افق روشن
www.ofros.com

"پرداختی کوتاه به مصاحبه احمد غلامی با محسن حکیمی"

*نویسنده کتاب دگردیسی کمونیسم مارکس

فعالان کارگری ضد سرمایه داری گیلان                                                                                            چهارشنبه ۳۰ تیر۱۴۰۰ - ۲۱ ژوئیه ۲۰۲۱

بخش اول
نقدِ نقد
با درود رفقای کارگر

دلیل این یادداشت چیزی نیست جز پرداختی کوتاه به مصاحبه احمد غلامی با محسن حکیمی نویسنده کتاب دگردیسی کمونیسم مارکس که در روزنامه شرق به تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۲ تحت عنوان علیه لنین چاپ شد چرا؟ زیرا پس از فروپاشی روسیه و اقمارش با برچسب سوسیالیستی در سالهای ۱۹۸۹-۹۱ تحت عناوین پروستریکا و گلاسنوست بود که ایدئولوگهای سرمایه داری بر ویرانه های آن به رقص و پایکوبی پرداختند در ضمن برپایی جامعه کمونیستی را ناممکن دانسته، سرمایه‌داری را پایان تاریخ اعلام کردند.

طرح مسئله از جانب محسن حکیمی
آنچه از متن این مصاحبه بر می‌آید مطرح شدن مارکسیسم به عنوان یک ایدئولوژی توسط انگلس، کائوتسکی، پلخانف و لنین می باشد مارکسیسم به عنوان یک ایدئولوژی ناشی از دگردیسی در کمونیسم مارکسی توسط افراد فوق الذکر رخ داده است دگردیسی نیز به مفهوم استحاله یا پسرفت در راستای سیر قهقرایی کمونیسم مارکسی به ‌عنوان پیش نشان این مصاحبه و محور مباحثه توسط حکیمی بیان گردید.
ما بناچار به نقل به مضمون از حکیمی در این مصاحبه می پردازیم.
حکیمی: اگر دگردیسی را به معنایی در نظر بگیریم که در این کتاب - دگردیسی در کمونیسم مارکس آمده است نقد آن - نقد دگردیسی - نه تنها راه را بر نقد کمونیسم مارکس نمی بندد بلکه برعکس با برداشتن سد بزرگی که اندیشه - عمل پویای مارکس را به یک ایدئولوژی متحجر و منجمد تبدیل کرده، است راه این نقد را باز می کند.
درست از همین رو - یعنی به دلیل گشودن فضای نقد است که در آغاز فصل نتیجه گیری کتاب تحت عتوان «فرجام سخن» بر این نکته تاکید شده که غرض از بیان این روند تاریخی با مفاهیم «دگردیسی» و «استحاله» این است که بگوییم ، هرگونه «بازگشت به مارکس» و کمونیسم قرن نوزدهمی او منتفی است به آنچه که به«حکم تاریخ » در چیز دیگری دگردیسی یافته و استحاله شده نمی توان بازگشت. چنانکه پیداست همین نکته که کمونیسم مارکس به حکم تاریخ در ایدئولوژی مارکسیسم و سپس مارکسیسم لنینیسم مستحیل شده، خود بیانگر نقد این کمونیسم است. زیرا لابد این کمونیسم از نظر تاریخی کم و کسر و محدودیتهایی داشته که نتوانسته در مقابل این استحاله واپس رونده مقاومت کند در جاهایی از کتاب نیز به این کم و کسرها و محدودیت ها که خود میتواند و می باید موضوع مستقلی برای کند و کاو در اندیشه ی مارکس باشد اشاره شده است افزون بر این در ادامه همان مباحث منتفی بودن بازگشت به مارکس در فصل پایانی کتاب با ذکر مثالهای تاریخی به این نکته پرداخته شده که در تاریخ هیچگاه بازگشت به گذشته منتفی نبوده و نیست اما این گونه بازگشت تاریخی حامل تمام واقعیت های زمان حال به گذشته است تا با گنجاندن حال در گذشته آنرا به سود آینده غنی سازد و همین نکته خود به معنای گشودن راه برای نقد کمونیسم مارکس از منظر تاریخی است بنابراین در یک کلام کتاب دگردیسی کمونیسم مارکس نمی خواهد به مارکس قداست ببخشد یا به تعبیر شما مخاطب« احمد غلامی» منزلت بدهد.
ما را ببخشید که مجبور شدیم این نقل و قول طولانی را از حکیمی بیاوریم دلیل آن این است که شاه بیت کتاب مذکور و مصاحبه وی همین متنی است که آوردیم.

نقادی چیست؟
لفظ kritik در بیشتر آثار مارکس به مفهوم نقادی اندیشه های سرمایه داری و به مفهوم نقادی به دو شیوه آمده یکم، سنجش گری و تحلیل حدودکارایی پدیده مورد بررسی و دوم با لفظ aufhebung در عین حال منحل کردن و تعالی بخشیدن. در ضمن نقادی را ( erklaren) به عنوان فعل روشنگری دانسته به عبارتی مسئله را پراکسیس یعنی عمل جمعی و آگاهانه فعال انسانها در قلمرو تاریخ می بیند. نامه به کارل هینسن اکتبر ۱٨۴٧ .
در ضمن مارکس در نامه ای به آرنولد روگه (روژه) بتاریخ (٠٩/۱٨۴٣) اینگونه بیان نمود: که نقد رادیکال به دو معنا، آن انتقادی ست که نه از نتایجی که خود به بار می آورد بهراسد و نه از در افتادن با نیروهایی که در برابرش هستند «نقادی را با موضوع سیاسی باید همراه کرد و در نبرد راستین شرکت جست و این طرح را اصلاح آگاهی دانست»
منظور مارکس از نقادی چه در حوزه نظری و چه در حوزه عملی فقط رد کردن و انکار نبود بلکه تعالی و انتقال مساله به سطحی بالاتر در بحث تحلیلی هم بود.

روند شکل گیری «کمونیسم مارکس»
مارکس جوان که مشغول تحصیل در رشته فلسفه دانشگاه برلین بود با نوشتن رساله ی دکتری خود در باب تفاوت نگرش فلسفه دموکریت و اپیکور در زمینه اتمیسیته تحصیلات خود را بپایان رسانید در این زمان وی عضو جناح چپ هگلی های برلین بود همان جناحی که انگلس نیز عضو بود. طی سالهای ۴٣-۱٨۴٢ در مقام روزنامه نگاری و سپس سردبیری در «راینشه سایتونگ » قرار گرفت.
در این راستا نخستین فرصتها را برای اشتغال وی به مسایل اقتصادی فراهم آورد «در ضمن انعکاس فلسفی ضعیفی از سوسیالیسم و کمونیسم فرانسوی راه خود را در راینشه سایتونگ باز کرد» علیه آماتوریسم موضع اختیار کرد در عین حال درنزاعی نظری با الگمانیه اکسبور گرسایتونگ بدون رودربایستی اعتراف کرد که مطالعات قبلی اش به وی اجازه نمیدهد که درباره گرایشهای (سوسیالیستی رایج) در فرانسه کوچکترین داوری بکند لذا از زندگی علنی سیاسی بسود مطالعه خصوصی کناره گیری کرد نخستین کارمارکس برای رفع تردیدهایی که وی را مورد تهاجم قرار میدادند عبارت از مطالعه مجدد و انتقادی فلسفه حق- حقوق- هگل بود اثری که در ژوئیه ۱٨۴۴ در دویچ فرانسوزیشه یاربوخ منتشر درپاریس چاپ گردید. مارکس در «مقدمه ای (درآمدی) برنقد فلسفه حق هگل» در واقع طرحی از مجموعه مطالبی که میبایست در آینده به آن بپردازد ارائه داد.
کافیست نگاهی دوباره به «درآمدی بر نقد فلسفه حق هگل» بیفکنیم به طور مثال تا بدانیم نقد بر مذهب، پندار انسان را از او می زداید این بخش نفی نقد است اما جنبه ایجابی آن، تا او بیندیشد عمل کند واقعیت خویش را چون انسان پندار باخته و خرد یافته شکل دهد. پایه نقد غیرمذهبی عبارت است از، انسان، مذهب را می آفریند مذهب، انسان را نمی آفریند. انسان، جهان انسان، حکومت و جامعه است. این حکومت این جامعه، مذهب (یعنی) جهان آگاهی وارونه را تولید می کند زیرا که جهانی وارونه است.
وظیفه تاریخ این است که پس از آنکه عقبای حقیقت ناپدید شد حقیقت دنیا را مستقر بسازد.
وظیفه فلسفه ای که در خدمت تاریخ است در وهله نخست این است که پس از آنکه پیکر مقدس «خود بیگانگی» انسان عریان شد پیکر نامقدس خود بیگانگی را برهنه کند.
بدین ترتیب انتقاد آسمان به «انتقاد زمین» در می آید انتقاد مذهب به صورت انتقاد حقوق و انتقاد الهیات (تئولوژی) به‌صورت انتقاد سیاست.
این تصویر سازی باژ گونه این جهان بیگانه و از خود بیگانگی چگونه ساخته و پرداخته شده؟
تا «از انسان کارکن و خلاق»، «انسانی ستم‌دیده و مسخ شده» در طول تاریخ استثمار به بندگی و بردگی و قربانی مطامع «اربابان و خدایگان» خلق کند.
این وارونگی حقیقت راستین هستی اجتماعی انسان‌ها و مردمان زحمتکش توسط ایدئولوژی ساخته و پرداختۀ مالکان خصوصی برابزار تولید از«مالکیت خصوصی» بر زمین گرفته تا مالکیت خصوصی بر ماشین آلات پیشرفته در دوران سرمایه داری شکل گرفته است چرا؟
زیرا در نهایت وظیفه ایدئولوژی بر پایه ابهام سازی تضاد کار و سرمایه به اینهمانی رسد. چگونه؟ از طریق وضع قوانین فریبکارانه تحت عنوان برابری، برادری و مساوات، انقلاباتی بر پایه و حفظ مالکیت خصوصی بر ابزار تولید که در نهایت توسط سرمایه داری به حاشیه رانده شده زنجیر استثمار را بر دست و پا و ذهنمان محکم تر سازند.
چگونه؟ آلت اجرایی و حفظ این سیستم همگانی طبقاتی، دولت است با تمامی ظرفیت عملی سرکوبگرانه اش. دولت به عنوان نماینده طبقه حاکم که شامل نهادهای دینی جهت تحمیق و تفتیش عقاید انسان ها، دادگاه ها، ارتش و نهادهای اقتصادی و پلیس و سازمان امنیت می باشد.
مارکس در هر دو حوزه نظری و عملی همراه و در کنار جنبش‌های اعتراضی کارگری و در اشکال اقتصادی سیاسی علیه بورژوایی تا حد قیام و انقلاب بوده و می آموخت و می آموزاند.
از تئوری به عمل و از عمل به تئوری چه به صورت تحقیق و پژوهش کتابخانه ای و چه به صورت حضور در باشگاه ها و مناطق زیست کارگران به طور عینی و میدانی به تحلیل مبارزات و نبرد و مبارزه طبقاتی می‌پرداخت. آری کمونیسم مارکس در کوران مبارزات نظری - عملی، ورزیده و آب دیده شد. او سالها در فرانسه، آلمان، بلژیک و در نهایت در انگلستان زندگی کرد.
مفاهیم کلید واژه های مارکس در این میان از ابتدا تا به انتها توانست رشدی کمی و کیفی بیابد مانند انتقاد، پراکسیس بیگانگی، از خود بیگانگی، شی وارگی، بتواره گی، کمونیته، تاریخ، ارزش، ارزش اضافی، سرمایه، کمونیسم، سوسیالیسم، حزبیت، آزادی، سازمان یابی، ماتریالیسم، تولید، بازتولید، کار مولد و کار غیر مولد، استعمار، قومیت، خانواده، دولت، رفرم، انقلاب، اتحادیه، طبقه، مالکیت خصوصی و کارمزدی و آنچه را که شما بیشتر از ما میدانید و خوانده اید.
مارکس در پاریس یادداشت های اقتصادی و فلسفی را سال ۴۴-۱۸۴٣ نگاشت در این اثر به بررسی اقتصاد سیاسی اقتصاددانان کلاسیک همچون اسمیت، ریکاردو، سه، شولتز، جیمز میل، سموئل بیلی، رابرت مالتوس و.... پرداخت.
او از یک سو کوشش کلاسیک‌ها، اسمیت و ریکاردو را کوشش «شناخت وجه تولید سرمایه داری» به مثابه یک تمامیت دانسته و از سوی دیگر جیمز میل، سموئل بیلی، رابرت مالتوس را نمایندگان اقتصاد عامیانه و توجیه کننده استثمار می داند.
نقد مارکس بر ساز وکار نظام سرمایه داری و مناسبات حاکم بر آن خود شیوه ای نوین از نقد بر پایه تحقیق و پژوهش کتابخانه ای و میدانی، سنجش گری تحلیلی ماتریالیستی تاریخی از رشد نیروهای مولد در پراکسیس اجتماعی به طور عینی و رئالیستی، انکشافی دیالکتیکی مختص به خود وی بود و انگلس پرورش یافته ی این روش.
به طور مثال نقد کتاب ثروت ملل ۱۷۷۹ اثر آدام اسمیت که سخنگوی سرمایه داری صنعتی و تجاری شهری بود.

نظریات اسمیت
۱) ثروت را مجموعه ای از کالاهایی دانسته که خرید و فروش می‌شوند.
۲) چگونه؟ برپایه قیمت طبیعی- تثبیت ارزش آنها توسط عرضه و تقاضا به عنوان دستان نامرئی در عرصه بازار در نقطه تعادل تعیین می شود. اجزای قیمت طبیعی شامل مزد، سود، بهره است.
۳) تقسیم کار و دادوستد را به عنوان تمایل طبیعی در طبیعت انسانی منصوب می داند.
۴) در ضمن قوانین حاکم بر جامعه سرمایه داری برگرفته از قوانین طبیعت بوده و نتیجه می گیرد جامعه سرمایه داری جامعه طبیعی و ابدی است و پایان تاریخ را اعلام می کند.
مارکس بازتاب روابط بین کالاها به صورت اشیا را وارون پردازی-ایدئولوژیک - روابط اجتماعی بین انسان ها در تعریف از سرمایه می داند چگونه؟
بر پایه نظریه کار-ارزش ریکاردو، سرمایه را رابطه اجتماعی بر پایه داد و ستد کار- نیروی کار- کارگر و سرمایه دار بصورت «دو طبقه رودرو» متضاد یکدیگر میداند. همچنین تجسم روابط بین کالا ها بصورت اشیاء را ناشی از درک ایده آلیستی شی وارگی و بتواره گی «فیتیشیسم»، کالایی و پولی -از کاربیگانه شده ی کارگر توسط اسمیت میداند.
اما در مورد نظریه ی کار-ارزش در کتاب اصول اقتصادی سیاسی ۱۸۱۷ ریکاردو باید گفت این نظریه پایه ی نقد تحلیلی مارکس از اقتصاد سیاسی در استخراج دو مفهوم «ارزش لازم» و«ارزش اضافی» که خود ناشی از «کار لازم» و «کار اضافی» است قرار دارد. همانطور که می دانید کار لازم دستمزد کارگر نامیده می شود و کار اضافی همان بیگاری کارگر است این داد و ستد نابرابر بر پایه کارمزدی قرار دارد.
این کار بیگانه شده از کارگر به شکل سرمایه و«کار مرده» بر کارگر این «کار زنده »حاکم می شود.
پول، این منطق سرمایه داری وظیفه ی این دگردیسی را بطور تاریخی برعهده گرفته آنهم در رابطه «پول١- کالا- پول٢» ناشی از گردش کالا.
- رفقای کارگر میدانیم اندکی حوصله تان سر رفت باید گفت که ..... اقتصاد علمی ملال انگیزست!
اما از نظر مارکس تلاش اسمیت و ریکاردو«کوششی در کالبد شکافی جامعه سرمایه داری» راه گشا و دارای ارزش «درشناخت وجه تولید سرمایه داری به مثابه یک تمامیت» دانسته شد.
-آگاهی ایدئولوژی، نقد و پراکسیس

بپردازیم به نقد (بیانیه) حکیمی
- حکیمی، «مارکسیسم» - نتیجه برداشت انگلس و به تبع آن کائوتسکی، پلخاف و لنین - را به عنوان سد بزرگی به مفهوم ایدئولوژیک، متحجر، منجمد و غیر پویا(ساکن) تلویحاً «آگاهی فرومایه» در مقابل «کمونیسم مارکس» با تعریف اندیشه- عمل «پویا بر بستر مادی تاریخ یعنی پراکسیس - عمل آگاهانه جمعی - تلویحاً «آگاهی و الاتبار» در روند تاریخی قرن نوزدهم میداند یعنی اینکه:
١) حکیمی در این بیانیه ابتدا پشت «کمونیسم مارکس» علیه «مارکسیسم انگلس» پناه گرفته و به تقابل ایندوتعبیر پرداخته و گسست شان را آشکار سازی می کند. کمونیسم مارکس «برابر نهاد» مارکسیسم می شود!
٢) اما «بازگشت به مارکس و کمونیسم قرن نوزدهمی او را منتفی» می داند. نفی« برابر نهاد» . چرا؟
به این دلیل ساده که «به آنچه به حکم تاریخ در چیز دیگری دگردیسی و استحاله شده نمیتوان بازگشت». عبارت «حکم تاریخ» نشانگر چه چیزی جز«جبرگرایی» درک دموکریتوسی از مفهوم «آگاهی» یعنی ندیدن کنش آگاهانه تاریخ انسان است؟! حکم تاریخ در اینجا مترادف «وحی تاریخ» بکار رفته توسط انگلس می باشد.
٣) نتیجه گیری تردید آمیز متمایل به یقین محافظه کارانه: «لا بداین کمونیسم از نظر تاریخی کم و کسرها و محدودیتهایی داشته» کمونیسم مارکس در اینجا نهاد. اما با عبارت «در تاریخ هیچگاه بازگشت به گذشته منتقی نبوده و نیست»! تصمیم به سفر از فلسفه تاریخ به تاریخ فلسفه میگیرد و ...
۴) پیشنهاد جسورانه میدهد «که خود میتواند موضوع مستقلی برای کند و کاو در اندیشه ی مارکس باشد ». نقد مارکس با توسل به «رأی تاریخ» برابر نهاد کمونیسم مارکس می گردد. - در واقع آنچه حکیمی بیان می کند واژه پردازی در جهان اندیشه ی محض است و اندیشه خود را چون فیلسوفی مقیاس شناخت این جهان اندیشه می داند همانگونه که مارکس میگوید «هگل در کتاب منطق خویش زندانی از واژه ها را ساخته زیرا جهان او جهان اندیشه ست و فقط کار راکار فکری میداند و بس.»
- انسان بیاداین جمله مارکس «در درآمد بر نقد فلسفه حق هگل» می افتد. باید مناسبات منجمد - در اینجا مارکسیسم انگلس را - از راه نواختن ساز خودش - در اینجا کمونیسم مارکس مستحیل شده - را برقص درآورد. باید توده مردم - در اینجا مارکسیستها - را از خودشان به وحشت افکند تا از این راه جسور و بی پروا شوند.
- پایه تئوریک مارکسیسم - انگلس - را حکیمی کتاب انتی دورینگ میداند. که در آن انگلس نخستین کسی بود که برای مارکسیسم سه جزء قائل شد . ١- فلسفه از فلسفه آلمان ٢-اقتصاد از اقتصاد سیاسی انگلیس ٣- سیاست از سوسیالیسم فرانسه. مگر مارکس پایه نقد خود را نقد این سه جزء و وارونه پردازی و درک پندارگونه آنها از واقعیت نپرداخت و به تکوین «کمونیسم انقلابی» در عمل مبارزه طبقاتی نرسید؟
- به عقیده حکیمی، انگلس بدیل فلسفه را نه پراکسیس یا انسان عملی - نظری بلکه یک «جهان بینی بر علوم واقعی بود. بدینسان نوع دیگری از فلسفه از در دیگر بدر آمد.»
سوال ما این است مگر آنتی دورینگ در سال ٧٨-۱٨٧٦ زمان حیات مارکس انتشار نیافت؟ و به درخواست لافارگ بخش سوسیالیسم تخیلی و سوسیالیسم علمی آن تکرار چاپ مستقلی نیافت؟ چگونه مارکس به این خطا به صورت جهانبینی متحجر و منجمد فلسفه ای نو باآن تیزبینی و حساسیت خاص خود نقدی وارد ندانست؟ آن هم با توجه به همکاری های عملی- نظری مارکس و انگلس در مورد مبارزات اتحادیه ای کارگران در اروپا و امریکا به کتاب اتحادیه های کارگری نوشته کنت لپیدس-ترجمه محسن حکیمی رجوع شود.
مگر مارکس در زمینه مذهب و فلسفه پس از نوشتن درآمدی بر نقد فلسفه حق هگل، بعداً با همکاری انگلس به نگارش خانواده مقدس، ایدئولوژی آلمانی و.... نپرداخت؟
مگر مارکس در درآمدی بر نقد فلسفه حق هگل نمی‌گوید؟ همچنان که فلسفه در پرولتاریا اسلحه مادی خویش را می‌یابد پرولتاریا نیز در فلسفه اسلحه معنوی خویش را پیدا می کند و یا فلسفه نمی‌تواند خود را بدون رفع پرولتاریا محقق کند و پرولتاریا نمی تواند خود را بدون تحقق فلسفه رفع کند.
می پردازیم به نظر مارکس در مورد«علوم» آنهم با کلید واژه« انسان طبیعت غیر اندام واراست» در دستنوشته های اقتصادی و فلسفی ۱٨۴۴، مارکس به کوشش علوم طبیعی و فعالیت عظیم و انبوه اطلاعات گسترده و فزاینده ای را که گرد آوری کرده اشاره می کند . همچنین مارکس می گوید فقط زمانیکه علم، بنیاد خود را بر ادراک حسیsens-preception (به فویرباخ رجوع کنید به دو شکل آگاهی حسی و نیاز حسی) گذارد یعنی زمانیکه علم از طبیعت آغاز نماید به علمی راستین تبدیل می شود. چگونه؟
علوم طبیعی از طریق واسطه ای بنام صنعت، زندگی آدمی را به لحاظ عملی مورد تاخت و تاز قرارداده و دگرگون ساخته و شرایط را برای رهایی آدمی فراهم ساخته، هرچند اثر بلاواسطه آن تعمیق حقارت و خوارشدن آدمی ست؟
درک مارکس از صنعت چیست؟ اگر صنعت به عنوان تجسم خارجی نیروهای ذاتی آدمی درک شود، درواقع به ذات انسانی طبیعت یا ذات طبیعی آدمی نیز پی خواهیم برد. چرا؟ زیرا صنعت همانا رابطه بالفعل تاریخی طبیعت و در نتیجه علوم طبیعی با آدمی ست.
یعنی جامعه انسانی کارورز در تمام این فرایندگی و فراشدگی، پراکسیس- به عنوان عمل آگاهانه تاریخی اجتماعی - با تکیه بر دانش راستین خود بنام علوم طبیعی ناشی از ادراک حسی انسان و کاربرد صنعتی آن به عنوان شناختی علمی - کاربردی در بستر طبیعت به چه امری مشغول بوده و می باشد؟
جز دگرگونی و خود آفرینی نیروهای ذاتی خویش بصورت اجتماعی آنهم با تحمل اثر بلاواسطه صنعت به شکل تعمیق حقارت و خوارشدگی خویش؟
اما حکیمی با پیش فرض جدایی کارفکری از کارمادی نزد انگلس بصورت یک جهان بینی ایدئولوژیک بر پایه علوم واقعی که بجای ایده، ماده گذاشته شده که خود نوعی متافیزیک، ما بعد طبیعی، قدیمی از عصر ارسطو به بعد بوده و منجر به ورود نوعی فلسفه می گردد.
این فلسفه بر مبنای متافیزیکی که در چیستی شناسی انسان منتزع خارج از پراکسیس اجتماعی تاریخی ماتریالیستی آن به عنوان انسان کارورز خارج از هستی اجتماعی اش مطرح می شود. سوال، تفاوت بین علم راستین مارکس و مفهوم علوم واقعی انگلس چیست؟
مارکس می گوید علوم طبیعی به موقع در علوم انسانی ادغام می شوند چنانکه علوم انسانی در علوم طبیعی و آنگاه تنها یک علم باقی می ماند.
مارکس: آدمی ابژه بلاواسطه علوم طبیعی است چرا؟ زیرا «طبیعت محسوس بلاواسطه برای آدمی همان حسیات بی میانجی آدمی است نخستین ابژه آدمی، طبیعت یعنی حسیات آدمی است. طبیعت، ابژه بلاواسطه علوم انسانی ست.
آیا مفهوم عام از انسان یا آدمی در اینجا درکی منتزع و بیگانه، غیر انضمامی ست. یعنی جزء جدا شده از کل و بدون رابطه با اجتماعش می باشد؟ مانند رابینسون کروزوئه. مگر تنها «معیار حقیقت» نزد انگلس «پراتیک» نبود؟ حضور عملکرد نقادانه انگلس در تاریخ جنبش کارگری حداقل در اروپا بیانگر حضور اجتماعی او تا اواخر عمرش نیست؟ به کتاب اتحادیه های کارگری نوشته کنت لپیدس ترجمه محسن حکیمی مراجعه فرمایید.
مفهوم آگاهی نزد مارکس جدا از مفهوم ایدئولوژی، بازنمایی، خودآگاهی، فراشد آن در بیگانگی و از خود بیگانگی و نقش نقادی وی نیست.
آگاهی (bewusstsein) مورد استفاده کانت و هگل بوده و هگل واژه selbstbewusstsein را به مفهوم خودآگاهی ساخت اما مارکس در رساله پایان نامه اش از لفظ اپیکوری «آزادی آگاهی» بهره جست و نشان داد که فقط با این آزادی آگاهی، انسان می تواند به کاملترین شکلی طبیعت و خود را دگرگون کند.
این پایه طرح مارکس در مورد اصلاح آگاهی ها شد. آگاهی در آثار مارکس را باید در ارتباط با ایدئولوژی و بازنمایی ناراست قرار داد. در ایدئولوژی آلمانی و سر سخن نقد اقتصاد سیاسی، میگوید این هستی اجتماعی انسانهاست که بوجود آورنده آگاهی انسانهاست تعیین می کند و نه برعکس. هستی انسان ها فرا شد واقعی زندگی آنهاست.
به طور مثال بورژوازی واقعیت ها را نه چنانکه براستی هستند بلکه با ژگونه ی واقعیت را نمایان می کند کاری که در دوربین عکاسی اتفاق می افتد. این باژگونگی واقعیت در بازتاب خویش توسط سرمایه داری در آگاهی، ذات غیرواقعی را تشکیل داده که بصورت بازنمایی ایدئولوژیک به مفهوم آگاهی کاذب بیان می شود. این خود عبارتست از اندیشه ای بیگانه شده و غیر واقعی که خود را از طبیعت و انسان واقعی منتزع می کند.
اندیشه ای انتزاعی نتیجه، خارجیت یافتگی این اندیشه انتزاعی ... طبیعت است.
همانطور که این اندیشه انتزاعی نسبت به طبیعت چنین است، طبیعت نسبت به این اندیشه انتزاعی، خارجی است یعنی خود گمگشتگی آنست. این اندیشه انتزاعی محصول اندیشه انسان انتزاعی است.
- چرا این مثال را زدیم؟ چون حکیمی با طرح انسان انتزاعی نزد انگلس و با محصول فکری وی به عنوان اندیشه انتزاعی ظهور ناراست واقعیت، بازنمایی ناکامل و طرح بیان متافیزیکی انگلس با جایگزینی ماده بجای ایده - در آنتی دورینگ - اورا به جهان اندیشه محض میراند چرا؟
چون فاقد پراکسیس - عمل آگاهانه انتقادی اجتماعی انسانها در مسیر فراشد تاریخی - می باشد . یعنی انگلس از ثروت و قدرت دولتی و ... را به عنوان ذواتی بیگانه شده از وجود آدمی فقط و فقط در شکل اندیشه ای شان - همچون هگل و یا شاید نازلتر نزد ارسطو بصورت بی توجهی و متافیزیکی به سازمان اجتماعی درک می کند. به همین علت درک اورا فلسفی دانسته و از فیلسوف دانستن انگلس اکراهی زیرکانه دارد و بصورت تناقض عملکرد با نظریات وی بیان می شود. نتیجه می گیرد شناخت انگلس در این مسیر به شناختی مطلق و ایستا - متحجرو منجمد - وکاربردی ناراست در بطن تاریخ مبارزات کارگران منتج شده است.
او از نقد مارکس به هگل در پاراگراف زیر این نتیجه را می گیرد.
- همانطور که آگاهی انتزاعی در خود (شکلی که در آن ابژه درک می گردد) صرفا مرحله ای از تمایز خودآگاهی است آنچه به عنوان پیامد این حرکت نمودار می گردد اینهمانی خود آگاهی با آگاهی یعنی شناخت مطلق است به عبارتی دیگر اندیشه انتزاعی متوجه بیرون نیست بلکه اکنون در چارچوب خود عمل می کند یا به عبارتی نتیجه آن دیالکتیک اندیشه محض است دستنوشته های ۱٨۴۴ در ادامه مارکس می گوید: بنابراین کل تاریخ فرایند بیگانگی و کل فرایند نفی این بیگانگی چیزی جز تاریخ تولید اندیشه انتزاعی (یعنی مطلق) یا به عبارتی اندیشه منطقی و نظرورانه نیست. دستنوشته های ۱٨۴۴. هدف حکیمی از این استدلال مارکس در راندن انگلس به جهان اندیشه محض، ثابت کردن جدایی کارفکری از کارمادی نزد انگلس می باشد و این حلقه گل های زرد را گردن آویز انگلس می کند.
حکیمی سپس با به کنارگذاشتن خرفه عاریتی بنام کمونیسم مارکس به طرح اتهام علیه آن می پردازد که لابد این کمونیسم از نظر تاریخی کم و کسر و محدودیتهایی داشته که به حکم تاریخ در مارکسیسم به عنوان ایدئولوژی و سپس مارکسیسم - لنینیسم - استحاله یافته و مستحیل شده است. که میتواند موضوعی مستقلی برای کندوکاو در اندیشه ی مارکس باشد. به زعم حکیمی استحاله اتفاقی و سیری قهقرایی می باشد. استحاله در اقتصاد کالایی تعریف و بیان ارزش ها ارزش نهفته در کالا به قیمت (معیاری کمی) جهت مبادله، اطلاق می شود. مارکس استحاله را فراشد دوسویه در زمان از کیفیت به کمیت و تبدیل کمیت به مقیاس در دست نوشته ها و نقد اقتصاد سیاسی و کاپیتال و.... میداند. در مورد کمونیسم مارکس که به زعم حکیمی در روند تاریخی و در عمل و پراکسیس اجتماعی و روند تاریخی انتقادی چرا دچار انتزاع و سیر قهقرایی شد؟ چرا قسمت کاربردی خویش را به طور عمل مادی تاریخی آگاهانه از دست داد؟ حکیمی آن را جدایی کار فکری ازکار مادی از یک سو و عدم رشد آگاهی از در خود به برای خود درطبقه کارگر روسیه در نیابت سیاسی بلشویکها و سوسیال دموکرات ها در آلمان و.... خط کشی کرده و میداند.( البته نقد ما به رفرمیسم سوسیالیسم بورژوایی حاکم بر این کشورها محفوظ می ماند که ساز و کار این رفرمیسم برپایی و احیای ساز و کار سرمایه داری به صورت سرمایه داری دولتی و یا دولت های رفاه حول تداوم و گسترش با محوریت کارمزدی بوده است.)
بپردازیم به مفهوم ایدئولوژی نزد مارکس در دوره های مختلف: البته قصد ما در اینجا جسارتاً واژه شناسی نیست بلکه شفاف سازی کاربردی این واژه می باشد. ایدئولوژی«idea logie» نخستین بار توسط دستوت دوتراسی فیلسوف فرانسوی از دو کلمه یونانی idea به معنای اندیشه وlogos به مفهوم باخبری و دانایی تحت عنوان «علم عقاید» ساخته شد.
اوایل قرن نوزدهم واژه ایدئولوژی با مفهومی تحقیر آمیز به کار برده می‌شد.
در آثار مارکس و انگلس در دوره های مختلف، ایدئولوژی به معنای مختلف به کار رفته است.
۱) به معنای آگاهی دروغین امری باژگونه از واقعیت را به جای واقعیت پنداشتن. این وارونه پردازی آگاهی در درآمدی بر نقد فلسفه حق هگل دست نوشته های ۱۸۴۴ خانواده مقدس و پررنگ مخصوصاً در ایدئولوژی آلمانی به وضوح مشاهده می شود.
۲) به معنای نظام اندیشه ها و عقاید و باورهای کم و بیش منسجم هر طبقه اجتماعی (در برخی از نامه های مارکس و انگلس و شماری از نوشته های منتشر شده آنها درباره انقلاب ۱۸۴۸ هم آمده) و بیشتر به مفهوم جهان بینی(weltanschauung) بوده است. ایدئولوژی به این مفهوم نزد برنشتین، کائوتسکی، پلخانف، لنین و رزا لوکزامبورگ به کار می رفت.
۳) به معنای نظام جهان شمول و کلی تولید عقاید، باورها و دانایی در جامعه ای خاص، به این معنا در موارد معدودی در آثار مارکس و بیشتر انگلس به کار رفته است. مارکس در پیشگفتار ایدئولوژی آلمانی ایدئولوژی را به مثابه ی «علم عقاید» در نظر می گیرد که به آن انتقاد های اساسی دارد.
عدم انتشار دست‌ نوشته های ۱۸۴۴ و ایدئولوژی آلمانی و یخش های دیگری از دست نوشته‌های مارکس تا اوایل ۱۹۳۰و... مانع از دسترسی سوسیالیستها و کمونیست های اواخر قرن نوزدهم تا دهه سوم قرن بیستم مانع از درک کامل آن ها از مفاهیم آگاهی و ایدئولوژی و بازتاب و بازنمایی و... در آثار مارکس و انگلس گردید. در نتیجه حکیمی با استفاده یک سویه از«بار منفی» ایدئولوژی و تعبیر آن به مفهوم«جهان بینی » به تحقیر و تخریب و سیاه نمایی دستاوردهای فکری انگلس پرداخته و آن را در تناقض با عملکرد وی قرار داده. باید گفت ما نیز معتقد به نقد هستیم اما به نقدی پویا و راهگشا از منظر ماتریالیستی تاریخی و دینامیک برپایه دیالکتیک مارکسی.

پایان بخش اول

«فعالان کارگری ضد سرمایه داری گیلان»


________________________

* افق روشن: گفت و گوی روزنامۀ شرق با محسن حکیمی دربارۀ کتاب «دگردیسی کمونیسم مارکس» را اینجا کلیک کنید.