شوراهای قلابی، تلهای برای طبقهی کارگر.
لازم دیدم یک توضیح مختصر دهم که این نوشته نقد شوراهای قلابی و بررسی قدرت واقعی طبقهی کارگر است و ربطی به فعالیت علیه هیچ جریان سیاسی ندارد. هر گردی گردو نیست و هر شورایی قدرت واقعی طبقهی کارگر را تضمین نمیکند.
امروز، از شورای نگهبان جمهوری اسلامی تا شورای انتقالی سلطنتطلبان، از شورای ملی لیبرالها تا «شوراهای کارگران و زحمتکشان» چپهای رفرمیست حزبی، همه و همه شعار شورا میدهند. اسمها متفاوت است، اما محتوا یکی است: قدرت از بالا، قیمومت سیاسی و حذف طبقهی کارگر از تصمیمگیری واقعی.
تکرار شعار «شوراهای کارگران و زحمتکشان» یا «شوراهای مردمی» بدون تعریف دقیق هدف نهایی و محتوای طبقاتیاش، نهتنها بیفایده است، بلکه بسیار خطرناک است. تجربهی قرن گذشته نشان داده که شوراهای بدون محتوا بهسرعت به ابزارهای کنترل از بالا تبدیل میشوند، حتی با ظاهر «سوسیالیستی». شورا بدون محتوا، هیچ نیست.
«شورا» بهخودیِ خود نه مترقی است و نه رهاییبخش. بلشویکها شورا داشتند، فاشیستها شورا داشتند، نازیها ساختار شورایی کارخانهای داشتند، جمهوری اسلامی هم شورا دارد.
اگر صرفِ وجود شورا معیار رهایی باشد، پس موسولینی، هیتلر و خمینی هم میتوانستند جزو «مترقیان» حساب شوند. اینجاست که مسئلهی اصلی خود را نشان میدهد. وقتی کسی نخواهد اصل این بحثها را بپذیرد، نتیجهاش جز این از آب درنمیآید. دوستان گرامی، مسئله بر سر «چه کسی حکومت میکند» نیست، بلکه بر سر لغوِ خودِ حکومت بهمثابه ساختاری جدا از طبقه است. شوراهای مستقل کارگری با «مقام بالا»، «مرکزیت دائمی» و «دولتِ بالای سر شورا» ناسازگارند. نمایندگی اگر به قدرتی ثابت و دارای امتیاز بدل شود، شورا همان لحظه نفی میشود. تجربهی ۱۹۲۰ نشان داد که جایگزینی ابتکار شوراها با حزب، دولت، نه دفاع از انقلاب، بلکه دفن قدرت کارگری بود. یا شورا مستقل و بیسلسلهمراتب است، یا آنچه باقی میماند نامِ شورا و واقعیتِ سرکوب آن است. حرف ما بسیار ساده، واقعی و روشن است، یعنی نابودی مناسبات استثمارگرانه و پایان دادن به بردگی مزدی، نه جابهجایی مهرهها و نه اصلاحات سندیکایی و رفرمیستی.
سؤال اساسی:
قدرت واقعاً دست کیست؟
تصمیمگیری واقعی کجا انجام میشود؟
نماینده قابلعزل فوری هست یا نه؟
آیا طبقهی کارگر مستقیماً حاکم است یا حزب، دولت یا نخبگان بهجای او تصمیم میگیرند؟
اگر پاسخ این پرسشها به نفع طبقهی کارگر نباشد، هر شورا—هرچقدر هم زیبا و پرطمطراق، تنها نمایش و ابزار مشروعیتبخشی به قدرت از بالاست، نه ابزار رهایی واقعی.
شورای واقعی: محتوا، ساختار و پاسخگویی
شورا زمانی واقعی و رهاییبخش است که محتوا و ساختارش طبقاتی باشد:
قدرت از پایین به بالا: تصمیمگیری باید مستقیماً توسط نمایندگان منتخب طبقهی کارگر اعمال شود.
پاسخگویی فوری: نمایندگان در هر لحظه قابلعزل و مسئول در برابر تصمیماتشان باشند.
شفافیت کامل: تصمیمات علنی و در دسترس همهی اعضا باشند.
تمرکز بر منافع طبقاتی: شورا ابزار تحقق منافع واقعی طبقهی کارگر باشد، نه وسیلهی مشروعیتبخشی به حزب یا دولت.
بدون رعایت این معیارها، شورا فقط نقابی برای کنترل حرفهای و قدرت از بالا است.
درس یک قرن تجربه
تجربهی جنبشهای شورایی قرن گذشته نشان داده:
صرفِ داشتن نام شورا تضمینکنندهی آزادی و عدالت نیست.
ساختارهای حزبی و نمایندگی حرفهای میتوانند شورا را به ابزار سرکوب طبقهی کارگر تبدیل کنند.
رهایی واقعی تنها زمانی ممکن است که قدرت از پایین به بالا و مستقیماً توسط تودهها اعمال شود.
شعارهای «شورا» بدون محتوا، کارگر را آزاد نمیکنند، بلکه او را در دام کنترلهای پنهان گرفتار میسازند.
نتیجهگیری: علیه شوراهای قلابی، برای قدرت واقعی طبقهی کارگر
هر گردی گردو نیست. هر شورایی که قدرت واقعی را به طبقهی کارگر ندهد، تقلیدی بیثمر و حتی خطرناک است.
طبقهی کارگر برای رهایی خود نیازمند:
شوراهای واقعی، ضد قدرتگیری سیستم استثمار و بردگی، با قدرت از پایین و پاسخگو به تودهها
نمایندگیِ قابلعزل فوری و شفافیت کامل در تصمیمگیری
تمرکز بر منافع واقعی طبقهی کارگر، نه حفظ قدرت حزب، دولت یا نخبگان
قدرت واقعی فقط با شوراهای طبقاتی، پاسخگو و از پایین به بالا محقق میشود و بس.
بهمن ماه ۱۴۰۴
مظفر فلاح کارگر بخش تأسیسات
***************
روژاوا و منطق عریان قدرت در نظم جهان سرمایه. روژاوا، واقعیتی که باید بیتعارف دید.
قسد و نیروهای روژاوا از سال ۲۰۱۴ تا همین اواخر، شریک زمینی آمریکا در جنگ علیه داعش بودند. وقتی داعش تا حد زیادی مهار شد، آمریکا نیروهایش را از روژاوا خارج کرد و موازنهٔ قوا را عملاً به نفع اردوغان اخوانی و گروههای داعشیان کراواتی در دمشق تغییر داد. نتیجه روشن بود: باز شدن دست اردوغان اخوانی و داعشیان برای حمله به مناطق خودگردان و مردم غیرنظامی.
این اتفاق نه استثناست و نه ناشی از اشتباه لحظهای. در سیاست قدرتهای بزرگ، معیار اصلی نه حقوق بشر است و نه دموکراسی، بلکه میزان سازگاری هر نیرو یا ساختار سیاسی با منافع ژئوپولیتیکی آنهاست. روژاوا تا زمانی مفید بود که علیه داعش میجنگید، و از لحظهای که فقط یک تجربهٔ خودگردان، زنمحور و خارج از نظم مسلط منطقهای باقی ماند، حمایت از آن پایان یافت.
این تحلیل به معنای دفاع از هیچ رژیم یا نیروی سرکوبگر دیگری نیست. صدام، قذافی و جمهوری اسلامی همگی حکومتهایی جنایتکار بودهاند و مردم خودشان قربانیان اصلیشان بودهاند. اما تجربهٔ تاریخی نشان میدهد که سرنوشت نیروهای مستقل و ناهمساز با نظم مسلط، معمولاً یکی است: یا مستقیماً سرنگون میشوند، یا در لحظهٔ حساس تنها گذاشته میشوند. مسئله این نیست که غرب «بدخواه» است؛ مسئله این است که در منطق قدرت، جان و آزادی مردم وزن تعیینکننده ندارد.
در همین چارچوب باید به مسئلهٔ دولت، ملت و سرنوشت کُردها هم نگاه کرد.
آنچه در روژاوا رخ داد، یک «استثنا» در سیاست جهانی نیست، بلکه نمونهای فشرده از منطق عمومی نظم سرمایهدارانهٔ جهانی است: نظمی که در آن سود، ثبات ژئوپولیتیکی و توازن قوا بر هر ملاحظهٔ انسانی تقدم دارد. در این منطق، آزادی انسانها و جان آنها نه ارزش ذاتی، بلکه متغیرهای قابلحذف در محاسبات قدرتاند. از همین روست که این واقعیتها هرچند تلخ و دردناکاند، اما عینی و علمیاند، نه اخلاقی واحساسی.
دولت، ملت و سرنوشت کُردها*
دولتها و ملتهای خاورمیانه نه بر پایهٔ عدالت ساخته شدهاند، بلکه نتیجهٔ جنگها و معاملههای قدرتهای بزرگاند. به همین دلیل، ملتهایی مثل کُردها بدون دولت مانده و علیرغم میل خود در چند کشور تقسیم شدهاند.
شعارهایی مثل «تعیین سرنوشت» بیشتر زیبا هستند تا واقعی.
استقلال هیچ ملتی فقط به خاطر حقش رخ نداده؛ همیشه به نفع قدرتهای بزرگ بوده یا زمانی که دولت مرکزی ضعیف شده است.
اما گفتن این واقعیتها نه بهمعنای تسلیم است، نه دعوت به انفعال، و نه دفاع از رها کردن هرگونه مقاومت و مبارزه. این یک تلاش برای دیدن جهان آنگونه است که واقعاً هست، نه آنگونه که دوست داریم باشد.
همزمان، این نگاه هیچ نسبتی هم با سیاستِ شعارهای پرهیجان و توخالی از جنس «زنده باد» و «مرده باد» ندارد؛ شعارهایی که نه توازن قوایی را تغییر میدهند، نه جان انسانی را نجات میدهند، و نه حتی یک گام ما را به آزادی نزدیکتر میکنند.
واقعیتها تلخ و دردناکاند، اما عینی و علمیاند؛ زیرا آنچه در منطق جهانِ سرمایه و استثمار بیارزش شمرده میشود، دقیقاً همان چیزی است که برای ما بیشترین ارزش را دارد: آزادی انسانها و جان آنها. از این زاویه، بیاعتنایی قدرتهای بزرگ به رنج مردم نه یک انحراف اخلاقی تصادفی، بلکه یک پیامد ساختاریِ نظم سرمایهدارانهٔ جهانی است.
مسئله دقیقاً برعکس است: بدون فهم عریانِ منطق قدرت، بدون شناخت محدودیتهای واقعی و بدون ارزیابی صادقانهٔ نسبتِ نیروها، هر پروژهٔ رهاییبخش از پیش محکوم به شکست است؛ حتی اگر شریف، انسانی و عادلانه باشد.
بنابراین، آنچه امروز بر سر روژاوا میآید، نه یک تصادف تلخ، بلکه ادامهٔ همان منطق عریان قدرت در نظم جهانی است: هر نیرویی تا زمانی ارزش حمایت دارد که ابزار باشد، نه آنگاه که بخواهد به یک سوژهٔ مستقل بدل شود.
انسانیت دارد آرامآرام جان میدهد، و جهان سرگرم قیمتگذاریِ خونهاست در بازار سیاست و سود. 🥀
مظفر فلاح کارگر بخش تأسیسات
***************
چرا طبقهی کارگر ایران هنوز توان حرکت نیروی عظیم خود را ندارد؟
خاموشی دیجیتال و قطعی اینترنت در ایران وارد هفتهی سوم خود شده است. روایتهایی که از دل اندک تماسها از داخل بیان میشود، حاکی از شباهت عملیاتهای و کشتارهای وحشتناکتر از ۳۰ خرداد ۶۰ در نقاط مختلف کشور است. این روزها، در حالی که بسیاری از خانوادههای داغدار مراسم کشتهشدگان را برگزار میکنند، برخی دیگر تازه توانستهاند جسد فرزند خود را تحویل بگیرند و به خاک بسپارند.
این جنایت و این سکوت جهانِ سرمایه نشان میدهد که جان انسانها برای سیستم استثمار هیچ ارزشی ندارد. حکومت نهتنها با خشونت شورش گرسنگان را سرکوب کرد، بلکه با قطع ارتباطات و فروبردن ۹۰ میلیون نفر در تاریکی، صدای کل کشور را با جهان خارج خاموش کرد تا بهقول خودش راحتتر مردم را بکشد و شواهد جنایتش را پاک کند.
طبقهی کارگر کجاست که میبایست نقش خودش را ایفا میکرد؟ یا حداقل میتوانست جلوی فاجعه و این تراژدی وحشت را تا اندازهای بگیرد. اما این اتفاق نیفتاد و حکومت دوباره توانست با کشتار و قلعوقمع، شورش گرسنگان را مهار کند.
به زبان ساده که ایا طبقهی کارگر هنوز نتوانسته خودش را به نیروی واقعی تبدیل کند؟. ما پراکندهایم، خستهایم، نقشه نداریم و خشممان فقط در انفجارهای کوتاهمدت تخلیه میشود.
مدتها بود از رفیق قدیمی و عزیزم، محمد شمس، بیخبر بودم. تلاش کردم خبری از او پیدا کنم، اما نشد. امروز، وقتی مثل همیشه در فضای مجازی دنبال چیزی میگشتم، چشمم به نوشتهای از او با عنوان «ما و روزهایی که سرنوشت میسازند» افتاد؛ نوشتهای که برای من، بهعنوان یک کارگر، هم دردآور بود و هم ارزشمند.
محمد در نوشتهاش به خیزشهای خیابانی و بهویژه شورش گرسنگانِ چند هفتهی پیش اشاره کرده بود. محمد شمس میگوید مشکل فقط سرکوب نیست؛ مشکل این است که طبقهی کارگر هنوز نتوانسته خودش را بهعنوان یک نیروی واقعی و متحد نشان دهد.
در شورش گرسنگان، خشم بود، گرسنگی بود، فقر بود، انفجار اجتماعی بود - اما چیزی که نبود، زبان جمعی، سازمان و نقشهای برای آینده بود. به همین دلیل، حتی خشم عظیم مردم هم نتوانست به حرکت پایدار و آگاهانه تبدیل شود.
اگر بخواهیم دلیلش را بررسی کنیم، مشکل از چند چیز اصلی میآید.
پراکندگی کارگران*
کارگر امروز نه همکار ثابت دارد، نه محل کار پایدار، نه حقوق مطمئن. قراردادهای موقت، پیمانکاری، مشاغل غیررسمی و خصوصیسازی، همه ما را پراکنده کردهاند. اعتماد و همبستگی از بین رفته و هر حرکت جمعی کوتاهمدت و شکننده شده است
نبود افق روشن*
چهار دهه سرکوب و شکست تجربهها و پروژههای چپ، طبقهی کارگر را بدون مسیر و آینده گذاشته است. وقتی نمیدانیم بعد از این حکومت چه خواهد شد، اعتراضها فقط واکنشیاند: به گرانی، به گرسنگی، به سرکوب. نه تلاشی واقعی برای تغییر شرایط.
تأثیر ایدئولوژیهای غیرکارگری*
وقتی خودمان نقشه و تصویر روشنی نداریم، دیگران برای ما میسازند: لیبرالها، ناسیونالیستها، رفرمیستها. ما فقط دنبالکننده و سیاهیلشکر پروژههای آنها میشویم. حتی وقتی در خیابان هستیم، حضور واقعی طبقاتی نداریم.
ناامیدی و خستگی انباشته*
هر اعتصاب سرکوبشده، هر اعتراض بینتیجه و هر وعدهی محققنشده، ما را ناامیدتر کرده است.
اعتراض فایده ندارد.
همه چیز از پیش باخته است،
به فکر خودت باش اینها جملاتیاند که در ذهن ما ریشه کردهاند.
در چنین شرایطی، میل به جمع شدن و مبارزه جای خود را به انزوا، سازگاری منفعلانه یا فرار میدهد.
من هم از کودکی، بهجای بازی و درس، وارد بازار کار شدم؛ بازاری پر از درد، شکست و استثمار. انواع و اقسام تشکلها و سازمانها را تجربه کردهام و بارها دیدم که مبارزهمان یا شکست خورد، یا دیگران به نام خود مصادرهاش کردند.
و شاید همینجا باشد که سهم ما در این ناکامی تاریخی شروع میشود؛ سهمی تلخ، اما باید گفته شود، اگر روزی میخواهیم دوباره بهمثابهی یک طبقهی واقعی برگردیم.
با همهی تلاشهای صادقانه، هرگز نتوانستیم به آن نقطه برسیم که با نیروی واقعی خود در صف مقدم تاریخ بایستیم. ما فقط سرکوب نشدیم؛ بارها هم ابتکار و افق عملمان را به پروژهها و گفتمانهایی سپردیم که مال خودمان نبودند.
وقتی به «چه باید کرد» میرسیم، باز هم همان مسیر گذشته را تکرار میکنیم و بهجای بازاندیشی واقعی، در گرداب تئوریهای پوسیده گیر میکنیم.
باید بیپروا و صادقانه بازاندیشی کنیم، ساختارهای ناکارآمد و ایدئولوژیهای بیربط را کنار بگذاریم و از پایه برای سازمانیابی مستقل و واقعی طبقهی کارگر تلاش کنیم. باید به نیروی خود باور داشته باشیم و سعی کنیم رهبری مبارزهی برحق گرسنگان را به دست بگیریم؛ دور از هر ابهام و هر شعار بیپشتوانه.
بهمن ۱۴۰۴
مظفر فلاح کارگر بخش تأسیسات