارد. او همچنین از ضرورت مبارزه با پان اسلامیست ها سخن می راند که می کوشند از جنبش رهایی بخش ضد امپریالیستی برای تحکیم موقعیت خان ها و آخوندها استفاده کنند.
یکی از مهمترین بندهای این تزها، لزوم پشتیبانی از جنبش دهقانی علیه مالکان بزرگ و بر ضد هرگونه مظاهر یا بقایای فئودالیسم و اتحاد پرولتاریای کمونیست اروپای باختری با جنبش انقلابی دهقانان در خاور است. او رهنمود می دهد که باید با برپایی شوراهای زحمتکشان پایه های نظام کمونیستی تقویت شود. نکته برجسته دیگر، هشدارش در مورد کسانی است که سعی می کنند به جریان های رهائیبخش بورژوا دمکراتیک در این کشورها رنگ کمونیسم زنند. لنین فقط جنبش هایی را لایق حمایت دانست که مانع اتحاد کمونیستهای واقعی در یک حزب واحد پرولتری نشوند و از کمونیستها نیز خواست که ضمن اتحاد موقتی با دمکراسی بورژوایی در مستعمرات، با آنها نیامیزند تا استقلال جنبش پرولتری حتی در نطفه ای ترین شکل آن بی چون و چرا محفوظ بماند. در خاتمه نیز تذکر می دهد که باید به احساسات ملی در این کشورها توجه کرد و برای مبارزه با خرافات و تنگ نظری ملی به گذشت های معینی تن داد.
این مفهوم سازی اولیه بی شک راهگشا بود اما کافی نبود. تزها از این زاویه که برای رسیدن به سوسیالیسم در مستعمرات نیازی به عبور از سرمایه داری نیست، بسیار تعیین کننده بودند. اما لنین تا آن حد از روشن بینی علمی برخوردار بود که در سخنرانی اش پیرامون این تزها در ارتباط با فرایند انقلاب در مستعمرات تأکید کند که: «ابزار لازم برای این کار را نمی توان از قبل تعیین کرد. این ابزار از طریق تجربه عملی کسب خواهد شد ... اینهاست مسائلی که شما حل آنها را در هیچ کتاب کمونیستی نمی یابید ... از این لحاظ در برابر شما وظیفه ای قرار دارد که سابقاً در برابر کمونیستهای جهان قرار نداشت.» به جرئت می توان گفت که تجربه چندماهه اول جمهوری گیلان صحت این گفته ها بود.
هرچند سلطانزاده نسبت به حیدر خان بیشتر به مفهوم سازی های لنین تکیه می کرد اما در حیطه نظری و عملی هر دو نتوانستند به وظیفه ای که لنین جلو نهاد پاسخ دهند. بی شک به درجات متفاوت اشکالات متدیک آن دو مانع دست و پنجه نرم کردن صحیح شان با واقعیت مادی به طریق علمی شد. اما محدودیت های تاریخی شناخت را نیز باید در نظر گرفت. مشکل بتوان با تکیه به یک تجربه (یا طی فرایند کسب یک تجربه کوتاه مدت) به مفهوم سازی های تئوریک همه جانبه ای دست یافت. این محدودیت شناخت، البته شامل لنین نیز می شد.

بالاخره مرکز ثقل اختلاف ها بین کمیته مرکزی اول و دوم چه بود؟ آیا تزهای لنین برای پیشبرد امر انقلاب در ایران کافی نبود؟
واقعیت از خود نشانه های جدیدی بروز داد و طالب خوانش تئوریک صحیح بود. مهمترین شاخص این نشانه های جدید، ضرورت گذر از مراحل و زیر مراحل مختلف برای رسیدن به اهداف نهایی بود. نیاز به تبیین جامع تری از وضعیت بود تا هم مراحل، هم ارتباط میان مراحل با یکدیگر و با هدف نهایی روشن شود. تصور اولیه همگان این بود که با همان روش و سرعتی که امر انقلاب در قفقار پیش رفت می توان در ایران نیز پیشروی کرد. اما صحنه متفاوت تر و پیچیده تر بود. ایران جزئی از امپراتوری تزاری نبود که ارتش سرخ بتواند به راحتی در آن در دفاع از جنگ های انقلابی داخلی دخالت کند. قدرت مرکزی کشور شوراها در منطقه قفقاز (به عنوان بخشی از کشور بزرگ روسیه) نقش تعیین کننده ای در تناسب قوای میان انقلاب و ضدانقلاب داشت. بسیاری از مشکلات با تکیه به این قدرت مرکزی انقلابی حل و فصل شد. به ویژه در مناطقی که پرولتاریا هنوز شکل نگرفته بود و یا کمونیست ها در آن از موقعیت ضعیف تری برخوردار بودند.
زمانی که نمایندگان میرزا در ملاقات با مقامات دولت شوروی برای توجیه مخالفت خویش با انقلاب ارضی، از برخی مشکلات در مورد تقسیم زمین در منطقه گیلان سخن راندند پاولوویچ (از مقامات کمینترن که مدافع خط سلطانزاده بود) مثال اوکراین و گنجه را آورد که در آن کمونیست ها با شورش ارتجاعی دهقانان تحت رهبری ملاکان روبرو شده بودند و با تکیه به ارتش سرخ این مشکلات را حل کردند. کمونیست های آن دوره فکر می کردند با اعمال دیکتاتوری نظامی می توان سریع به هدف دست یافت. اینکه محتوی طبقاتی این دیکتاتوری در ایران چیست، روشن نبود. مشخص نبود که این دیکتاتوری ادامه و بسط دیکتاتوری پرولتاریا شوروی در ایران است یا نوع دیگری از دیکتاتوری پرولتاریاست و معلوم نبود که چگونه منافع متحدین طبقاتی خود را در نظر می گیرد. (٦)
لنین و بلشویک ها تصویر خاصی از روند پیشروی انقلاب جهانی داشتند. آنان جمهوری شوروی را مرکز موقتی می دانستند که انقلاب را به خارج از مرزهایش گسترش می دهد یا از نقاط دیگر، جمهوری های شورایی بیشتری به آن اضافه خواهد شد. مشکل این مدل فقط این نبود که متکی بر واقعیت روند تکوین انقلاب در سطح جهانی نبود. بلکه فرایند پیشرفت انقلاب در یک کشور با انقلاب جهانی را تقریباً بدون تضاد می دید. این دیدگاه موجب شد که همگونی منافع میان شوروی با پیشروی انقلاب در سایر نقاط جهان مطلق شود و تکامل مارپیچی پیشرفت انقلاب جهانی و تضادهای واقعی میان منافع کشور سوسیالیستی با انقلاب جهانی نادیده انگاشته شود. همگونی و مبارزه ای در این تضاد موجود بود. نمی شد منافع انقلاب در یک کشور را در همه حال و در همه شرایط پابهپا و موازی با منافع انقلاب جهانی قلمداد کرد. این درک تا حدی در دوران عقب نشینی کامل ارتش سرخ از ایران مشکل ساز شد که هنگام بررسی شکست جمهوری بدان خواهیم پرداخت.
بر پایه درکی که از پیشرفت انقلاب جهانی موجود بود، گذار کشورهای مستعمره به سوسیالیسم عملاً منوط به کمک دولت شوروی و پرولتاریای کشورهای پیشرفته می شد. البته این نظر را مارکس زمانی در ارتباط با دورنمای انقلاب در روسیه پیش نهاده بود؛ در دوره ای که روسیه هنوز قدم در راه سرمایه داری شدن نگذاشته بود. می دانیم که بعدها انترناسیونال دوم تئوری رشد نیروهای مولده را جلو گذاشت. آنان باور داشتند که بدون سطح لازمی از تکنیک و تمدن و صنعتی شدن و غلبه صنعت بر کشاورزی سوسیالیسم امکان پذیر نیست. آنان از این زاویه بر عقب ماندگی روسیه انگشت می نهادند و غیرممکن بودن ساختمان سوسیالیسم در شوروی را نتیجه می گرفتند. لنین علیه این تئوری جنگید. او مشکل را به رسمیت شناخت اما پرسش مهمی طرح کرد چه کسی می تواند تعیین کند که سطح این رشد چقدر باید باشد تا گذر به سوسیالیسم را امکان پذیر شود و چرا نتوان پس از کسب قدرت سیاسی این کار را انجام داد؟ علیرغم این مبارزه اغلب کمونیستها منجمله لنین تا حدی سطح رشد نیروهای مولد در هر کشور را برای برقرار سوسیالیسم ضروری می دیدند.
سلطانزاده و حیدر خان، هم چنین می اندیشیدند. هر دو از مبارزه طبقاتی و ضرورت انقلاب اجتماعی سخن می راندند اما فقدان صنعت و پرولتاریای صنعتی را معضل جدی برای برقراری سوسیالیسم می دانستند. سلطانزاده در این زمینه کمک کشور شوراها را تعیین کننده می دید و حیدر خان فکر می کرد، در جریان تکامل انقلاب و راندن انگلیسی ها بهطور طبیعی و به تدریج ایران به مدار نظام کمونیستی سوق پیدا خواهد کرد. (٧)
از نظر مبانی تاکتیکی نیز تزهای لنین با چالش روبرو شده بود. لنین بهدرستی بر پایان نقش و رسالت تاریخی بورژوازی در زمینه پیشبرد تحولات دمکراتیک انگشت نهاد اما درصحنه عمل بخش هایی از بورژوازی در این کشورها در مقاطعی ظرفیت های مبارزاتی معینی از خود نشان می دادند که قابل صرفنظر کردن نبود. زیرا مستقیماً بر تناسب قوای میان انقلاب و ضدانقلاب اثرمی گذاشت. برای ایجاد تناسب قوای مساعد جلب و جذب یا خنثی و بیطرف کردن و گاها مبارزه جدی با این بورژوازی ضروری بود. شرکت بورژوازی در انقلاب به معنای مقابله بیشتر با نفوذ ایدئولوژیک سیاسی آنان در بین توده ها نیز بود.
در زمینه چگونگی پیشبرد انقلاب ارضی نیز مشکلات و پیچیدگیها متفاوت از روسیه بود. سلطانزاده پس از شکست جمهوری گیلان در یکی از آثارش نوشت که در کمیسیون ملی مستعمراتی دومین کنگره کمینترن با حضور لنین در مورد ایران بحثی درگرفت. اعضای کمیسیون از باکو تحت تأثیر وقایع گنجه استدلال کردند که زمان برای انقلاب دهقانی در ایران مساعد نیست زیرا با توجه به عدم آگاهی دهقانان ممکن است با شورش های ارتجاعی به رهبری مالکان روبرو شویم. لنین پس از شنیدن دقیق اظهارات همه طرف ها گفت: «در کشورهایی به عقب ماندگی ایران که بخشی از زمین ها در دست زمینداران است شعار انقلاب دهقانی بزرگترین اهمیت را برای دهقانان دارد و تا آنجا که به خیزش دهقانان مربوط می شود در کشور ما هم رخ می دهد و این بدان معناست که نباید از سیاست ارضی چشم پوشی کنیم.» لنین بر سیاست پایه ای درست تأکید کرد اما این امر هنوز با ارائه سیاست ارضی دقیق منطبق بر اوضاع و احوال مشخص ایران فاصله داشت. همه این واقعیت ها ضرورت عبور از مراحل مختلف و خوانش تئوریک صحیح از آنها را نشان می داد. در مقابل این ضرورت دو گرایش اساسی شکل گرفت. گرایشی به مرحله گرایی کامل در غلتید که در تزهای حیدر خان منعکس است و گرایش دیگر توجهی به این مراحل نمی کرد که تا حدی در آرای سلطانزاده قابل رؤیت است.

با نگاه امروز، چه کمبودها و خطاهایی در تزهای حیدر خان و نظرات سلطانزاده قابل مشاهده است؟
چند محور اصلی نادرست در تزهای حیدر خان عیان است. او با صراحت بر رهایی ملی به عنوان مرحله اول مبارزه تأکید می کند و استقلال کامل سیاسی اقتصادی ایران را هدف این مرحله می داند تا شرایط برای گذر به مرحله بعدی آماده شود. تزها تصور اینکه انقلاب می تواند بر زمینه مبارزات طبقاتی به وجود آید و از همان آغاز زیر پرچم کمونیستی برود را نادرست می داند.
مهلک ترین خطای حیدر خان این است که در این مرحله از انقلاب خرده بورژوازی تجاری را یگانه طبقه قادر به رهبری سیاسی می دانست. او علت این امر را عدم توسعه سرمایه داری و فقدان پرولتاریا صنعتی در جامعه ای می دانست که در حال عبور از سیستم پدرشاهی - فئودالی و قبیله ای به سرمایه داری بود. ازنظر او با ویرانی صنایع محلی و پیشه وری و ورشکستگی دهقانان بی زمین طبقه گسترده ای به نام لومپن پرولتاریا شکل گرفته که هرچند غیر متشکل و فاقد آگاهی طبقاتی است اما بسیار انقلابی است. او معتقد بود که در جریان مبارزه علیه امپریالیست های انگلیس باید این طبقه و دهقانان و مستمندان شهری را متحد و متشکل کرد تا پس از پیروزی بر امپریالیست های انگلیس مبارزه ملی را به مبارزه طبقاتی و نهضت آزادیبخش را به نهضت کمونیستی بدل کرد.
حیدر خان در تزهایش برای جلب نظر دهقانان نسبت به مبارزه رهائیبخش ملی از مصادره املاک بزرگ به نفع آنان سخن می راند و این اقدام را لطمه ای به منافع خرده بورژوازی و بورژوازی نمی داند. اما در بخش برنامه حداقلی که برای حزب ارائه میدهد هم از شعار ملی کردن زمین های متعلق به مالکان بزرگ و ایجاد ذخیره زمین های ملی دفاع می کند هم از واگذاری املاک خصوصی (که بیشازحد نصاب بوده) به مالکیت کامل دهقانان حمایت می کند. او تحقق این خواست ها و مطالبات اجتماعی دیگر را در چارچوب نظام بورژوا – دمکراتیک قابل اجرا می داند. تزها در زمینه مبارزه با اوهام و خرافات مذهبی در میان دهقانان خواهان حداکثر احتیاط است.
روح حاکم بر تزها و برنامه حداقل حیدر خان، تکامل هر چه بیشتر انقلاب بورژوایی است تا شرایط برای گذر به سوسیالیسم فراهم شود. در این میان نه محتوی طبقاتی دولت آینده مشخص است نه از نقش رهبری کمونیستی بر کل فرایند انقلاب خبری است. تزها در زمینه شکل حکومتی، شکل شورایی را بدون محتوی پرولتری به عنوان مناسب ترین شکل دمکراتیک پیشنهاد می کند.
سپردن رهبری به خرده بورژوازی تجاری پیشاپیش راه را بر گونه تحول قاطع انقلابی حتی در چارچوب بورژوا - دمکراتیک نیز محدود می کند تا چه رسد به اینکه انقلاب به مراحل بالاتری تکامل یابد. آن هم در کشوری که بورژوازی (و حتی خرده بورژوازی) تجاری آن بندهای محکمی با زمینداری داشت. انگار وظیفه کمونیست ها صرفاً حمایت از رهبری خرده بورژوایی و هول دادنش به جلو بود. در همین راستا حیدر خان در تزهایش راه را برای شرکت در انتخابات و ورود به بلوک های انتخاباتی در همکاری با متحدینی چون کوچک خان برای شرکت در مجلس شاه را نیز بازگذاشت.
هرچند حیدر خان خود را طرفدار لنین می دانست اما آشکارا در نظراتش از تزهای لنین فاصله می گیرد. به نظر می رسد در عصر و دوره انتشار کتاب دو تاکتیک لنین متوقف مانده و تغییر اساسی که در روح زمانه صورت گرفته را هنوز درنیافته است. هرچند از برخی مفاهیم چون ضرورت مبارزه با سرمایه داری جهانی، حکومت شورایی و ورود به مدار نظام کمونیستی سود می جوید اما این مفاهیم یا گواه تجربی صرف دارند (همانند شورا به عنوان دمکراتیک ترین شکل حکومتی بدون محتوی پرولتری) یا بسیار دور از واقعیت امروز (همانند ضرورت گذار به مبارزه طبقاتی و گذار به سوسیالیسم در آینده ای نامشخص) مورد استفاده قرار می گیرند.
آنچه عجیب است حیدر خان و همچنین سلطانزاده اشاره ای به نکته لنین در مورد پان اسلامیسم و ضرورت مبارزه با آن نمی کنند. حیدر خان در مقابله با عقاید اسلامی محتاط است و تقریباً در همان مقطع سلطانزاده در نوشته خود به نام "جنبش کارگری و دهقانی در خاور" (١٩٢٢) فناتیسم مذهبی که به اسلام نسبت می دهند را غلوآمیز می داند. او علیرغم اینکه پان اسلامیسم و جنبش "تجدید حیات" خلافت اسلامی را ارتجاعی و متعلق به قشرهای بالای اشرافیت فئودالی و روحانیت می داند از آن به عنوان یک نیروی کمکی در مبارزه با سرمایه داری اروپائی نام می برد. (٨)
برگردیم به آرای سلطانزاده که درمجموع خطش در مقابل حیدر خان قرار می گیرد. البته سند مشخصی از سلطانزاده در دسترس نیست که در بحبوحه جمهوری گیلان نوشته شده باشد. بهغیراز برخی اظهارات جسته و گریخته از وی در کنگره انزلی و قبل از آن، برنامه کنگره اول حزب که بهطور جمعی ارائه شد و همچنین برخی نکات که در جلسات حل اختلاف میان کمیته مرکزی اول و دوم بیان کرده بود.
سلطانزاده نخستین بار قبل از تصرف باکو در ٢۵ مارس ١٩٢٠ در مقاله ای در شماره ٢۵ روزنامه "ایزوستیا" استدلال کرده بود که «تقریباً همه کشورهای شرق بسیار به وضع امپراتوری سابق روسیه شبیه اند که صنایع آن عمدتاً به کمک سرمایه خارجی می گردید ... مردم روسیه از آن رو که تحت استثمار کشورهای پیشرفته اروپایی قرار داشتند توانستند آسان تر و سریع تر از دیگران گام در راه انقلاب اجتماعی بگذارند.» از همین رو اصرار می ورزد که انقلاب در خاور همچون روسیه باید سوسیالیستی باشد. در مقاله ای دیگر به نام "درباره کنگره حزب کمونیست ایران (عدالت) " در شماره ٢٨ نشریه کمونیست در ۵ ژوئن ١٩٢٠ اظهار داشت که "ایران در یک موقعیت انقلابی در بالاترین سطح قرار دارد ... به دلیل انقلاب سوسیالیستی در روسیه شوروی و در حالی که طبقه کارگر سراسر جهان در تدارک مبارزه علیه استثمارگران خود است ... مبارزه حزب کمونیست ایران صد برابر تسهیل شده است. ... ایران نخستین کشور شرقی خواهد بود که پرچم سرخ انقلاب سوسیالیستی را بر فراز ویرانه های سلطنت به اهتزاز در خواهد آورد."
در همان دوران سلطانزاده در کنگره دوم انترناسیونال مخالف این اظهاریه لنین بود که گفته بود: "نباید دنبال انطباق اصول شوروی به جوامع پدرسالار – دهقانی بود". سلطانزاده در مقابل تأکید کرد که باید به شورای دهقانان همچون شوراهای کارگران در مستعمرات فاقد پرولتاریا نگریست. بر مبنای چنین نگرشی بود که برنامه اول حزب خواهان دمکراسی شورایی، دیکتاتوری پرولتاریا به سبک و سیاق شوروی شد. (٩) بر پایه این برنامه حزب استراتژی سیاسی کوتاه مدت سرنگونی شاه؛ اخراج انگلیسیان و مبارزه علیه خان ها و زمینداران بزرگ را اتخاذ کرد. روح کلی حاکم بر برنامه و استراتژی کنگره اول را نمی توان نادرست خواند اما روشن است که هنوز اصطکاکی با صحنه واقعی نبرد پیدا نکرده است. این برنامه بیشتر بیان دیدگاه کمونیست های است که هنوز با مشکلات واقعی دستوپنجه نرم نکرده بودند و فکر می کردند همه چیز روشن است و امور به روال انقلاب روسیه پیش خواهد رفت. جالب اینجاست که لنین با جملات کوتاه و معناداری که در کنار متن پیشنهادی سلطانزاده در ارتباط با مسائل ملی مستعمراتی یادداشت کرد ضعف روش و دیدگاه او را به تیزی آشکار کرد. لنین نوشت: «هنوز "پاسخ مشخص نیست." نه تنها سازمان های شورایی هم چنین احزاب (در ترکیب و تکالیف خود) باید با سطح کشورهای مستعمراتی شرق مطابقت نمایند. "اصل این است."»
در اسنادی که پس از فروپاشی شوروی قابل دسترس شده اند، مشخص شده که سلطانزاده در جلسات بررسی اختلافات، نظرات خود را تعدیل کرد و قبول کرد که در کشوری عقب مانده همچون ایران باید حزب شکیبا باشد و «تمام مراحل انقلاب بورژوایی را دنبال کند و امکان ناپذیری گذار فوری به کمونیسم را در نظر داشته باشد.» بعدها نیز در آثار دیگرش مدام بر تزهای لنین مشخصاً بر ضرورت رهبری پرولتری تأکید می کرد. این تأکید او در مقابل حیدر خان که رهبری را به خرده بورژوازی تجاری می سپرد بسیار درست و اصولی بود و این از نقاط قوت او بود. اما قبول رهبری پرولتری امری فرمال نیست. بدون خوانش صحیح از واقعیت مادی و ارائه راه حل صحیح، امر رهبری کمونیستی به ادعایی ایدئولوژیک بدل می شود. با هیچ ایدئولوژی (هرچند انقلابی و رو به آینده و ضروری باشد) نمی توان ساختار مادی جهان را درک و تغییر داد. تنها برخورد علمی است که توان انجام این کار را دارد.
درعینحال، هنوز نیاز به شواهد و کسب تجارب انقلابی بیشتر بود تا بتوان به مفهوم سازی عمیقتر و همه جانبه تر در زمینه پیشبرد انقلاب در مستعمرات و نیمه مستعمرات دست یافت. سلطانزاده همراه با کمینترن تلاش هایی برای صورت بندی تئوریک مسئله انجام داد اما به موفقیت چندانی دست نیافت. (۱٠) مصوبات کنگره های کمینترن به ویژه کنگره ششم در سال ١٩٢٨ که علیرغم جهت گیری های کلی انقلابی آغشته به اکونومیسم و ماتریالیسم مکانیکی بودند راه را بر تکامل تئوری مسدود کردند. مفهوم سازی تئوریک در این زمینه اساساً در پروسه انقلاب چین اتفاق افتاد. مائو با مفاهیمی چون "انقلاب دمکراتیک نوین تحت رهبری حزب کمونیست"، "اتحاد استراتژیک میان کارگران و دهقانان" و "استراتژی جنگ درازمدت خلق" توانست به پرسش های اساسی که زمانی مقابل حزب کمونیست ایران قرار گرفته بود، پاسخ دهد. (۱۱)

سرانجام، چگونه باید در مورد این اختلاف خطی در دوران جمهوری گیلان داوری کرد؟
تا حدی داوری نهایی مشکل است. از منظر تاریخی اگر بخواهیم قضاوت کنیم باید بگوییم هنوز رهبران حکا از تجربه کافی برخوردار نبودند. به قول یک ضرب المثل چینی هنوز نیاز بود که "با لمس سنگ زیر پا از رودخانه گذر کنند."
در نگاه کلی می توان گفت زمانی که کمونیست ها دوراندیشی را کنار نهند جهت را گم می کنند و زمانی که واقع بین نباشند به موفقیت دست نمی یابند. بدون وسعت نظر سردرگمی ببار می آید و بدون دقت نظر پیروزی حاصل نمی شود. هر دو شکل این اشکالات در حکا موجود بود. می دانیم که مرحله گرایی حیدر خان به فاجعه انجامید و توجه نکردن به مراحل، توسط سلطانزاده ناکامی ببار آورد.
از منظر سیاسی - طبقاتی نیز باید گفت که هر یک از این گرایش های خطی پایه اجتماعی خود را در جامعه داشتند. به این معنا که در تحلیل نهایی هر خط یا گرایشی به ناگزیر با آمال و آرزوهای اقشار و طبقات معینی در جامعه منطبق می شود. هرچند که حاملان یا تدوین کنندگان آن گرایش خود نخواهند یا نسبت بدان آگاه نباشند. تزهای حیدر خان کاملا به تمایلات ناسیونالیستی و بورژوا دمکراتیک انقلابی در جامعه پاسخ می داد. این تزها بیشتر بیان آمال و آرزوهای بورژوا دمکراتهای انقلابی بود که تمایلی به کمونیسم داشتند یا حداقل در کمونیسم این توان را می دیدند که جامعه را از عقب ماندگی فئودالی برهاند و پیشرفتی حاصل شود.
در مقابل، آرای سلطانزاده نیز در تحلیل نهایی تا حدی تمایلات خرده بورژوایی در جامعه را ارضاء می کرد. خرده بورژواهایی که به دلیل نابسامانی های ناشی از جنگ جهانی اول به سرعت دچار فقر، ورشکستگی و بیکاری شدند و به همین دلیل می خواستند سریع تر به دمکراسی اقتصادی و سیاسی دست یابند. جالب است که سلطانزاده در ارزیابی از عقبگرد میرزا بر ضرورت روی آوری به خرده بورژوای در کنار بخش پیشتاز کارگران و دهقانان برای پیشبرد انقلاب اجتماعی انگشت نهاد. خط و گرایشی که با بی تابی وعده پیروزی سریع می داد، بیشتر به مذاق خرده بورژواهای دمکرات خوش می آمد.
در تحلیل نهایی پایه اجتماعی هر دو گرایش - حتی اگر آنها را چپ و راست یا بورژوایی و خرده بورژوایی نام گذاری کنیم - در تحلیل نهایی هر یک به طریقی به هم می رسیدند یا در مقاطع مختلف به هم تبدیل می شدند. در پیچوخم های انقلاب فاصله زیادی بین راست روی بورژوا دمکراتها با چپ روی خرده بورژواهای دمکرات نیست. به ویژه اگر خط صحیحی در رهبری انقلاب نباشد.
از نگاه امروز و از منظر تکامل تئوری ها باید گفت عقب ماندگی های اقتصادی -اجتماعی جامعه معضل واقعی بود. وظایف خاصی پیشاروی کمونیست ها قرار داشت که نمی توانستند نسبت به آن بی تفاوت باشند. این وظایف تاریخا در جنبش کمونیستی وظایف بجا مانده از انقلاب بورژوائی نام گرفت و انجامش بر عهده طبقه کارگر افتاد. هدف و شیوه انجام این وظایف تحت رهبری پرولتری نمی توانست همانند بورژوازی باشد. مفهوم سازی مائو در زمینه "انقلاب دمکراتیک نوین تحت رهبری طبقه کارگر" مهم بود. زیرا نشان داد که مراحل مختلف انقلاب کمونیستی در کشورهای تحت سلطه جزئی از یک فرایند واحد هستند. دیوار چین این دو مرحله را از هم جدا نمی کند. مائو تأکید کرد که به دلیل مبارزه علیه فئودالیسم و سلطه امپریالیسم و به دلیل مبارزه با بورژوازی بزرگ (در قالب سرمایه داری بوروکراتیک) انقلاب از سرشت دوگانه ای برخوردار است و باید به گونه ای هدایت شود که سرشت سوسیالیستی بر سرشت دمکراتیک غلبه کند. درنتیجه انجام وظایف انقلاب در مرحله نخست باید به گونه ای صورت گیرد که راه را بیشتر برای سوسیالیسم هموار سازد نه سرمایه داری. برای مثال آنچه که در طی جنگ طولانی مدت خلق در مناطق پایگاهی و پس از کسب سراسری قدرت طی سه سال در زمینه انقلاب ارضی و قطع سلطه امپریالیسم در چین انجام شد زمینه را برای گذر سریع به سوسیالیسم فراهم کرد. به همین دلیل بعدها در نیمه اول دهه شصت میلادی مائو در کتاب "نقد اقتصاد شوروی" در جمعبندی جدیدش عنوان کرد که "دمکراسی نوین شکلی از دیکتاتوری پرولتاریاست." (١٢)
از زمان مارکس تاکنون همواره بر سر محتوی و نام انقلاب جدل های زیادی بوده است. مارکس ثابت کرد که در عصر سرمایه داری دردهای گوناگون جامعه تنها یک راه حل دارد این راه حل هم نامش انقلاب کمونیستی است. پس از مارکس به دلایل گوناگون (درست و نادرست)، به تدریج تغییراتی در این نامگذاری ها صورت گرفت، انقلاب کمونیستی به انقلاب سوسیالیستی تغییر یافت، انقلاب سوسیالیستی به انقلاب دو مرحله ای تقسیم شد، انقلاب دمکراتیک تحت رهبری طبقه کارگر فرموله شد، انقلاب پرولتری به انقلاب کارگری بدل شد، برنامه انقلاب به برنامه حداقل (دمکراتیک) و حداکثر (سوسیالیستی) تقسیم شد و دیوار چین میان آنها کشیده شد، انواع و اقسام برنامه های انتقالی و دوران گذار دمکراتیک به سوسیالیسم طراحی شدند. قطعاً برخی از این نامگذاری ها آشکارا غلط بودند، برخی دیگر غلط مصطلح بودند و برخی دیگر ناشی از رویارویی با ضرورت های عینی پیش پای کمونیستها در انقلاب های گوناگون در قرن بیستم بود. از همان نوع ضرورتهای تاکتیکی متفاوتی که مانیفست کمونیست مارکس و انگلس نیز بدان توجه داشت. اما آنچه که بهمرور بهویژه پس از شکست سوسیالیسم در قرن بیستم کمرنگ شد، محتوی انقلاب کمونیستی و نام حقیقی اش است. نه به این معنای کودکانه که فردای کسب قدرت سیاسی فوراً کمونیسم برقرار خواهد شد بلکه تأکید بر دورنما و افقی است که باید مدام در بین توده ها به عنوان تنها راه حل انقلابی ضروری و ممکن طرح شود و تمامی اقدامات و گامها با آن سنجیده شود. انقلاب کمونیستی، یعنی تأکید بر اهداف و جهت گیری های پایه ای و نهائی علیرغم مراحل و موقعیت هایی که این انقلاب با آن روبرو است، اینکه هر کشور در چه سطح از تکامل سرمایه دارانه قرار داشته باشد، تغییری در این واقعیت نمی دهد که تنها راه برای حل معضلات تمامی کشورهای جهان پیشبرد انقلاب کمونیستی است. این امر برخاسته از یک واقعیت عینی است. کلیه واقعیت های سیاسی اقتصادی جهان امروز در پرتو تضاد اساسی عصر - تضاد میان مالکیت خصوصی و تولید اجتماعی - قابل توضیح و تغییر هستند.
ضرورت رهبری کمونیستی بر هر فرایند انقلابی از این واقعیت مادی کلان در سطح جهانی بر می خیزد و ربطی به کمیت پرولتاریا در این یا آن کشورمشخص ندارد. بدون تکیه به این پایه مادی و نقش تعیین کننده آن نمی توان ملاحظات تاکتیکی در هر کشور را بهدرستی تعیین کرد و از مرحله گرایی فاصله گرفت.

درک از امپریالیسم و رابطه آن با ساخت اقتصادی - اجتماعی ایران چه نقش و جایگاهی در مناقشات درون حزب کمونیست ایران داشت؟
می توان گفت این موضوع پس زمینه اختلاف ها بوده اما سندی در دست نیست که نشانه بحث و جدل جدی در این زمینه باشد. در تزهای حیدر خان اشاراتی کوتاه به امپریالیسم می شود. اما از سلطانزاده آثار مدون تری بجا مانده است. فرموله ترین اثر او "خطوط انکشاف ایران" نام دارد که سال ها بعد در سال ١٩٢٨ برای مقابله با نظرات غلطی که رضاشاه را بورژوازی ملی می دانستند، نگاشته شد. ناگفته نماند خود وی در شکل گیری این اشتباه نقش داشت. رهبری حکا و کمینترن در ابتدا نتوانستند ماهیت طبقاتی رضاخان را درست تشخیص دهند.
حیدر خان و سلطانزاده هر دو جامعه ایران را در مرحله گذار از فئودالیسم به سرمایه داری و سلطه امپریالیسم را مانعی برای این گذار می دانستند. حیدر خان رخنه سرمایه داری جهانی را عامل محو صنایع پیشه وری ایران می دانست و انحصار مالی توسط بانک های خارجی را موجب ورشکستگی تجار قلمداد می کرد. سلطانزاده (البته در آثار پسینی تر) نظرات متفاوت تری ارائه می دهد. او نیز امپریالیسم را بزرگترین مانع رشد سرمایه داری در ایران می دانست ولی از نقطه نظر تئوریک قبول داشت که ممکن است ایران زمانی سرمایه داری شود اما بین انکشاف سرمایه داری توسط سرمایه داخلی با توسعه آن تحت سلطه سرمایه خارجی تفاوت می گذاشت. او صدور سرمایه به ایران را عاملی برای تقویت پایه رهایی ملی می دانست زیرا از یکسو باعت شکل گیری طبقه سرمایه دار بود و از سوی دیگر با احداث کارخانجات به تشدید تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی کمک می کرد. در مجموع او ویژگی اصلی ساخت اقتصادی – اجتماعی ایران را "پیوند میان سرمایه تجاری - ربایی با اقتصاد فئودالی و توسعه بسیار بسیار آهسته سرمایه داری" می داند. به نظر او سرمایه تجاری – ربایی برخلاف غرب قادر به تحول شیوه تولیدی نبوده و بورژوازی تجاری ایران فقط نقش واسطه با سرمایه داران خارجی را ایفا می کند. زیرا نقشی در اتصال حلقه های مختلف بازار داخلی با هم ندارد. این کار بر عهده خرده بورژوازی تجاری است که به سرمایه داران خارجی وابسته نیست.
سلطانزاده فرصت آن را داشت که مبانی تئوریک بحث هایش را روشن کند. او با تکیه به فرازهایی از کتاب کاپیتال و تئوری های ارزش اضافی مارکس باور داشت که سرمایه اروپائی برای تحقق ارزش اضافی می کوشد کشورهای دارای مناسبات فئودالی و پدرسالارانه را به عرصه مبادلات کالایی و اقتصاد کالایی بکشاند و آنان را به خریداران کالاهای فرآورده های صنعتی و فروشندگان مواد خام بدل سازد. امری که موجب نابودی تولید خانگی از اقتصاد دهقانی و صنایع پیشه وری می شد.
سلطانزاده علیرغم برخی نظرات خاصی که داشت در مجموع مدافع تزهای اقتصادی کنگره ششم کمینترن بود. در آن کنگره بر پایه تئوری "بحران عمومی" مطرح شد که امپریالیسم نه می خواهد و نه می تواند نیروهای مولد را در کشورهای تحت سلطه رشد دهد. هرچند این تئوری به ظاهر با برخی شواهد تجربی همراهی داشت و منطبق بر توسعه محدود سرمایه دارانه در آن دوران در اغلب کشورهای تحت سلطه بود. اما ازنظر تئوریک کاملاً نادرست بوده و خلاف قوانینی حرکت سرمایه بود که مارکس کشف کرده بود. (١٣)
مارکس در مورد ساختار اقتصادی مستعمرات کار زیادی صورت نداده بود. او در کاپیتال نشان داد که چگونه فرآورده هایی که تحت شرایط ماقبل سرمایه داری (مشخصاً در مناطق عقب مانده جهان) تولید شده زمانی که وارد مدار تولید کالایی کشورهای پیشرفته می شوند، قوانین تو لید کالایی شامل آنها می شود. برای سرمایه دار مهم نیست که یک محصول تحت چه شرایطی تولید شده است. زمانی که محصولی وارد مدار کالایی شد قانون ارزش (یعنی زمان کار اجتماعا لازم برای تولید یک کالا) بر آن اعمال می شود. البته مارکس توضیح نداد که این عملکرد چه تأثیر مشخصی بر خود شیوه های تولیدی ماقبل سرمایه داری در مستعمرات می گذارد و فشار قانون ارزش عامل چه تغییراتی در آن شیوه ها می شود. او فقط بر تخریب شیوه های قبلی انگشت گذاشت.
رجوع سلطانزاده به مباحث مارکس تا حدی شبیه تزهای رزا لوکزامبورگ است که به مستعمرات صرفاً از زاویه بازتولید سرمایه داری توجه می کند. یعنی گسترش مدام بازار جهانی تا ارزش اضافی تولیدشده در کشورهای پیشرفته متحقق شود. این تئوری توجه عمده را به مسئله گردش در حیطه جهانی معطوف می کرد و درک ناقصی از رابطه تولید و گردش ارائه می داد. اما باید توجه داشت که این مباحث ناظر بر دوره خاصی از تکامل سرمایه داری یعنی تکامل از رقابت آزاد به سرمایه داری انحصاری است. در آستانه قرن بیستم این مسئله بیان ادغام جهان درسطح کیفیتا متفاوت تری بود. به این معنا که گستره جهانی شدن سرمایه داری شامل مدار تولید نیز شد. تا قبل از آن فقط مدارهای پول و کالا جهانی شده بودند. به دلیل این ادغام دیگر اقتصاد ملل تحت ستم تابع دینامیک دیگری شده بود. اکنون دیگر کشورهای مختلف اجزا یک کلیت را تشکیل می دادند کلیتی که با تقسیم پایه ای جهان به تعدادی کشورهای پیشرفته سرمایه داری با اکثریتی از ملل تحت ستم رقم می خورد. موضوعی که بهدرستی لنین بر آن تأکید نهاد.
بر پایه این دینامسم کلی دیگر تحولات یک کشور بر پایه تضادهای درونی آن رقم نمی خورد. در اثر این ادغام هم تضادهای داخلی دچار تغییراتی شد هم تضادهای جدیدی بدانها افزوده شد. دیگر نمی شد که مسیر تکاملی یک کشور را به گذار از فئودالیسم به سرمایه داری تقلیل داد و در این چارچوب تنگ به حل تضادهای مختلف پرداخت.
در همین راستا پرسشی بنیادینتر طرح می شود که آیا اقتصاد ایران قبل از نفوذ سرمایه های خارجی واقعاً در آستانه گذار از فئودالیسم به سرمایه داری بود؟ اگر ایران به کشوری نیمه مستعمره تبدیل نمی شد الزاماً سرمایه داری می شد؟ با توجه به ویژگی هایی که فئودالیسم در ایران داشت تا چه حد این گذار در خود و برای خود امکان پذیر بود؟ فئودالیسمی که شکل ایلی در آن برجسته بود و نزدیک به ٨٠ درصد جمعیت آن را ایلات تشکیل می دادند. ساختار ایلی ارتش نیز به نوبه خود مانعی برای ظهور قدرت مرکزی نسبتاً قدرتمند و ایجاد ثبات و امنیت نسبی می شد. رشد محدود نیروی مولد و ویژگی های نظام مالکیت بر زمین و آب و دیگر منابع و ضعف مالکیت خصوصی بر این منابع ویژگی هایی به مناسبات ماقبل سرمایه داری در ایران بخشید که مانع از حرکت به سمت سرمایه داری شدن و رشد و تکامل آن می شد. تاریخ الزاماً مسیر از قبل تعیین شده ای را طی نمی کند. انواع و اقسام تضادهای کوچک و بزرگ در سیر تکاملی هر کشور مؤثر بوده و هستند و در کند یا تند کردن سرعت تحولات مؤثرند. برای مثال تا زمانی که در اروپا ثبات و امنیت نسبی حاصل نشد و ارتشهای سازمانیافتهتری شکل نگرفتند، اقتصاد فئودالی تکامل نیافت و تضاد میان تولید برای مصرف مستقیم تولیدکنندگان (و اربابان) و تولید برای مبادله جهش کیفی نیافت. سلسله قدرتمند صفوی نیز به جز دوران کوتاهی نتوانست بر ناامنی ها رایج که تمام وجوه زندگی ایرانیان را دربرمی گرفت فائق آید. (١۴)
فراتر از این پرسش که خود موضوع کتاب ها و کنکاش های تاریخی زیادی بوده و هست. درهرصورت واقعیت تاریخی به گونه ای دیگر رقم خورد. در عرصه جهانی بین اروپا که نظام سرمایه داری نخستین بار به هر دلیلی در آنجا شکل گرفته بود با باقی جهان برخوردی حاصل شد. درست است که به قول مارکس غارت مستعمرات در کنار دیگر ستم ها و غارت ها، نقش مهمی در شکلگیری انباشت اولیه سرمایه داشت اما این رخداد تاریخی از قبل برنامه ریزی نشده بود. اما تأثیر عمیق و کیفی بر تکامل اقتصادی تمامی کشورها به ویژه کشورهای تحت سلطه گذاشت. عملاً شکل گذار به سرمایه داری دیگر نه با تکامل درونی بلکه با تکامل سرمایه جهانی و به شیوه خاص گره خورد. ورود سرمایه کالایی و پولی به این کشورها موجب شد که فئودالیسم، به نیمه فئودالیسم گرایش یابد و با توجه به شکل های متفاوت فئودالیسم در گوشه و کنار جهان (یا درهر منطقه از یک کشور واحد)، اشکال گوناگون استثمار هیبریدی (ترکیبی یا دورگه) و فوق استثمار پدید آید. همه این اجزا با ظهور امپریالیسم معنای دیگری یافتند و نمی شد همه این ها را در آن مقطع تاریخی در چارچوب عبور از فئودالیسم به سرمایه داری توضیح داد. عملکرد تضاد اساسی عصر - تضاد میان مالکیت خصوصی با تولید اجتماعی – در سطح بین المللی محرک تمامی تضادهای بجا مانده از قبل در هر کشور شد. دیگر گذار از فئودالیسم به سرمایه داری از امری در خود و برای خود خارج شده و این امر تأثیر بلا واسطه بر نقش و جایگاه نیروهای اجتماعی - طبقاتی مختلف گذاشت.
در آن دوران تاریخی به واسطه این تغییر، نقش دهقانان در انقلاب به کلی دگرگون شد. تا قبل از ظهور امپریالیسم اغلب کمونیست ها نقشی برای دهقانان در انقلاب قائل نبودند. آنان دهقانان را غیرانقلابی می دانستند. حداکثر وظیفه ای که برای خود در قبال دهقانان قائل بودند حمایت از خواست های عادلانه شان بود نه رهبری آنان.
از منظر تاریخی، دهقانان - حتی در اوج شورش های مسلحانه شان - قادر به از بین بردن مناسبات فئودالی و برقراری روابط پیشرفته تر نبودند. دهقانان نمی توانستند نماینده نیروی تولیدی و روابط تولیدی نوین باشند زیرا اقشار مختلف آن علیرغم تضاد با مالکان به درجات متفاوت از مالکیت بر ابزار تولید (هرچند محدود) برخوردار بودند. دهقانان به مثابه یک طبقه اجتماعی نیز بسیار ناهمگون بودند. از یکسو خود به اقشار فقیر، میانه و ثروتمند تقسیم می شدند اما در مقابل مالکان بزرگ، همچون طبقه، یکپارچه بودند. این موقعیت متناقض موجب شد که تاریخا دهقانان علیرغم شدت استثمار و ستم وارده بر آنان و مقاومت های خونین شان نتوانند به مثابه سوژه تاریخی نقش ایفا کنند. پراکندگی شان مانع تمرکز و سازماندهی شان و مالکیت محدودشان بر ابزار تولید موجب محافظه کاری شان می شد. تنها زمانی که بورژوازی پا به عرصه حیات نهاد و امکانی برای حل تضاد تولید کالایی با فئودالیسم به وجود آمد نقش دهقانان در پیروزی انقلاب بورژوایی برجسته و تعیین کننده شد. (١۵)
اما با ظهور امپریالیسم در این زمینه تغییرات کیفی صورت گرفت. از یکسو سرمایه داری بدون اعمال ستمگری ملی و فلاکت دهقانان در سطح جهانی (مشخصاً در کشورهای تحت سلطه) به امپریالیسم بدل نمی شد. از سوی دیگر بورژوازی دیگر قادر نبود همچون گذشته این نیرو را رهبری کند. سرنوشت دهقانان به حل تضاد اساسی عصر گره خورد. این امر امکان آن را فراهم کرد که پرولتاریا (علیرغم شمار کم در این یا آن کشور) بتواند به دهقانان به عنوان نیروی ضربت انقلاب تکیه کند و آنان را رهبری کند. نخستین بار لنین در ابتدای قرن بیستم و در جریان انقلاب ١٩٠۵ اهمیت و جایگاه کمّی دهقانان در انقلاب را درک کرد و سپس در جریان انقلاب اکتبر به اهمیت اتحاد استراتژیک کارگران و دهقانان برای حفظ قدرت سیاسی پی برد. لنین از ایده غالب بر انترناسیونال دوم که دهقانان را غیرانقلابی می دانست گسست کرد و نشان داد که دهقانان تحت چه شرایطی می توانند انقلابی شوند. به همین دلیل لنین در جریان جنگ داخلی و بعدها مائو در سطح کیفیتا متفاوت تر و تکامل یافته تری در جریان جنگ طولانی مدت خلق قادر شدند این نیروی اجتماعی را در جهت تحقق اهداف انقلاب کمونیستی هدایت کنند.
بدون شک حزب کمونیست ایران - علیرغم تأکیدش بر حل مسئله ارضی - از درک پایه ای فوق دور بود و قادر نشد به اهمیت عامل ذهنی - رهبری کمونیستی - در انقلابی و متحول کردن دهقانان به عنوان نیروی عمده انقلاب در آن شرایط تاریخی پی ببرد و آنان را به روش رادیکالی بسیج کند. متاسفانه پس از شکست جمهوری گیلان حزب کمونیست ایران به کلی این دغدغه اساسی را کنار نهاد.
خلاصه کنیم، اگرچه ازنظر مشی سیاسی و مرحله بندی انقلاب آشکارا میان حیدر عمواوغلی و سلطانزاده تفاوت موجود بود اما درک تئوریک شان از امپریالیسم مشابه بود. هر دو تضادهای جامعه را در چارچوب دوران گذار و موانع سرمایه داری شدن ایران می دیدند. از همین رو قادر نشدند به درک صحیحی از رابطه میان مبارزه طبقاتی با رهایی از سلطه امپریالیسم و نیروی عمده انقلاب و چگونگی اعمال رهبری پرولتاریا بر کل پروسه انقلاب، رشد ناموزون انقلاب و مسیر تکاملی جامعه دست یابند.



منابع و توضیحات:


١ - "طرح اولیه تزهای مربوط به مسئله ملی و مستعمراتی" - آثار منتخبه لنین در یک جلد صفحه ٧٧٦، از انتشارات سازمان انقلابی حزب توده ایران در خارج از کشور ١٣۵٣

٢ - به نقل از کتاب "میلاد زخم" اثر خسرو شاکری، نشر اختران، سال ١٣٨٦، صفحه ٣١٣

٣ - عملاً افتراق تشکیلاتی حزب در سطح رهبری تا مدت ها ادامه یافت. در ٢۵ ژانویه ١٩٢٢ از میان اعضای کمیته مرکزی اول و سوم کمیته مرکزی جدیدی شکل گرفت و حزب کمونیست ایران دارای رهبری و تشکیلات واحد شد. رجوع شود. به کتاب "پیدایش حزب کمونیست ایران" - ت. ا. ابراهیموف (شاهین)، مترجم ر. رادنیا، نشر گونش، بهار ١٣٦٠ از اعضای کمیته مرکزی دوم، کسی در کمیته مرکزی جدید حضور نداشت. به نظر می رسد اغلب آنان درجریان سرکوب جمهوری گیلان و توطئه کوچک خان به قتل رسیدند.

۴ - سلطانزاده خطاها را متوجه مدیوانی، آبوکف و شاهپور دانست. اینان از فرماندهان ارتش سرخ در گیلان بودند. خسرو شاکری در کتاب "میلاد زخم"، مدیوانی را منتسب به جناح تروتسکی می داند.

۵ - لنین در کتاب امپریالیسم بر تقویت پایه انقلاب پرولتری در مستعمرات از طریق پیدایش طبقه کارگر انگشت می گذارد و اشاره می کند که چگونه: «سرمایه وارد شده در آنجا (مستعمرات) بر شدت تضادها می افزاید و موجب مقاومت روزافزون توده هایی می گردد که افکار ملی آنان به ضد واردین بیگانه برانگیخته شده است. این مقاومت به سهولت ممکن است به اقدامات خطرناکی علیه سرمایه خارجی مبدل شود. مناسبات اجتماعی کهن از ریشه منقلب گردیده، انزوای ارضی هزاران ساله "ملت های برون از جریان تاریخ" از بین می رود و این ملت ها به گرداب سرمایه داری کشانده می شوند. خود سرمایه داری رفته رفته وسایل و شیوه های رهایی را در اختیار مسخر شدگان می گذارد.» کتاب "امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله سرمایه داری" صفحه ۴٣٧، منتخب آثار.

٦ - دیکتاتوری پرولتاریا مفهومی بود که مارکس در سال ١٨۵١ در کتاب "مبارزه طبقاتی در فرانسه" جلو نهاد. مفهوم سازی او متکی بر جمعبندی علمی از تاریخ و مبارزه طبقاتی بود. برخلاف تصور بسیاری، این مفهوم سازی علمی پیش از تجربه کمون پاریس صورت گرفت. کمون پاریس تصدیق تجربی این مفهوم سازی علمی بود. مارکس در سند مانیفست کمونیست اعلام کرد که انقلاب کمونیستی فرایند «رادیکالترین گسست از روابط سنتی مالکیت و رادیکالترین گسست از ایدههای سنتی» است؛ و در کتاب مبارزه طبقاتی در فرانسه نوشت: «سوسیالیسم اعلان تداوم انقلاب، دیکتاتوری طبقاتی پرولتاریا به مثابه نقطه گذار ضروری است به سوی نابودی کلیه تمایزات طبقاتی، نابودی کلیه روابط تولیدی که این تمایزات بر روی آنها بنا شده اند، نابودی کلیه روابط اجتماعی که منطبق بر این روابط تولیدی هستند و دگرگون کردن کلیه افکاری که از این روابط اجتماعی نتیجه میشوند.»

٧ - جالب اینجاست که طرفین مبارزه در مورد گذار انقلاب ایران به سوسیالیسم و کمونیسم تأکید می کنند اما هیچیک به مفهوم و محتوی این گذار اشاره ای نمی کنند. این بحث تا حدی شبیه بحثی است که چند سال بعد در حزب کمونیست شوروی در مورد امکان برقراری سوسیالیسم در یک کشور به راه افتاد. به قول باب آواکیان به جای اینکه در مورد چیستی سوسیالیسم بحث کنند در مورد امکان پذیر بودن یا نبودن آن در یک کشور مناقشه کردند. رجوع شود به کتاب فتح جهان اثر باب آواکیان.

٨ - سلطانزاده در مقاله نسبتاً مفصلی در مورد اسلام و پان اسلامیسم که بعدها نگاشته شد متذکر شد: «نظریه خلافت با سلسله مراتب روحانیت و همچنین پان اسلامیسم مطمئناً عمیقاً ارتجاعی است. اما در اوضاعی که طبقات فوقانی مسلمانان را بر ضد سرمایه داری غرب و در درجه اول سلطه بریتانیا بسیج می کند تا حدی نقشی انقلابی ایفا می کند زیرا ازهمگسیختگی سرمایه داری جهانی را تسریع، پایه های سلطه لندن را سست می کند.» او در انتهای مقاله تأکید می کند که «من سه دوست دارم، دوست خودم، دوست دوستم و دشمن دشمنم.») این منطق پراگماتیستی و میراث منفی تا زمان انقلاب ۵٧ در جنبش کمونیستی ایران باقی ماند. کمونیست ها نتوانستند دریابند که چگونه کم بهایی به نقش اسلام به عنوان ایدئولوژی ارتجاعی نقش تعیین کننده در تولید و بازتولید نظام طبقاتی دارد. مبارزه با خرافات و عقاید مذهبی صرفاً امری شخصی و آموزشی نبوده و نیست، مستقیماً ربط دارد به اینکه خواهان تغییر همه جانبه روابط حاکم بر جامعه و متحول کردن ذهنیت توده ها هستیم یا خیر.

٩ - برنامه اول حزب شامل ٧ بند است: «١ - رهاسازی کارگران و دهقانان از قید بهره کشی از طریق برپایی دمکراسی شورایی که برای آن حزب باید سطح فرهنگ و خود - فعالی را ارتقا بخشد؛ ٢ - تشکیل ارتش سرخ با ویژگی طبقاتی به عنوان ابزار اعمال دیکتاتوری پرولتاریا؛ ٣ - حل مشکل حساس گوناگونی ملی و مذهبی با استقرار یک اتحادیه فدرال؛ ۴ - پرهیز از اهانت به باورهای مذهبی توده ها با توجه به عقب ماندگی و جهل آنها؛ ۵ - ایجاد نظام آموزشی رایگان در سراسر کشورضمن آنکه سرشت کل سیستم از شیرخوارگاه و کودکستان تا عالی ترین نهادهای آموزشی و پژوهشی باید ملهم از ایدئولوژی کمونیستی باشد؛ ٦ - ملی کردن کلیه کارخانه های عمده تولیدی، منابع کانی سد سازی و آبیاری و نظام بانکی و حمل و نقل عمومی؛ تشکیل یک شبکه حمل و نقل سراسری ترویج نظام تعاونی صنعت گران و تولید کنندگان کوچک و برچیدن مالکیت خصوصی بر زمین، انتقال زمین های وقفی به دهقانان تولید کننده؛ ٧ - تهیه یک طرح کشوری برای خانه سازی که اجرای آن بر عهده دولت مرکزی و شوراهای محلی خواهد بود؛ ساماندهی وضعیت کار و بالابردن سطح بهداشت از طریق تصویب قوانین پیشرفته.» – به نقل از کتاب میلاد زخم، صفحه ٢٠٢
البته نسخه های مختلفی به زبان های مختلف از برنامه حزب کمونیست ایران مصوب کنگره اول در دست است. استناد خسروشاکری به نسخه ای است که به زبان روسی در همان سال منتشر شده بود.

١٠ - طی دهه ٢٠ میلادی در کمینترن جدل های زیادی در مورد چگونگی انقلاب در مستعمرات و نیمه مستعمرات صورت گرفت. به طور مشخص در مورد انقلاب چین میان تروتسکی و استالین مباحث حادی درگرفت. استالین با تأکیداتی چون ضرورت رهبری انقلاب دمکراتیک توسط پرولتاریا و تشخیص این مسئله که انقلاب چین از آغاز مسلحانه است و از همان ابتدا انقلاب مسلح با ضدانقلاب مسلح می جنگد، راه را برای پیشروی انقلابی گشود. هرچند برخی تأکیداتش بر لزوم همکاری با چانکایچک در دوره هایی خسران هایی برای انقلاب چین ببار آورد. رجوع شود کتاب استالین درباره انقلاب چین، ترجمه علی برقعی، نشر پژواک ١٣۵٨ برای آشنایی با بحث های جاری در کمینترن به کتاب "کمینترن و خاور" به ویژه بخش "تحلیل ساختار اجتماعی جوامع مستعمره در اسناد کمینترن (١٩٢٧ - ١٩٢٠) به قلم م. ا. چشکوف رجوع شود. هرچند کتاب عمدتاً از منظر راست رویزیونیست های خروشچفی صورت بندی و مقاله هایش گردآوری شده، اما حاوی اطلاعات مفیدی است.
"کمینترن و خاور" ویراستار ر. ا. الیانفسکی، مترجم جلال علوی نیا، انتشارات تهران بین الملل، ١٣٦٠.

١١ - برای آشنایی با مفهوم سازی های مائو در این زمینه رجوع شود به کتاب "خدمات فناناپذیر مائوتسه دون" اثر باب آواکیان، ترجمه و تکثیر اتحادیه کمونیست های ایران (سربداران) پائیز ١٣٦۵.
مطالعه مقاله "مائوئیسم در ایران" نیز برای آشنایی با درک جنبش کمونیستی ایران از مائوئیسم مفید است. رجوع شود به نشریه حقیقت شماره ١٨ ارگان اتحادیه کمونیست های ایران (سربداران)، شهریور ١٣٦٩.

١٢ - مائو در اثر خود به نام "دمکراسی نوین" درمجموع درک درستی از فرایند انقلاب دمکراتیک تحت رهبری پرولتاریا و گذار به سوسیالیسم ارائه می دهد. اما این اثر عناصری بسیار فرعی از مرحله گرایی در خود دارد. همانطور که تأکید شد مائو در کتاب "نقد اقتصادی شوروی" جمعبندی صحیحتری از روند انقلاب دمکراتیک نوین در چین ارائه داد و دمکراسی نوین را شکلی از دیکتاتوری پرولتاریا دانست.
درک مائوئیستها در زمینه این خدمت مائو نیز همواره ناموزون بوده است. تاریخا، اغلب مائوئیستها به طریق دگماتیستی یا فرمالیستی به بحث های مائو در زمینه انقلاب دمکراتیک پرداخته اند و با تکرار توخالی فرمول ها، انقلاب دمکراتیک نوین را به مبارزه برای کسب حقوق ملی و دمکراتیک تقلیل داده اند. بدون اینکه تلاش کنند به دینامیسم رابطه بین این دو مرحله از انقلاب و تداخل این دو مرحله، و اینکه چگونه به روش متفاوت و متغیری قابل به کاربست است، توجه کنند.
دو مرحله ای کردن انقلاب همراه با سنت فرموله کردن برنامه حداقل و حداکثر در تجارب پیشین و رویارویی با واقعیت های جهان امروز با محدودیت های خود روبرو شد. در این زمینه نیاز به گسست بود. عملاً مائوئیسم تقسیم به دو شد. هسته انقلابی، صحیح و علمی اش با برخی جوانب نادرست آن در تضاد قرار گرفت و عیان شد. با تلاش های باب آواکیان چه در زمینه مائوئیسم و چه در زمینه کل تجربه جنبش بین المللی کمونیستی درک پیشرفته تری زاده شد.

١٣ - برای نقد تئوری بحران عمومی کمینترن رجوع شود به کتاب "آمریکا در سراشیب" و همچنین مقاله "درباره دینامیسم امپریالیسم و سد کردن تکامل اجتماعی" اثر ریموند لوتا. در مجموعه "از اقتصاد تا سیاست" از انتشارات حزب کمونیست ایران (مارکسیست - لنینیست - مائوئیست)، ١٣٩٧

١۴ - کتاب "ایران، تاریخ دوران نوین" اثر عباس امانت از انتشارات دانشگاه ییل که به زبان انگلیسی در سال ٢٠١٧ منتشر شده تا حدی این محدودیت های تاریخی را به تصویر می کشد. بخش های عمده ای از این کتاب به فارسی در اینترنت قابل دسترس است.
همچنین رمان "روزگار سیاه کارگر" اثر محمد علی خدابنده، توصیف بسیار دقیقی از موقعیت بی ثباتی و ناامنی روستاهای ایران و نظام فئودالی در ابتدای قرن بیستم در منطقه کرمانشاه و همدان ارائه می دهد. این کتاب با پیش گفتار و پانوشت هایی از ناصر مهاجر و اسد سیف توسط نشر نقطه در پائیز ١٣٩۵ منتشر شده است.

١۵ - در این زمینه به اثر بسیار ارزشمند و در دست انتشار رفیق امیر حسنپور به نام "شورش دهقانان مُکریان ١٣٣٢ - ١٣٣١ / ١٩۵٣ - ١٩۵٢ " رجوع شود. زندهیاد امیر حسنپور در فصل اول این کتاب با دقت علمی بینظیر و ازنقطهنظر ماتریالیسم تاریخی به نقش و جایگاه تاریخی دهقانان و جنبشهای دهقانی پرداخته و نظرات مختلف مارکسیستی و غیر مارکسیستی در این زمینه را مورد بررسی قرار داده است.

**************

یکشنبه ٨ تیر ۱۳۹۹ - ٢٨ ژوئن ۲۰٢٠

بخش دوم - مختصات جمهوری گیلان

جمهوری گیلان چگونه و تحت چه شرایطی تشکیل شد؟
لازم به تأکید مجدد است که اوضاع جهانی نقش تعیین کننده ای در برپایی جمهوری گیلان داشت. تحولات در صحنه بین المللی بود که تحولات داخلی - مشخصاً در منطقه گیلان - را شکل داد. خلأ قدرتی که در سال ١٩٢٠ در گیلان شکل گرفت، حاصل اولین گرهگاه تاریخی - جهانی در قرن بیستم بود. گیلان پیش از این نیز درنتیجه خروج قوای اشغالگر پس از انقلاب اکتبر شاهد چنین خلأ قدرتی شد. در آن برهه جنبش جنگل به رهبری میرزا کوچک خان امکان یافت از این فرصت سود جوید و کنترل منطقه را به دست گیرد. ولی نیروهای میرزا کوچک خان نتوانستند در مقابل لشکرکشی ارتش انگلیس تاب بیاورند. برای ارتش انگلیس گیلان گذرگاهی استراتژیک محسوب می شد. آنان هم در مقطع پایانی جنگ جهانی اول برای مقابله با عثمانی ها و بعدها در دوران جنگ داخلی روسیه برای حمایت از سفیدها در مقابل سرخ ها به کنترل این گذرگاه استراتژیک نیاز داشتند. ارتش انگلیس با تکیه به نیروی هوایی خود و کمک دولت مرکزی و یاری زمینداران بزرگ محلی و با استفاده از وعده ها و توطئه چینی هایی که منجر به تفرقه در صفوف جنبش جنگل شد، توانست سرانجام در تابستان ١٢٩٧ (١٩١٨) بر جنگلی ها چیره شود. بسیاری از نیروهای تحت فرمان جنگلی ها راه تسلیم و سازش در پیش گرفتند. شخص میرزا نیز عمده نیروهای تحت فرماندهی خود را پراکنده کرد و با تعداد کمی در جنگل پناه گرفت و منتظر تغییر اوضاع ماند. جنگلی ها علیرغم شکست نظامی کماکان از نفوذ سیاسی و معنوی در میان مردم برخوردار بودند. بخش هایی از دهقانان کماکان از جنگلی ها حمایت می کردند زیرا امکان مقاومت دهقانان در برابر مالکان را فراهم می کردند. (١)
اما خلأ قدرتی که در ماه مه ١٩٢٠ در گیلان شکل گرفت از جنس متفاوتی بود. ارتش سرخ شوروی برای تثبیت دستاوردهای نظامی خود در منطقه قفقاز و ضربه زدن به پشت جبهه نیروهای سفید وارد انزلی شد. نیروهای انگلیسی مجبور به تخلیه گیلان شدند و نیروهای دولت مرکزی نیز در موقعیت ضعیفی قرار داشتند. میرزا کوچک خان علیرغم تردیدهای جدی که داشت به استقبال ارتش سرخ رفت و در همکاری با آنان و فرقه عدالت (که از قبل تدارکاتی برای گسترش نفوذ خود در این منطقه دیده بود) در ١۵ خرداد ١٢٩٩ اعلان جمهوری انقلابی کرد و فتح تهران و ایجاد مجلس مؤسسان را در دستور کار جنبش قرارداد. در عمل پشتوانه نظامی ارتش سرخ برای ایجاد این جمهوری تعیین کننده بود. اما برخلاف نظر اغلب تاریخ نگاران که این جمهوری را یک نهاد دست ساخته "خارجی" می دانند و می گویند جمهوری سوسیالیستی گیلان صرفاً بر پایه منافع شوروی و به مثابه اهرم فشاری برای پیشبرد مذاکرات با انگلیس شکل گرفت؛ این جمهوری منطبق بر ضرورت های سیاسی تاریخی جامعه ایران بود. این جمهوری هم تکیه بر نیروی اجتماعی معین داشت و هم آمال و آرزوهای تحقق نیافته انقلاب مشروطه را نمایندگی می کرد. به همین دلیل شور و شعف و امید غیرقابل وصفی در کل کشور پدید آورد. فضای سیاسی آن دوران انقلابی بود و می دانیم که حتی بسیاری از ملیّون شیفته لنین شده بودند. زیرا لنین تمامی قراردادها و امتیازات استعماری روسیه تزاری در ایران را لغو کرده بود. به نوعی همه نیروهای مترقی به دلیل جذبه انقلاب اکتبر از شوروی در مقابل انگلیس جانبداری می کردند. حتی میرزا کوچک خان که نه طرفدار جمهوری بود و نه انقلاب، صحبت از "انقلاب سرخ و سوسیالیسم" می کرد.
اقدام ارتش سرخ بخشی از سیاستی بود که رهبران شوروی تحت عنوان "گسترش انقلاب در شرق" اتخاذ کرده بودند. در شرایطی که گسترش انقلاب جهانی در غرب در اثر شکست انقلاب آلمان در ابتدای سال ١٩١٩ و انقلاب مجارستان در نیمه همان سال با محدودیت روبرو شد و پیشروی ارتش سرخ در لهستان با دشواری های زیادی مواجه گشت؛ توجه بلشویکها به جبهه شرق جلب شد. هرچند تروتسکی نسبت به دشواری های انقلاب در شرق هشدار داد و خطرات لشکرکشی شوروی در شرق را کمتر از خطرات جنگ در غرب نمی دانست. (٢) با این وجود پس از تشکیل انترناسیونال کمونیستی در دوم مارس ١٩١٩، برای کمک به انقلاب در شرق نیز "کنگره ملل شرق" در سپتامبر ١٩٢٠ (شهریور ١٢٩٩، تقریباً سه ماه بعد از تشکیل جمهوری گیلان) در شهر باکو برگزار شد.
می توان با منطق ناسیونالیستی همه ضرورت های سیاسی را به منافع ملی دولت شوروی تقلیل داد. اما تا آن زمان سیاستی که بر بلشویکها حاکم بود، پیشروی حداکثری انقلاب پرولتری بود. لنین تلاش می کرد به حداکثر و تا جایی که ممکن است بیشترین دستاورد انقلابی از آن شرایط گرهگاهی را بیرون کشد. توجه او به جنبش های آزادیبخش در شرق و تلاش برای مفهوم سازی در زمینه چگونگی پیشبرد انقلاب پرولتری در این مناطق منطبق بر انترناسیونالیسم پرولتری بود.
ارتش سرخ نهایت احتیاط را بکار بست که ورودش به ایران حالت اشغالگری به خود نگیرد. این یکی از نگرانی های عمده فرماندهان ارتش سرخ منجمله تروتسکی بود. زیرا سابقه اشغالگری ارتش تزاری بر اذهان ایرانیان سنگینی می کرد. این نگرانی ها در تلگرام های رد و بدل شده میان فرماندهان ارتش سرخ منعکس است. افزون بر آن، آنان تأکید داشتند که نباید روحیه انقلابی مردم گیلان را به سراسر کشور تعمیم داد و نیاز به مشاهدات و تحلیل میدانی دقیقتر از روحیات مردم در سایر نقاط ایران است.
اما با نگاه امروز می توان گفت که جبهه ای که در ایران گشوده شد، به لحاظ عینی با تغییراتی مهم در اوضاع جهانی مصادف شد. جابجایی در حال وقوع بود. توازن قوا میان انقلاب و ضدانقلاب در عرصه جهانی به تعادلی رسیده بود. نه امپریالیست ها می توانستند انقلاب اکتبر را خفه کنند و نه امکان پیشروی انقلاب در سایر نقاط جهان میسر بود. به این معنا حضور ارتش سرخ در گیلان را می توان یکی از آخرین تعرض های انقلابی در آن مقطع دانست. بی شک نتایج این تعرض از قبل تعیین شده نبود و هنوز کسی به این ارزیابی از اوضاع جدید نرسیده بود. زمان هم برد تا لنین از این مسئله جمعبندی کند و ضرورت برخی عقب نشینی ها را (در عرصه سیاست داخلی و سیاست خارجی) دریابد و تئوریزه کند.
همزمان امپریالیسم انگلیس برای حفظ هژمونی خود در حال ترسیم برخی تغییرات در استراتژی هایش بود. یکی از مؤلفه های مهم این استراتژی چگونگی حفظ ایران از گزند انقلاب بلشویکی بود. آنان نیز در حال تغییر شکل اعمال سلطه خویش بر ایران بودند. سیاستی که بر تجدید ساختار سیاسی - اقتصادی - نظامی جهان سرمایه داری پس از جنگ جهانی اول منطبق بود. نتیجه بلافصل این سیاست جدید سازماندهی کودتای اسفند ١٢٩٩ به رهبری سید ضیاءالدین طباطبایی و رضاخان بود. این کودتا نخست با مخالفت شدید جناحی از هیئت حاکم انگلیس روبرو شد. جناحی که ضرورت زمانه را درک نکرده بود و هنوز دنبال طرح های کهنه استعماری از نوع قرارداد ١٩١٩ با وثوقالدوله بودند.
به این معنا صحنه سیاسی بشدت پیچیده، غیرقابل پیش بینی و سیال بود و صف بندی های طبقاتی و آرایش قوای سیاسی مدام در حال دگرگونی. همه امور به نتایج آخرین زورآزمایی میان انقلاب و ضد انقلاب - هم درصحنه بین المللی هم در صحنه داخلی - وابسته بود. بر این بستر عینی پیچیده و دشوار بود که حزب کمونیست ایران می بایست عمل می کرد. (٣)

جمهوری گیلان با تکیه به چه نیروهای سیاسی - نظامی تشکیل شد؟ برنامه سیاسی آن، چه بود؟
همانطور که گفته شد، حضور نظامی ارتش سرخ نقش تعیین کننده ای در ایجاد این جمهوری داشت. اما ارتش سرخ بدون تکیه به جنبش جنگل نمی توانست حکومتی شکل دهد. هم به دلیل وجهه و پایه اجتماعی نسبتاً گسترده ای که جنگلی ها در شهر و روستا داشتند، هم به دلیل ضعف نسبی کمونیست های ایران مشخصاً فرقه عدالت.
جنبش جنگل، جنبشی ناسیونالیستی - اسلامی بود که در جریان جنگ جهانی اول در مقابله با اشغال ایران توسط قوای روس و انگلیس - به ویژه مقابله با ظلم و تعدی ارتش تزاری - شکل گرفت. رهبران این جنبش مذهبی بودند. آن دوره امپراتوری عثمانی و امپریالیسم آلمان و اتریش با هدف پیشبرد جنگ های نامتقارن در مناطق تحت کنترل انگلیسی ها بر پاناسلامیسم دمیدند. جنبش جنگل تحت تأثیر پاناسلامیسم خود را اتحاد اسلام نامید. اما آنان ازنظر نظامی - تشکیلاتی نتوانستند روابط مستحکمی با عثمانی ها و آلمانی ها برقرار کنند و نخواستند بر پایه نقشه های سیاسی - نظامی پیشنهادی آنان عمل کنند. (۴) اما جنگلی ها توانستند ضربات موثری بر ارتش تزاری وارد کنند و این امر موجب شد که در میان مردم گیلان به ویژه دهقانان وجهه زیادی کسب کنند.
ازنظر طبقاتی جنبش نماینده تجار و ملاکین متوسطی بود که از اوضاع نابسامان کشور و منطقه در اثر اشغال امپریالیستی بشدت ناراضی بودند. هرچند در مقطعی که جنبش اوج گرفت برخی از ملاکین بزرگ نیز به صفوف جنبش پیوستند. ولی به طور کلی بینش و منش مذهبی میرزا و افق دیدش از مبارزه اساساً با تجار و ملاکین متوسط همخوانی داشت. او عمدتاً به قدرتمندان زمیندار و رهبران ایلات تکیه داشت. ساختار نظامی جنبش نیز از خصلتی عشایری برخوردار بود. گروهبندی های نظامی بر پایه رهبری این یا آن مالک محلی یا رهبر ایلی یا متنفذ محلی سازماندهی می شدند. میرزا کوچک خان به دلیل ناسیونالیسم تمایل نداشت با قوای دولتی وارد جنگ شود و به اصطلاح دستش به خون هم میهن آغشته شود. او تا قبل از انقلاب اکتبر از احمدشاه طرفداری می کرد. برنامه سیاسی اش فراتر از آزاد کردن ایران از اشغال خارجی، اجرای قانون اساسی کشور، بازگشایی مجلس و اداره مملکت بر مبنای رضایت متقابل میان شاه و مجلس و انجام برخی اصلاحات اولیه فراتر نمی رفت.
علیرغم حضور برخی نیروهای متفاوت در رهبری جنبش مانند خالو قربان که کرد بود (۵) و احسان الله خان که سابقه بهایی گری و عضویت در "کمیته مجازات" تهران داشت، جنبش رنگ اسلامی خود را حفظ کرد. زمانی که به قول میرزا کوچک خان "نور خیره کننده ای در روسیه درخشیدن گرفت" او طرفدار "انقلاب سرخ" و "اصول عادلانه سوسیالیسم" شد و برای اینکه از قافله عقب نماند مطالبات اجتماعی بیشتری در برنامه خود گنجاند و به درجاتی خواهان جدایی دین از دولت شد. (٦) هرچند از اعلام جمهوری و مصادره زمین های ملاکین بزرگ همچون گذشته خودداری کرد. او برای اینکه ابتکار عمل را از دست ندهد با ارتش سرخ متحد شد و قول داد که به سازمان های محلی حزب کمونیست ایران کمک کند. قول و اتحادی که عمرش بسیار کوتاه بود. به یک معنا جنگلی ها هم در مقابل عمل انجام شده قرار داشتند و هم فرصتی می دیدند که صاحب قدرت شوند و ایران را با کمک های اقتصادی تسلیحاتی شوروی از شر انگلیس رها کنند و کشور را از عقبماندگی مفرط برهانند. (٧) جالب اینجاست که اکثریت صد نفر از نمایندگان تجار، کسبه و علمای رشت که به استقبال میرزا در پسیخان شتافته بودند مدافع اتحاد با بلشویکها بودند.
فرقه عدالت نیز پایه اجتماعی خود را داشت. در ابتدا، این پایه قابل قیاس با جنبش جنگل نبود. آنان قبل از اعلام جمهوری توانسته بودند شاخه هایی در شهرهای شمالی ایران سازمان دهند. از تبریز و خوی و خلخال و زنجان، قزوین و اردبیل و مرند و آستارا و رشت گرفته تا برخی شهرهای مازندران تا مشهد و سرانجام تهران. فرقه کماکان پایه قدرتمندی در میان ایرانیان ساکن قفقاز داشت. به گونه ای که در اولین کنگره تأسیس حزب کمونیست ایران نمایندگان منطقه قفقاز بیش از نمایندگان واحدهای داخل کشور بودند. فرقه زمان تأسیس حزب در منطقه گیلان حداقل چند صد عضو و قریب ٢٠٠٠ نفر هوادار داشت. آنچه که موقعیت حزب را از جنگلی ها متمایز می کرد حمایت مستقیم ایدئولوژیک - سیاسی - نظامی ارتش سرخ بود. حزب به دلیل هواداری از انقلاب اکتبر و داشتن افکار و ایده های نو نیرویی بالنده بود و مدام بر کمیت آن افزوده می شد. (٨) به گونه ای که برخی از اطرافیان میرزا همچون خالو قربان و احسان الله خان به حزب تمایل پیدا کردند و به رهبری ارتش سرخ شوروی و همکاری با حزب تن دادند. این امر یکی از نگرانی ها بزرگ میرزا و دیگر رهبران جنبش جنگل را تشکیل می داد. او می ترسید که در رقابت با حزب پایه خود را در میان مردم از دست دهد. چگونگی برخورد به این معضل به یکی از مهمترین چالش های سیاسی نظری در حزب بدل شد.
آمار برآورد شده در کتاب "میلاد زخم" تا حدی ترکیب و تناسب قوا در جمهوری گیلان را نشان می دهد: حوالی تیرماه ١٢٩٩، کل نیروهای نظامی جمهوری گیلان بین ٧٠٠ تا ٨٠٠ ملوان باقی مانده کرونشتاد (باقی مانده از ارتش سرخ موصوف به بلشویکهای خشمگین)، ٧٠٠ تا ٨٠٠ بلشویک ایرانی اهل باکو (عدالتی ها) و ١٧٠٠ جنگلی (شامل ٦٠٠ ژاندارم پیشین) برآورد می شد. افزون بر ١۵٠٠ نیروی یادشده که تحت فرمان کمونیست های قفقازی بودند حدود سه هزار کمونیست ایرانی نیز در شمال ایران حضور داشتند. البته این حضور همزمان بود با ارسال نیروهای ارتش سرخ به بندرگز، مشهد سر یا بابلسر امروز و استرآباد. این قدرت نمایی نیز خوشایند میرزا کوچک خان نبود.
اهداف اولیه جمهوری بسیار محدود بود و بر پایه سازش با میرزا کوچک خان نگاشته شد. به نظر می رسد فرماندهان ارتش سرخ اصرار داشتند که هر طور شده میرزا را با خود متحد کنند به همین دلیل امتیازات مهمی به او دادند. میرزا که می ترسید ابتکار عمل را از دست دهد خواهان آن شده بود که برای حفظ شعائر اسلامی تبلیغات کمونیستی به کلی ممنوع باشد و اصول کمونیستی – مشخصاً الغاء مالکیت - در گیلان اجرا نشود. در جلسه ای که با حضور سران جنگل، نمایندگان دولت شوروی و نمایندگان حزب عدالت تشکیل شده بود، این خواست میرزا توسط راسکولینکف (فرمانده قوای سرخ شوروی در ایران) و ارژنیکیدزه (رهبر شعبه قفقاز حزب بلشویک) مورد توافق قرار گرفت. دیگر مفاد مورد توافق ناظر بر تأسیس حکومت جمهوری انقلابی موقت با هدف فتح تهران و تشکیل مجلس مؤسسان برای تعیین نوع حکومت آتی بود. بیشتر این مواد ناظر بر عدم مداخله شوروی در امور داخلی ایران بود. همانند سپردن مقدرات به دست حکومت موقت، اضافه نشدن به تعداد قشون شوروی (که هنگام ورود شامل دو هزار نفر بودند و بعداً از آن کاسته شد.) تا چگونگی تأمین مخارج قشون (که بر عهده جمهوری تازه تأسیس بود) و چگونگی کمک های تسلیحاتی شوروی به جمهوری و واگذاری کلیه مؤسسات تجارتی روسیه در ایران به این جمهوری. به نظر می رسد که فرماندهان ارتش سرخ نمی خواستند بهیچوجه یادآور شوونیسم بزرگ روس و اشغالگری های ارتش تزاری و دخالت در امور داخلی ایران باشند.
تروتسکی در مقام فرمانده کل قوا در رهنمودهایی که برای راسکولنیکف فرمانده قوای ارتش سرخ در ایران ارسال داشت، در همین راستا قید و بندها زیادی در مورد چگونگی حضور ارتش سرخ در ایران جلو گذاشت. او در ضمن تأکید داشت که ازنظر دیپلماتیک کلیه کمک ها به جمهوری گیلان باید تحت نام جمهوری آذربایجان صورت گیرد تا به انگلیسی ها نشان داده شود که دولت شوروی در صدد تحریک کشورهای شرق نیست. او به تبعیت از سیاست خارجی دولت شوروی در آن مقطع، نمی خواست اخلالی در مذاکرات تجاری میان مسکو و لندن صورت گیرد. دولت بلشویکی به دلیل خسارات وارده بیش از حد ناشی از جنگ داخلی نیازمند سازماندهی تجارت خارجی خویش بود.
شاید بتوان امتیاز بیش از حدی که به میرزا داده شد - مشخصاً ممنوعیت تبلیغات کمونیستی را به تجربه منفی ارتش سرخ در گنجه و لهستان ربط داد. ارتش سرخ در لهستان و گنجه با شورش مسلحانه دهقانان تحت رهبری ملاکان و کولاک ها (دهقانان ثروتمند) روبرو شده بودند. درعینحال ممکن است این کوتاه آمدن و سازش غیراصولی به برخی گرایش های ناسیونالیستی که در میان کمونیست های قفقازی موجود بود مرتبط باشد. مشخصاً حزب کمونیست آذربایجان که پس از کشمکش های خطی زیاد در مورد مسئله ملی در سال ١٩١٩ تأسیس شد. برخی از رهبران این حزب که در انقلاب مشروطه شرکت داشته و از قبل روابطی نیز با جنبش جنگل برقرار کرده بودند، درمجموع نظر مثبتی به میرزا کوچک خان داشتند و انقلاب در ایران را فقط محدود به رهایی ملی می دانستند. فردی مانند ارژنیکیدزه ارزیابی واقع بینانه تری از شخص میرزا کوچک خان داشت و در نامه ای که به لنین نگاشت تذکر داد که "این شخص حتی راضی به طرح مسئله ارضی نیست و شعارش فقط سرنگونی دولت تهران و حامیان انگلیسی آن است." اما او از این واقعیت نتیجه گرفت که "نمی توان از هیچ نوع قدرت شوروی در ایران سخن گفت." درهرصورت این سازش - یعنی قبول ممنوعیت تبلیغات کمونیستی و عدم مصادره زمین های ملاکین - چه از زاویه اوضاع اضطراری یعنی پر کردن هر چه سریعتر خلأ سیاسی بوده باشد چه از زاویه نیازهای فوری سیاسی نظامی و ایجاد حسن نظر در میان بخش های مختلف اهالی گیلان، (به ویژه در شهری مانند رشت که بیشتر مدافع جنگلی ها بودند.) مهر پررنگی از پراگماتیسم سیاسی بر خود داشت. شرط اولیه هر اتحاد سیاسی با محتوی انقلابی در درجه اول نیازمند به رسمیت شناختن هویت ایدئولوژیک سیاسی طرفین اتحاد و به رسمیت شناختن استقلال عمل نیروهای درگیر در اتحاد است. صحیح و اصولی نبود که کمونیست ها مرام خود را تبلیغ نکنند و به خاطر اتحاد تاکتیکی با بخشی از ملاکین از اصلاحات ارضی دست کشند. امر استراتژیکی که می توانست پایه اجتماعی انقلاب را – در سراسر ایران - گسترده تر کند و از محدودیت های تاریخی انقلاب مشروطه فراتر رود.
در واقعیت نیز اصلاحات ارضی به موضوع گرهی اختلاف بدل شد و ائتلاف با کوچک خان را سریعاً به بن بست کشاند. حکا نتوانست سیاست روشن و درمجموع صحیحی در این زمینه اتخاذ کند. ناروشنی و خطا در این زمینه موجب بروز اختلافات جدی در جنبش شد. حزب از یکسو با این واقعیت روبرو بود که بدون پیشبرد انقلاب ارضی قادر نیست توده ها در سطح وسیع را برانگیزاند، از سوی دیگر به دلیل تناسب قوای سیاسی نظامی، نیازمند حفظ اتحاد با میرزا بود که بشدت از تعمیق انقلاب هراس داشت. حل این تضاد آسان نبود. درعینحال بحث های مرحله انقلاب ایران در حال رو آمدن بود. اینکه اولویت را باید به رهایی ملی و سرنگونی دولت تهران و پیشبرد انقلاب دمکراتیک - ملی داد یا تداخل توامان مبارزه طبقاتی و رهایی از سلطه انگلیس با هدف پیشبرد انقلاب سوسیالیستی را در دستور کار قرار داد. هنوز چیستی مفهوم رهبری پرولتری بر انقلاب ناروشن بود.
تنها تجربه قابل اتکایی که تا آن زمان جنبش بین المللی کمونیستی کسب کرده بود، تجربه پیشبرد انقلاب در منطقه قفقاز بود که عمدتاً با تکیه به قدرت شوراها و ارتش سرخ پیش رفته بود. اینکه تا چه حد آن درس ها قابل به کاربست در ایران بوده، خود منشأ مناقشات خطی در حزب کمونیست ایران و انترناسیونال سوم شد.

قبل از اینکه به محتوی این اختلافات خطی بپردازیم لازم است اشاراتی شود که چگونه اتحاد میان میرزا کوچک خان و حزب کمونیست ایران گسسته شد و جمهوری گیلان در عمل با چه معضلاتی روبرو شد؟
تردیدها و تنگناهای میرزا کوچک خان در همکاری با حزب و ارتش سرخ خیلی سریع خود را بروز داد. زمانی که جمهوری اعلان شد و اهدافش را جلو گذاشت و برای اجرای این اهداف در اولین گام در ٢٧ خرداد نیروی ٨٠٠ نفره قزاق مستقر در شهر رشت (شامل قزاقان ایرانی، افسران روسیه تزاری و گاردهای سفید) را خلع سلاح کرد. میرزا مانع از مجازات ٣٦ تن از افسران قزاق (روسی و ایرانی) شد.
کسانی که دستشان به خون مردم آغشته بود. میرزا همه آنان را آزاد کرد. اکثریت آنان به تهران رفتند و بعدها در سرکوب جنبش نقش کلیدی ایفا کردند. همین مسئله در مورد برخی روسای حکومت محلی گیلان نیز اتفاق افتاد. (٩) رویه های مماشات گرایانه میرزا عاملی شد تا اولین دلخوری ها میان وی با جناح رادیکال شکل گیرد.
همانطور که گفته شد مسئله گرهی، پیشبرد اصلاحات ارضی بود. حزب خواستار برچیدن کامل مالکیت های فئودالی بود که میرزا با آن مخالفت می کرد و این امر را به پس از خروج نیروهای انگلیسی از ایران حواله می داد. مانند همه ناسیونالیست ها مبارزه طبقاتی را عامل تفرقه ملی می دانست. او تقسیم زمین را عامل تضعیف وحدت ملی می دید. جنگلی ها هیچگاه مخالف مالکیت های بزرگ بر زمین نبودند و حداکثر بر "رفع بی عدالتی ها" تأکید می کردند. در برنامه ای که در آستانه ورود ارتش سرخ به ایران ارائه دادند اشاره ای گنگ و مبهم به مالکیت ارضی کردند و حفظ آن را با ملاحظه "به معیشت عمومی" تصدیق کردند. در عمل میرزا مدام تحت تأثیر مستقیم مالکان و تجار بزرگ شهر که گرد او حلقه زده بودند، مخالفت خود را با اصلاحات ارضی بیان می کرد.
همزمان بر دامنه تبلیغات کمونیستی در میان اهالی گیلان به ویژه دهقانان و زنان افزوده شد. قدرت و موضع حزب کمونیست چه از طریق آمدن کمونیست های ایرانی تبار ساکن قفقاز و همچنین ارسال نیروهای ارتش سرخ به سواحل مازندران و سمت گیری احسان الله خان و خالو قربان با آنان تقویت شد.
تأمین مالی نیروی های نظامی خود بر منابع جمهوری فشار می آورد. بانک شاهنشاهی برچیده شده بود و قرار بود برای اداره امورمالی بانک جدیدی تأسیس شود. به دلیل برخی اختلافات یا عدم تمایل یا تردید میرزا، طرح ایجاد بانک عملی نشد. جمهوری به فکر مصادره اموال برخی از متمولین افتاد و اقداماتی در این زمینه صورت داد. ثروتمندان به میرزا متوسل شدند و میرزا قول حمایت از آنان را داد. ولی تلاش های او در کند کردن روند تشدید و تعمیق انقلاب ناکام ماند و این زمینه موجب گسست وی از ارتش سرخ و حکا گشت. میرزا ١٩ تیرماه به عنوان اعتراض رشت را ترک کرد و تا آنجا که توانست سلاح ها و سرمایه اولیه تاسیس بانک را به جنگل منتقل کرد. با این اقدام وی، فعالیت های کابینه اول جمهوری بلوکه شد. روابط میان میرزا با کمونیست ها رو به تیرگی گذاشت.
حزب با همراهی احسان الله خان پس از سه هفته در ١٠ مرداد "کودتایی" تقریباً مسالمتآمیز (با دادن دو زخمی) در رشت سازمان داد و پس از بازداشت برخی از مقامات وابسته به کوچک خان دولت جدیدی سازمان داد که نماینده جناح انقلابی جنبش بودند. برخی درگیرهای نظامی محدود و پراکنده میان نیروها میرزا و نیروهای وفادار به کابینه دوم صورت گرفت. به این واسطه عملاً شکافی میان کمونیست ها و میرزا کوچک خان به وجود آمد که هرگز پر نشد. حزب و همراهانش با انجام این "کودتای انقلابی" برنامه سیاسی جدیدی را اعلام کردند: (الف) سازماندهی دوباره ارتش سرخ ایران بر اساس الگوی ارتش شوروی و حرکت به سوی تهران؛ (ب) برچیدن قدرت زمینداران و نابودی اصول ملوکالطوایفی یا فئودالیسم؛ (ج) تأمین نیازهای کارگران شهری و روستایی. برخی مطبوعات شوروی که مدافع این "کودتا" بودند آن را "کودتای اکتبر ایران" قلمداد کردند و میرزا را کرنسکی ایران لقب دادند.
یکی دیگر از مؤلفه هایی که بر تردیدهای میرزا افزود، انتخاب مشیرالدوله به نخست وزیری در ١٣ تیر ١٢٩٩ در تهران بود. کابینه مشیرالدوله پاسخی از جانب هیئت حاکمِ ایران به ناکامی قرارداد ١٩١٩ وثوقالدوله با انگلیس بود. سروته این قرارداد باید به گونه ای هم آورده می شد. مشیرالدوله که از اشراف و ملاکین ثروتمند گیلان بود، به عنوان شخصیتی "وجیه المله" چهره لیبرالی داشت و به ظاهر اهل مدارا بود. او ضمن "مسکوت" گذاشتن اجرای قرارداد وثوقالدوله، وعده اصلاحات داد و البته پنهانی اقداماتی برای سرکوب جمهوری گیلان تدارک دید. پس از گسست میرزا، او نماینده ای نزد میرزا فرستاد و وی را به سازش با دولت فراخواند. میرزا پیشنهاد والی گری گیلان و مازندران و مقابله با اشغالگران خارجی را نپذیرفت. اما نفس چنین مذاکراتی حاکی از موقعیت بینابینی او بود. میرزا هم برای لنین نامه می نوشت و نماینده برای دیدار وی می فرستاد هم آماده مذاکره با فرستادگان مشیرالدوله بود. مذاکرات مشیرالدوله با دولت شوروی و همچنین مذاکرات تجاری میان لندن و مسکو نیز بر تردیدهایش می افزود. با نگاه امروز می توان گفت که تعادلی که در تناسب قوای میان انقلاب و ضد انقلاب در عرصه جهانی در حال شکل گیری بود مستقیماً بر جهت گیری های سیاسی وی تأثیر می گذاشت. در عصر امپریالیسم تحولات سیاسی در عرصه بین المللی نقش مهمی در سمت گیری اقشار و طبقات میانی نسبت به انقلاب دارد.
اما حزب و قدرت جدید در پیشبرد سیاست های خود با ناکامی های معینی روبرو شدند. آنان در زمینه اصلاحات ارضی نتوانستند به دستاورد تعیین کننده ای دست یابند؛ از فشار اقتصادی بر دولت نتوانستند بکاهند، عملیات نظامی شان با موفقیت همراه نشد. این ناکامی ها به بحرانی در صفوف جمهوری، حزب و فرماندهان سیاسی - نظامی ارتش سرخ شوروی پا داد.
اکثریت قریب به اتفاق تحقیقاتی که تاکنون صورت گرفته، سیاست های "چپ روانه" حکا را دلیل گسست میرزا از آنان می دانند. بی شک رد پای بی تجربگی رهبران حزب را می توان در برخی اعمال چپ روانه و کودکانه مشاهده کرد. به ویژه آنکه میرزا از تحریکات خود دست بر نمی داشت و مدام آنان را جنایتکار خطاب می کرد. البته نباید به اقدامات خرابکارانه دشمن (مانند آتش زدن بازار رشت) و شایعات گسترده ای که توسط عمال دولت مرکزی و فئودال های محلی دامن زده می شد کم بها داد. (١٠) کافی است فقط به روزنامه های آن دوران در تهران رجوع شود که چگونه فضا را مسموم می کردند و بر بدگمانی ها می افزودند. اما معضل اصلی "چپ روی" حکا نبوده است. پرسش کلیدی این بود که آیا آنان به وظایف اصلی که برعهده شان – و فقط بر عهده آنان - بود، واقف بودند و مسئولیتهای خود را بر پایه خط صحیح انجام می دادند یا خیر؟ شوربختانه افسانه "چپ روی" حکا در برخورد به میرزا کوچک خان، بعدها ورد زبان چپ های رفرمیست مانند حزب توده و حتی بخشا برخی از کمونیست های انقلابی شد. نقد این "چپ روی" پوششی شد برای ورود به انواع و اقسام اتحادهای غیر اصولی با جریانات بورژوایی یا خرده بورژوایی.

منظور از وظایف و مسئولیتهای اصلی در آن مقطع چیست؟ خطاهای مهم را باید در کدام عرصه ها جستجو کرد؟
منظور از وظایف اصلی نحوه متحول کردن زندگی و افکار مردم و چگونگی کسب قدرت و اداره جامعه است. این وظایف بر مبنای تضادهای پایه ای جامعه تعیین می شود. بدون درک صحیح و علمی از واقعیت عینی نمی توان راه حل درست برای معضلات و مشکلات واقعی جامعه ارائه داد. از این زاویه باید به روی خط و عملکرد حکا در زمینه انقلاب ارضی (که در آن دوران زندگی اکثریت مردم را رقم می زد)، چگونگی سازماندهی امور جامعه، پیشبرد جنگ انقلابی و چگونگی متحول ساختن توده ها و مقابله با افکار و عقاید سنتی و مذهبی تمرکز داد. به یککلام باید دریافت که حکا چه برخوردی نسبت به بسیج پایه استراتژیک انقلاب، اتحادهای طبقاتی تاکتیکی لازم و استراتژی سیاسی - نظامی کلان داشت.
حکا از همان بدو تأسیس توانست توجه کارگران، زحمتکشان شهری، ماهیگیران و جوانان را در چند شهر اصلی به خود جلب کند و آنان را متشکل کند. حکا توانست سریعاً چند صد نفر را در سازمان جوانان کمونیست سازمان دهد. اما این بخش از جامعه از زاویه شمار محدود بودند. اکثریت جامعه را دهقانان تشکیل می دادند. جلب آنان و متشکل کردنشان منوط به حل مسئله زمین بود. هرچند در زمینه چگونگی پیشبرد اصلاحات ارضی توسط جمهوری گیلان تاکنون تحقیق دقیق و مستندی صورت نگرفته است. اما بر پایه داده های موجود می توان گفت که رهبران ارتش سرخ و جمهوری گیلان اهمیت این مسئله را برای بسیج دهقانان دریافته بودند. مسئله زمین به آن حد در جامعه ایران حاد بود که کمی بعد باند کودتاچی سید ضیاء - رضاخان نیز در بیانیه شان در اسفند ١٢٩٩ وعده اصلاحات ارضی دادند. توجه داشته باشیم که در گیلان به دلیل سابقه جنبش انقلابی دهقانی، بهطور خودبهخودی مقاومت گسترده ای از سوی دهقانان در مقابل مالکان موجود بود. ابعاد استثمار و خانه خرابی دهقانان فزون از حد بود. بهره مالکانه در زمین های اجاره ای تا ٨٠ درصد محصول را شامل می شد. سلطان زاده در مقاله ای متذکر شد که در برخی از مناطق دهقانان از پرداخت سهم مالکان خودداری می کردند.
برخلاف تبلیغات رایج، مصادره و تقسیم مالکیت های فئودالی در دوره جمهوری گیلان (مشخصاً پس از گسست میرزا از جمهوری) شامل همه مالکان بزرگ نشد. جمهوری عمدتاً زمین های متعلق به مالکان فراری را که به تهران پناه برده بودند را مصادره کرد. آنان زمین را به دهقانان واگذار کردند بدون آنکه حق مالکیت دهقانان را به رسمیت بشناسند. به علاوه کلیه بدهی های دهقانان به مالکان و جریمه ها و حق آبه ها را ملغی ساختند. با این روش هرچند که دهقانان از ستم های خشونت بار مالکان و پیشکارانشان رها می شدند اما روشن نبود که مالکیت در عمل به دهقانان تعلق دارد یا خیر. با این نحو تقسیم مشخص نبود که دولت انقلابی قرار است مالک زمین باشد یا دهقانان. به نوعی فرماندهان ارتش سرخ و رهبران حکا به پیروی از بحث هایی که از قدیم در میان سوسیال دمکرات ها جاری بود بیشتر مدافع ملی کردن زمین بودند و به رسمیت شناختن مالکیت های دهقانی را عقبگرد می دانستند. ملی کردن زمین شعاری بود که لنین نیز زمانی از آن طرفداری می کرد اما در جریان انقلاب اکتبر این شعار را کنار گذاشت و بر پایه خواست دهقانان به تقسیم زمین پرداخت. به رسمیت شناختن مالکیت دهقانی هرچند خصلتی بورژوایی داشته اما در آن مقطع به دلیل در هم کوبیدن قاطع مالکیت های فئودالی و متحد کردن دهقانان با کارگران از جوهره انقلابی برخوردار بوده و دهقانان را به نیروی ضربت انقلاب کمونیستی بدل می کرد. بعدها نیز در تجربه انقلاب چین شاهد بودیم که چگونه تقسیم سرانه زمین (نه بر پایه خانوار بلکه میان زن و مرد کارکن) موجب سرنگونی فئودالیسم و پدرسالاری به سریعترین و قاطع ترین شکل شد و انرژی انقلابی میلیون ها مرد و زن دهقان را به حداکثر رها کرد.
همانطور که بعدها سلطانزاده در جمعبندی های خود اظهار داشت، حزب فاقد برنامه ارضی دقیق بود. به نظر می رسد به دلیل فقدان چنین برنامه ای حکا در زمینه اصلاحات ارضی دچار چپ و راست زدن هایی شد. اینکه حکا و جمهوری چه مقدار از زمین ها را میان چه تعدادی از دهقانان تقسیم کردند مشخص نیست. شاید در نظر گرفتن برخی ملاحظات تاکتیکی کوتاه مدت مانند تقسیم زمین های مالکان فراری در ابتدا درست بوده باشد. به ویژه در منطقه ای که ٦٠ درصد از بورژوازی آن (در قالب بورژوازی تجاری) مالک زمین نیز بودند و در بهره کشی فئودالی مستقیم سهم داشتند. اما ادامه این سیاست برای میان مدت و درازمدت به ضرر انقلاب بود. جمهوری نه تنها این سیاست کوتاه مدت را ادامه داد بلکه یک سال بعد جمهوری برای جلب اقشار نامبرده – به ویژه در شهرها - برخی سیاست های خود را تعدیل کرد. (١١) همه این مسائل به محدودیت های تاریخی درک تئوریک رهبران حکا در زمینه مفهوم رهبری پرولتری، نسبت انقلاب ایران با انقلاب شوروی، تحلیل از امپریالیسم و فراز و فرودهای مبارزه طبقاتی و اتحاد های طبقاتی مورد نیاز و اهداف سیاسی نظامی استراتژیک برمی گشت که در ادامه نوشتار بیشتر بدان ها خواهیم پرداخت.
آن موضوعی که بهطور مشخص مشکلآفرین شد، رابطه میان اتحاد طبقاتی استراتژیک با اتحاد طبقاتی تاکتیکی بود. از یکسو شرایط به گونه ای بود که بدون تکیه به پایه های استراتژیک نمی شد انقلاب را به پیش برد، از سوی دیگر بدون متحد کردن اقشار و طبقات میانی و خنثی کردن تردیدهای شان نمی شد به پیروزی دست یافت. جمهوری گیلان مدام درگیر این تضاد بود. واقعیت این است که جمهوری از ابتدا تا انتهای عمرش اساساً جبهه متحدی بود تحت رهبری ارتش سرخ شوروی. علیرغم نقش مؤثری که حکا در اداره امور داشت، این حزب در زمینه رهبری کلیه امور سیاسی - نظامی نقش تعیین کننده نداشت. حتی برخی از متحدین مانند احسان الله خان در زمینه چگونگی پیشبرد عملیات نظامی خودسرانه تصمیم می گرفتند.
آنچه صحنه را پیچیده و خطرناک کرد، جایگاه نیروهای وابسته به میرزا کوچک خان بود. متحد کردن میرزا به دلیل تزلزل ها و تردیدهای طبقاتی اش، بسیار دشوار بود. میرزا با توجه به خط و برنامه و رویه اش در قبال جمهوری، متحد استراتژیک انقلاب نبود. در بهترین حالت اتحاد با وی می توانست، امری تاکتیکی، موقت و گذرا باشد. میرزا نه می خواست و نه می توانست در رأس جمهوری انقلابی قرار گیرد. شاید این پرسش پیش آید که اصلاً چه نیازی به این اتحاد بود. ضرورت این اتحاد تاکتیکی جدا از پایه نسبتاً گسترده ای که میرزا در میان مردم گیلان داشت، برخاسته از اوضاع عینی، موقعیت طبقاتی این نیرو و مشخصاً تناسب قوای نظامی بود. میرزا به عنوان نماینده ملاکین و تاجران متوسط نمی توانست آماج مستقیم انقلاب باشد و می بایست تضادهایش با دولت مرکزی و سلطه امپریالیسم انگلیس در نظر گرفته می شد. هرچند به دلیل هراس او از رشد و تعمیق انقلاب باید تلاش می شد با تردیدها و سازشکاری هایش مقابله و حداقل خنثی و بی طرف می شد. این امر در درجه اول منوط بود به میزان قدرت حکا در بسیج پایه های استراتژیک انقلاب مشخصاً پایه گیری در میان دهقانان. هراندازه در این زمینه حزب قوی تر می شد امکان بیشتری برای خنثی کردن سازشکاری ها امثال میرزا می یافت. این هم بخشی از واقعیت بود که علیرغم این که پایه های عمده طبقاتی جنگلی ها (کسبه، تجار و مالکین) ساکن شهرها بودند. نیروی نظامی شان بیشتر در شهرهای کوچک و روستاها مستقر بود. در مقابل پایه استراتژیک حکا ساکن روستاها بودند ولی تمرکز نیروی نظامی شان بیشتر در شهرهای کلیدی چون رشت و انزلی بود. بی جهت نبود که حال و هوا و روحیه مردم رشت (شهری که در آن دوران بیشتر محل تجارت کوچک و بزرگ و ادارات دولتی بود) در دفاع از جمهوری (در اثر دست به دست شدن های نظامی) بالا و پایین می رفت.

چه ارتباطی میان استراتژی سیاسی با استراتژی نظامی حزب موجود بود؟
هدف سیاسی فوری جمهوری گیلان فتح تهران بود. این هدف درستی بود. اما این کار ملزومات خود را داشت. لزوماً با توجه به توان سیاسی - اقتصادی - نظامی جمهوری در کوتاه مدت نمی شد به این هدف دست یافت. درست است که شرایط اضطراری بود و قدرت مرکزی در تهران بسیار شکننده و ضعیف بود. اما نه لشکرکشی به تهران همانند دوران اول انقلاب مشروطه آسان بود و نه قدرت سیاسی کشور فقط به تهران خلاصه می شد. حتی اگر هم تهران فتح می شد، قدرت سیاسی جدید برای تثبیت قدرت سیاسی سراسری باید درگیر جنگ با سران بسیاری از ایلات و عشایر می شد و مهمتر از آن با ارتش انگلیس در کرمانشاه و جنوب روبرو می شد که با جدیت مشغول تجدید سازمان نیروهای مسلح ارتجاعی داخلی (منجمله قزاقان) تحت رهبری خود بود.
عملی کردن فتح تهران از یکسو به معنای افزایش نفرات ارتش بود از سوی دیگر بیان استراتژی کسب پیروزی سریع در جنگ از طریق عملیات متحرک جبهه ای. این استراتژی به تضعیف جمهوری منجر شد. افزایش نفرات ارتش متناسب با توان اقتصادی جمهوری نبود. جمهوری برای تأمین هزینه های خود - مشخصاً در زمینه نظامی - ناچار شد میزان مالیات را افزایش دهد. کمک های مالی داوطلبانه مردم کافی نبود. آنان از یکسو کلیه بدهی دهقانان به مالکان را ملغی ساختند اما برای پیشبرد جنگ نیمی از محصول دهقانان از زمین های مصادره شده را طلب کردند. این موضوع فشاری بر دهقانان، کارگران و کسبه و بازار محسوب می شد. آن هم دهقانانی که دیگر امکان دریافت قرض از اربابان سابق را از دست داده بودند. اینجا پای تناسب میان اهداف سیاسی - نظامی با توان و پایه اقتصادی به وسط می آید.
جمهوری برای گسترش نیروی نظامی وارد بندوبست با نیروهای مسلح وابسته به متنفذین محلی شد. شاید این امر ناشی از این گرایش سیاسی بود که فکر می کردند هر کس اسلحه به دست دارد و با حکومت مرکزی می جنگد را باید مترقی دانست و با خود متحد کرد. در هر صورت جمهوری گیلان هیچگاه نتوانست ارتشی واحد تحت رهبری واحد سازمان دهد. ساختار نامتمرکز آن امری خودخواسته و طبق نقشه نبود بلکه ناظر بر دستجات نظامی از قبل موجود حول رهبران بانفوذ بود. احسان الله خان و سردار محی نیروی نظامی تحت فرمان خود را داشتند، کردها حول خالو قربان گرد آمده بودند. (١٢) نیرو نظامی وابسته به حزب مستقل عمل نمی کرد. آنان حتی در ابتدا حق نداشتند در امور نظامی دخالت کنند. واحدهای نظامی حزب مستقیماً تحت رهبری ارتش سرخ شوروی قرار داشتند. در این میان چند صد تن از ملوانان انقلابی روس نیز به دلیل مخالفت با خصلت ملی گرایانه جمهوری و عدم حمایتش از کارگران و دهقانان تمرد کردند و گیلان را برای همیشه ترک گفتند.
در عمل نیز لشکرکشی قوای جمهوری به منجیل در نیمه دوم مردادماه ١٢٩٩ با ناکامی سختی روبرو شد. (١٣) جنگ و گریز میان نیروهای دولتی و نیروهای وابسته به جمهوری گیلان تا اواخر مهرماه ادامه داشت، چندین بار شهر رشت دست به دست شد. سرانجام نیروهای دولتی شکست خوردند و مجبور به عقبنشینی و خروج از رشت شدند. در این دوران و حتی بعد آن مدام شهرها و خطوط جبهه ارتش سرخ توسط هواپیماهای جنگی انگلیس بمباران می شد. پیروزی نظامی جمهوری مدیون حمایت مستقیم ارتش سرخ شوروی بود که با نیروهای ارسالی از قفقاز - مشخصاً بلشویکهای ارمنی - تقویت شده بود. در تمام این دوران میرزا بیطرفی اتخاذ کرد و از حمله به قوای قزاق سرباز زد. شاید این بخشی از توافقات میان او و سردار فاخر حکمت نماینده مشیرالدوله بود.
درمجموع می توان گفت که استراتژی نظامی جمهوری ناظر بر موقعیت عینی و ارزیابی صحیح از تناسب قوای نظامی میان انقلاب و ضدانقلاب و تناسب میان اهداف سیاسی با اهداف نظامی و اهداف نظامی با امکانات اقتصادی نبود. البته حزب بعد از این عملیات نظامی سعی کرد به امور اقتصادی اجتماعی منطقه سروسامان بخشد. (١۴)
مشخص نیست که تا چه حد حزب حین اصلاحات ارضی دهقانان را تشویق به ایجاد نیروی مسلح برای دفاع از خود و اداره روستاها می کرد و چگونه آنان را در دفاع از جمهوری، اهداف و شرکت در جنگ برمی انگیخت. شواهد نشان می دهد که در جنگ منجیل روحیه نیروهای بومی نسبت به نیروهایی که از قفقاز آمده بودند پایین تر بود. آشکارا توان و رزمندگی شان برای شرکت در جنگ متحرک جبهه ای، محدود بود. ناتوانی در فتح تهران بیان آن بود که زمینه مادی، موقعیت حزب و افکار توده ها برای پیشروی های بزرگ هنوز آماده نبود.
این هم مشخص نیست که پیشبرد این قبیل اصلاحات یا انجام عملیات نظامی تا چه حد با تبلیغ و ترویج ایده های کمونیستی و مقابله با افکار غلط و خرافات دینی و غیردینی در میان توده ها همراه بود. به نظر می رسد تکیه گاه اصلی حزب برای تبلیغ کمونیسم نفوذ معنوی انقلاب اکتبر بود. کمبود کادر بومی مانعی برای تبلیغ و ترویج زنده و مؤثر در بین توده ها محسوب می شد. در آن مقطع روحانیون مرتجع در تهران و گیلان کارزار "ناسازگاری اسلام با بلشویسم" را به راه انداختند. میرزا نیز به سهم خود بر مغایرت اصول کمونیسم با شعائر اسلامی می دمید. این موضوع چالشی مهم در مقابل حزب بود. بدون مقابله با آموزه های اسلامی نه بسیاری از دهقانان حاضر می شدند حق مالکیت زمینداران را زیر سؤال برند و نه می شد زنان را برای کسب آزادی و مبارزه برای تأمین حقوق برابر با مردان به میدان آورد.
به نظر می رسد حزب پا به پای اقدامات انقلابی به مبارزه در این زمینه بهای کافی نمی داد. هرچند بستر چنین مبارزاتی در جامعه به ویژه بعد از مشروطه فراهم شده بود. حزب برای خنثی کردن "تهمت بی خدایی" که به آنان زده می شد مقاله هایی منتشر کرد که بغایت سازشکارانه بودند. در آن مقالات احسان الله خان (که سابقه بهایی بودنش دستاویز آخوندها شده بود) را فردی "پرهیزکار و خداترس " تصویر کردند. آنان تبلیغات "آیین کمونیستی مخالف مذهب است" را جز شایعات دشمن به ویژه انگلیسی ها برای دامن زدن به تعارض مذهبی برای نابودی حزب اعلام کردند. حتی در مقاله ای نوشتند «ملاها، تجار و سرمایه داران هستند که دشمنان حقیقی اسلام هستند. ما مسلمان و مسلمان زاده، پیرو و مجری قوانین مقدس اسلام هستیم که تاکنون ابزاری در دست چند مرتجع شهوتران بوده است. ما سلاح خود را بر زمین نخواهیم نهاد تا زمانی که قوانین اسلامی که برای درهم شکستن ظلم و نابرابری آمده است را به اجرا درآوریم.» (١۵)
به نظر می رسد که سیاست فوق متأثر از فضای "کنگره ملل شرق" بوده که می خواست مسلمانان را در کشورهای اسلامی علیه انگلیس بشوراند. اما چگونه می توان بدون خلاصی از افکار اسارت آور مذهبی، انرژی انقلابی مردم را رها کرد. می توان و باید انقلاب را با مردم "آنطور که هستند" آغاز کرد اما نمی توان بر مبنای "آنچه که هستند" انقلاب را به پیش برد و به پیروزی رساند. تحول جامعه، بدون تحول فکری توده ها میسر نیست. مهم این است که در جریان نبرد و تغییر روابط سیاسی - اقتصادی - اجتماعی، جهان بینی مردم نیز تغییر کند تا بتوانند واقعیات را همانگونه که هستند، ببینند. وَهم و ستم، زور و سلطه، خرافه و استثمار را نمی توان از یکدیگر جدا کرد؛ اجزای یک کلیت اند. بدون مبارزه با توهمات دینی نمی توان مردم را قانع کرد که باید تا به آخر با اشکال گوناگون ستم و استثمار جنگید. برای مثال دهقانان را راضی کرد که می توان به روی "زمین غصبی هم نماز گزارد." یا زنان را متقاعد کرد که برداشتن حجاب از چهره "گناه نیست". قطعاً پیشبرد چنین سیاستی در آن موقعیت برای حکا آسان نبود. اما بذرهای آن در جامعه موجود بود و می توانستند به آن تکیه کنند. برای مثال تنفر از روحانیت و دفاع از حق تحصیل زنان در جامعه گسترش یافته بود. با این حال مقابله با افکار دینی به گرایش ها و ضد گرایش های مختلف در بین مردم - منجمله در پایه حزب - دامن می زد. احتمالاً اقشاری از آنان روی بر می گرداندند ولی اقشار دیگری بیشتر به آنان روی می آوردند. حل صحیح این تضاد در تحلیل نهایی بر تناسب قوای میان انقلاب و ضدانقلاب تأثیر می گذاشت و می توانست پایه اجتماعی گسترده تری در میان بخش هایی از جامعه - مشخصاً میان زنان و روشنفکران فراهم کند. همه اینها منوط بود به اینکه حکا هم درک درازمدت تری از فرایند انقلاب می داشت و هم از میراث ایدئولوژیک سیاسی "اجتماعیون عامیون" دوران انقلاب مشروطه گسست عمیقتری می کرد و استراتژی کسب پیروزی سریع را کنار می نهاد.
اما چنین نشد. پس از ناتوانی در فتح تهران، پیشرفت امور جمهوری کند شد و آشفتگیهایی بروز کرد. این امر موجب بحرانی جدی در میان دست اندرکاران انقلاب شد. حداقل برای بخشی از رهبران حکا و رهبران حزب کمونیست آذربایحان و رهبران کنگره ملل شرق و انترناسیونال سوم مشخص شد که برخلاف تصور اولیه، پیشروی انقلابی در ایران با محدودیت های زیادی روبرو شده است. نمی توان همانند منطقه قفقاز امر انقلاب را سریعاً پیش برد. گذر از مراحل و زیر مراحل ضروری است. اما چگونه می توان این مراحل یا زیر مراحل را در نظر گرفت، بدون اینکه به مرحله گرایی در غلتید. در عمل خط مشی کمیته مرکزی منتخب کنگره اول حزب کمونیست ایران که چندان این مراحل و زیر مراحل را درک نمی کرد، زیر سؤال رفت و بحثها حول ماهیت انقلاب، مرحله انقلاب و متحدین آن رو آمد. اختلاف میان حیدر عمواوغلی و آوتیس سلطانزاده و دخالت های انترناسیونال سوم بازتاب این مصاف سیاسی نظری مهم بود.



منابع و توضیحات:


١ - در تابستان ١٢٩۶ دهقانان منطقه لشت نشا علیه امینالدوله که مالک ٤٢ پارچه آبادی بود، قیام کردند و شوراهای دهقانی خود را تشکیل دادند. امینالدوله و چند ملا در معیت مردان مسلح و قزاقان به دهقان حمله و آنان را تاراج کردند. جنگلی ها مجبور به مداخله شدند و امینالدوله را دستگیر کردند. اما نه تنها زمین های او را مصادره و تقسیم نکردند بلکه در ازای چند ده هزار تومان وی را آزاد کردند. "میلاد زخم"، صفحات ١١١ - ١١٠.

٢ - تروتسکی در نامه ٤ ژوئن ١٢٩٠ خود به کمیساریای ملی امور خارجه می نویسد: «تمام اطلاعات مربوط به وضع خیوا، ایران و بخارا و افغانستان بر این واقعیت گواهی می دهد که انقلاب سوویتی در لحظه کنونی در این کشورها بزرگترین دشواری های ممکن را برای ما موجب خواهد شد. حتی آذربایجان (شوروی) علیرغم صنعت نفت و ارتباطاتش با روسیه قادر نیست بروی پای خود بایستد. تا زمانی که وضع در باختر تثبیت نشده است و وضع صنایع و ترانسپورت خودمان بهتر نشده است، خطرات لشکرکشی سوویت در خاور کمتر از خطرات جنگ در غرب نخواهد بود.» اگر چه تروتسکی در این نامه اشاره می کند که می توان از انقلاب در شرق به عنوان "وسیله اصلی معامله دیپلماتیک با انگلستان" سود جست اما تأکید می کند که باید به کار سیاسی و تربیتی در شرق بپردازیم و نباید از کمک به آنها منجمله حمایت نظامی فروگذاری کنیم. به نقل از "شوروی و جنبش جنگل - یادداشت های یک شاهد عینی"، گریگور یقیکیان، به کوشش برزویهٔ دهگان، انتشارات نوین، چاپ اول ١٣٦٣، صفحه ٦٠٦.

٣ - یقیکیان که از نزدیک ناظر تحولات گیلان بود، وضعیت سیاسی آن مقطع را چنین تصویر می کند: «روحانیون، مالکین و کسبه می خواستند بدانند که دولت شاهنشاهی چه خیالاتی درباره گیلان دارد. یا انگلیس ها خیال مراجعت به گیلان را دارند یا می خواهند از ایران خارج شوند. کارگران، مجاهدین و افسران می خواستند بدانند که آیا روس ها حقیقتاً قصد دارند تا هندوستان پیش بروند، یا می خواهند در گیلان بمانند و انگلیسی ها را وادار به انعقاد قراردادی با دولت مسکو نمایند .... کمونیست ها می خواستند بدانند که آیا تمام اهالی ایران با هم میهنان گیلانی خود هم عقیده اند یا مخالف می باشند و بخصوص شیخ محمد خیابانی، پیشوای انقلابیون تبریز، چه عقیده ای درباره انقلابات گیلان دارد؟ آنها همچنین می خواستند بدانند که آیا راه های ایران مرتب و منظم هست یا نه.» به نقل از "شوروی و جنبش جنگل – یادداشت های یک شاهد عینی"، گریگور یقیکیان، به کوشش برزویهٔ دهگان، انتشارات نوین، چاپ اول ١٣٦٣، صفحه ١٢٦.
یادداشت های یقیکیان یک روایت دست اول از وقایع گیلان (تا زمستان ١٢٩٩) است. او منشویک ارمنی کهنه کاری بود. که سالها در رشت ساکن بود و به عنوان مترجم با بسیاری از نقش آفرینان آن دوره در تماس نزدیک بود. خاطراتش به خوبی روحیات و رفتار اقشار و طبقات میانی در شهر رشت را بازتاب می دهد. اقشار و طبقاتی که خود وی نیز با آنان همدلی داشت.

۴ - در دوران جنگ جهانی اول، ترکان عثمانی و آلمان روابطی با جنبش جنگل برقرار کرده بودند. قرار بود سلاح قابل توجهی از جانب عثمانی ها از طریق تبریز به جنگل ارسال شود. عثمانی ها و آلمانی ها از جنگلی ها انتظار داشتند که دامنه عملیات خود را علیه روس ها گسترش دهند و هر چه سریعتر خود را به همدان برسانند. این در توان جنگلی ها نبود. این مسئله در کنار برخی ملاحظات سیاسی دیگر مانع همکاری نزدیک جنگلی ها با آلمانی ها و عثمانی ها شد. تحقیقات اخیری که در مورد جنگ جهانی اول صورت گرفته است نشان می دهد که امپریالیسم آلمان (در همراهی با عثمانی ها) فقط به منظور انجام برخی عملیات های نظامی در پشت خطوط جبهه انگلیسی ها پرچم پاناسلامیسم را برافراشتند. آنان به قصد کسب نفوذ در مستعمرات پاناسلامیسم را علم نکردند.
در این زمینه رجوع شود به مجموعه نوشتارهایی که اخیراً در ارتباط با صدمین سالگرد جنگ جهانی اول توسط لوموند دیپلماتیک منتشر شد. مشخصاً مقاله "اسلام سلاحی ناکارآمد در دست های آلمان" – تیلمان لودکه، آوریل ٢٠٢٠.

۵ - تاریخا کردها و لرها در گیلان زحمتکشانی بودند که در کوهستان های این منطقه، در شرایطی شاق کتیرا جمع آوری می کردند. آنان از همان ابتدای شروع جنبش جنگل به آن پیوستند. به دلیل توانایی های نظامی شان، نقش مهمی در جنگ ها ایفا کردند. خالو قربان در جریان این فرایند به یکی از فرماندهان اصلی قوای جنگل بدل شد. در طول جنبش جنگل بسیاری از کردها و لرها از مناطق دیگر ایران نیز به صفوف آنان ملحق شدند.

٦ - با نزدیک شدن بلشویکها به مرزهای ایران جنگلیان طی نشستی موضع "سوسیالیستی" گرفتند و برنامه ای مرتبط با آن تصویب کردند. چند بند آن اختصاص داشت به انفکاک روحانیت از امور سیاسی و معاش، آزادی عبادت و ضبط و اداره کل اوقاف در دست عامه و تخصیص عواید آن به مصارف عمومی و امر خیریه و بهداشت و تأسیس کتابخانه عمومی. البته ماهیت رژیم آتی در این برنامه مسکوت گذاشته شد. رجوع شود به صفحه 262 کتاب "میلاد زخم" اثر خسرو شاکری.

٧ - دو نماینده جنبش جنگل که در روزهای ۵ و ٦ اوت (١۵ و ١٦ مرداد ١٢٩٩) با معاون کمیسر امور خارجه دولت شوروی در مسکو دیدار داشتند. نیازهای خود از دولت شوروی را چنین لیست کردند: «(١) پول برای ارتش انقلابی در ازای صدور محصول؛ (٢) ماشین چاپ پول و اسناد خزانه؛ (٣) تأسیس کارخانه های نساجی، قند، اسلحه و مهمات در رشت؛ (۴) کشیدن خط آهن بین رشت و تهران؛ (۵) وسیله حمل و نقل کالا به و از اروپای غربی از طریق خاک روسیه؛ (٦) ماشین آلات کشاورزی؛ و (٧) مشاوره کشاورزی و مالی.» -"میلاد زخم" صفحه ٢٩٢. یکی از پیوست های کتاب یقیکیان به یادداشتهای یکی از نماینده های میرزا به نام گائوک (هوشنگ) از این مذاکرات اختصاص دارد که حاوی نکات جالبی است. این سند نشان می دهد که چگونه رهبران شوروی اساساً در فکر حل معضلات فوری و واقعی انقلاب هستند و آنها دنبال امکانات برای صنعتی کردن کشور.

٨ - فضای انقلابی در آن دوران چنان گسترش یافته بود که نیما یوشیج (علی اسفندیاری) ٢٣ ساله نیز کفش و کلاه کرده بود تا به جنبش و برادر خود بپیوندد. برادرش لادبن از کادرهای حزب کمونیست ایران و فعالین اصلی جمهوری گیلان بود. نیما در نامه ای خطاب به مادرش می نویسد: «می خواهم کاری کنم که شایسته من است ... من که می بینم به ضعفا چه می گذرد، چطور می توانم راحت بنشینم در صورتی که خودم را اقلاً انسان خطاب می کنم ... برادرم به ولایت نزدیک شده است. لشگر گرسنه ها در حوالی کلاردشت هستند. شیطان با فرشته می جنگد ... می روم به جایی که این زندگی تلخ را در آنجا وداع کنم یا آنکه از این روزگار خفه شده، حقم را پس بگیرم.» - ۴ اسد ١٣٠٠
و در نامه ای دیگر خطاب به برادرش می نویسد: «با این اوضاع اجتماعی ناگوار عالم، به زودی موفقیت حاصل شدن محال است. باید گاهی غمگین بود گاهی غضبناک و بی مهابا خود را به مهلکه های سختی انداخت، شاید به مقصود برسیم ... از جان گذشته به مقصود می رسد .... باری، دور افتاده از من، بعد از این نظریه ای که یافته ام یک زندگی تازه را می خواهم برای خودم بسازم: زندگانی در جنگل ها و جنگ ها. این زندگی تازه اگر چه پر از سختی و خطر است ولی با آن خوشحال خواهم شد ... تا چند روز دیگر از این ولایت می روم. می روم به جایی که وسایل این زندگانی تازه را فراهم بیاورم. اگر موفق شدم همهمه تازه ای در این قسمت البرز به توسط من در خواهد افتاد و اصالت دلاوران کوهستان را به نمایش در خواهم آورد.»- میزان ١٣٠٠
متن کامل هر دو نامه در "مجموعهٔ کامل نامه های نیما" - گردآوری و نسخه برداری و تدوین سیروس طاهباز، انتشارات علمی، تهران ١٣٧٦ قابل دسترس است. لادبن بعد از شکست جنبش گیلان به شوروی رفت ولی گاهی پنهانی برای انجام برخی فعالیت های حزبی به ایران می آمد. او در سال ١٩٤١ در شوروی ناپدید شد. خسرو شاکری مدعی است که او توسط استالین تصفیه شد. این امر محتمل هست اما واقعیت این است که چند سالی از آن تصفیه ها گذشته بود. دوران جنگ افراد بسیاری از بیماری، گرسنگی و حوادث نظامی جان سپردند. گفته می شود شعر "ترا من چشم در راهم" را نیما برای لادین سرود.

٩ - رویه سازشکارانه به ویژه در مورد صدر الاشراف که معروف به جلاد باغ شاه در دوران کودتا محمد علیشاه مسئلهساز شد. فرماندهان ارتش سرخ خواهان اعدام صدرالاشراف و عیسی صدیق (از نوکران شناخته شده دولت انگلیس) بودند. آنان این اعدام ها را برای ایجاد رعب و وحشت در میان ضد انقلابیون و نشان دادن قاطعیت انقلابی جمهوری ضروری می دانستند. اما این دو تن به وساطت و مذاکره برخی تجار با میرزا مورد عفو قرار گرفتند و راهی تهران شدند.

١٠ - آن زمان روزنامه های دولتی و تبلیغات چی ها انگلیس بلشویکها را عامل این آتشسوزی دانستند. اما بیست سال بعد مشخص شد که فردی به نام سیگارچی (با اعتراف خودش) بازار رشت را به آتش کشید. سیگارچی تاجری بود که با میرزا مذاکره کرد و موجب آزادی صدر الاشراف شد. سیگارچی ظاهراً برای اینکه از زیر بار قروض خود به مردم شانه خالی کند حجره خود را آتش زد. اما بعید نیست که این فرد به اوامر دولت مرکزی یا انگلیس این کار را صورت داده باشد. - رجوع شود به اثر یقیکیان.

١١ - کمیساریای مالیه جمهوری گیلان در ٢٨ شهریور ١٣٠٠ طی فرمانی یک امتیاز مهم به زمین داران ولایت گیلان داد: «بازگرداندن املاک شهری (مستغلات) به صاحبان پیشین آنها. با این حال به درآمد این مالکان مالیات تصاعدی تعلق می گرفت و "ضد انقلابیون" از این امتیاز برخوردار نمی شدند.» به نقل از صفحه ٦۵٩ کتاب "میلاد زخم" اثر خسرو شاکری.

١٢ - تعداد نفرات و نحوه سازماندهی نیروهای مسلح جمهوری گیلان در بهار ١٣٠٠ از این قرار بود: «شوروی ها ۴٠٠ نیروی روسی، گرجی و ارمنی، دو توپ ٣ اینچی و سه کشتی جنگی در انزلی داشتند. در رشت دو هنگ شامل ٨٠٠ تن از مسلمانان جمهوری آذربایجان، با ١٦ قبضه مسلسل سنگین: یک هنگ ۴٠٠ نفرِهٔ روسی با ١٢ قبضه مسلسل سنگین؛ یک هنگ از مسیحیان (٣٨ درصد ارمنی) با ١۴ قبضه مسلسل سنگین؛ یک هنگ سواره ١٠٠ نفره از ارمنیان با ١٨ عراده توپ لوئیس مستقر بودند. ارتش سرخ ایران به فرماندهی خالو قربان ٢۴٠٠ پیاده و سوار نظام در اختیار داشت، که ٨٠٠ تن از آنان تحت نظر احسان بودند و ٣ عراده توپ هوویتزر ۵/۴ اینچی و سه عراده توپ ٣ اینچی در اختیار داشتند.» به نقل از صفحه ٦۵٧ کتاب "میلاد زخم" اثر خسرو شاکری.

١٣ - نیروهای دولتی (با ترکیب ٣ هزار قزاق، ٢ هزار ژاندارم و هزار سواره نظام بختیاری، ٣ تا ۴ هزار نیروی نامنظم ایلات شاهسون و ۵٠٠ تفنگچی از ایلات زنجان) و پشتیبانی مالی دولت انگلیس (معادل یک میلیون دلار نزدیک به دوبرابر بودجه جمهوری گیلان) و با استفاده ازهواپیماهای نظامی انگلیسی توانستند منجیل را باز پس گیرند و رشت را نیز تصرف کنند و ۵٠٠ تن را به اسارت در آورند. نیروهای دولتی قصد پیشروی به سمت انزلی داشتند که هدف توپخانه نیروی دریایی ارتش سرخ شوروی قرار گرفتند و مجبور به عقب نشینی شدند.

١۴ - ادارات دولتی از نو سازمان یافتند برای اولین بار در تاریخ اداری ایران، نظام اداری مبتنی بر رئیس و مرئوسی کنار گذاشته شد. شوراهای سه نفره امور ادارات را عهده دار شدند. عنوان وزیران به مسئولین تغییر نام پیدا کرد. از تفاوت بین دستمزدها در میان کارکنان اداری - فرهنگی و نظامی کاسته شد. سیستم دستمزد سه رتبه ای از ١۵٠ تا ۴٠٠ رال برقرار شد. افسران ارشد، کارمندان شورا و مدیران مدارس بالاترین دستمزد را می گرفتند. کارمندان، معلمین و افسران جزء ماهانه ٣٠٠ رالا دریافت می کردند و سربازان و مستخدمین ١۵٠ رالا. هزینه های آموزش و پروش و بهداشت رایگان شد.
امنیت برقرار شد. مجازات سخت گیرانه ای در مورد غارت و چپاول اموال مردم به اجرا گذاشته شد. دو سرباز به این جرم اعدام شدند. اداره فرهنگ به افراد مترقی که سال ها برای ایجاد مدارس پسرانه و دخترانه و آزادی زنان تلاش می کردند سپرده شد. تئاتر رشت گشایش یافت. از کسانی که اهل علم و دانش بودند و بیشترشان از اهالی قفقاز بودند دعوت می شد که برای آشنایی سربازان با علوم مختلف کنفرانس برگزار کنند. برای اولین بار در زمستان سخت ١٢٩٩ رشت شاهد آن بود که کلیه کارمندان دولتی، همراه با دسته موزیک عازم خیابانها و میادین شهر شدند و برف ها را پارو کردند. در اثر این اقدامات بسیاری از کسانی که شهر رشت را به دلیل ناامنی ترک کرده بودند، دوباره بازگشتند.

١۵ - به نقل از کتاب "شوروی و جنبش جنگل - یادداشت های یک شاهد عینی"، گریگور یقیکیان صفحات ٣۵ - ٢٣٣. یقیکیان نوشت: «روزنامه کمونیست ناشر افکار کمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) ایران در شماره ۴ خود مورخ ششم ذیقعده ١٣٣٨ چندین مقاله در جواب به تبلیغات مردم راجع به بی دینی حزب کمونیست چاپ کرد و آن را "دسایس انگلیس نامید" تا اختلاف و نفاق در بین ایرانیان بیندازند.» او فقط بخشهایی از این مقالات را در کتاب خود ذکر کرد. مشخص نیست که محتوای دقیق و کامل این چند مقاله چه بود.

**************

پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹ - ٢۵ ژوئن ۲۰٢٠

بخش اول

«در موقع انقلاب کسی نخواهد پرسید آیا شما آنچه در توانتان بود انجام دادید یا خیر؟ سؤال اساسی که جواب خود را در پراتیک خواهد یافت این است که آیا در چنین لحظه خطیری، توان شما برای کسب قدرت سیاسی کافی هست یا خیر؟»
به نقل از رفیق کامران منصور، از اعضای برجسته اتحادیه کمونیست های ایران (سربداران) که در ١٠ تیرماه ١٣٧١ در شهر سلیمانیه عراق به دست مزدوران جمهوری اسلامی ترور شد. (١)

در ایام کرونایی فرصتی پیش آمد تا ایده جمعبندی از حزب کمونیست ایران - که سال ها همراهم بود - را عملی کنم. با یاری و همراهی یکی از رفقا، توانستیم بسیاری از کتاب ها و تحقیق های تاریخی قدیم و جدیدی که در این ارتباط منتشر شده اند را مشترکا مطالعه کنیم. این نوشتار حاصل گفتگو مفصل میان ما بود. شکل مصاحبه را اتخاذ کردیم تا کار سریعتر به فرجام رسد و راحت تر بتوانیم مسائل مختلف و متنوع را ارائه دهیم.
زمانی که با مفهوم "تضاد بین پیشروی انقلاب در یک کشور با گسترش انقلاب جهانی" آشنا شدم. (٢) دریچه نوینی برای ورود به تاریخ جنبش کمونیستی ایران برای من گشوده شد. به جرئت می توان گفت فراز و فرودهای جنبش کمونیستی در ایران به طور مستقیم با چگونگی پیشرفت این تضاد رقم خورده است. ظهور شوروی سوسیالیستی در مرزهای شمالی ایران، از یکسو فرصت انقلابی بی نظیری در اختیار نیروهای چپ قرارداد. از سوی دیگر زمانی که خطاهایی در سیاست خارجی اولین دولت سوسیالیستی در جهان رخ داد، خسران هایی نیز ببار آورد. حضور این جوانب مثبت و منفی در تاریخ تحولات انقلابی ایران کاملاً مشهود است. چه در تجربه جمهوری سوسیالیستی گیلان و چه بعدها در جریان تشکیل حزب توده و تشکیل فرقه دمکرات آذربایجان و کودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢ عملکرد این تضاد (علیرغم کیفیت و شکل متفاوت) در تعیین سرنوشت هر دوره نقش برجسته و چه بسا تعیین کننده ای داشته است. این امر در مورد تأثیرات منفی اشتباهات سیاست خارجی چین سوسیالیستی زمان مائو در ابتدای دهه هفتاد میلادی نیز صادق است. از منظر "تضاد بین پیشروی انقلاب در یک کشور با گسترش انقلاب جهانی" بهتر می توان نقاط قوت و ضعف جنبش های آن دوره را تعیین کرد و بهتر از قبل به ارزیابی از خط حاکم بر جنبش بین المللی کمونیستی و مشخصاً جنبش چپ در ایران نشست.
این مجموعه که در چهار بخش تنظیم شده، مدعی ارائه جمعبندی همه جانبه، کامل و دقیق از حزب کمونیست ایران (از این پس حکا) و تجارب مهم و تاریخی که این حزب از سر گذراند، نیست. تنها با توجه به اسناد و تحقیقات جدیدی که طی این سال ها منتشر شده اند، تلاش شده عمیقتر به مسئله پرداخته شود و با نگاه امروز حداقل موضوعات کلیدی در زمینه تئوری و پراتیک این حزب شناسایی گردد. هدف ما صرفاً ارائه چارچوب اولیه و رئوس کلی از این تجربه مهم تاریخی و درس گیری از آن است. به این امید که این نوشتار یاری رسان کسانی گردد تا بدون تعصب و پیشداوری های ناسیونالیستی رایج به طور همه جانبه تر و کامل تر به این فصل از تاریخ جنبش کمونیستی ایران بپردازند.
حکا همواره برای کمونیست های انقلابی که درگیر انقلاب ۵٧ بودند، خصلتی نمادین داشت. همه در آرزوی تشکیل چنین حزبی بودند. به عنوان حزبی که نماینده و پیشاهنگ واقعی پرولتاریای ایران بود و انقلابی گری و آرمان خواهی کمونیستی اش زبانزد همگان بود و ربطی به تجربه رفرمیستی حزب توده ایران نداشت. حیدرعمواوغلی رهبر و نماد کمونیسم در ایران بود، قهرمان حماسی که از توفان های انقلابی گذر کرده بود و سرانجام با توطئه متعصبان مذهبی گردآمده حول میرزا کوچک خان جنگلی به قتل رسید. تاریخ واقعی این حزب برای بسیاری ناشناخته ماند. حلقه های مفقوده زیادی وجود داشت که مانع از فهم درست از جایگاه تاریخی این حزب و به طور کلی ناکامی اش در پیشبرد امر انقلاب شد. از یکسو اسناد و مدارک کافی موجود نبود از سوی دیگر حقایق در هاله پاره ای از روایت های رسمی گم شده بود. در کنار سانسور، جعل و تحریف های تاریخی که نخست توسط دشمنان کمونیسم مشخصاً دولت شاهنشاهی و بعدها جمهوری اسلامی انجام گرفت؛ قرائتی که توسط حزب توده به تأسی از تاریخ نگاران شوروی در اختیار جنبش قرار گرفت، نیز کمک چندانی به کشف حقیقت نکرد. رازهای سر به مُهر فراوان بودند. کسی نمی توانست دلیل قانع کننده ای ارائه دهد که چرا رهبری حکا نتوانست جنبش گیلان را در مسیر درستی هدایت کند و چرا حزب قادر نشد از پس سرکوب رضاخانی برآید. کسی نمی توانست بدون پیشداوری تحلیل علمی و مستندی از اختلافات درون رهبری این حزب ارائه دهد. اغلب حیدر را نماینده خط درست می دانستند، سلطانزاده را چپ رو و افرادی چون احسان الله خان را یک ماجراجو تصویر می کردند. برای اغلب گروه های چپ این تصویرسازیها بیشتر به کار انگ زدن به مخالفان سیاسی شان می آمد. کسی نمی دانست دقیقاً نقش کمینترن (کمیته اجرایی انترناسیونال کمونیستی موسوم به انترناسیونال سوم) در تشکیل این حزب چه بود و ارتش سرخ شوروی چه نقش مهمی در ایجاد جمهوری سوسیالیستی گیلان و چه سهمی در شکست آن داشت. مهمتر از آن کسی نمی توانست بفهمد که چرا معدود رهبران و کادرهای حزب که زنده ماندند، پس از سقوط رضاشاه دیگر به فکر احیا این حزب نیفتادند؟ فردی مانند آرداشس آوانسیان به ایجاد جبهه متحد ضد فاشیستی مانند حزب توده قناعت کرد و سید جعفر پیشه وری که از بنیانگذاران حزب بود در مقابل ناسیونالیسم ملت آذربایجان سرفرود آورد. ناگشوده ماندن این رازها موجب شد که جنبش نوین کمونیستی ایران از تجربه انقلابی آن دوره تاریخی محروم شود. این شکاف نسلی به نوبه خود عاملی شد برای ناکامی های بعدی جنبش کمونیستی.
اکنون تا حدودی کمبود مدارک و اسناد تاریخی برطرف شده و تحقیقات زیادی منتشر شده است. (٣) با تکیه به این اسناد و تحقیقات، بهتر از قبل می توان از آن دوره تاریخی شناخت کسب کرد و در مورد آن قضاوت کرد. هرچند کماکان برخی زوایا و موضوعات در برخی مقاطع کماکان ناشناخته مانده اند. شاید روزی این محدودیت ها نیز برطرف شوند. به امید آنکه این مجموعه موجب تقویت روحیه جستجوگری و پرسشگری به ویژه در میان نسل جوان انقلابی شود و یاری رسان همه کسانی باشد که می خواهند با تکیه به درس های تاریخی از موج اول انقلاب های پرولتری رهگشای انقلاب کمونیستی در شرایط خطیر کنونی باشند.
                                                                                                                  امید بهرنگ - تیرماه ١٣٩٩

*************

چرا پس از گذشت صد سال جمعبندی از تجربه حزب کمونیست ایران از اهمیت برخوردار است؟
می توان از هوارد زین نویسنده کتاب تاریخ مردم آمریکا وام گرفت و این پاسخ ساده و روشن، صریح و صحیح را داد که "مردمی که تاریخ خود را ندانند انگار امروز متولد شده اند." این حکم برای جنبش کمونیستی ایران نیز صادق است. بدون توجه به تجربه های تاریخی و جمعبندی انتقادی از آن ها، ترسیم مسیر آینده دشوار خواهد بود. حکا در مقطعی مهم از تاریخ ایران و جهان پا به عرصه حیات گذاشت. این حزب محصول تلاطمات ناشی از گرهگاهی تاریخی - جهانی بود که با جنگ جهانی اول و سپس رخداد انقلاب اکتبر و وقایع پس از آن شناخته می شود. پس از کمون پاریس، کمونیست ها تحت رهبری لنین توانستند در کشور پهناور روسیه قدرت سیاسی کسب کرده و طی جنگ داخلی آن را تثبیت کنند. حکا در ارتباط مستقیم با این پیشروی تاریخی شکل گرفت؛ سریعاً درگیر عمل انقلابی و مبارزه مسلحانه شد، با یاری ارتش سرخ و بر بستر جنبش جنگل اولین جمهوری سوسیالیستی را در ایران بنیان نهاد. حکا علیرغم جوانی و بی تجربگی از درگیر شدن با مشکلات و تضادهای گوناگون نهراسید و با معضلات و پیچیدگی های عینی زیادی دست پنجه نرم کرد و برای نخستین بار تجربه پربار و سازمانیافته ای در ارتباط با انقلاب در مستعمرات و نیمه مستعمرات برای جنبش بین المللی کمونیستی به ارمغان آورد. br> هرچند این حزب ریشه در تحولات انقلاب مشروطه و تلاش های سوسیال دمکرات های ایرانی موسوم به اجتماعیون - عامیون آن دوران داشته اما ازنظر فکری و عملی گسستی تاریخی را بیان می کرد. شاخص این گسست، تحزب پرولتری، فعالیت مستقل تشکیلاتی، انترناسیونالیسم پرولتری و تلاش برای دور شدن از تفکرات بورژوا دمکراتیکی بود که تا آن دوره بر ذهن، رفتار و عمل انقلابیون و سوسیال دمکرات های ایرانی غلبه داشت. اینکه این گسست تا چه حد ادامه یافت و عمیق شد را بحث خواهیم کرد پس از گذشت صد سال هنوز جنبش کمونیستی ایران با بسیاری از مسائل خطی که آنان با آن مصاف می دادند درگیر هستند. هرچند صحنه بازی تغییر کیفی یافته و بازیگران جدیدی پا به عرصه مبارزه طبقاتی گذاشته اند. اما پرسش های مشترک بسیارند. برای مثال چگونه و با چه سبک کاری باید کمونیسم را تبلیغ و ترویج کرد؟ چگونه باید مانع از آن شد که به دلیل اختناق سیاسی یا تحجر مذهبی پیشبرد فعالیت های پوششی تحت عناوین دیگر در میان مردم موجب آب بستن به کمونیسم نشود؟ با تعصبات دینی رایج در میان توده ها - مشخصا عقاید اسلامی - چه برخوردی باید کرد؟ مراحل مختلف انقلاب را چگونه باید ترسیم کرد؟ وظایف دمکراتیک بجا مانده از عصر انقلاب های بورژوایی نوع کهن را در چارچوب انقلاب کمونیستی چگونه باید پاسخ داد، به گونه ای که امر مبارزه برای کمونیسم تضعیف نشود؟ چگونه باید توده ها را برانگیخت و در جریان نبرد متحول کرد؟ با چه استراتژی سیاسی و با چه دورنمای نظامی؟ و بسیاری از موضوعات دیگر. قصد این نیست که بگوییم حکا در همه این زمینه ها درست عمل کرد و پاسخ نظری صحیح داشت اما بی شک تجربه غنی را از سرگذراند که مورد توجه چندانی قرار نگرفته است. البته بسیاری از این مسائل تئوریک و عملی بعدها در پروسه پیشرفت انقلاب های پرولتری در گوشه و کنار جهان در قرن بیستم - مشخصاً در تجربه فرایند انقلاب چین تحت رهبری مائو - پاسخ گرفت اما هنوز فکر و جمعبندی دوباره از آن تجربه از ارزش تاریخی برخوردار است. به ویژه در زمینه متد برخورد به اوضاع عینی پیچیده و تلاش و تکامل عامل ذهنی بر متن رویدادهای غیرقابل پیش بینی. br> در مقطع حساسی از تاریخ جهان بسر می بریم. تضادهای متنوع سیستم سرمایه داری - امپریالیستی به نحو شگفت آوری در حال تداخل با یکدیگرند و هر آن جهان می تواند با گرهگاه تاریخی دیگری روبرو شود. عوارض ناشی از ویروس کرونا و خیزش اخیر در آمریکا، فقط جلوه ای کوچک از بحران های بزرگی است که در راهند. مشکل بتوان مسیر آینده را پیش بینی کرد، یا به غلط انتظار داشت رویدادهای تاریخی همانند قبل تکرار شوند. اما هراندازه که کمونیست ها از گرهگاه های قبلی درس گرفته باشند بر امکان دخالت گری فعال شان افزوده خواهد شد. فهم اینکه کدام خطای رخ داده در پراتیک این حزب ناشی از محدودیت های تاریخی بود کدام خطا ناشی از ضعف های ایدئولوژیک سیاسی شان، یاری رسان ما در جا انداختن متد علمی در میان کمونیست های انقلابی و خنثی کردن تفکرات و متدهای بورژوایی دارد که با انگشت نهادن بر این یا آن خطا جنبش کمونیستی کل آن تجربه را تحریف یا منحل می کنند. متأسفانه این روش در بین بسیاری از فعالین چپ هنوز رواج دارد. br> از منظر دیگری نیز تجربه حکا مهم است. حکا اولین حزب مدرن و انقلابی در تاریخ سیاسی ایران محسوب می شود. تجربه حکا معنای تحزب در ایران را دگرگون کرد. برای نخستین بار حزبی خصلت طبقاتی خود را آشکارا اعلام می دارد؛ اهداف خود را در لفافه ای از عبارات و استعارات پنهان نمی کند؛ برنامه سیاسی روشنی پیش می گذارد؛ در مقابله با سازشکاری انقلابیون مشروطه مفهوم جمهوریخواهی را در صحنه عمل به میدان سیاست ایران می آورد؛ علیرغم محدودیت های کمی طبقه کارگر، اتحادیه های کارگری نسبتا قدرتمندی شکل می دهد؛ بر مسئله زنان و برابری حقوقی میان زن و مرد انگشت می گذارد و فعالیت های سازمانیافته ای در این زمینه به پیش می برد؛ برای اولین بار بر حقوق ملیت های تحت ستم در ایران انگشت می گذارد و مهمتر از همه در بحبوحه تفکرات و جنبش های ناسیونالیستی پرچم انترناسیونالیسم پرولتری را بر می افرازد. همه اینها پس از صد سال، کماکان الهام بخش است. فقط کافیست حکا را با بسیاری از احزاب بورژوایی اکنون موجود در ایران - و حتی برخی احزابی که خود را مثلا چپ می دانند - مقایسه کرد تا درجه جدیت و پیشرو بودن حکا را دریافت.

حزب کمونیست ایران بر کدام بستر سیاسی - اجتماعی - تاریخی شکل گرفت؟
از نقطه نظر تاریخی حکا ریشه در انقلاب مشروطه داشت. دوره مشروطه مصادف بود با رشد سوسیال دمکراسی در اروپا و مشخصاً روسیه تزاری. افکار سوسیال دمکراتیک عمدتاً از طریق سوسیال دمکرات های ارمنی به ایران رسید. تبریز که آن زمان چهارراه تجارت بود به مرکزی برای برخورد اندیشه های مختلف بدل شد. افکار و ایده های نو در مناطق شمالی کشور طالب داشت و این را می توان ربط داد به اینکه چگونه تجارت با خارج در ساختار اقتصادی - اجتماعی ماقبل سرمایه داری این مناطق شکاف به وجود آورده بود و نفوذ و سلطه امپریالیسم موجب نوعی بیداری سیاسی در میان مردم شده بود. بخشی از جنبش بابیه - یعنی جناح چپ طرفداران یحیی صبح ازل - که به صورت یک جنبش سیاسی مخفی در ایران فعال بودند روابطی با انترناسیونال دوم برقرار کرده بودند. فراموش نکنیم که وقایع انقلابی چون کمون پاریس نمی توانست توجه سیاسیون ایرانی را به خود جلب نکرده باشد. برای مثال افرادی چون سید جمالالدین اسدآبادی مجبور بودند با واقعیت های عصر جدید روبرو شوند و حتی آشکارا مخالفت خود را با کمون پاریس ابراز کنند زیرا کمون امنیت و حرمت مالکیت خصوصی را شکسته بود.
واقعیت این است که پرولتاریای ایران اساساً در خارج از مرزهای ایران شکل گرفت. در ابتدای قرن بیستم این پدیده بی نظیری بود. به دلیل فقر و فلاکت و تضعیف و بحران ساختار فئودالی در مناطق شمالی ایران (از تبریز تا مشهد) بسیاری از دهقانان راهی دیار قفقاز شدند. هزاران نفر از آنان در کارگاه ها و کارخانه های آنجا و در بدترین شرایط ممکن و تحت تبعیضات ملی و مذهبی کارگری می کردند. به یک معنا پرولتاریای ایران در رابطه با بورژوازی روسیه - مشخصاً صنعت نفت باکو - زاده شد. طبق آماری یک پنجم کارگران صنعت نفت باکو، ایرانی بودند. معمولاً رایج است که شکل گیری پرولتاریا را به رشد بورژوازی در داخل یک کشور معین مرتبط می دانند. حتی برخی ها علت ضعف جنبش پرولتری در ایران را در عدم رشد کافی بورژوازی می دانستند و اینجا و آنجا گفتند وقتی بورژوازی - مشخصاً بورژوازی صنعتی- ضعیف و زبون باشد چه انتظاری می توان از پرولتاریا داشت. این درک مکانیکی مانع از دیدن درست واقعیت می شود. پرولتاریای مهاجر ایرانی اساساً در مکتب نبرد با تزاریسم و بورژوازی روسیه که به یک قدرت امپریالیستی بزرگ بدل شده بود، رشد و تکامل یافت.
از طریق همین پرولترها بود که جنبش "اجتماعیون - عامیون" در بحبوحه انقلاب ١٩٠۵ روسیه شکل گرفت. (۴) این جنبش عمدتاً تحت تأثیر حزب سوسیال دمکرات روسیه قرار داشت. سوسیال دمکرات های روسیه سازمانی به نام "گروه سوسیال دمکرات مسلمان - همت" بنیان نهادند که هدفش فعالیت انقلابی در میان کارگران مسلمان قفقاز بود. منطقه ای که امروزه شامل جمهوری های آسیایی است. همت نام نشریه این سازمان بود که در فاصله مهر ١٢٨٣ (برابر با اکتبر ١٩٠۴) تا اسفند همان سال (برابر با فوریه ١٩٠۵) ماهانه منتشر می شد. عده ای از روشنفکران و کارگران انقلابی - عمدتاً ترک زبان - جلب این سازمان شدند. با شکست انقلاب ١٩٠۵ روسیه فعالیت این سازمان به نوعی متوقف شد. می توان گفت سوسیال دمکرات های متشکل در سازمان همت بودند که جریان "اجتماعیون - عامیون" را در ایران شکل دادند. زمانی که انقلاب مشروطه در ایران اوج گرفت و مقاومت مسلحانه انقلابی در تبریز به رهبری ستارخان آغاز شد، طبق رهنمودهای حزب سوسیال دمکرات روسیه بسیاری از انقلابیون قفقاز به یاری تبریز شتافتند. آنان به نام مجاهدین قفقاز در تبریز تحت رهبری مرکز غیبی علیه ضد انقلاب جنگیدند. به یاری آنان بود که برای اولین بار بمب در جنگ های انقلابی در ایران به کار گرفته شد، اولین بیمارستان برای مداوای زخمی ها در تبریز تأسیس شد. بسیاری از این مجاهدین، ایرانی تبار بودند. فقط چون از قفقاز آمده بودند لقب قفقازی یا گرجی را یدک می کشیدند. احمد کسروی در کتاب "تاریخ مشروطه ایران" اشارات زیادی به نقش آنان دارد. اما به دلیل سوسیالیست بودنشان تمایل دارد آنان را افراد "خارجی " تصویر کند که با افکار و فرهنگ رایج در میان مردم تبریز "بیگانه" بودند.
با شکست انقلاب مشروطه تقریباً شبکه های اجتماعیون - عامیون به دلایل مختلف - عمدتاً به دلیل خط پارلمانتاریستی حزب دمکرات ایران که بعد از فتح تهران تشکیل شده بود، از هم پاشیده شد.
با آغاز انقلاب روسیه (در فوریه و اکتبر ١٩١٧) موج انقلابی سراسر قفقاز را فراگرفت، برای مدتی سازمان همت دوباره فعال شد و در امتداد و کنار آن فرقه عدالت ایران نیز پایه ریزی شد. (۵) فرقه عدالت نقشی مؤثر در جنگ میان ارتش سرخ شوروی و ارتش سفید ضد انقلابی (که توسط قدرت های امپریالیستی حمایت می شد) در قفقاز جنوبی و تثبیت قدرت شوراها در این منطقه ایفا کرد. فرقه عدالت را می توان تشکل پیشا - حزبی دانست. حزب کمونیست ایران اساساً با تکیه به توان تشکیلاتی فرقه عدالت بنیانگذاری شد. در ابتدا در بهار ١٩٢٠ در دفتر قفقاز انترناسیونال سوم، به منظور گسترش انقلاب، دفتر ایران ایجاد شد و مقدمات تشکیل حزب کمونیست ایران در دستور کار قرار گرفت. همراه با ورود ارتش سرخ شوروی در ماه مه ١٩٢٠ به انزلی سی تن از کادرهای فرقه عدالت نیز برای تدارک کنگره وارد انزلی شدند. سرانجام کنگره حزب در تاریخ ٢٢ ژوئن ١٩٢٠ میلادی (هفته اول تیرماه ١٢٩٩ شمسی) در انزلی با حضور ٦٢ نماینده از واحدهای حزبی و ٩ میهمان تشکیل شد. نمایندگانی از تبریز، خوی، سلماس، آستارا، اردبیل، رشت، انزلی، مشهد، مرند، تهران، قزوین، مازندران تا کردستان و داغستان و گرجستان و اطراف باکو در کنگره حضور داشتند. تغییر نام فرقه عدالت به فرقه کمونیسم، نماد غلبه کمونیسم بر سوسیال دمکراسی در ایران بود.
ارتش سرخ شوروی با تکیه به فرقه عدالت (یا حکا) و همراهی جنبش جنگل (که پس از شکست ١٩١٩ توسط قوای انگلیس و دولت مرکزی محدود و پراکنده شده بودند) قدرت سیاسی به نام جمهوری شوروی سوسیالیستی ایران (از این پس جمهوری گیلان) را شکل داد. تلاش برای حفظ و گسترش این جمهوری و پیشبرد انقلاب در سراسر ایران به مهمترین پراتیک حکا بدل شد. پراتیکی که مصاف های نظری جدی را در صفوف این حزب و انترناسیونال سوم ببار آورد.

خصلت انترناسیونالیستی حزب کمونیست ایران در چه عرصه هایی خود را نشان می داد؟
مائو زمانی گفت حزب کمونیست چین محصول شلیک توپ های انقلاب اکتبر بوده است. این اظهاریه در مورد حکا نیز صادق است با این تفاوت که بدنه و پایه اجتماعی اولیه و اصلی حکا مستقیماً در انقلاب روسیه و وقایع بعد آن شرکت داشتند. اکثریت رهبران و کادرها و اعضای آن با شرکت در جنگ های داخلی انقلابی در منطقه قفقاز آبدیده شده بودند. آنان تحت تأثیر آموزه های لنین و انترناسیونال سوم قرار داشتند. در آن مقطع تاریخی همه به پیشبرد انقلاب جهانی فکر می کردند. آنان واقعاً انترناسیونالیست بودند و واقعاً انقلاب می خواستند و برای پیشبرد آن از دل و جان می جنگیدند. برای کسی مهم نبود که در کدام جبهه انقلابی و در کدام کشور بجنگد و در کدام سرزمین بر خاک افتد. قصد آن نیست که تصویر غلو آمیزی ارائه داده شود و گفته شود همگان به درک علمی و پیشرفته از مفهوم انترناسیونالیسم پرولتری - آن گونه که لنین در آن مقطع تاریخی داشت - مجهز بودند. اما می توان گفت که روحیه انترناسیونالیستی در میان بخش قابل توجهی از انقلابیون فراگیر بود، کسی فکر نمی کرد سهم من یا سهم کشورمن از انقلاب جهانی چیست.
برای مثال زمانی که ارتش سرخ شوروی توانست ضد انقلاب داخلی را شکست دهد و ارتش انگلیس را به عقب نشینی واداشته و به انزلی ورود کند، شور و شعفی عظیم صفوف انقلابیون ایرانی و غیر ایرانی را فراگرفت. هدف رزمندگان ارتش سرخ، که عمدتاً متشکل از پرولترهای ایرانی در منطقه قفقاز بودند صرفاً این نبود که ایران را از سلطه انگلیس و سلطنت آزاد کنند، آنان می خواستند تا هند پیشروی کنند و جهان را از چنگال امپریالیسم رها کنند. آنان با همین روحیه درگیر نبردهای نظامی می شدند. این رزمندگی و روحیه تا به آخر جنگیدن در برخی خاطرات به جا مانده از آن دوران منعکس است.
روحیه فوق ادامه سنت های انترناسیونالیستی بود که اساساً توسط سوسیال دمکرات های انقلابی روسیه به انقلاب مشروطه انتقال یافته بود. ادامه سنت مجاهدین قفقاز بود که در جنگ های انقلابی تبریز در دوره ستارخان یا شورش گیلان مشاهده شد. شما وقتی روبرو می شوید با تلاش شخصیت جوانی مانند ارژنیکدزه که هنگام پیشبرد مقدمات قیام رشت و تصرف تهران تلاش می کند برای اولین بار مانیفست کمونیست مارکس و انگلس را به فارسی ترجمه کند؛ یا با حضور برخی از شورشگران رزمناو پوتمکین در نبردهای تبریز و رشت مواجه می شوید که یکی از آنها فرمانده توپخانه ستارخان بود و دیگری هنگام ساختن بمبی در رشت جان می بازد، از غرور و افتخار سرمست می شوید.
در ضمن فراموش نکنیم که حکا برای نخستین بار در تاریخ ایران توانست انقلابیون کرد، ترک، فارس و گیلک را زیر یک پرچم ایدئولوژیک سیاسی واحد گردآورد و تلاش کند بر شکاف های قومیتی و ملیتی فائق آید. یادآوری همه اینها هنوز الهام بخش مبارزین امروز است. شوربختانه این روحیه بعدها مورد توجه و تاکید قرار نگرفت. حملاتی که از جانب ناسیونالیست ها به انترناسیونالیسم پرولتری به دلیل برخی خطاهای بسیاری فرعی، کناری و درجه دوم در سیاست خارجی شوروی صورت گرفت؛ جنبش کمونیستی را در لاک دفاعی فرو برد و موجب تقویت ایدئولوژی ناسیونالیستی در میان آنان شد. حتی حملات ضد کمونیستی انقلابیون سردرگم و گیج سری چون مصطفی شعاعیان به لنین به دلیل "خیانتش به میرزا کوچک خان" پاسخ قاطع علمی و روشنی نگرفت. بگذریم از عوامفریبانی چون بنی صدر اولین رئیس جمهور نظام اسلامی که مدام در مقابل کمونیست ها و برخی خطاهای شوروی سوسیالیستی زمان لنین و استالین تبلیغ می کرد که «از انترناسیونالیسم شان "انترش" (عنترش) مال ما بود و "ناسیونالیسم" اش مال خود شان». متأسفانه عدم مقابله فعال با این گونه تهاجمات ایدئولوژیک بورژوایی در دوران انقلاب ۵٧ موجب تضعیف جنبش کمونیستی ایران شد. بی شک راه مقابله با این تهاجمات تأکید بر واقعیات تاریخی - به همان صورتی که اتفاق افتاد - بوده و کماکان هست.
انترناسیونالیسم پرولتری، جزئی مهم از جهان بینی و متد کمونیستی است. مسئله صرفاً همبستگی میان کارگران و خلق های ستمدیده این کشور با کشور دیگر نیست. مسئله این است که مردم دریابند همه نبردها، جزئی از نبرد جهانی برای محو کلیت نظام سرمایه داری - امپریالیستی است و این امر ریشه در واقعیت مادی این نظام دارد. تأکید بر تجربه حکا از منظر تقویت بینش انترناسیونالیستی مهم است. بهویژه در مقطعی که "همه به خانههای خود بازگشتهاند". عبارتی که لنین پس از شکست انقلاب ١٩٠٧ - ١٩٠۵ در ارتباط با ملیت های تحت ستم روسیه تزاری به کار برده بود. علیرغم اینکه امروزه شاهد ادغام کیفیتا بیشتر دنیا هستیم هنوز به دلیل شکست های جنبش کمونیستی، "بسیاری از خانه های خود بیرون نمی آیند" و اسیر افکار ناسیونالیستی هستند.

قبل از این که وارد بررسی تجربه جمهوری شوروی سوسیالیستی ایران شویم نیاز است بدانیم که نیروهایی که حول همت و بعدها اجتماعیون - عامیون گرد آمده بودند با چه مسائل نظری روبرو بودند و حکا تا چه حد تحت تأثیر بحث های نظری که از انقلاب مشروطه باقی مانده بود، قرار داشت؟
سؤال راهگشایی است نه از این منظر که حکا دقیقاً با همان مسائل نظری و در همان سطح قبلی با آنها روبرو شد. بی شک ناکامی انقلاب مشروطه و مهمتر از آن پیروزی انقلاب اکتبر چارچوب بحث های نظری قدیم را تغییر داد. اما واقعیت این است که گره های تئوریک قبلی کماکان حضور قدرتمندی داشت و گره های جدیدتری نیز بدان ها افزوده شد. قیاس بین این دو دوره از نظر مسائل نظری بیشتر به ما کمک می کند که دریابیم کمونیست های ایرانی در ابتدای قرن بیستم با چه شرایط عینی و ذهنی روبرو بودند و فشار اوضاع عینی چه کشش هایی را در میان آنان به وجود می آورد. فشارها و کشش هایی که در دوره کوتاه جمهوری گیلان - و به نوعی حتی تا به امروز - نقش و عملکرد قدرتمندی داشته است.
بحث های نظری دوره انقلاب مشروطه را از روی مکاتبات برخی از سوسیال دمکرات های ارمنی ایرانی ساکن تبریز با کائوتسکی (یکی از رهبران انترناسیونال دوم) و همچنین برنامه ها و اساسنامه های منتشره از جانب گروه همت، فرقه اجتماعیون - عامیون ساکن قفقاز و اجتماعیون - عامیون ساکن مشهد و حزب دمکرات ایران (که پس از فتح تهران تشکیل شده بود) می توان دریافت. (٦)
از مکاتبات با کائوتسکی بر می آید که دو گرایش در میان سوسیال دمکرات های تبریز موجود بود. هر دو گرایش معتقد بودند که برای شکل گیری طبقه کارگر صنعتی ایران در ابتدا لازم است انقلاب بورژوایی از سرگذرانده شود. اما اختلاف در مورد شرکت یا عدم شرکت و چگونگی شرکت در این انقلاب بود. پرسش ها از این قرار بودند: انقلاب ایران گامی به پیش است یا قهقرا است؟ نیاز به تشکل طبقاتی است یا تشکل دمکراتیک؟ نقش کارگران و دهقانان در انقلاب چیست؟ آیا باید علیه سلطه سرمایه خارجی که موجب پیدایش طبقه کارگر می شود مبارزه کرد یا خیر؟ رابطه خواست های دمکراتیک با مبارزه برای سوسیالیسم چیست؟
گرایشی از همان آغاز بر حفظ هویت سوسیالیستی خود تأکید می ورزید، گرایشی دیگر بر وجه دمکراتیک و ضد استبدادی انقلاب اشاره می کرد و بر اتحاد نیروهای دمکرات تأکید می گذاشت. کائوتسکی در چارچوب خط حاکم بر انترناسیونال دوم در پاسخ به دو پرسش مشخص ایرانی ها (یعنی خصلت انقلاب ایران و نقش سوسیال دمکراسی) پاسخ داد. او از یکسو بر لزوم شرکت در انقلاب دمکراتیک تأکید کرد از سوی دیگر نسبت به گرایش های ارتجاعی مشخصاً در میان برخی از اقشار دهقانی هشدار داد و رفع استبداد را شرط مبارزه برای سوسیالیسم دانست. او در مقابل گرایش کسانی که ورود سرمایه خارجی را مثبت می دانستند بر نقش سرمایه خارجی به عنوان مانعی برای توسعه بازار داخلی تأکید کرد. اینکه تا چه حد این مباحث در میان همه بخشهای سوسیال دمکرات های ایرانی جاری و فراگیر بود مشخص نیست. به نظر می رسد اکثریت آنان تحت تأثیر بحث های جاری در میان سوسیال دمکرات های روسیه قرار داشتند.
برای مثال سازمان همت علیرغم اینکه از انسجام سیاسی، نظری چندانی برخوردار نبود، خود را مدافع منافع کارگران و محرومین می دانست و از آموزش همگانی و بهبود موقعیت زنان طرفداری می کرد و خواهان آموزش به زبان مادری بود. اعضای گروه همت بیشتر ناسیونالیست هایی بودند که تحت تأثیر تئوری های مبارزه طبقاتی سوسیالیست ها قرار داشتند. می توان گفت همت سازمانی فرا حزبی بود که حزب سوسیال دمکرات روسیه برای جلب روشنفکران مترقی منطقه قفقاز و فعالیت انقلابی در میان کارگران مسلمان به وجود آورده بود. تأکید بر صفت مسلمان عمدتاً ناظر بر ستمی بود که در روسیه تزاری به اقلیت های ملی و مذهبی در این منطقه اعمال می شد. بنیانگذاری همت هم زمان شده بود با تقسیم حزب سوسیال دمکرات روسیه به دو جناح بلشویک و منشویک. به نظر می رسد علیرغم گرایشی که گروه همت به بلشویک ها - به دلیل مواضع بهترشان در قبال مساله ملی - داشت درگیر انشعاب سیاسی نشد و تا مدت ها استقلال خود را از هر دو جناح حزب حفظ کرد. (٧) با شکست انقلاب ١٩٠۵ فعالیت همت بسیار محدود شد و برخی از آنان بیشتر ملی گرا شدند. در سال ١٩١٧ همت دوباره احیا شد و پس از مدتی کوتاه اکثریت شان به بلشویک ها پیوستند.
همت اگرچه در میان کارگران ایرانی فعالیت می کرد با این همه فعالیت مستقیمی در داخل ایران سازمان نداد. ولی تأثیر بلا واسطه ای بر تشکیل فرقه اجتماعیون - عامیون داشت که حدود یک سال قبل از انقلاب مشروطه در سال ١٢٨۴ (احتمالاً در مهر یا آبان آن سال حوالی اکتبر ١٩٠۵) تشکیل شد. آوازهٔ فرقه به داخل کشور رسید. به دلیل انقلاب ١٩٠۵ روسیه و همچنین شروع نارضایتی و مخالفت مردم، توجه عده ای از انقلابیون همانند ملک المتکلمین، میرزا جهانگیر خان شیرازی (مدیر روزنامه صور اسرافیل)، سید جمال الدین واعظ، علی اکبر دهخدا، سید حسن تقی زاده و محمد علی تربیت و ... را به خود جلب کرد. دسته های کوچکی از اجتماعیون - عامیون نیز از قفقاز به شهرهای شمالی کشور منتقل شدند. شعبه هایی در تهران، تبریز، رشت، انزلی، خوی، ارومیه، اصفهان و مشهد شکل گرفت و فعالیت های متشکل تا حدی به شکل جداگانه آغاز شد. بررسی فعالیتهای آنها خود موضوع جداگانه و جذابی است که می توان آن را در اسناد و کتابهایی که طی سالهای اخیر منتشرشدهاند پی گرفت. اما اینجا بررسی برنامهشان مدنظر ماست.

مختصات برنامهای اجتماعیون عامیون چه بود و آیا توانستند بدان وفادار بمانند؟
رئوس اولین برنامهای که به آنان نسبت داده میشود و در آذر ١٢٨۵ در قفقاز نگاشته شده، از این قرار است: مخالفت با جنگ میان دولت ها؛ آزادی ملت از دست ستمکاران یعنی آزادی از دست "حکومت سرتیپ و سرهنگ و سایر صاحب منصب و تابعین حکومت مانند فراشان"؛ آزادی مشورت، بیان، مطبوعات، مذهب، اعتصاب و آزادی تشکیل اتحادیه های صاحبان صنایع و حرفه ها؛ برقراری ٨ ساعت کار در روز؛ تأمین حقوق اجتماعی زنان و کودکان بدون سرپرست و سالخوردگان؛ آموزش همگانی، برقراری مالیات تصاعدی بر پایه میزان درآمد؛ تخفیف گمرکی بر کالاهای مصرفی تهی دستان؛ سرپرستی و تقسیم زمین های کشاورزی تحت عنوان "جمیع ملک و زمین باید در تحت اختیار آن کس باشد که با دسترنج خود می کارد."
از نقطه نظر سندیت تاریخی، دقیقاً روشن نیست که این مفاد برنامه ای، ترجمه ای از برنامه حزب سوسیال دمکرات روسیه برای پیشبرد بحث درون گروهی بوده یا اینکه نسخه نهایی و کامل برنامه فرقه. در این سند بر خلاف برنامه سوسیال دمکرات های روسیه به طور محدود از آزادی مذهب سخن رانده می شود و نویسندگان سند چندان این بند را برای ایران ضروری نمی دانند زیرا از نظر برنامه نویسان مسلمانان از روی عقل و برهان به اسلام روی آورده اند. هراس از تکفیر دینی یکی از معضلات فرقه تا آخر فعالیتش باقی ماند و موجب تنش های زیادی در میان آنان شد. (٨)
می توان این قضاوت کلی را ارائه داد که برنامه علیرغم برخی محدودیتها در مجموع بیان تفکر بورژوا دمکراتیک انقلابی است. بیشتر به بخش حداقل برنامه حزب سوسیال دمکرات روسیه شباهت دارد بدون آنکه خواهان سرنگونی سلطنت و برقراری جمهوری انقلابی باشد. باید توجه داشت که هنوز سوسیال دمکرات های روسیه نیز درک روشنی از فرایند انقلاب دمکراتیک و چگونگی رهبری آن در ابتدای قرن بیستم نداشتند. تازه بحث هایی در مورد محتوی و وظایف انقلاب، جایگاه طبقات مختلف و نیروهای اصلی و عمده انقلاب به راه افتاده بود که بیشتر در کتاب دو تاکتیک لنین منعکس است. (٩) هنوز تصویر روشنی از انقلاب ارضی و نقش دهقانان موجود نیست. اغلب سوسیال دمکرات ها به تبعیت از انترناسیونال دوم دهقانان را نیروی غیرانقلابی می دانستند. لنین تازه در حال دست و پنجه نرم کردن با این موضوعات است. هرچند تفکر وی نسبت به تفکرات انترناسیونال دوم و منشویک ها انقلابی تر و پیشرفته تر است ولی کماکان در چارچوب جمهوری خواهی رادیکال قرار دارد و بر ژاکوبنیسم تأکید می ورزد. روشن نیست که تا چه حد فرقه اجتماعیون - عامیون درگیر این بحث بوده و حتی اطلاعی از آن داشت.
تفکر بورژوا دمکراتیک و فقدان اندیشه های سوسیالیستی در کلیه آثار مکتوبی که از فعالین فرقه بجا مانده، مشهود است. به جز یک مقاله در روزنامه صوراسرافیل که در دفاع از جنبش دهقانی گیلان در بحبوحه انقلاب مشروطیت منتشر شد. نویسنده احتمالی آن علی اکبر دهخدا است. وی در آن مقاله خواهان اصلاحات ارضی شده بود و آن را گام نخست برای پیشبرد جامعه به سمت سوسیالیسم به عنوان "اولین مقصود بزرگ دنیا و آخرین اصل اطمینان آزادی حقیقی بشر" دانست. او هشدار داد اگر سرمایه داران بزرگ در کشور پدید آیند و سرمایه گزاف انباشته شود آنگاه دگرگونی اجتماعی به دشواری انجام خواهد گرفت. جالب اینجاست که او وجود سرمایه های خرد و همخوانی اسلام با سوسیالیسم را یکی از عوامل مثبت برای دستیابی به جامعه آرمانی می دانست. اسلام همچون شمشیر دموکلس در همه مقاطع و لحظات بالای سر انقلاب مشروطه آویزان بود و بر ذهن انقلابیون سنگینی می کرد.
از زاویه وظایف انقلاب نیز درک ها ناروشن و بسیار محدود و ابتدایی بود. این امر در مکاتباتی که سوسیال دمکرات های تبریز با کائوتسکی داشتند، مشهود است. آنان به روال آن دوره دیوار چینی میان وظایف دمکراتیک و سوسیالیستی ترسیم می کردند. درک شان از مبارزه طبقاتی و سوسیالیسم به پیشبرد مبارزات برای حقوق اقتصادی و تشکل صنفی کارگران محدود بود. آن دوره چنین درک محدود و ابتدایی بر اذهان همه سوسیال دمکرات ها غلبه داشت. این درک حتی در مقاله وظایف سوسیال دمکرات های روس لنین نیز بازتاب یافته بود. (١٠) این اثر لنین علیرغم برخی نکات درست، موجب بدآموزی های زیادی - به ویژه در جنبش کمونیستی ایران - شد. در آن جزوه وظایف دمکراتیک به مبارزه برای آزادی های سیاسی و وظایف سوسیالیستی به مبارزه برای ساعات کار، روز کار، مزد کار تقلیل یافته بود و معلوم نبود که کمونیسم و مبارزه برای کسب قدرت سیاسی به عنوان وظیفه مرکزی کجای فعالیت شان قرار دارد. می دانیم که لنین در کتاب "چه باید کرد" این درک اساساً غلط را کنار نهاد، با اکونومیسم یعنی دنباله روی از مبارزات اقتصادی کارگران مرزبندی کرد و مهمتر از آن بر ضرورت مقاومت در مقابل کشش های خودبخودی انگشت نهاد و بر آگاهی کمونیستی تأکید کرد. او "تاکتیک - نقشه" را به جای "تاکتیک - پروسه" نشاند و پافشاری کرد که باید همواره خلاف جریان رفت، خودروئی نکرد و در مقابل روندهای خودبهخودی سر فرود نیاورد و در همه حال هدف و استراتژی کسب قدرت را در نظر داشت.

این نکته چه ربطی به مباحث درون فرقه اجتماعیون - عامیون دارد؟
فرقه اساساً از چنین دیدی محروم بود. نمی دانیم که نویسندگان برنامه در جریان چنین جدل هایی قرار داشتند یا خیر و اگر هم باخبر بودند اهمیت آن را درک می کردند. لازم به تأکید است که برنامه اولیه فرقه به نسبت دوره و زمانه خود رادیکال بود. ولی می توان با قطعیت گفت که آنان به دلیل عدم انسجام نظری در مقابل فشارهای عینی سر فرود آوردند و خط "کمترین مقاومت در مقابل روندهای خودبهخودی" را در پیش گرفتند. این امر عمدتاً در برنامه ای که شاخه مشهد فرقه در شهریور ١٢٨٦، بعد از مدتی فعالیت ارائه داده بود، منعکس است. برنامه مشهد شکل تعدیل یافته تر اصول اولیه است. در عین حال نشانه آن است که اعضای فرقه با چه معضلات بزرگ و پیچیدگی هایی روبرو شده اند.
آنان از یکسو با این واقعیت روبرو شدند که برخلاف منطقه قفقاز نشانی از کارگران در جامعه نیست. نیروهای اجتماعی دیگر - مانند کسبه و برخی از روحانیون در صحنه مبارزه سیاسی فعال هستند. در عین حال فشار افکار مذهبی و اختناق سیاسی بیش از حد است. فعالین فرقه مجبور بودند هم فعالیت شان را مخفی پیش برند هم برای ارتباط گسترده تر به شکل پوششی عمل کنند. بدون شک آنان از سرکوب و کشتار جنبش بابیه مطلع بودند و می دانستند که هر آن می توانند انگ بابی بخورند و خونشان حلال شود.
حیدرعمواوغلی که متاثر از سوسیال دمکرات های روس بود و چند سال زودتر و قبل از تشکیل سازمان همت و فرقه به مشهد آمده بود در خاطرات خویش این اوضاع را با کلماتی چون "کله نارس مردم" و اینکه مردم "معنی حرف های او را نمی فهمیدند" توصیف کرد. این هم واقعیتی است که آن زمان جامعه روشنفکری ایران (به معنای افرادی که باسواد باشند و تا حدی با علوم زمانه خود آشنا باشند) عمدتاً در انحصار نهاد روحانیت بود. بسیاری از رهبران و فعالین رادیکال مشروطه (همانند سید جمال واعظ یا ملک المتکلمین، تقی زاده، ثقةالاسلام و....) لباس روحانیت بر تن داشتند. به دلیل بیسوادی عمومی نقش افرادی چون سید جمال واعظ و ملک المتکلمین در تبلیغ ایده های انقلابی در بین توده های گسترده تعیین کننده بود. البته در کنار این دسته از روحانیون برخی اشراف زادگان و دولتمردان و تجار هم بودند که به عقاید انقلابی یا اصلاح طلبانه روی خوش نشان می دادند. به هر حال فرقه مجبور بود از یکسو برای بسیج نیروی اولیه روی این بخش از جامعه تکیه کند ولی از نظر استراتژیک بر آنان معلوم نبود که در میان چه طبقه یا طبقاتی باید پایه خویش را مستحکم کنند. همه این ها مصادف است با تحرکات سیاسی که به انقلاب مشروطه منجر شد. انقلابی که در مرحله آغازینش تجار و کسبه بازار فعال بودند و در عرصه مبارزه سیاسی از همه پیشروتر. این قشر بود که توجه فرقه را به خود جلب کرد. برای جلب توجه بیشتر این قشر فرقه هر چه بیشتر به سمت سازش با افکار وعقاید دینی رانده شد.
برنامه و اساسنامه مشهد نه تنها بشدت به زبان دینی آغشته است بلکه حتی در یک بند مهم معتدل تر از برنامه قفقار است. به ویژه در زمینه تقسیم زمین بین دهقانان. برنامه مشهد فقط خواهان تقسیم بلاعوض املاک سلطنتی است. در مورد زمین های مالکان بزرگ خواهان باز خرید آنهاست. این سازش طبقاتی را می توان نشانه ای از به دست آوردن دل بورژوازی نوخاسته ایران دانست که روابط نسبتاً قدرتمندی با ملاکین داشت و بخش هایی از آنان مستقیماً مالک زمین شده بودند. در جریان مرحله اول انقلاب مشروطه نیز علیرغم گرایش های مختلفی که در میان فرقه نسبت به مبارزات دهقانی موجود بود و پافشاری هایی که اینجا و آنجا کردند در مجموع نتوانستند پاسخی روشن به جنبش روستائیان و خواست تقسیم زمین دهند.
در دیگر زمینه ها برنامه مشهد با مفاد برنامه اول تفاوت چندانی نمی کند. البته برنامه مشهد ناظر بر وقایع مشروطه و افتتاح مجلس هم هست و در این زمینه مطالبات دمکراتیک مشخص تری را جلو می گذارد. برای مثال خواهان آن است که مجلس تا ابد حفظ شود و تقسیم کرسی های مجلس بر مبنای رأی همگانی بدون فرق موقعیت، ملیت و تفاوت فقیر و غنی باشد. (البته بدون تأکید بر حق رأی زنان) و خواهان آن است که رأی گیری بر حسب جمعیت باشد نه اصناف و طبقات. البته برنامه فوق وعده افزایش مواد دیگر در آتیه را می دهد.
با نگاه امروز آنچه بسیار آزاردهنده است زبان و لحن مذهبی این برنامه است. این مسئله در اساسنامه پیشنهادی شاخه مشهد شکل محافظه کارانه تری به خود می گیرد. تا بدان حد که اعضا خود را از گناه کبیره نسبت به مذهب باز می دارد و وعده مجازات متخلفین می دهد که می تواند شامل اعدام نیز باشد. اساسنامه این کار را در ردیف خیانت به فرقه، همکاری با دشمن و لو دادن اعضا قرار می دهد. همه این احتیاط کاری ها برای آن است که مانعی برای جذب قشرهای گوناگون به فرقه به وجود نیاید. این یک نمونه آشکار از خط "کمترین مقاومت در مقابل کشش های خودبهخودی" است. یعنی بزرگ شدن به هر قیمتی. مسئله ساده کردن واقعیات پیچیده آن دوران و نادیده انگاشتن درک عمومی کمونیستها از پیشبرد انقلاب و چگونگی برخورد به مذهب در آن دوران تاریخی نیست. بعد از گذشت قریب به ١٣٠ سال هنوز نمی توان راه حل ساده ای برای این قبیل معضلات در ان مقطع جستجو کرد. اما این تفکر و جهت گیری خود به بخشی از مشکل بدل شد. این امر نشانه ای از این بود که چرا فرقه اجتماعیون - عامیون نتوانست به انسجام نظری - سیاسی دست یابد و به یک حزب واقعی بدل شود.
تاریخا مشخص نیست که حیدرعمواوغلی تا چه حد در تنظیم برنامه مشهد نقش داشت. اما می توان گفت جهان بینی و متد غالب بر آن برنامه تا زمان تأسیس حکا با وی همراه بود و سرانجام، کار دستش داد و به بهای جانش تمام شد. زمانی که به نقش و جایگاه و درک حیدر عمواوغلی و دیگر رهبران از انقلاب می رسیم، بیشتر به این امر خواهیم پرداخت. (١١)
این نکته را هم باید افزود که چنین متد و تفکری در زمینه نظامی نیز بر فرقه غالب بود. اعضای فرقه نقش مهمی در پیشبرد ترورهای انقلابی، جنگ مقاومت تبریز و قیام گیلان داشتند. بدون حمایت، شرکت و ابتکار عمل های آنان این مبارزات نظامی پیش نمی رفت. اما در این زمینه نیز فاقد استراتژی معینی بودند. خط شان بیشتر متحد شدن با مبارزات مسلحانه جاری بود. ترورهای انقلابی که عمدتاً به ابتکار حیدر در مقطع اوج گیری جنبش توده ای در تهران صورت گرفت، مردم را از نظر سیاسی تهییج می کرد. اما مشخص نبود که این ترورها جزئی از کدام نقشه و تدارک جنگی است. عموماً نابودسازی مهره های سیاسی مهم - اگر بخشی از نقشه جنگی گسترده تر نباشد - پتانسیل آن را دارد که مردم را به تغییر این یا آن مهره حکومتی دلخوش کند تا اینکه آنان را درباره ضرورت در هم شکستن کامل نظام دولتی به فکر وادارد. دلخوش بودن به تغییر مهره ها امری است که غالباً بورژوازی لیبرال در صحنه سیاست خواهان آن است. اوج سیاست ورزی این طبقه تغییر کابینه یا تغییر این یا آن سیاست معین حکومت است. آنان ترجیحاً یا از طریق بازی های پارلمانی این روش را به پیش می برند یا تحت شرایط حاد سیاسی به حذف فیزیکی رقبا دل می بندند. این نیز یکی از آموزه های مهم کتاب "چه باید کرد" لنین بود. لنین نشان داده بود که چه فصل مشترکی میان اکونومیسم و تروریسم موجود است و چرا هر دو مشی در عرصه سیاست به نفع بورژوازی لیبرال تمام می شوند. غرض از طرح این نکته نفی نقش رادیکالی که این ترورها عملاً در مبارزه ایفا کردند، نیست. به ویژه ابتکارات حیدرعمواوغلی در جریان جنگ های تبریز بخشی از پیشبرد جنگ مقاومت بود و کاملا به اهداف سیاسی - نظامی آن جنگ خدمت می کرد. تاکید بر سر محتوی و افقی است که اشکال مبارزه را در هر مقطع تعیین می کند. نمی توان به خودی خود اتخاذ شکل های قهری در مبارزه را مرز تمایز میان انقلابی بودن یا نبودن دانست و این معیار - یعنی شکل مبارزه - را برای پیشبرد وظایف انقلاب و برخورد به دیگر نیروهای سیاسی فعال در صحنه کافی شمرد.

________________________________________________

منابع و توضیحات:


١ - این مجموعه به نوعی وامدار رفیق کامران منصور است. کتاب "فتح جهان" اثر باب آواکیان که بسیاری از ایده های این مجموعه متأثر از آن است با یاری و همکاری این رفیق در سال ١٣٦۵ در کردستان ترجمه و منتشر شد. برای آشنایی با زندگی و فعالیت انقلابی رفیق کامران منصور رجوع شود به نشریه حقیقت ارگان اتحادیه کمونیست های ایران (سربداران)، دوره دوم شماره ٢١، مرداد ١٣٧١.

٢- مفهوم "تضاد بین پیشروی انقلاب در یک کشور با گسترش انقلاب جهانی" نخستین بار توسط باب آواکیان در سال ١٩٨١ در کتاب "فتح جهان" طرح شده است. این مفهوم ناظر بر تضادی بود که پرولتاریای بین المللی پس از کسب قدرت سیاسی در شوروی و بعدها چین با آن روبرو شد. باب آواکیان توانست تئوری و پراتیک دو تجربه مهم ساختمان سوسیالیسم در شوروی و چین در برخورد به این تضاد را جمعبندی کند. از نظر وی در هر کشوری که پرولتاریا قدرت سیاسی را کسب کند باید به قدرت خود همچون منطقه پایگاهی برای گسترش انقلاب جهانی نگاه کند. علیرغم معضلات و پیچیدگی هایی که حفظ قدرت در یک کشور دارد باید مدام اولویت را به پیشبرد انقلاب جهانی داد. کتاب "فتح جهان" آغاز جمعبندی علمی - انتقادی وی از موج اول انقلاب های پرولتری بود که به کمونیسم نوین منجر شد.
https://www.iran-archive.com/sites/default/files/sanad/ettehadiieye_komonisthaye_iran_fathe_jahan_bakhshe_01.pdf

٣ - عمده این اسناد به کوشش زنده یاد خسرو شاکری گردآوری و منتشر شده اند. او این اسناد را در ٢٣ جلد به نام "اسناد تاریخی: جنبش کارگری، سوسیال دمکراسی و کمونیستی ایران" جمع آوری کرد که مبنای بسیاری از آثار تحقیقاتی توسط دیگران شد. در این زمینه به فهرست منابع مورد استفاده قرار گرفته که در بخش پایانی این مجموعه خواهد آمد، رجوع کنید.
علاوه بر این ٢٣ جلد، خسرو شاکری شخصاً کتاب ها و مقالات تحقیقی متعددی در زمینه فوق نگاشت که حاوی اطلاعات مهمی در ارتباط با جنبش سوسیال دمکراسی و جنبش جنگل و حزب کمونیست ایران است. برای مثال دو کتاب "میلاد زخم" و "پیشینه های اقتصادی - اجتماعی جنبش مشروطیت و انکشاف سوسیال دمکراسی" که هر دو در سال ١٣٨۴ توسط نشر اختران منتشر شده اند علیرغم برخی ضعف ها و قضاوت های یک جانبه (مانند تعصب ناسیونالیستی، هیستری ضد کمونیسم روسی و شیفتگی افراطی نسبت به میرزا کوچک خان) در مجموع تصویر نسبتاً کاملی از بحث ها و رویدادهای آن دوران در اختیار علاقمندان قرار می دهد. در مقدمه کتاب "میلاد زخم" خسرو شاکری وعده انتشار کتابی در مورد تاریخ حزب کمونیست ایران را می دهد که متاسفانه تا کنون منتشر نشده است. ولی بسیاری از مسائل مناقشه برانگیز جنبش گیلان و نقش حزب کمونیست ایران در کتاب "میلاد زخم" منعکس است. نویسنده کتاب به برخی مدارکی که بعد از فروپاشی شوروی توانست دست یابد، نیز استناد می کند.

۴ - برای آشنایی با تاریخ اجتماعیون عامیون"، رجوع شود به "اجتماعیون عامیون" اثر سهراب یزدانی نشر نی، ١٣٩١

۵ - فرقه عدالت سه ماه بعد از انقلاب فوریه در ٢٦ ماه مه ١٩١٧ در باکو تشکیل شد. سریعاً بین کارگران ایرانی در این شهر و دیگر شهرهای منطقه قفقاز جنوبی پایه گرفت و با بسیج ۴ تا ٦ هزار نفر از آنان به یک حزب قدرتمند سوسیال دمکرات در منطقه قفقاز بدل شد. فرقه عدالت ۵ شماره نشریه به نام بیرق از ژوئن تا سپتامبر آن سال - عمدتاً به زبان ترکی - منتشر کرد. تا نوامبر ١٩١٩ فرقه فاقد برنامه و نظامنامه مدون بود. در ابتدای تأسیس در نوشته ای خواهان آن شده بودند که احمد شاه اعلام جمهوری کند و خود رئیس جمهور شود. اما به مرور حزب تحت تأثیر انقلاب اکتبر انسجام سیاسی بیشتری یافت. در برنامه ٢٢ ماده ای خود خواهان سرنگونی سلطنت، اصلاحات ارضی دفاع از حقوق کارگران و دهقان و زنان شد و به جای مشروطه پوسیده خواهان برقراری جمهوری شورایی در ایران شد. فرقه توانست شاخه های تشکیلاتی خود را در شهرهای شمالی ایران به ویژه منطقه آذربایجان بسط دهد. اما عمده فعالیت فرقه در میان کارگران ایرانی در منطقه قفقاز بود. فرقه نقش مؤثری در پیشبرد جنگ های داخلی این منطقه برای دفاع از انقلاب اکتبر و برقراری قدرت شوراها در این منطقه داشت. هنگام اشغال باکو توسط نیروهای عثمانی که منجر به سرنگونی کمون باکو شد، نزدیک به ١٠٠ تن از رهبران و اعضای فرقه به قتل رسیدند. با پیروزی ارتش سرخ در جنگ داخلی و پس از تصمیم حزب بلشویک در مورد چگونگی تشکیل احزاب در میان ملیت های مختلف، عملاً فرقه عدالت در منطقه قفقاز موجودیت خود را از دست داد. حزب کمونیست واحد آذربایجان با ترکیب (گروه همت، فرقه عدالت و کمیته باکو حزب بلشویک) تشکیل شد. از آن پس فعالیت فرقه بیشتر معطوف به سازماندهی در ایران شد. اسدالله غفارزاده رهبر فرقه برای ارتباط گیری با جنبش جنگل راهی گیلان شد ولی در رشت شناسایی شد و به قتل رسید. برای آشنایی بیشتر با تاریخچه فرقه عدالت به کتاب "فرقه عدالت ایران - از جنوب قفقاز تا شمال خراسان، ١٩٢٠ - ١٩١٧" اثر محمد حسین خسروپناه و الیور باست، نشر پردیس، ١٣٩٢ رجوع شود.

٦ - مکاتبات سوسیال دمکرات های ارمنی ایران با کائوتسکی و همچنین مقالات آنان در مورد وقایع ایران که در نشریات وابسته به انترناسیونال دوم منتشر شد، در اینترنت قابل دسترس است. در کتاب "پیشینه های اقتصادی – اجتماعی جنبش مشروطیت و انکشاف سوسیال دمکراسی" اثر خسرو شاکری، ١٣٨۴، نیز به جزییات این مکاتبات اشاره شده است.

٧ - رجوع شود به منبع شماره ۴

٨ - برای آشنایی با برخی تنش های میان اجتماعیون - عامیون" در مورد دین رجوع شود به منبع شماره ۴

٩ و ١٠ - هر دو اثر لنین "دو تاکتیک سوسیال دمکراسی در انقلاب دمکراتیک" - ١٩٠۵ و "وظایف سوسیال دمکرات های روس" - ١٨٩٨ در مجموعه آثار لنین قابل دسترس اند.

١١ - لازم به ذکر است. برخی اعضای فرقه - منجمله حیدرعمواوغلی بعد از فتح تهران، حول حزب دمکرات ایران گرد آمدند. می توان گفت که این حزب جناح راست فرقه اجتماعیون -عامیون را نمایندگی می کرد. این حزب عملاً وارد بازی های پارلمانی شد و برنامه خود را "تمرکز قدرت دولتی، پارلمانتاریسم و دمکراسی" و جدایی دین از دولت و رشد سرمایه داری قرار داد. این برنامه همراه با بندهای ترقی خواهانه دیگری که بدان افزوده شد عملاً روی کاغذ ماند. حزب دمکرات وارد دسته بندی های سیاسی غیر اصولی و فرصت طلبانه در هرم قدرت شد و به طور کلی سازماندهی انقلاب از پائین را کنار نهاد و به محلی برای باند بازی و پارتی بازی و فساد بدل شد. این امر موجب اختلافات زیادی بین فرقه با حزب دمکرات شد به دلیل این وضعیت فرقه اجتماعیون - عامیون مجبور شد توقف کامل فعالیت های خود در ایران را اعلام کند.