سراب گشایش در برخی حوزههای اجتماعی و فرهنگی در بنبست سیاسی و اقتصادی
اگر در روزهای تعطیل سری به ضلع شمالی پارک پردیسان و برخی خیابانهای شهر تهران مانند ایرانشهر بزنید، یا افتتاحیه برخی مدارس خصوصی را در اول مهر ببینید، ممکن است فکر کنید چیزی تغییر کرده است. در پارک، جوانان با پوشش دلخواه در حال رقص هستند و در خیابان ایرانشهر گویی یک نمایش مُد خیابانی با لباسهای متفاوت و تیپهای متفاوتتر در جریان است؛ که البته حق هر انسانی است که برقصد و هر چه دوست دارد بپوشد. در چند قدمی آنها پلیس حضور دارد اما کاری به کارشان ندارد؛ انگار همه چیز عادی است و باید خوشحال بود.
از سوی دیگر، روز مانور جانفدایان حکومت است؛ در حالی که زنان حامی حاکمیت رژه میروند، در نقطهای دیگر زنان با پوشش اختیاری در دو ماراتن شرکت میکنند. آیا اتفاقی در حال رخ دادن است؟ آیا قرار است حاکمیت در اثر پیشروی معترضان، با مردم با گشودگی رفتار کند؟
اینها را بگذارید کنار صحنههایی که از برخی مدارس منتشر شد؛ معلمان مدارس خصوصی برای خیرمقدم به دانشآموزان میرقصند، چه عالی! باز میپرسی یعنی اصلیترین سنگر ایدئولوژیک نظام اسلامی در حال ترک برداشتن است؟ ممکن است چنین باشد.
به هر حال، در این سیستم هم به قول گرامشی، روشنفکران ارگانیکی وجود دارند که در بزنگاهها با تحلیلهای خود به کمک نظام حاکم میآیند و مثلاً میگويند باید فضای فرهنگی و اجتماعی را کمی گشود. اما آیا حاکمیت توان گشودن این فضا را دارد؟ به باور من نمیتواند؛ چون فضاهای فرهنگی و اجتماعی در خلاء شکل نمیگیرد، مستقل از پایههای مادی و اقتصادی نیست و از همه مهمتر، وقتی حکومت قرار نیست در عرصه سیاسی کمی گشوده شود، چطور ممکن است تن به گشودگی در عرصه فرهنگ بدهد؟
مثالش واضح است؛ در حالی که نشانه هایی در برخی حوزههای فرهنگی برای گشودگی فعال است، شش معلم (شکرالله احمدی، علی صفری، رسول بداقی، غفار دیندار، علیحسن بهامین و حجت سادات) را در نورآباد ممسنی بازداشت میکنند؛ شش فعال صنفی که صرفاً در یک دیدار دوستانه بودهاند، آن هم در زمانی که تشکلهای صنفی بیش از هر زمان دیگری سرکوب شده و قدرت عمل میدانی خود را از دست دادهاند. پس چرا باید این افراد دستگیر شوند؟ در همین زمان، برای دانشگاه ابلاغیه حجاب میآید. چرا دانشگاه محدود است اما برخی پارکها آزاد و رها؟ و چرا این آزادیها در نقاط دیگر تهران و شهرستانها جاری نیست؟ آیا حاکمیت در حال تست کردنِ گشودن فضای اجتماعی و فرهنگی است؟
گفتیم فضاهای فرهنگی و اجتماعی در خلاء شکل نمیگیرند؛ پس باید سایر عرصهها، از جمله عرصه اقتصاد و مناسبات آن و همچنین عرصه سیاسی را کاوید؛ سپس میتوان بررسی کرد و دید آیا حاکمیت قادر است در این عرصهها تغییرات ایجاد کند؛ مثلاً وضعیت اقتصادی را بهبود بخشد یا فضای سیاسی را اندکی باز کند؟
در طول ده سال گذشته در ایران، چهار خیزش سراسری رخ داده است: دی ۹۶، آبان ۹۸، شهریور ۱۴۰۱ و دی ۱۴۰۴. محرک اصلی قیام در سه مورد (به جز قیام ژینا) مسئله اقتصادی و معیشتی بوده است؛ هرچند در طول قیام ژینا نیز مسئله اقتصادی کاملاً به حاشیه نرفت. حال سوال اساسی این است که آیا حاکمیت بعد از بحرانهای متعدد، اکنون قادر است تضادهای اقتصادی خود را حل کند؟ کافی است وضعیت ثبات حکومت را با پیش از دی ۹۶ مقایسه کنیم؛ بیهیچ شکی حکومت ضعیفتر شده و قدرت و نفوذ منطقهای خود را از دست داده است و عمق استراتژیک آن از سوریه به داخل مرزها منتقل شده است. یکی از علل مشکلات اقتصادی که به طبقه کارگر و سایر زحمتکشان تحمیل میشد، هزینه بودجه برای حفظ این عمق استراتژیک بود؛ البته رانتخواری، فساد ساختاری و غارت نیز از وجوه دیگر این اقتصاد است.
از سوی دیگر تمام شاخصهای اقتصادی کلان مانند بیکاری، تورم، فقر و فلاکت و کسری بودجه رو به افزایش است. در حوزه آموزش و توسعه انسانی نیز شاخصهایی چون نرخ بازماندگی از تحصیل، افت تحصیلی، نابرابری آموزشی و فرار مغزها همه رو به رشد هستند. نمونه بارز و آشکار آن خروج جمعی از معلمان از شغل معلمی است. حتی بدون رجوع به این شاخصها میتوان فهمید که وضعیت معیشت و اقتصاد اکثریت مردم رو به وخامت است. از سویی حکومت درگیر جنگ و تحریم است و حتی اگر به صورت موقتی روند فساد و غارت سیستماتیک را متوقف کند، به نظر نمیرسد بتواند در عرصه اقتصاد به سمتی چرخش کند که اندکی عدالت در آن جاری باشد؛ در نتیجه، اعتراضات ناشی از معضلات اقتصادی و به تبع آن، مبارزه طبقاتی پابرجاست.
در عرصه سیاسی، حتی وضع برای نیروهای سیاسی از جمله باندها و جناحهای درون حکومت بد است. این حکومت از فردای انقلاب ۵۷ تا به امروز انقباضی عمل کرده است؛ ابتدا نیروها و سازمانهای چپ و مترقی که در پیروزی انقلاب نقش داشتند را حذف کرد، بعد در درون خود دست به تسویه زد. شقه شدن بعد از اتمام کار حزب جمهوری اسلامی آغاز شد و تا به امروز این روند ادامه داشته است. این تسویه را میتوان در چینش جدید در رأس حاکمیت دید. حتی به زندان فرستادن حمید رسایی و صدور حکم اعدام برای روحانی توسط جانفدایان نشان از بالا گرفتن جنگ قدرت بین باندهای مختلف درونسیستمی دارد. حال سوال اساسی این است: آیا این حکومت قادر است در عرصه سیاسی اندکی آزادی به دیگر جریان های سیاسی و تشکل های کارگری و مدنی بدهد؟ جواب مطلقاً خیر است؛ چون اندکی آزادی سیاسی، موجب سر باز کردن تضادهای جدی اقتصادی و به تبع آن، گسیل خشم تودهها و وقوع اعتراض و قیامی دیگر است.
در چنین شرایطی اما حکومت، در برخی حوزههای اجتماعی و فرهنگیِ محدود فضا را کمی باز میکند و به نوعی با این سوپاپ اطمینان، جامعه را تست میکند. چرا محدود عمل میکند؟ چون حاکمیت در این عرصه نیز دچار استیصال است؛ اگر فضا را کاملاً باز کند، نیروهای جانفدای ایدئولوژیکش ناامید شده و از میدان به در میشوند؛ اگر فضای فرهنگی را کاملاً ببندد، اولاً اساساً توان اجرایی آن را ندارد، چون نسل جدید تن به مناسبات فرهنگی پیش از قیام ژینا نمیدهد. پس مجبور است بین حالتهای متناقض و گشایشهای جزیرهای در نوسان باشد.
حقیقت امر این است حاکمیت می داند که این نوسانات و مداراهای بخشی در حوزه اجتماعی و فرهنگیِ کنترلشده، به تنهایی باعث تغییر بنیادین نمیشود؛ حتی ممکن است بتواند به واسطه عواملش چنین جلوه دهد که در این بخش ها دارای پنانسیل تغییر است.اصولاً تغییر واقعی بر مبنای ایجاد مناسبات جدید در پایههای مادی (عرصه اقتصادی) و تأثیر متقابل آن بر سایر عرصهها از جمله عرصه سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ممکن است. البته این بدان معنا نیست که تغییرات ناشی از پیشروی نیروهای معترض در عرصه فرهنگی و اجتماعی را نادیده بگیریم؛ بلکه به این معناست که نه روشنفکران ارگانیک حکومت قادرند حاکمیت را با نسخههای تعدیل فرهنگی از این شرایط بنبست خلاص کنند و نه روشنفکران مخالفی که صرفاً بر امر فرهنگی و سبک زندگی تأکید میکنند، راه به جایی خواهند برد.
حالا میتوان به سوال «آیا اتفاقی در حال رخ دادن است؟» پاسخ داد؛ اتفاق جدی رخ نخواهد داد، چون حاکمیت میداند گشودگی کامل در عرصه فرهنگی و اجتماعی، نیازمند سطحی از گشودگی در عرصههای سیاسی است و این امر ممکن نمیشود، چون قادر به پاسخ دادن به تضادهای بنیادین نیست.
از سوی دیگر حاکمیت میداند تغییر بنیادین را نیروهایی میتوانند رقم بزنند که از سطحی از تشکیلات و سازمانیابی برخوردارند و قادرند برای حل تضادهای بنیادین قدم بردارند و قدرت سیاسی را به دست بگیرند. حکومتی که غرق در تضادهای حلنشده است، دقیقاً به همین خاطر از هر سطحی از سازمانیابی میهراسد و هر جا نشانهای از تشکلیابی یا احتمال آن باشد، با خشونت به آن حمله میکند. در اصل، آنچه حاکمیت را به وحشت میاندازد، پتانسیل سازماندهی، انسجام جمعی و تمرینِ همبستگیِ نظاممندی است که در بطن تشکلها نهفته است. حاکمیت میداند که خطرِ واقعی نه در گشودگی نسبی فرهنگیِ جامعه در برخی پارکهای آزاد، بلکه در همبستگی و تشکیلات سازمانیافته طبقه کارگر و کسانی است که تحت استثمار و ستم عینی و ملموس طبقه حاکم هستند؛ از همین رو، دست به بازداشتهای گسترده میزند، اعدامها را به شدت افزایش میدهد تا رعب و وحشت ایجاد کند و معترضان قیام دی را به پای چوبههای دار میکشد تا آشکارا اعلام کند که هیچگونه نرمش و عقبنشینی ساختاری در کار نیست.
حال میتوان به این پرسش بازگشت که چرا فعالان و تشکلهای صنفی و دانشجویان و دانشگاه در فشارند؟ پاسخ روشن است؛ دانشگاه، تشکلها و فعالان صنفی معلمان به این دلیل محدود و تحت سرکوب قرار دارند، چون این نهادها و افراد، برخلاف فضاهای اتمیزهشده عمومی، از پتانسیل اعتراضی، توان شبکهسازی، امکان سازمانیابی و قدرت سازماندهی تودهای جامعه برخوردارند.
بیهوده نیست در هفته اول بازگشایی دانشگاهها در اعتراض به سیاستهای سرکوبگرانه، دانشجویان شعار میدهند:
گرانی، تورم، بلای جان مردم
بیگاری، بیکاری، حجاب زن اجباری
دانشگاه پولکی، نمیخوایم نمیخوایم
نه پادگان نه بنگاه، درود بر دانشگاه
دانشجوی زندانی، آزاد باید گردد
و بعید نیست با ادامه این روند، دانشگاهها به بهانههای مختلف مجازی شوند.
جعفر ابراهیمی
***************
طبقه، قربانی «چپ ارتدوکس» موهوم
نقدی بر «لحظهی پوپولیستی» محمد حبیبی
دوست عزیزم، محمد حبیبی، در یادداشتی با عنوان «لحظهی پوپولیستی و وظیفهی چپ دموکراتیک کثرتگرا»[١]، با به کارگیری منظومه فکری شانتال موف، به کالبدشکافی وضعیت کنونی جامعه ایران پرداخته است. وی در این متن با تکیه بر انبوهی از مفاهیم نظیر «گذار دموکراتیک»، «هژمونی»، «خلأ گفتمانی»، «بسیج احساسات»، «ناجنبشها» و «امر عاطفی»، تلاش میکند وظیفهای نو برای چپ ایران صورتبندی کند. ادعای مرکزی حبیبی این است که ایران در یک «لحظه پوپولیستی» به سر میبرد؛ وضعیتی که در آن گفتمانهای سنتی فرسوده شدهاند و میدانِ اصلی مبارزه، نه نبرد ابزارها و رسانهها، بلکه نبرد گفتمانهاست؛ کارزاری که در یک سوی آن «راست افراطی» (با روایت نوستالژیک و منجیگرایانه) و در سوی دیگر آن، «چپ دموکراتیک کثرتگرا» قرار دارد.
با این حال، تز اصلی حبیبی زمانی که از لایه انتزاعات تئوریک عبور میکند و میخواهد بر واقعیتِ عینی و انضمامی سپهر سیاسی ایران منطبق شود، دچار لغزشهای جدی میگردد. پاسخ تفصیلی به تمامی ابعاد یادداشت او نیازمند مقالهای مفصل است؛ اما در این نوشته میکوشم صِرفاً بر ادعای اصلی متن و مفروضات بنیادی آن درباره «چپ ایران» و «مفهوم طبقه» درنگ کنم. استدلال من این است که چپِ ارتدوکس و ذاتیگرایی که حبیبی به نقد آن مینشیند، صرفاً شبحی ساختهوپرداختهی وی نیست، بلکه راست افراطی و دستگاه پروپاگاندای حاکمیت همواره کوشیده است چپ را با برچسب ارتدوکس از میدان به در کند.
حبیبی اما از منظر دیگر مبتنی بر تئوری موف میکوشد ارتدوکسی را افشا کند که مابهازای عینی در بدنه اصلی چپ امروز ایران ندارد، و جایگزین پیشنهادیِ او یعنی «چپ کثرتگرا»، دلالتی جز انحلال امر طبقاتی در هویتی مبهم به نام «مردم» ندارد.
حبیبی متأثر از نقد موف به مارکسیسم کلاسیک، خطای بنیادی چپ ایران را «ذاتگرایی طبقاتی» میداند؛ یعنی پیشفرض گرفتن طبقه کارگر به عنوان سوژهای ازپیشموجود که گویا موقعیت اقتصادیاش خودبهخود برایش آگاهی و کنش خلق میکند. او مدعی است که چپ ایران، سایر اشکال سلطه (مانند ستم جنسیتی، تبعیض اتنیکی/مذهبی، تخریب محیط زیست و آزادیهای مدنی) را پیآمدهایی فرعی و تالیِ فاسدِ ساختار اقتصادی میانگارد.
اما باید از وی پرسید منظور از این «چپ ارتدوکس» در مختصات فعلی ایران کیست؟
اگر نگاهی به سپهر سیاسی، ادبیات تئوریک، مرامنامهها، اساسنامهها و مواضع عینی احزاب، سازمانها و نحلههای متکثر مارکسیستی و چپ ایران بیندازیم، به وضوح میبینیم که سالهاست نگاه دگماتیک و تقلیلگرای مادی رخت بربسته است. کمتر جریان چپی را در فضای مبارزاتی ایران میتوان یافت که امروز به «ستم ملی»، «ستم مضاعف بر زنان»، «حقوق مهاجران» و حتی دغدغههای حاد «محیطزیستی» بیتوجه باشد.
صرفنظر از متون اسنادی، در میدان عمل نیز هر جا امکانی فراهم بوده، بدنه چپ در کنار و پابهپای مبارزه طبقاتی، با سایر اشکال ستم سینه سپر کرده است. کدام جریان جدی چپ امروز در ایران وجود دارد که برای آزادیهای مدنی، حق بر بدن، و کرامت انسانی زنان سهمی همتراز با دستمزد عادلانه قائل نباشد؟
اگر دقیقتر به نقشه سیاسی نگاه کنیم، تنها دو جریان خارج از این بدنه اصلی و پویا قرار میگیرند که حبیبی کل چپ را با چوب آنها میراند:
۱. ووُرکِریستها: نحلههایی حاشیهای که هنوز در تعریف مکانیکی کارگر به معنای فیزیکی و صرفاً «پرولتاریای صنعتی قرن نوزدهمی» درجا میزنند.
۲. جریان موسوم به «محور مقاومت»: جریانی که اصولاً چپ نامیدن آن یک خطای فاحش نظری و سیاسی است؛ چرا که با تقلیل همهچیز به دوقطبیهای ژئوپلیتیک و مبارزه انتزاعی با امپریالیسم، چشمان خود را بر ستم داخلی، سرکوب و استثمار مادی شهروندان بستهاند.
تسری دادن ویژگیهای این دو طیفِ حاشیهای به کل بدنه چپ ایران، بیراهه رفتن در تحلیل است.
در نقطه مقابل، باید پرسش اساسی را رو به آقای حبیبی و متن ایشان برگرداند:
منظور از «چپ دموکراتیک کثرتگرا» چیست و این جریان دقیقاً چه نسبتی با امرطبقاتی دارد؟
آیا چپی که ایشان تصویر میکند، کماکان باوری به «مبارزه طبقاتی» و تغییر ساختار مناسبات تولید دارد، یا صرفاً یک «چپ جدید» است که میخواهد مجموعهای از مطالبات دموکراتیک را بدون تحلیل مادی و بدون درگیر شدن با ریشههای استثمار سرمایهدارانه بر دوش بکشد؟
اگر وظیفه چپ به میانجیگری مطالبات گوناگون بدون لنگرگاه طبقاتی تقلیل یابد، مرز این چپ با لیبرالیسم رادیکال یا اصلاحطلبی مدرن چیست؟ چپی که دندانِ نقد اقتصاد سیاسی را بکشد تا با کثرتگرایی لیبرالی همپوشان شود، دیگر چرا باید عنوان «چپ» را یدک بکشد؟ واقعیت این است که قدرت چپ همواره در این بوده که نشان دهد
چگونه ستمهای جنسیتی، نژادی و محیطزیستی در بستری از «بازپروری سرمایه و استثمار مادی» تشدید میشوند، نه آنکه طبقه را صرفاً به عنوان یکی از هزاران دانه در تسبیح هویتها بشناسد.
نوشته حبیبی دقیقاً در نقطهای دچار گسست و لکنت میشود که به ناگاه مفهوم لغزنده و پوپولیستی «مردم» را به عنوان یک کلیت واحد و سوژه سیاسی متکثر پیش میکشد. او معتقد است چپ کثرتگرا باید با پیوند زدن مطالبات گوناگون، این سوژه (مردم) را در برابر راست افراطی برسازد.
هر چقدر هم که یک رویکرد نظری با مبارزه و تحلیل طبقاتی زاویه داشته باشد، نمیتواند این حقیقت ساختاری را کتمان کند که ما نمیتوانیم «طبقه کارگر» را با مفهوم انتزاعی «مردم» یکی کنیم. در این تعریف، منافع یک سرمایهدارِ لیبرال که خواهان آزادیهای مدنی است، با منافع کارگری که زیر چرخدندههای تعدیل ساختاری، فقر، تورم و خصوصیسازی استخوانهایش خرد میشود، کنار هم قرار میگیرد.
این نوع پوپولیسم چپ، به بهانه ساختن گفتمان در برابر راست افراطی، تضادهای حاد و آشتیناپذیر مادی درون جامعه را پنهان میکند. انحلال طبقه در مردم، عملاً خلع سلاح کردن طبقات فرودست و تهیدست است؛ چرا که افق دموکراتیک مدنظر این «مردمِ کلگرا»، لزوماً رهایی اقتصادی کارگر را تضمین نمیکند و باز هم امر مادی را به نفع امر سیاسی/هویتی به حاشیه میراند.
چپ ایران، به معنای تمام کسانی که هنوز به ضرورتِ دگرگونی مناسبات طبقاتی و رفع استثمار پایبندند، جریانی به غایت متکثر است. از قضا نقد حیاتی و اساسی به چپ ایران دقیقاً باید در همین نقطه تکثر، ناتوانی در سازماندهی و عدم همزبانی با یکدیگر فرموله شود، نه در متهم کردن آن به ارتدوکس بودن و ذاتگرایی.
نمیتوان با عنوانی مبهم نظیر «چپ دموکراتیک کثرتگرا» که مرزبندیاش با امر طبقاتی در هالهای از ابهام است، کل جریانهای اصیل و مادی چپ ایران را تحت عنوان «ارتدوکس» یککاسه کرد و کنار هم گذاشت. یک معلم که دارای رانت وفاداری به حاکمیت است و دهها مرکز آموزشی خصوصی دارد و معلمی که با حقوقی کمتر از حداقل دستمزد و بدون بیمه استثمار میشود، هر دو از مردم هستند، اما یکی استثمارکننده است و دیگری استثمارشونده، مثالی ملموس برای تمام کسانیکه نیروی کارشان را میفروشند؛ برای آنها که برای رهایی از وضع موجود نه به گذار، بلکه به انقلاب نیاز دارند.
یادداشت:
[١]. محمد حبیبی؛ لحظهی پوپولیستی و وظیفهی چپ دموکراتیک کثرتگرا.
اینجا کلیک کنید