افق روشن
www.ofros.com

:یادداشت های جنبش کارگری

فصل افزایش حداقل مزد»، فصل نمایش بی حقوقی مطلق طبقه کارگر»

امیر پیام                                                                                                   چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۴۰۰ - ۱٩ مه ۲۰۲۱


کارگران ایران بهمراه کارگران هفت تپه، یک گام اساسی بجلو

یکشنبه نوزدهم اردیبهشت هزار و چهارصد روز غرور انگیزی برای طبقه کارگر ایران بود. روزی که کارگران شرکت نیشکر هفت تپه پس از پنج سال مبارزه بی امان و رزمنده و مشقت بار و پرهزینه به مهمترین خواست خود یعنی خلع ید از مالک و کارفرمای بخش خصوصی دست یافتند و بیرون ریختن این بخش از استثمارگران و ستمگران از شرکت با اتکا به نیروی متحد و مبارزاتی خویش را جشن گرفتند.
واضح است که خلع ید از اسدبیگی ها و اعلان آن به لحاظ حقوقی توسط دادگاه نظام استثمارگر و ستمگر و استبدادی طبقه سرمایه دار حاکم انجام شد، اما بسیار بیش از آن نیز این واضح است که به لحاظ عملی و سیاسی و نبرد قوای طبقاتی این «خلع ید» تماما توسط زور متحد و قدرتمند کارگران نیشکر هفت تپه به نظام حاکم تحمیل شد.
همچنین هیچ اندازه ای از سو استفاده های سالوسانه و ضد کارگری از آن ذره ای از این حقیقت نمی کاهد که: خلع ید از اسد بیگی ها حاصل مستقیم اعمال اراده متحد طبقاتی کارگران به نظام حاکم و درهم شکستن اراده یکپارچه نظام در حمایت از اسد بیگی ها بود. لذا این جشنِ پیروزی اعمال اراده بخشی از طبقه کارگر به نظام حاکم است و از همین رو نیز یک پیروزی برای طبقه کارگر ایران محسوب می شود.
در برابر چنین پیروزی ها و دستاوردهایی، متاسفانه این سندروم جنبش کارگری معاصر در ایران است که در قبال هر پیشرفت و موفقیتی به جای حمایت و همبستگی و تقویت همدلی طبقاتی و ارتقا روحیات مبارزاتی، بعضا با هجمه ای از «انتقاد» های نابخردانه و غیر مسئولانه مواجه می گردد و بعضا نیز شیرینی پیشرفت و موفقیت اش به تلخی آزار دهنده بدل می شود. «انتقاد» هایی که جز منفی بافی و ایجاد فضای تردید و بدبینی و لذا تضعیف مبارزه واقعی نقشی ندارند و از سر «دلسوزی» راه جهنم را فرش می کنند. به این سندروم که در دوران نوین جنبش کارگری از سال ۱۳٨٣ تاکنون صدمات جبران ناپذیری به جنبش وارد نموده لازم است جداگانه پرداخت و آنرا آسیب شناسی کرد. این هجمه اما کارگران نیشکر هفت تپه را نیز بی نصیب نگذاشت و با طرح نظراتی سطحی و بی پایه، پروسه مبارزاتی آنان و اهدافشان برای «خلع ید از اسدبیگی ها» و «خلع ید از بخش خصوصی» و «انتقال مالکیت به دولت» را توهم آلود خواند و پیروزی شان را «بازی انتخاباتی قوه قضاییه» نامید.
اینها در حالیست که کارگران نیشکر هفت تپه از زبان و قلم فعالین و رهبران شان دهها بار و بکرات در سخنرانی ها و مصاحبه های مکتوب و گفتاری و در مقالات و در پست های تلگرامی با جزییات و شفاف توضیح داده اند درک و هدفشان از «خلع ید از اسدبیگی ها» و «خلع ید از بخش خصوصی» و «انتقال مالکیت به دولت» چیزی جز پیش روی در پروسه ای نیست که گام به گام دشمنان رنگارنگ کارگران را تضعیف نموده و اراده طبقاتی کارگران را تقویت و تثبیت نماید و کنترل و اداره و حتی مالکیت شرکت را به مالکیت جمعی کارگران منتقل سازد.
واضح است که این پروسه بسیار سخت و پیچیده و پر از موانع و مشقات و پیشروی ها و عقب نشینی های گوناگون است، اما کارگران نیشکر هفت تپه و حداقل فعالین و رهبران آنان نشان داده اند که به این پروسه و مختصات آن اشراف دارند و با چشم باز حرکت می کنند. بی شک قدم گذاشتن در چنین پروسه سخت و پیچیده و پر مخاطره ای با اشتباهات و کجراهه های متعدد همراه است و جز این نخواهد بود. اینجا نیز فعالین و رهبران کارگران نیشکر هفت تپه نشان داده اند که از صداقت و شجاعت لازم برای پذیرش و اصلاح اشتباه و تصحیح مسیر خود برخورداند. همه شواهد نشان می دهد که این فولاد دارد آبدیده می شود.
موفقیت کارگران نیشکر هفت تپه در خلع ید از اسد بیگی ها برای تکامل مبارزه آنان و کل طبقه کارگر در ایران بسیار مهم و تعیین کننده است.
آنها پرچم خلع ید از اسد بیگی ها را به دلیل فقر و فلاکت و ناامنی و بی حرمتی و بی آیندگی که به زندگی شان تحمیل شد برافراشتند. یعنی آنها برای تامین منافع آنی و آتی خودشان و عیله استثمار و ستم و فساد گسترده جاری خواستار بیرون انداختن اسدبیگی ها از هفت تپه شدند. کارگران همچنین با شناخت از روند خصوصی سازی های ویرانگر، خلع ید از اسد بیگی ها را بدرستی به خلع ید از بخش خصوصی پیوند زدند و خواستار برچیدن بخش خصوصی بطور کلی از نیشکر هفت تپه شدند.
تا اینجا از نظر اکثر کارگران و یا بخش فعال آنها ممنوعیت مالکیت بخش خصوصی در شرکت یکی از شرایط تامین منافع طبقاتی شان است. به مساله مالکیت دولتی و ضرورت نظارت کارگری بر آن اشاره می کنیم، اما تا همین جا رسیدن کارگران به چنین ضرورتی خلق الساعه و یا صرفا انتخاب شکلی از مالکیت و ترجیح یکی بر دیگری نبوده، بلکه نتیجه منطقی و اجتناب ناپذیر تجربه پانزده سال مبارزه بی وقفه از سال ٨۵، که برای اولین بار فریادهای "کارگر هفت تپه ایم گرسنه ایم، گرسنه ایم" را به خیابانها آوردند، تا کنون است. فقدان هر گونه پاسخ نظام سرمایه داری ایران به فقر و فلاکت و نا امنی و بی حرمتی و بی آیندگی تحمیل شده به کارگران و خانواده هایشان آنان را به سمت مصاف با بنیاد این نظام یعنی مالکیت سرمایه داری بر ابزار و وسایل تولید سوق داده است.
اما تجربه این پانزده سال نبرد برای معاش و حرمت و زندگی انسانی تنها به نفی مالکیت بخش خصوصی در اندیشه کارگر معترض و حق طلب نیشکر هفت تپه محدود نماند و در همان حال به نفی مالکیت دولتی و مالکیت سرمایه داری بطور کلی نیز تعمیم یافت. طبعا درک این آگاهی برخاسته از تجربه زندگی واقعی برای معاش و بقا برای کسی که می کوشد به همین درک با طی مراحل مداقعه فکری نایل شود سخت است. اما این غلیان تحولی عمیق در بین کارگران نیشکر هفت تپه و جنبش کارگری ایران بطور کلی است. جریان یافتن این تحول تماما ناشی از بحران و بن بست همه جانبه اقتصادی و سیاسی و اجتماعی نظام سرمایه داری ایران است و با خیزش های دی ٩٦ و آبان ٩٨ و با هزاران اعتصاب و اعتراض و مبارزه کارگری هر روز بیش از پیش در اندیشه پرولتاریای ایران طرح و گسترش می یابد.
اغلب کارگران نیشکر هفت تپه که در دل همین بحران عمومی نظام سرمایه داری ایران تجربه مخرب هر دو مالکیت دولتی و بخش خصوصی را از سر گذرانده اند هیچ توهمی به مالکیت دولتی ندارند و در حقیقت مالکیت جمعی خود بر شرکت را تنها شکل مشروع و بر حق مالکیت بحساب می آورند. اما برای اعمال این مالکیت جمعی و لذا اداره مستقل و جمعی شرکت توسط خودشان نیازمند شرایط و تناسب قوای طبقاتی خیلی مناسب تر از موقعیت کنونی هستند. ارجاع مالکیت شرکت به دولت نه از سر توهم و یا اتکا و وابستگی به آن، بلکه برعکس ارجاع مالکیت به دولت همچون افساری است که کارگران به گردن دولت می اندازند تا آنرا برای رفع نیازمندی های اداره شرکت مسئول و پاسخگو نگه دارند و همزمان با اعمال نظارت شورای مستقل کارگری در عمل بیش از پیش به توده هرچه وسیع تری نشان دهند و آموزش دهند که تنها راه نجات موثر از وضع موجود اعمال قدرتمند مالکیت و مدیریت جمعی کارگران بر شرکت است.
خواست برقراری مالکیت و مدیریت جمعی و شورایی کارگران بر محیط کار افقی است که کارگران هفت تپه در برابر خود و در برابر جنبش کارگری ایران گشوده اند. اگر چه طرح این افق از حقایق شرایط واقعی موجود، و از این حقیقت که همه مبارزات جاری برای مطالبات همه بخش ها جنبش طبقاتی با درهای بسته نظام اقتصادی و سیاسی حاکم مواجه است، و از این حقیقت که کلیت نظام در باتلاق بحران کشنده دست و پا می زند، برخاسته است، اما لازم است که در خودآگاهی ما وسیعا تقویت و تثبیت شود.
کارگران نیشکر هفت تپه نه فقط پنج سال که پانزده سال است برای تولد و پروش و طرح چنین افقی در جنبش کارگری ایران آنهم در یک نظام سرمایه داری یکسره برده دارانه و تحت حاکمیت استبدادی و خونبار این نظام جنگیدند و هزینه های بیشمار پرداختند و با خلع ید از اسدبیگی ها و برپایی جشن پیروزی خود اولین میخ این افق رهایی بخش را بر پیکر نظام سرمایه داری ایران کوبیدند.
به کارگران هفت تپه باید درود فرستاد و از آنها آموخت و در مبارزه سخت و پر فراز و نشیبی که در پیش دارند صمیمانه و رفیقانه یار و همراهشان بود.

امیر پیام

٢۴ اردیبهشت ۱۴۰۰- ۱۴ مه ۲۰۲۱

***********

در باره «برنامه همکاری جامع ایران و چین»

امضا پیمان نامه همکاری های استراتژیک ٢۵ ساله بین جمهوری اسلامی و جمهوری خلق چین مرحله مهمی در سیر تحولات سیاسی در ایران است. مستقل از تعابیر و ابعاد و محتویات و نیز مستقل از میزان علنیت و پنهانکاری مورد مناقشه موافقین و مخالفین آن، نفس وجود چنین پیمان نامه ای است که بیانگر اهمیت این مرحله می باشد. از اینرو ضروری است طبقه کارگر درک و موضع روشنی نسبت به آن بر مبنای منافع خود داشته و بدانیم که: حقیقت طبقاتی این پیمان چیست؟ معنای سیاسی اقتصادی آن کدام است؟ امکان موفقیت آن تا چه اندازه است؟ مخالفین آن حامل چه منافع طبقاتی هستند؟ و رویکرد ما چه می تواند باشد؟
از همین تاکید بر «نفس وجود چنین پیمان نامه ای» شروع کنیم. اکنون همه مخالفت ها و موافقت ها حول محتویات مشخص و جزیی و شیوه انعقاد و اجرای آن متمرکز شده است. گویی اگر بجای موارد و ارقامی که به شایع و یا به واقع اکنون مطرح اند، موارد بهتر یا بدتر و ارقام بیشتر یا کمتر در میان بود و پیمان نامه علنا از مسیر مجلس ارتجاع عبور کرده بود تغییری ماهوی در اهمیت این پیمان نامه ایجاد می شد. مساله اصلی اما اینست که ایران و چین برای همکاری های هم جانبه اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و دفاعی و امنیتی تا ٢۵ سال آینده پیمان بسته اند. لذا در متن و در جریان این پیمان همکاری بلند مدت همواره ممکن است قراردادهایی را توافق کنند و یا تغییر دهند که به نفع یکی و به زیان دیگری و یا به نفع هر دو طرف باشد و در همان حال همیشه ممکن است پیمان شکنی کنند و اساس پیمان نیز ملغی گردد. لذا باید بیش از جزئیات و ارقام به مفاهیم کلیدی «پیمان نامه» و «همکاری» و «جامع» و «استراتژیک» توجه نمود که نشانگر تغییر پارادیم سیاست خارجی ایران و چین هستند.
برای چین اگر چه پیمان همکاری با ایران به معنای فعال نمودن سیاست حضورش در خاورمیانه است اما بهرحال بخش کوچکی از سیاست آن برای حضور فعال در سطح جهان است که سالهاست در جریان می باشد. لذا لازم است که سیاست جهانی چین و حضور در کشورهای مختلف و کمک به توسعه اقتصادی کشورهای در حال توسعه را جداگانه مورد بررسی و ارزیابی قرار داد و تفاوت های آنرا با سیاست های امریکا و غرب در جهان نشان داد.
برای جمهوری اسلامی اما مساله به کل متفاوت است و تغییر پارادیم سیاست خارجی ضرورتی حیاتی برای حفظ نظام و نیز سیاست تنازع بقا آنست. سیاستی که از یک دهه پیش با عنوان «نگاه به شرق» طرح شد و اکنون پروسه آن آغاز گشته است.
اگر اندکی به عقب برگردیم اندیشه سیاسی فعالین انقلاب مشروطه متاثر از سوسیال دمکراسی روسیه و رادیکالیسم بورژوایی فرانسه و لیبرالیسم انگلستان بود و لذا جهتگیری سیاسی ایران در سطح بین المللی در آندوره نامتعین بود. تکلیف این جهتگیری بعدها بضرب دو کودتای نظامی، ٢٩ اسفند ١٢٩٩ با حمایت انگلستان و ٢٨ مرداد ۱۳۳٢با حمایت امریکا، روشن شد و ایران توسط سلطنت پهلوی کاملا در سمت غرب، و ابتدا در کنار انگلستان و سپس در کنار امریکا قرار گرفت. انقلاب ۵٧ نقطه پایانی بر این دوره بود. ارتجاع اسلامی که با حمایت آشکار و پنهان غرب به قدرت رسیده بود پس از کسب کامل قدرت و تثبیت خود راهش را از غرب جدا نمود. جهتگیری «نه شرقی، نه غربی» و «صدور انقلاب اسلامی» خیلی زود شکست خورد. با پایان جنگ ایران وعراق و آغاز «دوران سازندگی» رفسنجانی، جمهوری اسلامی یکی از بی رحم ترین و خونبارترین رویکردهای اقتصادی نظام سرمایه داری موسوم به «نئولیبرالیسم» را برگزید و با اتکا به اعمال فقر و فلاکت و بی حقوقی و ناامنی و بی حرمتی عمیق و گسترده به طبقه کارگر، سرمایه داری ایران را بازسازی و احیا نمود و با ایجاد طبقه جدید سرمایه دار به همراه قدیمی ها خواستار کسب هژمونی قدرت در منطقه شد.
به این ترتیب جمهوری اسلامی وارد رابطه ای متناقض با غرب شد: به لحاظ اقتصادی هم جهت غرب و در رابطه ای تنگاتنگ با بانک جهانی و صندوق بین المللی پول، و به لحاظ سیاسی در مناقشه ای طولانی برای سهم خواهی از قدرت منطقه ای. این تناقض در سیاست خارجی از یکسو، و شکست عمیق رژیم در سیاست داخلی که هیچگاه از طرف جامعه پذیرفته نشد و مشروعیت نیافت از سوی دیگر، جمهوری اسلامی را در بحران های همه جانبه و بن بست های ویران کننده کنونی قرار داد. رویکرد «نگاه به شرق» به عنوان نقشه راه خروج از این وضعیت طرح شده است.
اما آیا این رویکرد و «پیمان استراتژیک با چین» راهگشای جمهوری اسلامی خواهد بود؟ آیا این راه به خروج جمهوری اسلامی از بن بست های کنونی اش خواهد انجامید؟ طبعا جمهوری خلق چین از آنچنان توان اقتصادی و صنعتی و تکنولوژیک و علمی برخوردار است که می تواند به توسعه اقتصادی کشورهای در حال توسعه کمک کند. اما این راه در برابر جمهوری اسلامی زیاد باز نیست. به دلایلی مربوط به جهان و ایران و چین، جمهوری اسلامی در «نگاه به شرق» با همان معضلاتی مواجه است که تاکنون در «تلاش بسوی غرب» با آن مواجه بوده است.
در دوران حاضر توجه به این حقیقت برای هر تحلیلی ضروری است که جهان پس از جنگ سرد به لحاظ توسعه مناسبات تولیدی و اقتصادی سرمایه داری بسرعت یکپارچه شد و این مناسبات همه جا مستقر گشت و همه کشورها سرمایه داری شدند و بر بنیاد استثمار نیروی کار و بردگی مزدی کارگران قرار گرفتند. از اینرو و بنابر منطق حرکت سرمایه همه کشورها بی وقفه برای انباشت فزاینده و بی پایان سرمایه در بازارهای خودی و جهانی می کوشند و در رقابت های بی رحم و دایمی همه علیه همه درگیر هستند. رقابتی که در روابط یک به یک آنها و یا در گروهبندی های متحد و متخاصم محلی و منطقه ای و جهانی در جریان است و خصلت نمای جهان امروز می باشد.
بنابراین در این جهان اولا هیچ کشوری قادر نیست کشور دیگری را مستعمره خود نماید، و هیچ کشوری هم دیگر تن به مستعمره شدن نمی دهد. جریان مستعمره سازی مربوط به دوران تاریخی پیش از جنگ جهانی دوم است که اکثر کشورها در مناسبات تولیدی ماقبل سرمایه داری قرار داشتند. امروز اما اولا همه کشورها سرمایه داری اند و دنبال بدل شدن به قدرت محلی و منطقه ای و جهانی می باشند و برای حضور در بازار جهانی و سهم بری از آن می کوشند. دوما در متن این رقابتِ همگانی کشورهای بزرگ و کوچک سرمایه داری با یک جهان سرمایه داری بی قطب مواجه هستیم. مثال ترکیه که همزمان عضو ناتو و متحد روسیه است مثال گویای این جهان بی قطب می باشد. این وضعیت نشان می دهد که اتحاد بین کشورها نه برای ٢۵ سال که برای ۵ سال هم قابل دوام نیستند. چرا که هر کشوری در هر اتحاد و پیمانی ناچار است منافع و روابط خود با دیگر کشورها را مورد ملاحظه و محاسبه قرار دهد که عملا به چرخش و دگردیسی اتحادها و پیمان ها می انجامد. هیچ کشوری نه می خواهد و نه می تواند، همه که نه، حتی بیشتر تخم مرغ هایش را در سبد یک کشور قرار دهد و همین محاسبه مادی زیربنای لغزنده اتحادها و پیمانهای معاصر است. از این نظر مقایسه جهان بی قطب کنونی با جهان دو قطبی جنگ سرد بسیار گویاست. در جنگ سرد شوروی و اروپای شرقی در یکسو، و آمریکا اروپای غربی در سوی دیگر، دو مدل اقتصادی و سیاسی را در برابر جهان قرار داده بودند و دیگر کشورها با اطمینان به یکی از این دو قطب می پیوستند. ولی در دنیای امروز هیچ اتحاد و پیمانی بین کشورها قابل اطمینان و اتکا نیست. سرنوشت اتحادیه اروپا و برگسیت در مقابلمان است.
با توجه به این مشخصات در جهان کنونی قطبی به نام «شرق» معنی واقعی ندارد تا جمهوری اسلامی بتواند با چرخش «نگاه» اش به آن مفری برای خود بیابد. بنابراین "پیمان استراتژیک ایران و چین" بیش از آن لغزنده است که بتوان دوام ٢۵ ساله آنرا جدی گرفت.
در ایران و در سمت جمهوری اسلامی نیز عوامل متعددی هست که پیمانهایی از این دست را که مستلزم وجود ثبات و امنیت و قانونیت و ساختارهای سیاسی و اداری کارساز هستند را غیر ممکن و یا متزلزل می سازند. جمهوری اسلامی تنها از قدرت سرکوب برخوردار است و بواسطه آن می کوشد تصویر برخورداری از این ملزومات و شایسته چنین پیمانهایی را از خود ارایه کند. اما کیست که نداند زیر اقتدار سبعانه رژیم آتشفشان خشم و نفرت میلیونها توده تحت ستم در غلیان است و هر از چند گاهی با غرشی ایران را به لرزه در میآورد. ایران آبستن تحولات عظیم و زیرورو کننده است و مشاهده آن سخت نیست. اگر جمهوری اسلامی در موازنه ای نابرابر در مقابل مردم تحت ستم مقتدر جلوه می کند اما در صفوف خود توسط جدال باندهای مافیایی درگیر نبرد برای ثروت و قدرت بهم ریخته است، و برخوردار از فساد سیستمی عمیق، از اتخاذ و انجام یک سیاست منسجم در هر زمینه ای ناتوان است.
رژیم آشکارا فاسد و مبتلا به ناتوانی ساختاری و فاقد مشروعیت نزد مردم قادر نیست اعتماد واقعی برای چنین پیمانهایی را کسب کند. به این نیز باید این واقعیت را افزود که بخش مهمی از طبقه سرمایه دار ایران دوستدار رابطه با غرب است و نه تنها «نگاه به شرق» را بر نمی تابد بلکه در پروسه آن کارشکنی خواهد نمود.
در مورد چین گفتیم که پیمان استراتژیک با ایران بخشی از سیاست خاورمیانه ای و بخش کوچکتری از سیاست حضور آن در جهان است. چین رسما بارها اعلام نموده حضورش در هر جا در تقابل با هیچ کشور و قدرتی نیست بلکه در تعامل با همه و برای تقویت همکاری های بین المللی و ثبات و صلح جهان است. از اینرو در خاورمیانه، و قبل از ایران، چین سالهاست روابطه همه جانبه و دوستانه ای با اسرائیل دارد و در سالهای اخیر نیز روابط اش را با امارات و عربستان و مصر و ترکیه وسیعا گسترش داده است. مهمتر از اینها اما رابطه چین با امریکا و اتحادیه اروپا ست که از منافع بالایی برای چین برخوردار است و علی رغم تحریکات خصمانه امریکا، چین اما برای تنش زدایی و توسعه همکاریها تلاش می کند. بنابراین نگرانی های امریکا و اروپا و اسرائیل و عربستان و مصر و امارات در باره برنامه هسته ای و موشکی و توسعه طلبی های منطقه ای ایران، نگرانی چین نیز هست. لذا این نگرانی ها قطعا در ایجاد و حفظ و تداوم «پیمان همکارهای جامع» با ایران مطرح اند و حل وفصل آنها، هر چند نانوشته، بخشی از پیمان نامه هستند. چین می داند در صورت نادیده گرفتن رفع این نگرانی ها باید آماده باشد تا منافع بسیار وسیعتر و بلند تری را از دست بدهد. چین می خواهد و ناچار است در پیمان نامه ای با این ابعاد با ایران این نگرانی ها را حل کند.
بنابراین با توجه به موانعی که در جهان و ایران و چین در برابر این پیمان نامه طرح است، موفقیت آن بترتیبی که موافقین ایرانی اش ترسیم می کنند یعنی «یکی از مهم‌ترین راه‌های بی‌تاثیر کردن تحریم آمریکا» و « بن‌بست شکن» و «رابطه با قدرتمندترین کشور جهان» و «تشکیل یک قطب قدرتمند اقتصادی در مقابل غرب» و «مسیر پیشرفت ایران» و غیره، از آرزوی های محال است.
اما به نظر می آید و برخی شواهد حاکی از آنست که «برنامه همکاری جامع ایران و چین» صرفا اقتصادی نیست، و با درجه ای از توافق آمریکا، نقش سیاسی بر عهده دارد. نقشی که بتواند با حل نگرانی های موجود نسبت به ایران و تسهیل عقب نشینی آبرومند جمهوری اسلامی از برنامه هسته ای و تهدید موشکی وتوسعه طلبی منطقه ای و ترک دشمنی با اسرائیل و امریکا، ایران را به دروازه های «بازگشت به جامعه جهانی» رهنمون سازد. این شواهد کدامند؟
بالاتر گفتیم چین برای حضور فعال در خاورمیانه نمی تواند نسبت به این نگرانی ها بی تفاوت باشد و به همکارهای استراتژیک با ایران ادامه دهد. لذا هر چه زودتر ناچار است بویژه به کشورهای منطقه اطمینان دهد برای حل نگرانی ها تلاش می کند که معنایی جز خوراندن دوستانه و آبرومند «جام زهر» دوم به جمهوری اسلامی نخواهد داشت. بدنبال جنگ لفظی اولیه در نشست چین و آمریکا در آلاسکا، ۱۹ مارچ٢٠٢١، و پس از دو روز مذاکرات محرمانه، طرفین از جمله موارد توافق شان به منافع مشترک برای حل مشکل افغانستان و ایران اشاره داشتند. همزمان با نشست آلاسکا، مساله «صلح افغانستان» از نشست های قطر و دایره محدود آمریکا و طالبان و افغانستان به نشست های مسکو و استانبول و دایره وسیع تر آمریکا و طالبان و افغانستان و پاکستان و ترکیه و روسیه و با حضور چین منتقل شد. یعنی مساله «صلح افغانستان» به پروژه ای منطقه ای بویژه با حضور روسیه و چین بدل گشت. کمتر از ١٠ روز پس از نشست های آلاسکا و مسکو پیمان «همکاری های جامع بین ایران و چین» پس از ١٠ سال معلق در هوا به امضا رسید. آمریکا نه تنها به این پیمان اعتراض نکرد بلکه سخنگوی وزارت خارجه آن، ند پرایز، توضیح داد اگر چه رقابت بین آمریکا و چین اساس رابطه آنهاست اما مسایلی هم هستند که دو کشور در موردشان «همسویی تاکتیکی» (tactical alignment) دارند و یادآوری کرد که «ایران یکی از آن مورد است». وزیر خارجه چین نیز همزمان با سفر به ایران از پنج کشور خاورمیانه، عربستان و امارات و عمان و بحرین و ترکیه، دیدار داشت و در پایان طی بیانیه ای بر اینکه «این کشورها باید از سایه رقابت ژئوپولیتیکی ابرقدرت ها رهایی یابند و اختلافات منطقه ای را به عنوان سران منطقه حل کنند» تاکید نمود. و بالاخره باید به این گفته وزیر خارجه ایران، محمد جواد ظریف، در جلسه کلاب هاووس اشاره داشت که می گوید: «برای اینکه بتوانیم رابطه خوبی با چین داشته باشیم باید با اروپا رابطه خوبی داشته باشیم و اگر بخواهیم رابطه خوبی با اروپا داشته باشیم باید رابطه خوبی با چین داشته باشیم».
این شواهد نشان می دهند که اگر شدت دوقطبی موجود بین ایران از یکسو و امریکا و اسرائیل و عربستان از سوی دیگر مشکل رابطه آنها را ناگشودنی نموده است، احتمالا چین به میانجی حل آن بدل شده و جمهوری اسلامی می تواند در زیر سایه چین آرام و آبرومند، با اندکی عقب نشینی از دو سوی ایران و آمریکا، به برجام باز گردد و بموازات و یا بدنبال آن با شرکت در نشست های منطقه مانند مدل افغانستان و یا به نقل از وزیر خارجه چین «حل اختلافات منطقه توسط سران منطقه» به تهدید های موشکی و توسعه طلبی منطقه ای ایران و تهدید اسرائیل پایان داده شود. همه اینها عملا می تواند به معنای پایان بی سرو صدای تخاصم بین این کشورها و «بازگشت ایران به جامعه جهانی» باشد. بنابراین چین ایران را برای خود نمی برد بلکه آنرا با «جامعه جهانی» آشتی می دهد، و جمهوری اسلامی نیز از طریق «نگاه به شرق» با غرب و امریکا دوست می شود. در اینصورت پیمان همکاری ایران و چین با هر طول و عرضی می شود یکی از دهها پیمان و قراردادی که ایران با دیگر کشورها از جمله غرب و امریکا خواهد داشت.
اگر دریافت رابطه بین این شواهد درست باشد و این احتمال به وقوع بپیوندد، آنگاه با آغاز پایان بحران تاکنونی سیاست خارجی جمهوری اسلامی و روند عادی سازی آن مواجه خواهیم بود. اما این در همانحال به معنای حذف «دشمن» از دستگاه ایدئولوژیک جمهوری اسلامی و ریختن نیمی از هویت سیاسی آنست. «دشمن خارجی» راز اقتدار خونبار جمهوری اسلامی در داخل عیله توده تحت ستم است. حذف «دشمن» و تضعیف این اقتدار با پوشش هر ترفندی، آنهم در عصر انقلاب اطلاعات، در برابر خشم عظیم و انباشته شده این توده میلیونی به نمایش در خواهد آمد و می تواند چاشنی انفجار بزرگ باشد.
مخالفین «برنامه همکاری جامع ایران و چین» که اساسا شامل اپوزیسیون بورژوایی و ناسیونالیست جمهوری اسلامی از سلطنت طلبان و مشروطه خواهان و جمهوریخواهان و مجاهدین تا دوم خردادی های و اصلاح طلبان اطراق کرده در پنتاگون این برنامه را به عنوان «خیانت به وطن» و «وطن فروشی» و «تاراج مملکت» و «فروختن ایران» با تاکید ویژه «بخصوص به چین کمونیست» محکوم کردند. وطن پرستی و ضدکمونیسم دو عنصر همزاد سازنده سیاست اینهاست. اینها بخوبی می دانند که در ایدئولوژی سرمایه دارانه و بویژه نئولیبرالیستی شان همه چیز از نیازهای اولیه و رفاه و آسایش انسانها تا نیازهای معنوی شان تا محیط زیست و آب و خاک به کالا تبدیل شده و قابل خرید و فروش است و برای ایشان «وطن» نیز از این قاعده مثتثنی نیست. ایشان خود زبده ترین فروشندگان «وطن» هستند، «وطن» پرستان «وطن» فروش. اگر غیر از این بود می باید تاکنون سیاست مشتاقانه خود در حمایت از «پرزیدنت ترامپ» و «رژیم چنچ» امریکایی برای ویران کردن «وطن» شان را هزاران بار به ذباله دان تاریخ می ریختند. اما شیادی معاش سیاسی اینهاست. کارکرد «وطن» برای ایشان همانند «خدا» برای روحانیت شیعه است، فقط برای فریب خلق است. اگر جمهوری اسلامی به جای چین با امریکا پیمان می بست جشن بزرگ گردو شکستن با دم شان را برپا می کردند.
ضد کمونیسم این طیف که در این میان عود کرده نیز قابل توجه است. مستقل از تبیین مناسبات اقتصادی و اجتماعی در چین و معنای سوسیالیسم آن اما این کشور در سیاست خارجی اش رسما اعلام داشته که در روابط اش با دیگر کشور غیر ایدئولوژیک است و پیرو عدم مداخله در مسایل داخلی یکدیگر است و مناسبات اقتصادی اش را بر اساس ُبرد – ُبرد منافع متقابل پیش می برد. اگر نظرات معتبری که به نفع منصفانه بودن رابطه چین با دیگر کشورها در مقایسه با رابطه امریکا و غرب با آن کشورها حکم می دهند را دخالت ندهیم، آنگاه چین نیز مانند همه دول سرمایه داری وارد بازار جهانی شده و در اینجا نیز طبق قاعده عمومی بازار هر کس بفکر منفعت خود است. اگر مخالفین پیمان موجود فکر می کنند که این به نفع ایران نیست با همین می توانند مخالفت کنند و خواهان فسخ آن توسط جمهوری اسلامی باشند. اما اینها مانند آن شیادی که در بازار برای بهم زدن معامله ای به دین و نژاد و ملیت طرف مقابل حمله ور می شود، یا مانند نازیها که برای تصاحب دارایی سرمایه دار یهود به یهودیت آن حمله ور می شدند، اینجا نیز به ایدئولوژی چین حمله می کنند و سوار بر ضد کمونیسم اکیتو شده توسط فاشیست تمام عیاری به نام استیو بنن، استراتژیست ارشد دولت ترامپ، از چین شیطان سازی می کنند و از حضور آن در ایران وحشت می آفرینند.
همانطور که دیدم هر دو طیف موافقین و مخالفین «برنامه همکاری جامع ایران و چین» دو طیف نظام سرمایه داری ایران هستند که برای نجات آن از بحران و بن بست کشنده ای که در آن قرار گرفته است تلاش می کنند. یکی جمهوری اسلامی است که راه نجات خود و نظام اقتصادی را در این مقطع در پیمان همکاری با چین می بیند، و دیگری اپوزیسیون راست و بورژوایی است که راه نجات سرمایه داری ایران را در پیمان همکاری جمهوری اسلامی با امریکا می بیند که در صورت وقوع به معنای حفظ جمهوری اسلامی در قدرت و شراکت ایشان در قدرت نیز خواهد بود.
برای طبقه کارگر مساله از بنیاد متفاوت است. برای این طبقه اولا منشا همه مشقات کنونی وجود خود نظام سرمایه داری ایران است که با بهره کشی از انسان و استثمار نیروی کار ارزان، فقر و فلاکت و بی حقوقی و ناامنی و بی حرمتی گسترده و عمیقی را به بیست میلیون کارگر مزدی و خانواده هایشان تحمیل نموده است. و دوما سلطه یک قرن حاکمیت استبدادی طبقه سرمایه دار، سلطنتی و اسلامی، برای حفظ و تحکیم این نظام استثماری است که با سرکوب بی وقفه و سیستماتیک مبارزات مستقل کارگری، این طبقه را از هر گونه تلاشی برای حتی اندک بهبودی در وضع زندگی و معاش خود محروم نموده است. بنابراین جهت مبارزه طبقاتی کارگران علیه نظام سرمایه داری ایرانی و حاکمیت استبدادی آن یعنی جمهوری اسلامی است. مناقشه این حاکمیت و اپوزیسیون ارتجاعی اش بر سر رابطه با آمریکا یا چین، مناقشه طبقه کارگر نیست و باید هوشیارانه از افتادن به این باتلاق اجتناب کرد. «وطن» مایملک طبقه سرمایه دار و در خدمت استثمار و بهرکشی از کارگران است. لذا نزاع بین «وطن پرستی» و «وطن فروشی»، نزاع درونی طبقه سرمایه دار برای سهم بیشتر از ثروت تولید شده توسط کارگران است. طبقه کارگر برای جامعه ای بدون استثمار انسان از انسان، و بدون ستم بر زنان و هرشکل دیگری از ستمگری، و برای حفظ همه جانبه محیط زیست، و برای جامعه آزاد و برابر و انسانی مبارزه می کند، و همین مبارزه را باید در مرکز ثقل تحولات کنونی در ایران قرار داد.

امیر پیام

١۵ فروردین ۱۴۰۰ - ۴ آپریل ٢٠٢١

amirpayam.wordpress.com

***********

«فصل افزایش حداقل مزد»، فصل نمایش بی حقوقی مطلق طبقه کارگر

اگر سیاست جمهوری اسلامی به مثابه حاکمیت طبقه سرمایه دار علیه طبقه کارگر را در وجوه چند گانه در نظر بگیریم آنگاه یکی از مهمترین آنها تحمیل نحوه افزایش حداقل مزد و به اعتبار آن افزایش دیگر ستوه مزدی است. نحوه ای که تماما حکومتی است و حکومت فعال مایشاء «افزایش حداقل مزد» می باشد. برای این منظور جمهوری اسلامی بواسطه قانون کار ضد کارگری اش ساز و کاری را بنا کرد و آنرا به چارچوبی ثابت و غیر قابل تغییر در نزد همگان بدل نمود. طوریکه گویا نه می توان و نه باید در خارج از این چارچوب خواستار افزایش مزد شد.
به این ترتیب ماه های پایانی هر سال «فصل افزایش حداقل مزد» نامیده شده و لشکر «دلسوزان» کارگران از همه سطوح نظام اقتصادی سیاسی ضد کارگری به میدان می آیند و برای «کارگران عزیز» که «مظلوم و محروم» واقع شده اند و بویژه در سالهای اخیر علیه «فقیر سازی کارگران» سیل اشک تمساح جاری می سازند، و مصاحبه ها و گفتگوهای مفصل براه می اندازند، و خبرنگاران و خبرگزاری ها و سایت های اینترنتی خود را برای انعکاس «این امر مهم» گسیل می دارند. در متن همین فضای ایجاد شده حکومتی، نمایندگان برگزیده حکومت برای کارگران، از طرف تشکلات ساخته شده توسط حکومت برای کارگران، یعنی عناصر مزدور خانه کارگر و تشکلات اش از شوراهای اسلامی کار و انجمن های صنفی کار تا مجمع نمایندگان کارگری، به همراه نمایندگان دولت و کارفرما در نمایشی رذیلانه رقمی را به عنوان «افزایش حداقل مزد» اعلام می دارند.
اما رقمی که از درون این کلاه «سه جانبه گرایی» ارتجاع سرمایه داری اسلامی حاکم، مطابق ماده ۴١ قانون کارشان با در نظر گرفتن «سبد معیشت» و نرخ تورم اعلام شده بانک مرکزی، بیرون می آید همیشه چندین بار زیر خط فقر عملا موجود در طبقه کارگر است. به این ترتیب وضع معاش و زندگی طبقه کارگر هر سال پس از این افزایش قانونی و رسمی حداقل مزد، فقیر تر و بی چیز تر و فلاکتبار تر و ناامن تر می شود.
گفتیم «افزایش قانونی و رسمی حداقل مزد»، چرا که تصمیمات حکومتی مربوطه همواره قانونی و رسمی اند و اشاعه وهمیات «مقرارت گریزی مزدی» و «مقررات زدایی از روابط کار» و اینکه «افزایش دستمزد وجاهت قانونی ندارد»، و به اصطلاح در مخالفت با آن تصمیمات و دعوت به «اعتراض قانونی» و نیز از «مجاری قانونی» عیله آن به این توهم مخرب و تباه کننده دامن می زند که گویا در زیر سیطره این رژیم استبدادی سرمایه داری مفری برای مبارزه قانونی موجود است و گویا می توان از طریق مجاری قانونی برای افزایش معنادار حداقل مزد و یا تغییر تصمیمات گرفته شده تلاش نمود. در حالی که همه معانی و واقعیت های قانون و قانون مداری و قانون گرایی در ایران همین است که می بینیم: ارتجاع حاکم با اتکا به یک استبداد سیاسی خونبار و سرکوب گسترده، خودش قوانین را می برد و می دوزد و توسط مزدورانش منافع و منویات خود را به طبقه کارگر تحمیل می کند.
بنابراین جمهوری اسلامی همه ساله در مراسم حکومتی «فصل افزایش حداقل مزد» با قساوت «رافت اسلامی» اش طبقه کارگر را به آغوش می کشد تا بار دیگر خنجر خونین استثمار طبقاتی اش را از پشت بر پیکر این طبقه فرود آورد. این «افزایش مزد» همزاد همان شلاقی است که هر از چند گاهی بر پیکر کارگرانی فرود می آید که در اعتراض به این بی حقوقی مطلق به پا می خیزند.
«فصل تعیین حداقل مزد» همچنین نمایش بی حقوقی مطلق طبقه کارگر و تحقیر سیاسی اجتماعی این طبقه است. می دانیم که جدال بر سر مزد از پایه های مهم رابطه کار و سرمایه است. اگر حقیقتی در این ادعای نظام سرمایه داری باشد که دو سوی این رابطه به همان معنای سرمایه دارانه اش آزادانه قرارداد می بندند آنگاه از بدیهیات است که طبقه کارگر باید بتواند، با ایجاد تشکلات مستقل خویش، و انتخاب نمایندگان واقعی اش، و استفاده آزادانه از امکان اعتصاب و تجمع و اعتراض، و نیز برخوردار از حق مذاکره مستقل و حق انعقاد قرارداد جمعی توسط نمایندگان اش با کارفرمایان و صاحبان سرمایه و دولت، برای دفاع از منافع خود توانمند گردد.
جمهوری اسلامی چهل سال است که طبقه کارگر را از همه این حقوق رسمیت یافته در جوامع سرمایه داری محروم کرده است. جمهوری اسلامی با توسل به انواع شیوه های ضد انسانی تلاش نموده مبارزات کارگری را منحرف و کنترل و مهار کند و آنجا که این شیوه ها جواب ندهد با سرکوب مستقیم این مبارزات را عقب می راند، فعالین مستقل و راستین و وفادار طبقه کارگر را به زندان و سلول انفرادی افکنده و تحت شکنجه های جسمی و روحی قرار می دهد، یا آنها را با ایجاد فشارهای امنیتی و تهدیدهای مداوم و ایجاد وثیقه های سنگین عملا از فعالیت باز می دارد. آنگاه در متن اعمال این بی حقوقی گسترده به طبقه کارگر هر سال تحمیل تعرضی دیگر به سطح زندگی کارگران و تشدید بهره کشی از آنان را به نام «افزایش حداقل مزد» به صحنه می آورد تا پیشاپیش امکان شکل گیری یک مبارزه واقعی برای افزایش واقعی مزدها را منتفی سازد.
بنابراین اگر «افزایش حداقل مزد» به شیوه و ساز و کاری که جمهوری اسلامی برای آن تعیین کرده، و آنرا به همگان تحمیل نموده تا برای افزایش مزد تنها در این چارچوب حکومتی حرکت کنند، چیزی جز تشدید فقر فلاکت و ناامنی و بی حقوقی و بی حرمتی برای طبقه کارگر نیست، آنگاه مبارزه واقعی برای افزایش واقعی مزدها باید بتواند به شیوه و ساز و کاری تماما متفاوت و در چارچوبی تعیین شده توسط طبقه کارگر انجام گیرد.
از اینرو ضروری است که چنین مبارزه ای در اولین گام خود را به مبارزه ای برای همه فصول بدل سازد. در ماههای آخر سال و در همان نمایش حکومتی «افزایش حداقل مزد» نیز باید فشار آورد اما نباید آن چارچوب را برسمیت شناخت و به آن محدود ماند. با توجه به بی حقوقی مطلق کارگران و سلطه استبداد سیاسی و بحران اقتصادی مزمن و تعرض بی وقفه به سطح معاش طبقه کارگر و تورم افسار گسیخته و سقط ارزش پول ملی و غیره، مبارزه برای افزایش مزد ها باید مبارزه ای هر روزه و هر ماهه و دایمی باشد. چارچوب حکومتی یکبار در سال برای افزایش مزد را باید زیر پا گذاشت و این مبارزه را به امری دائمی بدل نمود. محدود شدن به این چارچوب حکومتی عملا به معنای مسکوت ماندن مبارزه مستقل طبقه کارگر برای افزایش واقعی مزد است و باید از آن اجتناب کرد.
این مبارزه در صورتی موثر است که متکی بر سنت عمل مستقیم توده های کارگر و متکی بر اعتراض جمعی آنان در محیط کار و جامعه باشد. به این منظور لازم است که همه تشبثات قانون گرایانه و توهمات اقدام از مجاری قانونی را که سرابی بیش نیستند بدور ریخت و همه فکر و اندیشه و عمل و خلاقیت خود را بر ایجاد صف متحد و منسجم توده های کارگر و برپایی مبارزه ای جمعی و مستقل و موثر و حدالمقدور امن متمرکز نمود. جنبش کارگری ایران از لحاظ تجربه چنین مبارزاتی در مضیقه نیست و تجربیات هپکو و فولاد اهواز و نیشکر هفت تپه از نزدیک در دسترس است. تنها لازم است به دور از تشبثات قانون گرایانه برای افزایش مزد، و با اتکا به عمل مستقیم توده های کارگر و آموختن از همین تجربیات ارزنده و ایجاد ارتباط و پیوند بین بخش های فعال جنبش کارگری که در سراسر ایران موجودند مبارزه ای همیشگی برای افزایش مزدها را سازمان داد.
در جامعه ایران که فقر و نداری و نابرابری و بی حقوقی و جان باختن بخاطر نان هر دم گسترش می یابد، این مبارزه در صورتی می تواند از قدرت لازم برای عقب راندن استبداد حاکم و تحمیل افزایش واقعی مزدها به حکومت برخوردار شود که اولا حامل همه مطالبات مزدی طبقه کارگر از کارگران در مشاغل با ثبات و دایمی، تا نود درصد انواع کارگران قراردادی ، تا کارگران اسیر پیمانکاری ها، و نیز قربانیان حقوق های معوقه، و آن «۱٠ میلیون کارگر زیرزمینی با حقوق ٧٠٠ تا ٨٠٠ هزار تومانی در کشور» باشد و همه آنان را در بر بگیرد. دوما این مبارزه در اتحادی استراتژیک با دیگر بخش های طبقه کارگر که فی الحال درگیر مبارزه برای بهبود زندگی خود هستند از جنبش وسیع و فعال بازنشستگان و معلمان و پرستاران تا رانندگان شاغل در حمل و نقل و پیک های موتوری اسنپ و غیره قرار گیرد و متحدا پیش برود. سوما جنبش کارگری بطور کلی و جنبش برای افزایش واقعی مزدها نیاز دارد حامی آن بخش های طبقه کارگر که به مشاغل پر مشقت و مرگبار کولبری و سوخت بری و دست فروشی وادار شده اند باشد، و نیز از مطالبات انسانی و آزادیخواهانه دیگر اقشار اجتماعی حمایت کند تا بتواند از همدلی و حمایت گسترده اجتماعی برخوردار گردد.
بالاخره یک مبارزه موثر برای افزایش واقعی مزدها که خارج از چارچوب سالانه حکومتی برای این منظور و با رد و نفی توهمات قانون گرایانه و متکی بر عمل مستقیم و متحد وسیعترین توده های کارگر و زحمتکش شکل می گیرد نیاز دارد در پرتو دیدگاهی حرکت کند که واقف است در دل یک نظام سرمایه داری عمیقا بحران زده و به گل نشسته برای افزایش مزد تلاش می کند. نظام سرمایه داری ایران متکی بر استثمار نیروی کار ارزان است و به چیزی کمتر از تعرض بی وقفه به سطح معاش و زندگی طبقه کارگر نمی اندیشد. تعرضی که در بحران فزاینده کنونی و تحت حاکمیت یک رژیم استبدادی تنها عمق و گسترش می یابد. توجه به این حقایق یعنی توجه به اینکه کاملا ممکن است طبقه کارگر به نقطه ای برسد که برای افزایش واقعی مزد راهی جز انقلاب علیه کلیت ساختار اقتصادی و سیاسی حاکم نداشته باشد. فراموش نکنیم که در تاریخ صد ساله نظام سرمایه داری ایران تنها در سال ۱۳۵٨ حداقل مزد دو برابر شد و آن نیز دستاورد انقلابی بود که طبقه کارگر نقش موثری در آن داشت.

امیر پیام

١٧ اسفند ۱۳۹۹ -٧ مارچ ٢٠٢۱

***********

کمونیسم چیست و کمونیستها کیانند؟*

جنبش مستقل و توده ای طبقه کارگر ایران علی رغم همه محدودیت ها و موانع موجود در حال رشد و گسترش است. وضعیت فلاکت بار معیشتی و بی حقوقی مطلق کارگران در سرمایه داری متکی بر نیروی کار ارزان در ایران و حفظ و تحکیم و تداوم این وضعیت به واسطه سلطه رژیم استبدادی و نیز عدم حضور یک سیاست مبارزاتی روشن و واحد بر جنبش از جمله مهمترین این محدودیت ها و موانع هستند. اگر چه آهنگ رشد و گسترش جنبش در سطح سازمانیابی توده ای کارگران متناسب با نیازهای آن و وسعت مبارزات کارگری نیست اما حرکت بسمت عمق و افزایش آگاهی طبقاتی کارگران و غلیان فکری و سیاسی در بین فعالین آنان خصلت نمای پیشروی جنبش است. رشد خودآگاهی طبقاتی در بین کارگران به طرح مسایلی اساسی انجامیده که در صورت کسب شناخت صحیح و در انطباق با منافع طبقاتی کارگران از هم اکنون جنبش طبقاتی را برای مصافهای بزرگ آینده آماده می سازد.
اگر آگاهی طبقاتی در بین کارگران همان عنصر تعیین کننده و رهایی بخش برای بدل نمودن کارگران از طبقه «درخود» بردگان مزدی تحت سیطره مطلق صاحبان و مالکین سرمایه و ثروت و قدرت سیاسی موجود، به طبقه «برای خود» پرولتاریای آگاه و متحد و مقتدر و مدعی برچیدن نظام بردگی مزدی و بدست گرفتن اختیار و اداره جامعه بشری است، آنگاه هسته مرکزی و ستون فقرات و محور تعیین کننده این آگاهی طبقاتی چیزی جز کمونیسم نیست. چرا که کمونیسم همزمان آرمان و علم رهایی طبقه کارگر از بردگی و اسارت سرمایه است، و بدون آن، یعنی «آگاهی طبقاتی» بدون کمونیسم در خدمت حفظ و تحکیم و تقویت موقعیت بردگی طبقه کارگر خواهد بود. بنابراین تبیین کمونیسم و اینکه چه هست و چه نیست و اهداف نهایی و فوری آن کدامند و رابطه آن با طبقه کارگر چگونه است و کمونیست ها از چه اصولی باید پیروی کنند بخش مهمی از تبیین درست از آگاهی طبقاتی کارگران است. در این مختصر تلاش می شود تا به جنبه هایی از این سوالات پرداخته شود.
می دانیم که همواره جریانات سیاسی زیادی بوجود آمدند که به انحا مختلف نام سوسیالیسم وکمونیسم را بر خود نهادند. این مسئله به دوران ما محدود نبوده بلکه همزاد بخش اعظم تاریخ جامعه سرمایه داری است. حتی در دهه چهل قرن نوزدهم یعنی ١٧٠ سال پیش و در آغاز فعالیت کارل مارکس و فردریک انگلس نیز چنین بوده است. در حقیقت بخش سوم مانیفست کمونیست منتشر ژانویه ۱۹۴٨ به تبیین همین انواع سوسیالیسم در آن مقطع اختصاص دارد. در آنجا، مارکس و انگلس از «سوسیالیسم فئودالی»، «سوسیالیسم خرده بورژوازی»، «سوسیالیسم مسیحی یا سوسیالیسم کشیشی»، «سوسیالیسم آلمانی یا سوسیالیسم حقیقی» به عنوان انواع «سوسیالیسم ارتجاعی» نام می برند. آنها همچنین از «سوسیالیسم بورژوایی» و «سوسیالیسم تخیلی» به عنوان «سوسیالیسم محافظه کار» یاد می کنند. امروز در جهان و در عرصه سیاست ایران بسیار بیش از قبل با انواع جریاناتی مواجه ایم که خود را «سوسیالیست» و «کمونیست» و «گرایش رادیکال» و«گرایش چپ» و «ضد سرمایه داری» و غیره معرفی می کنند.
بنابراین با این همه تنوع چگونه می توان تشخیص داد که کمونیسم چیست و کمونیستها کیانند؟ مبنای قضاوت کدام است؟ و با چه ملاکی می توان در این مورد به فهم حقیقت نایل شد؟ برای پاسخ نمی توان به آنچه که این جریانات در باره خود می گویند اتکا کرد. ابتدا باید تفاسیر آنها در باره خودشان را کنار گذاشت و به سراغ منشا خود کمونیسم رفت. یعنی به آنچه که این جریانات هر یک به نوعی خود را به آن متصل می کنند. آن منشا چیزی جز کتابچه «مانیفست کمونیست» نیست.** امروز بیش از هر زمان ضروری است کمونیسم را مستقیما از زبان بنیانگذاران و آثار متفکران اصلی آن مورد مطالعه قرار داد. یکی از این مهمترین آثار، مانیفست کمونیست است. این اثر در زمان خود در پاسخ به این ضرورت به رشته تحریر در آمد که وقت آن رسیده بود تا کمونیستها «نظرات و مقاصد و تمایلات خویش را در برابر جهانیان آشکارا بیان دارند». اگر چه امروز بدنبال بیش از یک قرن و نیم از انتشار مانیفست این اثر نیازمند انطباق با تحولات وسیع نظام سرمایه داری و تجربیات عظیم طبقه کارگر در این مدت است، اما آن «نظرات و مقاصد و تمایلات» طرح شده در آن از مبانی اساسی کمونیسم بوده و تا جامعه سرمایه داری پابرجاست، معرف و خصلت نمای کمونیسم اند. از اینرو برای شناخت کمونیسم می باید ابتدا همان مبانی اساسی مانیفست را شناخت و سپس آنرا ملاک قضاوت جریانات مدعی کمونیسم قرارداد.

هدف اصلی کمونیسم

کمونیسم چیست؟ برای پاسخ به این سوال لازم است که کمونیسم را مانند هر جنبش اجتماعی دیگر نظیر کنسرواتیسم و لیبرالیسم و ناسیونالیسم وغیره، از روی اصلی ترین هدف و افقی که در مقابل جامعه قرار می دهد و به این صورت خود را از جنبش های دیگر متمایز می سازد بازشناخت. از اینرو در یک سطح کلی کمونیسم جنبش رد و نفی هرگونه ستم و تبعیض طبقاتی و جنسی و نژادی و ملی و مذهبی و عقیدتی و توانایی های جسمی و جهت گیریهای جنسی و تفاوتهای سِنی و تخریب محیط زیست است. یعنی کمونیسم جنبشی برای آزادی و برابری و رفاه و حرمت و سعادت قطعی و بی بازگشت انسانها و حفظ محیط زیست آنهاست. بطور مشخص اما کمونیسم علم رهایی طبقه کارگر از اسارت نظام سرمایه داری و راهکار برچیدن این نظام است. کمونیسم همچنین با نفی نظام سرمایه داری و نفی بنیادهای از خود بیگانگی جهانشمول بشری نیز جنبش رهایی انسان است. در عین حال اما مانیفست کمونیست «صفت ممیزه کمونیسم» از همه جنبش های سیاسی دیگر را با تاکید بر اینکه این صفت ممیزه «عبارت است از الغای مالکیت بورژوازی» اعلام می دارد. چرا که : «مالکیت خصوصی بورژوازی، آخرین و کاملترین مظهر آنچنان تولید و تملک محصولی است که بر تضادهای طبقاتی و استثمار فرد از فرد مبتنی است». اینجا ما با همین «صفت ممیزه کمونیسم» کار داریم.
اگر چه مارکس و انگلس در جاهای دیگری در مورد مالکیت غیر خصوصی و دولتی بورژوازی هشدار داده بودند، اما «الغای مالکیت بورژوازی» عمدتا به معنای مالکیت خصوصی بورژوازی مورد نظر قرار می گرفت. با انقلاب کارگری اکتبر و برقراری اولین حکومت کارگری و سپس شکست و جمعبندی آن معلوم شد که بورژوازی می تواند در شکل دولتی مالکیت نیز به استثمار طبقه کارگر و بقای نظام خود ادامه دهد. پس از این تجربه ضروری شد که هدف اصلی کمونیسم یعنی «الغای مالکیت بورژوازی» را با تاکید بر الغای هر دو شکل خصوصی و دولتی آن مشخص نمود.
اما چرا «الغای مالکیت بورژوازی» هدف اصلی کمونیسم است؟ به این دلیل که اولا، تقسیم جامعه به اکثریت فرودست و اقلیت بالا دست و وجود تضادهای طبقاتی و ستم طبقاتی و استثمار فرد از فرد که در طول تاریخ جامعه طبقاتی وجود داشت به نظام سرمایه داری منتقل شد. سرمایه داران با «الغای مالکیت فئودالی» در قرنهای ۱٨ و ۱۹، مالکیت خود را جانشین آن نمودند. با کسب این مالکیت، بورژوازی همه آن مصائب طبقاتی قبل را، اینبار در شکل جدید تقسیم طبقاتی جامعه به طبقه اکثریت کارکن و تولید کننده همه ثروت و خود بی چیز، یعنی کارگران یا پرولتاریا؛ و به طبقه اقلیت غیر مولد و انگل و مفتخور و اما صاحب و مالک هم چیز یعنی سرمایه داران یا بورژوازی، به نظام جدید منتقل نمود. به اینترتیب استثمار وبهره کشی از طبقه کارگر و ستم طبقاتی سرمایه داران بر کارگران به اصل حیاتی و رکن اساسی جامعه سرمایه داری تبدیل شد. از اینروست که طبقه کارگر برای رهایی از استثمار و ستم طبقاتی وارده بر خود هیچ چاره ای جز«الغای مالکیت بورژوازی» ندارد.
دوم اینکه، رهایی طبقه کارگر از ستم و استثمار طبقاتی نظام سرمایه داری در گرو از بین رفتن هر گونه استثمار و ستم بر انسان است. تنها هنگامی جامعه به معنای واقعی آزاد و برابر و انسانی می شود و بشر روی خوش زندگی را تجربه می کند و کارگران از قید بردگی مزدی آزاد و رها می شوند که همه نوع مالکیت خصوصی و دولتی و طبقاتی و در راس همه مالکیت بورژوازی بر ابزار و وسایل تولید جامعه لغو شود. بنابراین هدف طبقه کارگر از «لغو مالکیت بورژوازی» نمی تواند به معنای ایجاد شکل دیگری از مالکیت خصوصی که «بر تضادهای طبقاتی و استثمار فرد از فرد مبتنی است» باشد. طبقه کارگر با «الغای مالکیت بورژوازی» آنرا به «مالکیت دسته جمعی متعلق به کلیه اعضا جامعه» مبدل می کند. به این ترتیب است که :«به جای جامعه کهن بورژوازی، با طبقات و تناقضات طبقاتی اش، اجتماعی از افراد پدید می آید که در آن تکامل آزادانه هر فرد شرط تکامل آزادنه همگان است». تنها در چنین جامعه ای «که در آن تکامل آزادانه هر فرد شرط تکامل آزادانه همگان است» ریشه و زمینه هر گونه ستم و استثمار و بردگی خشکیده و فنا می شود و طبقه کارگر با رهانیدن خود از جامعه طبقاتی، کل بشریت را رها می سازد. پس هم به دلیل سلبی نفی استثمار و الغای بردگی کارگران توسط سرمایه داران، و هم به دلیل اثباتی بنا نمودن جامعه ای نو از انسانهای آزاد و برابر و نوعدوست، الغای مالکیت بورژوازی توسط طبقه کارگر ضروری و این نیز هدف اصلی کمونیسم است.

نزدیکترین هدف کمونیستها

اکنون این سوال طرح می شود که هدف اصلی کمونیسم چگونه حاصل می شود و چگونه مالکیت بورژوازی توسط طبقه کارگر لغو می شود؟ پاسخ به این سوال ما را به یکی دیگر از ارکان کمونیسم یا به تاکید مانیفست به «نزدیکترین هدف کمونیستها» می رساند.
مارکس و انگلس آن طریقه ای را که طبقه کارگر باید اتخاذ کند تا به الغای مالکیت بورژوازی و رهایی وی از استثمار و ستم طبقاتی بورژوازی و گسستن زنجیر بردگی اش منجر شود، به اینگونه در مانیفست کمونیست فرموله می کنند: « نزدیکترین هدف کمونیستها همان است که دیگر احزاب پرولتاری در پی آنند: یعنی متشکل ساختن پرولتاریا بصورت یک طبقه، سرنگونی سیادت بورژوازی، و احراز قدرت سیاسی حاکمه پرولتاریا». این سه وظیفه یعنی: ١- «<متشکل ساختن پرولتاریا بصورت یک طبقه»، ٢- «سرنگون ساختن سیادت بورژوازی»، ۳- «احراز قدرت سیاسی حاکمه پرولتاریا»، در ارتباطی تنگاتنگ و درهم تنیده به معنی حرکت استراتژیک بسمت کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر است. توجه شود که این استراتژی طبقاتی را مارکس و انگلس در سال ۱٨۴٨ یعنی ١٧٠ سال پیش، که پیدایش و رشد نظام سرمایه داری و کسب قدرت سیاسی توسط بورژوازی تنها محدود به معدودی از کشورهای اروپایی بود، به عنوان «نزدیکترین هدف کمونیستها» طرح کردند. بنابراین امروز که نظام سرمایه داری سلطه بلاع منازع خود را بر همه نقاط جهان گسترده و تعداد کارگران و پرولتاریای جهانی به میلیارها رسیده است، این «نزدیک هدف کمونیستها» بمراتب بیشتر اهمیت می یابد.
چرا سرنگونی قدرت سیاسی بورژوازی و کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر اینقدر ضروری و حیاتی و به مثابه «نزدیکتری هدف کمونیستها» ست؟ چرا کمونیستها می خواهند و برای آن تلاش می کنند که طبقه کارگر بورژوازی را از قدرت سیاسی ساقط نموده و خود به عنوان یک طبقه راسا به قدرت برسد؟ مانیفست کمونیست توضیح می دهد که: « پرولتاریا از سیادت سیاسی خود برای آن استفاده خواهد کرد که قدم به قدم تمام سرمایه را از چنگ بورژوازی بیرون بکشد، کلیه آلات تولید را در دست دولت، یعنی پرولتاریا که بصورت طبقه حاکمه متشکل شده است، متمرکز سازد». بنابراین برای اینکه طبقه کارگر بتواند «تمام سرمایه را چنگ بورژوازی بیرون بکشد» یعنی «الغای مالکیت بورژوازی» را عملی سازد؛ و هم اینکه خود را از موقعیت بردگی مزدی رها ساخته و بصورت «طبقه حاکمه متشکل» درآید، ناچار است و هیچ راهی جز این ندارد که بورژوازی را بزیر کشیده و خود قدرت سیاسی را کسب کند.
اما برای طبقه کارگر، کسب قدرت سیاسی فی نفسه هدف نیست و طبقه کارگر قدرت را نمی گیرد تا برای ابد به «طبقه حاکمه متشکل» بدل شود. قدرت سیاسی یگانه ابزار موجود و کارسازترین وسیله ای است که طبقه کارگر می تواند با کسب آن، گذار از جامعه ضد انسانی سرمایه داری به جامعه انسانهای آزاد و برابر کمونیستی را ممکن سازد. این گذار را مانیفست به اینصورت توضیح می دهد: «هنگامی که پرولتاریا بر ضد بورژوازی ناگزیر بصورت طبقه ای متحد گردد، و از راه یک انقلاب، خویش را به طبقه حاکم مبدل کند و به عنوان طبقه حاکم مناسبات کهن تولید را از طریق اعمال جبر ملغی سازد، آنگاه همراه این مناسبات تولیدی شرایط وجود تضاد طبقاتی را نابود کرده و نیز شرایط وجود طبقات بطورکلی و در عین حال سیادت خود را هم به عنوان یک طبقه از بین می برد». بنابراین کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر برای از میان برداشتن زمینه های مادی و طبقاتی هر نوع قدرت سیاسی حاکم و ازجمله دولت خود کارگران است، چراکه هدف از کسب قدرت چیزی نیست جز اینکه: «به جای جامعه کهن بورژوازی، با طبقات و تناقضات طبقاتی اش، اجتماعی از افراد پدید می آید که در آن تکامل آزادانه هر فرد شرط تکامل آزادنه همگان است.»
به این ترتیب، کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر به اساسی ترین مساله مبارزه طبقاتی و یگانه تضمین پیشروی پایدار بسمت رهایی از همه ستم ها و مصائب جامعه سرمایه داری و رهایی خویش از موقعیت بردگی مزدی است. بنابراین لغو مالکیت بورژوازی و لغو کارمزدی در اولین و حیاتی ترین و تعیین کننده ترین قدم به معنای کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر است. چرا که «قدرت سیاسی حاکمه به معنای اخص کلمه عبارت است از اعمال زور متشکل یک طبقه برای سرکوب طبقه دیگر». هنگامی که این قدرت، یعنی قدرت دولتی، در اختیار طبقه سرمایه دار است، و از آنجا که «قدرت دولتی نوین فقط کمیته ایست که امور مشترک همه طبقه بورژوازی را اداره می نماید»، این طبقه با اتکا به قوانین و نیروهای مسلح سرکوبگرش برای «اعمال زور متشکل» خود به منظور سرکوب طبقه کارگر و حفظ و تحکیم موقعیت بردگی وی عمل می کند. برعکس، هنگامی که قدرت سیاسی به دست طبقه کارگر می افتد به مثابه «اعمال زور متشکل» کارگران برای «» و رهایی طبقه کارگر از بردگی مزدی، و برای رهایی همه انسانها از مصائب جامعه سرمایه داری و جوامع طبقاتی بطور کلی بکار میرود.
بالاتر گفتیم که «الغای مالکیت بورژوازی» هدف اصلی کمونیسم است که بدون انجام و عملی نمودن آن هیج صحبتی از نفی نظام سرمایه داری و لغو کارمزدی نمی توان در میان باشد. همینطور دیدیم که دست یافتن به این هدف اصلی خود در گرو بزیر کشیدن بورژوازی از قدرت سیاسی و کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر است. اینجا ما به این حکم مهم می رسیم که کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر از اصول اساسی و بنیادین کمونیسم است. کمونیسم بدون تاکید روشن و قاطع بر اصل کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر، کمونیسم نیست. بلکه رفرمیسمی است که برای فریب کارگران به جلد کمونیسم درآمده است.

کمونیسم و امر خود رهایی کارگران

گفتیم که لغو مالکیت بورژوازی به عنوان هدف اصلی و کسب قدرت سیاسی به عنوان نزدیکترین هدف، از ارکان مهم کمونیسم و پذیرش و اعتقاد به آنها از شروط لازم و اولیه کمونیست بودن است. اما این اعتقاد می تواند در سطح نظر باقی بماند و از آنجا که مدعیان کمونیسم و «کمونیست» ها نیز از خاستگاه های طبقاتی متنوعی می آیند، اعتقاد آنها می تواند تغییر کند و تفاسیر خاص خود را بیابد و به تولید انواع «سوسیالیسم» که فقط در نام سوسیالیست اند تغییر ماهیت دهند. آنچه که اعتقاد به کمونیسم را جان و مایه طبقاتی می بخشد و در حاملین آن تعهد طبقاتی نسبت به اهداف کمونیستی را بارور می سازد، همچنین باور و التزام عملی به امر خود رهایی کارگران است. از نظر مارکس و انگلس خود رهایی کارگران یعنی اینکه: «نجات طبقه کارگر فقط می تواند بدست خود طبقه کارگر صورت گیرد». طبعا پاسخ اینکه چرا طبقه کارگر «فقط می تواند بدست خود» رها شود بسادگی اینست که اگر قرار بود طبقات غیر کارگر ناجی طبقه کارگر باشند، خوب حتمی آنها از آغاز کارگران را مورد استثمار و بهره کشی قرار نمی دادند یا خیلی جلوترها این عمل غیر انسانی را محکوم نموده و کنار می گذاشتند. اعتقاد راستین مارکس و انگلس به این امر آنقدر عمیق و منحصر بفرد بود که هنگام سخن از اهداف کمونیسم هیچگاه از یاد نمی بردند تاکید کنند: الغای مالکیت بورژوازی توسط طبقه کارگر، سرنگونی سیادت بورژوازی توسط طبقه کارگر، احراز قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر. از اینرو اندیشه خود رهایی کارگران از چند جنبه برای طبقه کارگر و نیز کمونیستها اهمیت بسزایی دارد.
پیش از هر چیز اینکه امر «خود رهایی کارگران» فی الحال و خیلی جلوتر از ما و در سراسر تاریخ جامعه سرمایه داری و در دل همه مبارزات کوچک و بزرگ و بی وقفه کارگری جریان دارد. اگر اسیر تقسیمات مدرسه ای مبارزات به اقتصادی و سیاسی نشویم، آنگاه همه مبارزات کارگری بستر تلاش طبقه کارگر برای رهایی اند. نزد مانیفست کمونیست این مبارزات بی وقفه از آنِ همان طبقه کارگری است که: «مبارزه اش بر ضد بورژوازی موازی با زندگی اش آغاز می گردد». بنابراین امر خود رهایی کارگران چیزی نیست که در جایی اختراع شده باشد و کسانی بخواهند به طبقه کارگر منتقل کنند و یا کسانی دیگر آنرا نادیده گرفته و دور بزنند. این امر، زنده و جاری و موجود است، فقط باید آنرا برسمیت شناخت و به تقویت آن متعهد بود و برای روشن بینی سیاسی و طبقاتی آن تلاش کرد.
وقوف به این امر و درک ضرورت و اتکا به آن برای کارگران حیاتی است. هر کارگری باید بداند درگیر چنا ن مبارزه ای است که «با زندگی اش آغاز شده است» و هر لحظه آن تلاشی است برای تضعیف قدرت سرمایه و رهایی از ستم و اسارت آن. وقوف به این مساله، منشا اعتماد به نفس و غرور طبقاتی و باور به نیرو و ابتکارات و امکانات طبقاتی خود در بین کارگران است که برای پیشروی های آینده و ایجاد تغییرات بزرگ حیاتی اند. اما عدم وقوف کارگران به ضرورت و اهمیت خود رهایی خویش و غفلت از اینکه عملا هم درگیر چنین مبارزه ای اند به این می انجامد که به نیروهای طبقات غیر کارگر به عنوان ناجی بنگرند و بر خلاف منافع طبقاتی شان به ابزاری برای تامین منافع آنان تبدیل شوند. طبقه کارگر مهم ترین نیروی اجتماعی است که وزن سنگین آن در همه تحولات سیاسی و اجتماعی نقش تعیین کننده دارد. هنگامی که این نیرو به منافع و توان وامکانات و مناسبات اجتماعی وشرایط سیاسی که در آن قرار دارد آگاهی پیدا می کند به نیرویی برای خود بدل می شود و طبقه کارگر برای رهایی طبقه کارگر به حرکت در می آید. در غیر اینصورت نیروی کارگران برای تامین منافع طبقات دیگر ربوده می شود.
طبقات غیر کارگر همیشه به کارگران با هدف بهره گرفتن از نیروی سیاسی و اجتماعی آنان نگریسته اند. مانیفست به اشراف فئودال فرانسه و انگلیس اشاره دارد که بخوبی نشان دهنده عمق و قدمت دیرینه این قبیل بهره برداری هاست: «اشراف فرانسه و انگلیس بنا به اقتضای موقعیت تاریخی خویش ماموریت شان این بود که بر ضد جامعه معاصر بورژوازی هجونامه هایی بنگارند» و در باره این هجونامه ها مانیفست ادامه می دهد که «اشراف برای جلب شفقت، می بایستی بظاهر چنین جلوه گر سازند که در بند منافع خود نیستند و داد خواست آنان به ضد بورژوازی فقط بخاطر حفظ منافع طبقه کارگر استثمار شده است». امروز نیز اینگونه تلاشها از طرف دستجات مختلف بورژوازی ایران ، چه در قدرت و چه در اپوزیسیون، بشدت جریان دارد.
بنابراین از آنجا که طبقه کارگر در مبارزه اش تنهاست چرا که منافع طبقات دیگر در جهت حفظ و تحکیم موقعیت فرودست و استثمار شونده اوست، و طبقه کارگر نباید به ابزار تامین منافع آنان تبدیل شود، تاکید و التزام به اصل خود رهایی کارگران ضروری است. اما فراتر از اینها، قبلا گفتیم که رهایی قطعی طبقه کارگر به رهایی کل بشریت و برقراری جامعه آزاد و برابر و انسانی گره خورده و بهمراه آن انجام می شود. از اینرو در بطن مبارزه طبقاتی، بتدریج کارگران به عنوان سازندگان و هدایت کننده گان و مدیران جامعه نوین و راهی بخش بشریت قد علم می کنند و لازم است که بخود در این سطح بنگرند. بنابراین نه فقط به دلیل وضعیت حال و چگونگی رهایی از نظم موجود، بلکه همچنین برای نیازها و ضرورتهای آینده و ساختن جامعه نوین است که امر خود رهایی کارگران به مساله ای اساسی در کمونیسم تبدیل می شود.
از اینرو پذیرش و دفاع از امر خود رهایی کارگران یکی از مبانی هویتی کمونیست هاست که آنها را موظف می کند تا برای تقویت و تحکیم این امر فعالانه تلاش کنند. اما معنی عملی این تلاش، جدا از آگاهگری اثباتی و ضروری در باره اهمیت مساله، اینست که با اتخاذ مواضع و روشهای مناسب، مبارزه طبقه کارگر را که «با زندگی اش آغاز می گردد» در کلیت اش تقویت کنند. با تقویت کلیت مبارزه کارگران است که امر خود رهایی آنان تقویت می شود و گامی مهم برای تبدیل طبقه کارگر به طبقه ای برای خود برداشته می شود. بنابراین، حمایت بی چشمداشت و بی تبعیض از همه مبارزات کارگری با همه جزئیاتشان، حمایت از ابتکارات مبارزاتی کارگران، دفاع از همه فعالین و جمع ها و تشکلهای کارگری، درک و پذیرش وقوع اشتباه و خطا و انحراف در تشکلات و مبارزات کارگری، همفکری و همیاری رفیقانه برای رفع اشتباهات و اصلاح انحرافات از درون و به عنوان عضوی از جنبش، هماهنگ بودن با حرکت عمومی جنبش، فهم و رعایت و گردن نهادن به مصالح عالی جنبش کارگری در برابر طبقه حاکمه، آموختن از مبارزات کارگری، گوش دادن به نگرانی ها و ملاحظات رهبران و فعالین عملی جنبش و لحاظ نمودن نظرات آنان، تلاش برای پاسخ دادن به نیازهای مبارزه عملی، تقویت دیدگاه طبقه در برابر طبقه، طرد و رد دیدگاه «دامن زدن به تقابل گرایشات درون طبقه»، تقویت تقابل جنبش مستقل کارگری با رژیم حاکم و تشکلات ضد کارگری وابسته به آن، همه آن نکاتی هستند که توجه صادقانه و مسئولانه و جدی به آنها از طرف کمونیستها، امر خود رهایی کارگران را تقویت نموده و شکوفا می نماید.

کمونیسم و مبارزه برای معاش

تا اینجا بر مبانی و ارکان اساسی کمونیسم تاکید نموده و گفتیم کمونیست کسی است که به این مبانی معتقد و پایبند باشد. دیدیم که الغای مالکیت بورژوازی و سرنگونی سیادت طبقاتی بورژوازی و کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر از جمله شروط رهایی کارگرانند. همه اینها توسط خود طبقه کارگر انجام میشوند، چرا که هیچ طبقه دیگری نه می خواهد و نه می تواند و نه باید این نقش را بعهده بگیرد. طبقه کارگر نیز برای ایفای نقش خود برای رهایی خویشتن باید به این وقوف حاصل کند که نجاتش فقط بدست خود وی صورت می گیرد. اکنون این سوال طرح می شود که آیا صرف آگاهی کارگران به نقش خویش و ضرورتهای رهایی شان، خود امر رهایی و نیز تحول مورد نیاز آنان حاصل می شود؟ چگونه کارگران می توانند بسمت رهایی از اسارت نظام سرمایه داری پیشروی کنند؟ موانع مقابل این پیشروی کدامند؟ اینجا به یک جنبه فوق العاده مهم و تعییین کننده در زندگی و مبارزه طبقه کارگر می رسیم که عبارت است از: مساله تامین معاش طبقه کارگر و مبارزه برای معاش. اگر چه مبارزه روزمره و جاری طبقه کارگر برای تحمیل طیف متنوعی از مطالبات فوری در زمینه های اقتصادی و سیاسی و حقوقی به این نظام و برای برخورداری از زندگی و شرایط کار بهتر است، اما محور این مبارزه، تامین معاش امن تر و مناسب تر و بهتر می باشد. مساله معاش طبقه کارگر آنچنان مشغله لحظه به لحظه و روزمره و دایمی وهمچنین مساله ای مادی و زیربنایی و تعیین کننده در زندگی و مبارزه کارگران است که کل اعتقادات و آرزوها و آرمانها و امیدها و مبارزه آنان برای رهایی از نظام سرمایه داری را تحت سلطه و سیطره تاثیرات خود می گیرد. طبعا امر پیشروی طبقه کارگر بسمت رهایی از نظام سرمایه داری ملزومات و تدارکارت سیاسی و تشکیلاتی خاص خود را دارد که عمدتا در حوزه مبحث تحزب کمونیستی طبقه کارگر قرار می گیرد که فعلا در اینجا مورد بحث نیست. در پایین به اهمیت مبارزه برای معاش می پردازیم.
توضیح نکته ای ابتدا ضروری است. می دانیم که مساله معاش و مبارزه جمعی و دایمی کارگران برای تامین و بهبود آن به عنوان «مبارزه اقتصادی» و یا «مبارزه صنفی» شناخته می شود. این عناوین در بخش اعظم تاریخ جنبش کارگری و سوسیالیستی بیان کننده مبارزه حیاتی کارگران برای تامین معاش و بهبود آن بوده اند، اما بدنبال شکست انقلاب اکتبر و دست بالا پیدا کردن انواع سوسیالیسم های بورژوایی و خرده بورژوایی از محتوای خود دور شدند. بتدریج کاربرد عناوین «مبارزه اقتصادی» و «مبارزه صنفی» از طرف این دسته سوسیالیسم ها به عناوینی خشک و بی روح و مقولاتی سرد تبدیل شدند که چیزی در باره زندگی و مبارزه روزمره کارگران نمی گویند. از طریق این عناوین بسختی می توان فهمید و یا حس کرد که وجود و یا تهدید دایمی ناامنی شغلی و بیکاری و گرسنگی و بی پولی و بی پناهی و سرشکستگی و تحقیر و نداری و فقدان بهداشت و درمان و آموزش معنی واقعی زندگی خانواده کارگری است. به این ترتیب اهمیت و نیاز مبارزه دایمی برای تامین معاش و بهبود آن گم شد. گاها اوضاع به جایی می رسد که گویا کارگر مختار است به «مبارزه اقتصادی» بپردازد و یا نپردازد. اگر به این مبارزه بپردازد، راست است و رفرمیسم؛ و اگر با آن مخالفت کرد و از آن دوری نمود، رادیکال است و انقلابی. لذا بتدریج دفاع اتوماتیک و طبیعی از مبارزات اقتصادی کارگران و تشکلات آنان که تا پیش از شکست انقلاب اکتبر از سنت های مستحکم و بدیهی جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر بود، سخت تر و سخت تر شد. طوریکه اکنون برخی از چپ ها آنجا هم که می خواهند از این مبارزه حمایت بکنند، آنقدر نگران تجمل انقلابی شان هستند و این حمایت را با منت و افاده انجام می دهند که گویی به طبقه کارگر صدقه می بخشند.
بنابراین این بخش از مبارزه طبقه کارگر با عنوان مبارزه اقتصادی، مبارزه ای برای زندگی کردن در همین لحظه و در همین امروز و در همین نظام است. این مبارزه ای برای معاش و بهبود آن است. فرهنگ عمید معاش را به: «زندگی کردن، وسیله زندگی، آنچه بوسیله آن زندگی می کنند» تعریف می کند. از این رو به هنگام سخن از «مبارزه اقتصادی» لازم است مستقیا محتوای واقعی آن یعنی مبارزه برای معاش و بهبود آن را یادآوری نمود تا بدانیم این مبارزه ای برای زندگی است که نه می تواند کم رنگ و بی اهمیت و تعطیل شود و نه می تواند به تعویق بیافتد. لازم به تاکید است که اگر چه در معدود کشور های سرمایه داری در دوسه دهه پس از جنگ جهانی دوم، مبارزه اقتصادی کارگران به سطح زندگی مناسب تری در مقایسه با دیگر نقاط جهان منجر شد، اما اکنون این مبارزه در بخش اعظم جهان به مبارزه ای برای معاش و تامین حداقل زندگی بدل شده است. به این دلیل امروز این بخش از مبارزه طبقه کارگر بیش از هر زمان دیگر ضروری و حیاتی می باشد.
هیچ بخشی از طبقات غیر کارگرو حتی آن عناصری از این طبقات که به فعالیت سیاسی روی می آورند هرگز با مشکل معاش مواجه نیستند. تامین معاش فقط و بطور ویژه مشکل و معضل طبقه کارگر است. مزد تنها منبع تامین معاش کارگران می باشد. قطع جریان مزد در هر لحظه بلافاصله به معنی آغاز پایان زندگی کارگر است. مزد همچنین موضوع نبرد و کشمکش دایمی بین کارگران و سرمایه داران است. منافع سرمایه داران برای کسب حداکثر سود ایجاب می کند مزد را تا آنجا که می توانند کاهش دهند. در مقابل منافع کارگران حکم می کند که برای ممانعت از کاهش دستمزد و برای بهبود سطح زندگی شان به دفاع از سطح دستمزد و برای افزایش آن تلاش کنند. بنابراین میزان مزد در هر مقطع توسط تناسب قوا در این نبرد و کشمکش تعیین می شود. سست شدن و قطع این مبارزه از طرف کارگران به کاهش مزد و قطع آن منجر شده واز آنجا مستقیما به نداری و فلاکت آنان می انجامد. گرایش سرمایه داران به کاهش دستمزد ها از یکسو، و خطر بیکاری از سوی دیگر به طور دایم سطح مزد و اصل مزد را مورد تهدید قرار می دهند. پس دستمزدها همیشه می تواند کاهش یابند و همیشه می توانند قطع شوند. یعنی اساس زندگی کارگریکسره و در سراسر عمر مورد تهدید و بی ثبات و ناامن است و در معرض فروپاشی قرار دارد. آنچه در مورد مزد گفتیم شامل همه مطالبات و دستاوردهای کارگری در نظام سرمایه داریست که همیشه ناپایدار و از دست رفتنی اند. از اینرو نا امنی و نگرانی دایمی نسبت به اساس زندگی به اجباری طبقاتی برای تامین و حفظ و بهبود سطح زندگی منجر می شود.
پس مبارزه طبقه کارگر برای معاش یک انتخاب نیست، یک اجبار است. اجباری طبقاتی که تنها منحصر به کارگران می باشد. مساله معاش طبقات غیر کارگراز طریق دسترسی آنان به انواع مالکیت و پول و ثروت و ارث و فامیل پولدار و روابط امکان دار و نفوذ در دستگاه قدرت و استثمار دیگران و سهم بری از سود حاصل از استثمار کارگران تامین می شود. در مقابل معاش طبقه کارگر تنها به فروش نیروی کارش و مزدی که بابت آن دریافت می کند وابسته است. اما مزد بدون مبارزه همزاد آن برای حفظ و بهبود سطح دستمزد ها همواره در معرض کاهش و از دست رفتن است. واضح است که علی رغم این مبارزه هم باز سطح زندگی طبقه کارگر همچنان پیوسته در حال نزول است و به همین دلیل کارگران نهایتا چاره ای جز تعیین تکلیف با نظام سرمایه داری و الغای مالکیت بورژوازی و کسب قدرت سیاسی برای تغییر این نظام ندارند. اما دقیقا به همین دلیل نیز ناچارند تا مبارزات جاری برای بهبود وضع شان در همین نظام را ادامه دهند. طبقه کارگر مقدمتا باید بتواند در این نظام زندگی کند حتی اگر هیچگاه نخواهد یا نتواند علیه آن انقلاب کند. چرا که کارگران هم مانند دیگران انسانند، و از زندگی و حق حیات یعنی از این اولین حق انسان برخوردارند. کسانی که عملا این حق ابتدایی را برای آنان به رسمیت نمی شناسد، و مبارزه کارگران برای تحمیل این حق به نظام موجود را با مارکهای «مبارزه اقتصادی» و «مبارزه صنفی» و «مبارزه رفرمیستی» تحقیر می کنند، و یا به بیان اشراف منشانه به عنوان «مطالبات نازل» مورد سرکوفت طبقاتی خود قرار می دهند، و به این ترتیب این مبارزه حیاتی را تخطئه و تخریب می کنند، تنها این را به نمایش می گذارند که نه فقط از طبقه کارگر و مبارزه اش، بلکه اساسا از انسان و عزت و حرمت و حقوق اولیه اش چیزی زیادی درک نمی کنند.
ثانیا، طبقه کارگر باید زندگی کند تا بتواند انقلاب کند. چرا که انقلاب امر هر روزه نیست، اما زندگی کردن ضرورتی روزمره است. تنها کسانی این حقیقت را نمی فهمند که اولا مشکل معاش ندارند، و دوما آرزومندند تا شاید استیصال طبقه کارگر را به انقلاب بکشاند. در اینصورت این انقلاب، انقلاب کارگران نیست. این «انقلاب» هیچ قرابتی با کمونیسم مارکس و انگلس و مانیفست ندارد.
نزد مارکس و انگلس و مانیفست، مبارزه کارگران برای معاش با مبارزه آنان برای انقلاب و نفی نظام سرمایه داری، دو مبارزه پر اهمیت و حیاتی و هم وزن و جدانشدنی و در هم تنیده اند. هیچکدام از این مبارزات بر دیگری برتری ندارد چرا که هر دو مهم اند. این دو مبارزه از اجزای مبارزه طبقاتی کارگران علیه سرمایه داران است که تضعیف هر یک به تضعیف کل مبارزه طبقاتی کارگران می انجامد. مانیفست کمونیست برای تشریح و روشن نمودن این مبارزه کل، یعنی مبارزه طبقاتی کارگران تدوین شد که بخش اول آن به تشریح رابطه «بورژوازی و پرولتاریا» اختصاص دارد و چنین آغاز میشود: «تاریخ جامعه هایی که تاکنون جود داشته تاریخ مبارزه طبقاتی است. مرد آزاد و بنده، پاتریسین و پلبین، مالک و صرف، استاد کار و شاگرد،- خلاصه ستمگر و ستمکش با یکدیگر در تضاد دائمی بوده و به مبارزه ای بلا انقطاع، گاه نهان و گاه آشکار، مبارزه ای که هر بار یا به تحول انقلابی سازمان سراسر جامعه و یا به فنای مشترک طبقات متخاصم ختم می گردد، دست زده اند». مارکس و انگلس سپس امتداد این «مبارزه طبقاتی» جاری در کلیه جوامع تاکنونی را در جامعه سرمایه داری چنین بیان می کنند: «جامعه نوین بورژوازی، که از درون جامعه زوال یافته فئودال برون آمده، تضادهای طبقاتی را از میان نبرده است، بلکه تنها طبقات نوین، شرایط نوین جور و ستم و اشکال نوین مبارزه را جانشین آنچه که کهنه بوده ساخته است.»
دیدگاه مانیفست کمونیست به مبارزه کارگران، دیدگاه مبارزه طبقاتی است و نه دیدگاه مبارزه گرایشات و تقابل گروهبندی های مختلف درون جنبش کارگری. براساس دیدگاه مبارزه طبقاتی است که همه جنبه های مبارزه کارگران از اقتصادی و سیاسی و تئوریک در ارتباطی نزدیک باهم اهمیت می یابد. ما تا اینجا به جنبه های مربوط به مبارزه کارگران برای رهایی از نظام سرمایه داری پرداختیم و به اهداف این مبارزه که همان اهداف کمونیسم است اشاره کردیم. اما اکنون باید تاکید کرد که اگر کمونیسم تنها به طرح اهداف الغای مالکیت بورژوازی و سرنگونی قدرت سیاسی آن و کسب قدرت توسط طبقه کارگر محدود می شد، آنگاه با این محدود نگری به مبارزه کارگران از اهمیت طبقاتی و تاریخی خود می کاست. اما چنین چیزی ممکن نبود رخ دهد چرا که کمونیسم برپایه دیدگاه مبارزه طبقاتی قرار دارد.
انگلس در مقدمه ای که برمانیفست در سال ۱٨۹٠ یعنی ۴٢ سال پس از تدوین آن نوشت به نحو درخشانی اهمیت مبارزه کارگران برای تحمیل مطالبات فوری شان به نظام حاکم را بیان می دارد: «در لحظه ای که این سطور را می نگارم، پرولتاریای اروپا و امریکا نیروهای رزمنده خود را که برای اولین بار بصورت ارتش واحد در زیر پرچم واحد و بخاطر نزدیکترین هدف واحد گرد آورده است، سان میبیند…… منظره امروز به سرمایه داران و مالکین همه جهان نشان خواهد داد که پرولتارهای همه کشورها اکنون واقعا متحد شده اند. ایکاش مارکس اکنون در کنار من بود تا این منظره را به چشم خود میدید.»!
می بینیم که انگلس چقدر زیبا اهمیت و ضرورت حیاتی صف یکپارجه و یک تن کارگران در برابر بورژوازی را ترسیم میکند: «ارتش واحد»، زیر «پرچم واحد» و بخاطر «نزدیکترین هدف واحد». اینست آن سنت پر اصالت و رهایی بخش کمونیسم طبقه کارگر. اینکه تئوری مارکس و انگلس در مقطع تدوین مانیفست در وضعی قرار داشت که به قول انگلس «تنها چند بانگ معدود به ندای ما پاسخ دادند»، بسرعت بفاصله چند دهه عظمتی تاریخی- جهانی کسب کرد و به صدای اعتراض و جنبش مبارزه کارگران علیه سرمایه بدل شد، تنها این نبود که از لحاظ تئوریک صحیح بود، بلکه همچنین به دلیل برخورداری اش از دیدگاه عمیق مبارزه طبقاتی و عجین شدن آن با سنت های اصیل و شرافتمدانه پرولتاریایی بود. صحت و صلابت تئوریک آن هم در همین اصالت طبقاتی اش بود.
حال پرسیدنی است که آن «نزدیکترین هدف واحد» که انگلس چنین شورانگیز از آن تعریف می کند وآنرا عزیز می دارد چیست؟ انگلس پاسخ می دهد: «این هدف عبارت است از قانونی کردن هشت ساعت کار طبیعی روزانه». آری این مارکس و انگلس و مانیفست کمونیست هستند که اینقدر پر شور از کاهش ساعت کار دفاع می کنند و نه فقط این بلکه همچنین خواستار قانونی شدن آن، یعنی همان قانون بورژوایی موجود، نیز هستند. برای آنان کاهش ساعت کار حیاتی است زیرا که از شدت فرسودگی جسم و روان کارگران می کاهد، و اندکی فرصت برای پرداختن به خود و خانواده و روابط اجتماعی فراهم می کند. با برخورداری کارگران از مقداری وقت آزاد و اندکی زندگی انسانی شده، امکان و فرصت برای اندیشه و مطالعه، برای پروش همه جانبه، برای رشد آگاهی طبقاتی و فعالیت مبارزاتی شان بیشتر فراهم می شود. کاهش ساعت کار همچنین ابزار موثر طبقه کارگر برای کاهش بیکاری است. بیکاری، بویژه در شرایطی که طبقه کارگر فاقد بیمه بیکاری موثر و قابل اتکا است، بخشی از طبقه کارگر را با فقر و فلاکت و بی پناهی وسرگردانی و استیصال تباه می کند. در همان حال طبقه سرمایه دار توده بیکاران را به عنوان تهدیدی علیه کارگران شاغل بکار گرفته و از طریق بالا بردن ساعت کار و کاهش دستمزدها، این بخش طبقه کارگر را نیز به تباهی می کشانند. آن منافع پایه ای طبقه کارگر که با کاهش ساعت کار تامین می شود یعنی برخورداری آنان از یک زندگی مساعد تر و مناسب تر، شامل همه مطالبات کارگری از قبیل دستمزدها و مرخصی سالانه و اضافه کار و شب کاری و بیمه درمانی وغیره نیز می باشد.
این مطالبات هریک از جهات مختلف برای بهبود زندگی کارگران در نظام سرمایه داری عمل می کنند و بسیار ضروی است که تحمیل آنان بدنبال مبارزات کارگری جنبه قانونی نیز بخود بگیرد. درست است که این قانون برای حفظ و تحکیم سلطه طبقاتی بورژوازی است وهر لحظه که بورژازی اراده کند می تواند آنرا تغییر دهد و یا لغو نماید. اما سرمایه داران برای مشروعیت عام بخشیدن به سلطه و قدرت سیاسی طبقاتی خود، آنرا حکومت و قانون عامه و برای عموم جامعه جلوه می دهند. از اینرو می توان و می باید از این ظاهر سازی استفاده نمود و ضمن پنهان نکردن ماهیت طبقاتی قانون حاکم و نیز عدم توهم پراکنی نسبت به آن، با قانونی نمودن مطالبات تحمیل شده، نفی و رد آنها را با مشکل مواجه کرد و به تاخیر انداخت. هم اینطور در جریان مقاومت های بورژوازی می توان با افشای عملی ماهیت سرمایه دارانه و طبقاتی قوانین موجود، توده های کارگر را علیه آن بسیج نمود و هزینه باز پس گیری مطالبات تحمیل شده را برای بوژوازی بالا برد.
برای مارکس و انگلس دفاع و آنهم دفاع جانانه از کلیه مطالبات کارگران برای بهبود زندگی شان در این نظام و تحمیل این مطالبات به طبقه حاکمه و قانونی نمودن آنها، تناقض و منافاتی با اهداف کمونیستی لغو مالکیت بورژوازی و سرنگونی سیادت طبقاتی آن و کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر ندارد. اینها همه سنگرهای متنوع یک جبهه واحد به نام مبارزه طبقاتی کارگران است. در مبارزه روزمره برای بهبود زندگی در این نظام، طبقه کارگر سنگرهای کوچک و متزلزل و اما بیشماری را فتح می کند که وی را برای مصاف نهایی آگاه تر و هوشیار تر و سازمان یافته تر و هدفمند تر و با افق و پرتوان و آماده می سازد. واضح است که مبارزه روزمره با هر درجه از رشد هم خود مستقیما به رهایی از سرمایه داری ختم نمی شود. برای رهایی می باید که بموازی مبارزه روزمره تدارک و سازماندهی ویژه داشت و پیش از هر چیز برای تحزب کمونیستی طبقه کارگر تلاش نمود. نکته اما اینست که در مبارزه روزمره، طبقه کارگر آنچنان توش و توانی را کسب می کند که وی را برای رهایی قطعی آماده می سازد. منظور مانیفست کمونیست همین رابطه درهم تنیده و جدا نشدنی مبارزه جاری و مبارزه برای رهایی است که در مورد طبقه کارگر می گوید: «

کمونیسم و منافع کل کارگران

گفتیم کمونیسم مارکس و انگلس و مانیفست بر دیدگاه مبارزه طبقاتی بنا شده است. دیدگاهی که از وجود طبقات متضاد و ستم طبقات بالادست بر طبقات فرودست و مبارزه دایمی و بی قفه این طبقات متخاصم برمی خیزد و مبارزه طبقه در برابر طبقه است. بموازات این بینش کمونیستی جریاناتی نیز هستند که خود را کمونیست می دانند اما حامل این درک بسیار نادرست نسبت مبارزه طبقاتی هستند که آنرا اساسا موضوعی نظری و برخاسته و محدود به تفاسیر خاص شان از شرایط مبارزه طبقاتی می دانند. به این معنی که هر گروه و جمعی (مهم نیست دو نفر یا بیست نفر) مقداری تحلیل و تفسیر(مستقل از کیفیت و راستی شان) از مسایل مبارزه طبقاتی فراهم می کنند و خود را «خط» و «گرایش» و «ترند» و «جنبش متفاوت» و «جریان متمایز» در تقابل با دیگری در جنبش کارگری می نامند. تا اینجا می توان گفت پیدایش دسته بندی های متفاوت و مختلف در جنبش کارگری همواره وجود داشته و اجتناب ناپذیرند و درصورت وجود مباحث و جدلهای سیاسی و فکری روشنگر و با حفظ اتحاد و منافع کل طبقه کارگر می توانند به ارتقا آگاهی طبقاتی و رشد بصیرت و پختگی سیاسی و به تقویت جنبش کارگری منجر شود. جدالهای فکری مارکس و انگلس با پرودونیستها و لاسالیستها و هوادران باکونین، مجادلات طرفداران مارکس و انگلس با برنشتن و مباحث انترناسیونال دوم، و یا مبارزات نظری بلشویکها و منشویکها در انقلاب روسیه، از سنت های درخشان مباحثات و مبارزات فکری درون جنبش کارگری هستند که بدون آنها کمونیسم طبقه کارگر به آن نفوذ جهانشمول دست نمی یافت.
مشکل از آنجا آغاز می شود که جریانات موجود تفاسیرشان و به همراه آن گروه شان را جانشین خود مبارزه طبقاتی مادی و بیرونی و جاری می کنند. از آنجا که نظرات و تحلیل هایشان نزد خودشان درست ترین و یا بهترین هاست، خود را بیانگر اصلی و برحق منافع کارگران و یگانه راه نجات آنان می دانند. اما از آنجا که: ١- بطور واقعی گرایش با نفوذ و موثر و سنت دار در جنبش نیستند بلکه محافلی کوچک اند با اندکی مواضع، ٢- برای تضعیف و از میدان بدر کردن «خط» و « گرایش» دیگری به روش های نادرست متوسل می شوند، ٣- با هر ترفندی بدنبال جذب کارگران و ایجاد به اصطلاح «پایه کارگری» برای «خط» و « گرایش» خود هستند، ۴- تازه قرار است با توسل به این شیوه ها به گرایش واقعی بدل شوند، لذا این به اصطلاح خط ها و گرایشات به جای ایجاد جدالهای فکری و سازنده گرایشات واقعی درون جنبش کارگری به نزاع همه با هم فرقه ای دامن زده و با ایجاد فضای دلسردی و بدبینی و ابهام و تردید و بی اعتمادی و نگرانی به دسته بندی های کاذب و تفرقه و پراکندگی در جنبش نوپا و مستقل کارگری دامن زده و آنرا تضعیف می کنند.
حال در رد و نفی این تفرقه افکنی های فرقه گرایانه در جنبش کارگری لازم است یکی از مهمترین روش های عملی و سنت های کمونیسم که در مانیفست کمونیست ترسیم شده است را یادآوری نمود که فقدان آن به تنهایی کافیست تا هر جریانی را به جرگه انواع سوسیالیسم غیرکارگری پرتاب کند. این سنت و روش عملی حیاتی و تعیین کننده به چگونگی و رویکرد کمونیست ها به جنبش کارگری و رابطه با آن مربوط می شود. رویکرد کمونیسم مارکس و انگلس و مانیفست به جنبش کارگری رویکردی کل گرایانه و معطوف به تمام و همه کارگران است. این رویکرد مقدمتا و ابتدا به ساکن جنبش کارگری را به مثابه یک «کل» و یک «تمامیت» می بیند. اینجا «کل» کارگران و «تمام» آنها مستقل از هر تفاوتی در بین شان، به عنوان فروشندگان نیروی کار وبردگان مزدی و به عنوان اعضای طبقه ای به نام طبقه کارگر که درگیر نبرد دایمی و بی وفقه با خریداران نیروی کار و استثمارگران خود است مورد توجه قرار می گیرد. انسجام و بهم پیوستگی این کل، و حفظ و تحکیم و تقویت تمامیت آن، مشغله دایمی و تعطیل ناپذیر این کمونیسم است. این رویکرد کمونیستی توسط محافل نامبرده کاملا نفی و کنار گذاشته شده و در عوض حفظ و تحکیم و تقویت «خط» و«گرایش» خود مشغله دایمی آنان است. نزد اینها چیزی به عنوان «کل» و «تمام» جنبش کارگری معنی و وجود خارجی ندارد.
بخش دوم مانیفست کمونیست که به تبیین رابطه «پرولتارها و کمونیستها» مربوط است با این سوال آغاز می شود که: «کمونیستها و پرولتارها بطور کلی چه مناسباتی با یکدیگر دارند؟». این سوال مهمترین گام در رویکرد مانیفست به جنبش کارگری است. ابتدا باید کلیت و تمامیتی به نام «پرولتارها» با موجودیتی بیرونی و مستقل و قایم بذات و دارای حیات و فعل وانفعال برسمیت شناخته شود تا بتوان در باره مناسبات متقابل کمونیستها و آن صحبت نمود. نزد محافل مورد بحث این سوال اساسا موضوعیت ندارد چرا که در دیدگاه اینان اولا چیزی به نام «کمونیست ها» موجود نیست چرا که هر کدام تنها خود را «خط» و «گرایش» کمونیستی می دانند؛ ثانیا کلیتی به نام «پرولتارها» معنی ندارد و هر چه هست همان گرایشات درون جنبش است و بقیه کارگران هم بدنبال آنها روانند.
پاسخ مانیفست به سوال فوق در درجه اول اینست که: «کمونیستها حزب خاصی نیستند که در برابر دیگر احزاب کارگری قرار داشته باشند». می بینیم که مانیفست وجود «دیگر احزاب کارگری» که با کمونیسم آن موافق نیستند را برسمیت می شناسد. یعنی مستقل از اینکه ما چه فکر می کنیم، احزاب کارگری دیگری هم هستند که بخش های مختلف جنبش کارگری را نمایندگی می کنند. به همین دلیل این احزاب بخشی از صورت مساله جنبش کارگری اند و هر گونه تعریف مناسبات کمونیستها با پرولتارها مشروط به این برسمیت شناسی است. همچنین در رابطه با «دیگر احزاب کارگری» بر این تاکید می شود که «کمونیستها حزب خاصی نیستند». چرا در حالی که مانیفست در همان دوره خودش خط کاملا متمایزی را نسبت به دیگر جریانات کارگری نمایندگی می کرد و درستی اش هم با نفوذ سریع آن ثابت شد، بر «حزب خاصی» نبودن کمونیست ها تاکید می کند. علت این تاکید نه یک فروتنی صمیمانه و یا کاسبکارانه و یا تاکتیکی برای جلب کارگران، بلکه اینست که مارکس و انگلس بین «کمونیست ها» و «دیگر احزاب کارگری» به مثابه اجزای یک پدیده کل به نام جنبش کارگری، آنقدر منافع و نیازها و مسائل مشترک در مبارزه کل جنبش کارگری با طبقه استثمار کنندگان می بینند که در برابر آن «خاص» بودن کمونیست ها رنگ می بازد.
مانیفست در ادامه برسمیت شناسی «دیگر احزاب کارگری» و تاکید بر «خاص» نبودن کمونیست ها براین نیز پای می فشارد که کمونیست ها «در برابر» دیگر احزاب کارگری قرار نگرفته اند. این را مقایسه کنیم با دستجات کنونی که همه هویت و هم وغم شان «تقابل گرایشات» درون جنبش کارگری می باشد و سیاست تعریف شده شان تشدید و دامن زدن به رقابت و مقابله با دیگر جریانات درون جنبش است چراکه موفقیت خود را در حذف جریانات دیگر می بینند. این دو رویکرد و سنت متضاد مانیفست کمونیست از یکسو و محافل کنونی از سوی دیگر، از دو نیاز و منفعت و خاستگاه طبقاتی متضاد نشات می گیرند. برای مانیفست مساله بسادگی اینست که خود را با دیگر احزاب کارگری علی رغم همه تفاوتها و اختلاف هایشان، از اجزا و متعلق به کلیت جنبش کارگری می بیند که خود این جنبش درگیر نبردی بی وقفه با سرمایه داران است. روشن است که امروز بسیاری از احزاب به اصطلاح کارگری نظیر حزب کارگر انگلستان و احزاب سوسیال دمکرات احزابی بورژایی اند که از چارچوب این بحث خارج اند و از این نظر دوران ما با دوران مانیفست فرق کرده است. اما اولا موقعیت جریانات سیاسی و تشکلات توده ای کارگری درون جنبش کارگری و بویژه در شرایط کنونی ایران کاملا با این بحث منطبق اند. ثانیا و مهم تر اینکه، برای مانیفست « در برابر» دیگر احزاب کارگری قرار گرفتن به معنی تغییر جبهه نبرد طبقاتی از مبارزه طبقه کارگر با طبقه سرمایه دار به سمت مبارزه بین دسته بندیهای درون جنبش کارگری است و این تغییر جبهه نبرد طبقاتی به معنای خودکشی سیاسی جمعی در جنبش کارگری و شکست آن در برابر طبقه استثمارگران می باشد. اما محافل کنونی که با افتخار به «تقابل گرایشات» و تیز نمودن این تقابل مشغولند و آنرا مشخصه خود به عنوان «گرایش رادیکال» می دانند نشان می دهند که برایشان کل جنبش کارگری و منافع آن و خطر تضعیف و شکست آن در برابر استثمارگران ارزشی ندارد. لا قیدی و بی خیالی این اینان نسبت منافع کل طبقه کارگر بیانگر خاستگاه طبقاتی غیر کارگری آنان می باشد.
برای اینکه تردید و شبهه ای در برداشت ما از این سنت کمونیستی که: «کمونیستها حزب خاصی نیستند که در برابر دیگر احزاب کارگری قرار داشته باشند» باقی نماند و مطمئن شویم که این برداشت درست است، مانیفست اعلام می دارد: «آنها ـــ کمونیستها ـــ هیچگونه منافعی که از منافع کلیه پرولتارها جدا باشد، ندارند». بروشنی واضح است که «کلیه پرولتارها» شامل همه کارگران و جریانات و تشکلات کارگری (از چپ و راست و آنارشیست و رفرمیسم و اتحادیه و شورا و سندیکا) که مستقل اند و مانند خانه کارگر و شوراهای اسلامی ابزار کنترل و سرکوب جنبش کارگری توسط سرمایه داران و دولت شان نیستد می باشد. اینکه کمونیست ها «هیچگونه منافعی» مجزا از «منافع کلیه پرولتارها» ندارند، صریحا به این معناست که آنها هیچ منفعت بیشتر و بهتر یا با ارزش تر ویا رادیکال و چپ و غیره و مجزا از «منافع کلیه پرولتارها» ندارند.
گویا مارکس و انگلس هنگام نگارش مانیفست به احتمال برداشت ها و تفاسیر وارونه و گمراه کننده از آرا خود واقف بودند که برای مسدود نمودن آن مجددا تاکید می کنند: «در مراحل گو ناگونی که مبارزه پرولتاریا و بورژوازی طی می کنند، آنان ـــ کمونیستها ـــ همیشه نمایندگان مصالح و منافع تمام جنبش هستند». دقیقا به همین دلیل مارکس و انگلس اعلام می دارند: «بدین مناسبت کمونیستها عملا باعزم ترین بخش احزاب کارگری همه کشورها و همیشه محرک جنبش به پیش اند.»
بنابراین می توان چنین جمعبندی نمود از آنجا که کمونیستها «همیشه نمایندگان مصالح و منافع تمام جنبش هستند»، پیگیرترین و «باعزمترین» بخش آنند و از اینرو «همیشه محرک جنبش به پیش اند» و نه برعکس. کمونیستها به دلیل با عزم بودن پیگیرترین بخش جنبش کارگری نیستند، بلکه به دلیل نمایندگی مصالح کل جنبش است که با عزمترین و پیگیرترین بخش آن هستند. هر جریانی که فاقد این مشخصات روشن باشد شایسته نام کمونیست نبوده و نیز از آنجا که نماینده « مصالح و منافع تمام جنبش» نیست وبه همین جهت «محرک جنبش به پیش» نمی باشد حتی شایسته رادیکال بودن هم نیست. این است آن سنت و رویکرد مانیفست کمونیست در تعریف مناسبات کمونیستها با جنبش کارگری. کمونیستها به عنوان بخشی از این جنبش، پرچم دار منافع کل طبقه کارگر و پیشقراولان وحدت و یکپارچگی این طبقه و مدافعان راستین و صدیق انسجام سیاسی و عملی صفوف کارگران در کلیت شان و در مبارزه علیه استثمارگران، و نیز حاملین افق رهایی قطعی آنان از نظام بردگی سرمایه داری هستند.
گویی مارکس و انگلس با بصیرتی عمیق پیدایش و تولید و بازتولید اینگونه جریانات را درحاشیه مبارزه طبقاتی کارگران پیش بینی می کردند که داهیانه برای ترسیم مرز خود اعلام داشتند: «آنها ــ کمونیستها ــ اصول ویژه ای را به میان نمی آورند که بخواهند جنبش پرولتاری را در چهارچوب آن اصول بگنجانند» تا به اینان اجازه ندهند با پنهان شدن زیر نام کمونیسم از اعتبار آن برای اهداف غیر کارگری خود سود جویند. همه جریاناتی که «اصول ویژه ای» به میان می آورند تا جنبش پرولتاری را «در چهارچوب آن اصول بگنجانند» سکت های مرتجعی هستند که می کوشند تا از این طریق نیروی کارگران را در خدمت منافع خود بکار گیرند.

کمونیسم، جنبش طبقه کارگر است

اگر مبانی بحث شده در بالا توضیح می دهند که چرا کمونیسم با نشان دادن شرایط و راه رهایی طبقه کارگر از ستم و بردگی نظام سرمایه داری آرمان و علم رهایی طبقه کارگر و بدست طبقه کارکر است از اینروست که کمونیسم جنبش خود طبقه کارگر و از آن این طبقه است و در آن و توسط آن متولد شده و رشد و نمو یافته و به حیات خود ادامه داده و می دهد. تاکید بر این جنبه از کمونیسم مارکس و انگلس بسیار ضروری است چرا که تبلیغات بورژوازی دایما می کوشد کمونیسم را پدیده ای خارج از جنبش کارگری و بیگانه با آن ترسیم نمود و با ایجاد دیوار بلند این دو از یکسو شرایط سرکوب فعالین کمونیست طبقه و کل جنبش را فراهم سازد، و از سوی دیگر کارگران را از مراوده طبیعی با جنبش خود و تلاش برای رهایی از ستم و بردگی نظام سرمایه داری برای همیشه محروم نماید. این نگاه که کمونیسم را پدیده ای خارج از جنبش کارگری می بیند و می پندارد کسانی آنرا از بیرون به درون جنبش می آورند، هم به لحاظ تحلیل طبقاتی و هم از نظر بررسی تاریخی نادرست است. در ادامه به این مساله از هر دو جنبه طبقاتی و تاریخی اشاره نموده و نشان دهیم چرا این گفته مانیفست که: «کمونیسم، جنبش کارگران» است منطبق با این حقایق طبقاتی و تاریخی است.
ابتدا جنبه طبقاتی مساله را مد نظر قرار دهیم. در بحث های قبل گفتیم که جامعه سرمایه داری به طبقات بالادست و زیردست، استثمارگر و استثمار شونده، بهره کش و بهره دهند، ستمگر و ستم کش، و محترم و تحقیر شده تقسیم شده است. در این جامعه، کارگران طبقه زیردست و استثمارشونده و بهره دهنده و ستم کش و تحقیر شده اند. سرمایه داران طبقه بالا دست و استثمارگر و بهره کش و ستمگر و محترم هستند. در این جامعه همه نعمات و ثروت موجود توسط کارگران تولید می شود، اما آنها غیر از مزدی که دریافت می دارند (تازه اگر سرموقع دریافت کنند) هیچ سهمی از این ثروت تولید شده توسط خود ندارند. در مقابل، سرمایه داران که هیج نقشی در تولید نداشته همه ثروت موجود را به تملک خود در می آورند. برای درک این نقش غیر بارآور و انگلی سرمایه داران که در هزار توی قوانین شان پنهان می شود، می توان به این توجه داشت که اقتصاد جامعه بشری بدون دخالت سرمایه داران و حضور آنان نه تنها از حرکت باز نخواهد ایستاد بلکه حتی کارا تر و پربار تر و خلاق تر از قبل پیش خواهد رفت. اما اقتصاد سرمایه داری بدون حضور کارگران در تولید و بدون وجود نقش تعیین کننده کار آنان در این اقتصاد فورا از حرکت باز می ایستد و روند تلاشی آن آغاز می گردد.
زندگی کارگران که تنها تولید کننده همه ثروت موجود اند، همان کارگرانی که اساس اقتصاد و حیات نظام سرمایه داری و پول و ثروت و زندگی افسانه ای سرمایه داران، همه و همه به کار آنان وابسته است؛ آری زندگی کارگران در این نظام به چیزی به نام مزد وابسته است که هر لحظه می تواند کاهش یابد و یا قطع شود. مزد به هیچوجه به معنی تامین معاش بطور ثابت و بلا انقطاع نیست و از اینرو امن و قابل اتکا نمی باشد. یعنی مزد یک جریان ثابت و ممتد نیست که وارد زندگی کارگران می شود و حتی اگر حداقل هم هست اما آب باریکه ایست که می توان یک زندگی حداقل و ثابت و مطمئن بر آن برپا نمود. چرا که نیاز سرمایه داران به سود فزاینده، فشاری دایمی است برای کاهش مزد به حداقل ترین ها که حتی همین هم با تهدید پایان ناپدیر بیکاری هر آن می تواند قطع شود. حتی گاهی بورژوازی قوانین اقتصادی خود را لغو نموده و در برابر کار انجام شده مزد نمی پردازد و طبقه کارگر را در برابر معضل دستمزد های پرداخت نشده قرار می دهد. در واقع گاها بورژوازی حتی کار غیر مزدی را جانشین کارمزدی می کند.
بر بنیاد چنین موقعیت کار و زندگی است که طبقه کارگر درگیر مبارزه با استثمارگران خود یعنی سرمایه داران می شود. به این تریتب واکنش های متنوعی در بین کارگران نسبت به موقعیتی که در آن قرار گرفته اند شکل می گیرد. برخی از این واکنش ها تحت تاثیر افکار و آرا و ایدئولوژی طبقه حاکم که همان ایدئولوژی مسلط طبقه سرمایه دار است بوجود می آیند که از جمله می توان از فردگرایی و گریز از مبارزه جمعی و رقابت در بین کارگران تا دنباله روی از احزاب و جریانات بورژوایی و پذیرش توهمات و خرافات رفرمیستی مبنی بر اصلاح پذیری نظام سرمایه داری به نفع کارگران نام برد که به حفظ و تحکیم وضعیت تحت استثمار و ستم طبقه کارگر منجر می شوند. از میان واکنش های موجود در بین کارگران اما یکی هم اینست که اولا می خواهند از این موقعیت اسارت بار و تحت ستم و استثمار رها شوند و ثانیا آرزو می کنند که سرمایه داری کنار برود و یک جامعه انسانی عاری از بردگی مزدی و بودن استثمار انسان از انسان برقرار شود. کمونیسم در حقیقت برآوردن این دو آرزو در بین کارگران است. همین واقعیت نظام سرمایه داری پایه مادی تمایل به کمونیسم در بین کارگران است. تمایل فوق در صورت دست یابی به تئوری مارکسیسم و با بکار گرفتن این نقد عمیق و انسانی و رهایی بخش علیه ساختارهای سیاسی و اقتصادی و روبناهای فکری و ایدئولوژیک جامعه سرمایه داری، به سطوح آگاه تر و پخته تر کمونیسم متحول شده و از این امکان برخوردار می گردد تا کل طبقه را بسمت نفی نظام سرمایه داری و رهایی از اسارت آن رهنمون سازد. این فعل و انفعالات در جامعه سرمایه داری مستقل و خارج از اراده هر کسی و بر بنیاد واقعیات مادی تضادها و ستم طبقاتی موجود در این نظام و در متن جنبش کارگری رخ می دهند. بنابراین از تولید و باز تولید تمایل به کمونیسم در بین کارگران گریزی نیست. دقیقا به همین دلیل است که بورژوازی نیز دستگاه عظیمی برای تبلیغات و ساختن ایدئولوژی را فراهم آورده تا مانع از همین روندی شود که خود زندگی واقعی کارگران را به سوی آن می راند.
وجود واقعیات مادی نظام سرمایه داری و فشار این واقعیات بسمت تولید و باز تولید و تقویت تمایل به کمونیسم در بین کارگران، و تهدید دائمی به فعل درآمدن این تمایل، آنقدر مهم وجدی هست که کنترل و مسدود نمودن و به عقب راندن آن یک نگرانی و مشغله دائمی طبقه سرمایه دار و دولت اش می باشد. در کنار کوهی از قوانین اسارت بخش برای به زنجیر کشیدن طبقه کارگر، همچنین نهادی های تولید هژمونیک ایدئولوژی طبقه حاکمه از مذهب و آموزش و آکادمی و رسانه های رسمی و تبلیغات تجاری تا تولید فرهنگ و هنر کالایی و سلبریتی ها، و نیز خیل عظیم دستگاه های امنیتی و سرکوبگر علیه مبارزات کارگری گویای نه فقط نگرانی طبقه حاکمه از تولید و باز تولید تمایل به کمونیسم در بین کارگران است، بلکه همچنین نشانگر شدت نیاز کارگران و فشار آنان برای رهایی از وضع اسارت بار کنونی می باشد. درک این مساله سخت نیست که در صورت فقط حذف فاکتور ماشین سرکوب کارگران، اساس نظام سرمایه داری در معرض تعرض کارگران قرار می گیرد. در کنار تمهیدات ایدئولوژیک طبقه حاکمه و اعمال قوانین اسارت بخش و بکارگیری دستگاه سرکوب برای انقیاد طبقه کارگر، همچنین گرایشات رفرمیستی اند که می کوشند با ارائه توجیهات فریبکارانه موقعیت فرودست کارگران را حفظ و تحکیم کنند. اما حتی در ورای تلاش و استدلال آنها نیز می توان فشار عینی تمایل بسمت کمونیسم را در بین کارگران دید. استدلالهایی که در واقع هیچگاه قادر به اثبات سلامت و حقانیت نظام سرمایه داری نیستند.
بخشی از رفرمیست ها می کوشند تا با نشان دادن نمونه های موفق از رفرم به نفع کارگران، آنها را به اصلاح پذیر بودن سرمایه داری متقاعد سازند. اما اولا نفس وجود این تلاش برای متقاعد نمودن کارگران و نشان دادن اصلاح پذیری سرمایه داری به آنان خود به تنهایی گویای وجود تمایل به نفی نظام سرمایه داری در بین کارگران، و تلاش برای راضی نمودن و آرام نگه داشتن آنان است. ثانیا چنین تلاشی تنها می تواند با ارائه نمونه های زنده و تجربه شده و موفق از اصلاح پذیری نظام سرمایه داری مجاب کننده باشد و این خود یعنی اینکه اثبات ادعای اصلاح پذیری سرمایه داری صرفا با اتکا به استدلال منطقی اساسا امکان پذیر نیست. اما این بخش از رفرمیست ها برای ارائه نمونه های تجربه شده و موفق اصلاح پذیری سرمایه داری بطرز سختی در مضیقه اند و با مشکل کمبود نمونه مواجه اند. در تاریخ بیش از دویست سال سرمایه داری تنها در فاصله بیست سال بین ۱۹۵٠ تا ۱۹٧٠ میلادی، آنهم در معدود کشورهای اروپایی و امریکای شمالی، و بویژه درمتن یک توازن قوای بین المللی که به دنبال انقلاب کارگری اکتبر و انقلابات و مبارزات رهایی بخش پس از جنگ جهانی دوم به نفع کمونیسم تغییر کرد، و همینطور پس از مبارزات سهمگین و قدرتمند کارگری و عمیقا متاثر از چپ در این کشورها، برخی اصلاحات به نفع طبقه کارگر انجام شد. این تنها موردی است که رفرمیستها می توانند به آن اشاره کنند. اما همین مورد هم که وجود خود را اساسا مدیون وزن بالای کمونیسم در جهان و فشار مبارزات کارگری متاثر از چپ بود، دیدیم که بدنبال پایان جنگ سرد و تضعیف کمونیسم، و عروج سرمایه داری عریان، با چه سرعتی در همان معدود کشورها نیز برباد رفت.
بخش دیگری از رفرمیست ها ضد انسانی بودن سرمایه داری را پنهان نمی دارند. آنها معتقدند که اگر چه تحمیل اصلاحات به نفع کارگران پروسه ای سخت و کند است اما چاره دیگری نیست. آنها معمولا به شکست مبارزات و انقلابات کارگری برای تغییرات اساسی اشاره کرده و می گویند کمونیسم خوب است اما عملی نیست. در ورای اعتراف این بخش از رفرمیست ها علیه سرمایه داری و در واقع به نفع حقانیت کمونیسم، می توان همان نیازها و فشارهای واقعی و اجتناب ناپذیر موجود در نظام سرمایه داری که کارگران را بسمت رهایی از این نظام و تمایل به کمونیسم سوق می دهد مشاهده نمود. نیازها و فشار های مادی ای که حتی علی رغم وجود مشکلات عدیده در برابر کمونیسم، قابل انکار نیستند.
نکاتی که ذکر شده نشانگر وجود پایه مادی برای تمایل به کمونیسم در بین کارگران است. بورژوازی خود پایه مادی این تمایل را همیشه به رسمیت شناخته و مستقل از اینکه چقدر این پایه مادی به تقویت تمایل کارگران به کمونیسم انجامیده، دائما برای کنترل و مهار و سرکوب آن در حال آماده باش است. بنابراین تمایل به کمونیسم در بین کارگران کاملا مستقل از خواست و اراده و تمایل هرکس و گروه و سازمان و حزبی بوجود می آید و به فعل و انفعال خود ادامه می دهد. این تمایل را تنها می توان با ترکیب متنوعی از تبلیغات ایدئولوژیک و قوانین اسارت بخش و رواج توهمات رفرمیستی و در راس همه و به عنوان تضمین کننده کارکرد آنها، با عامل قهریه و سرکوب حکومت سرمایه داران، کنترل و مهار نمود و به عقب راند و یا حتی برای دوره ای به محاق برد اما نمی توان از بین برد. سرکوب خونبار کمونیست ها توسط جمهوری اسلامی در دهه ٦٠ همین نقش را داشت. کاربرد چنین سیاست سرکوبگرانه ای را می توان در سراسر قرن بیستم در اکثر کشورهای سرمایه داری دید. در متن چنین سرکوبی و نیز در صورت امکان دادن به رفرمیسم، آنگاه این شیوع رفرمیسم در بین کارگران است که با ایجاد توهم نسبت به امکان ایجاد تغییرات پایدار به نفع آنان در نظام موجود، رشد تمایل به کمونیسم در بین کارگران را کنترل و تضعیف می کند.
دقیقا بنابر وجود چنین پایه مادی مستحکمی برای تمایل به کمونیسم در بین کارگران و درونی بودن چنین تمایلی، و نیز فعال بودن آن در بخش اعظم تاریخ سرمایه داری و بویژه در دوران خود مارکس و انگلس است که مانیفست در باره نظریه کمونیسم اینطور توضیح می دهد: «نظریات کمونیست ها بهیچوجه مبتنی بر ایده ها و اصولی که یک مصلح جهان کشف و یا اختراع کرده باشد نیست. این نظریات فقط عبارت است از بیان کلی مناسبات واقعی مبارزه جاری طبقاتی و آن جنبشی تاریخی که در برابر دیدگان ما جریان دارد». پس آن اهداف اساسی کمونیسم که جلوتر پیرامون آنها بحث کردیم، یعنی الغای مالکیت بورژوازی و سرنگونی قدرت سیاسی آن و کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر، «ایده ها و اصولی» نیستند که مارکس و انگلس به عنوان «مصلحین» طبقه کارگر «کشف یا اختراع» کرده باشند. اینها اهداف «مبارزه جاری طبقاتی» و آن جنبشی است که در «برابر دیدگان ما جریان دارد.»
از نظر تاریخی مساله از اینهم روشن تر است. کمونیسم آن تمایلی درون جنبش کارگری است که خواهان رهایی کارگران ازاساس ستم و استثمار سرمایه داری است. همیشه بخشی از طبقه کارگر، نسل اندر نسل، مبارزه خود را با آرمان و افق کمونیسم دنبال کرده و تلاش داشته که کل طبقه را بسمت این افق متقاعد و رهنمون سازد. زنجیره نبردها و جانفشانی های کارگران کمونیست از دیوار کموناردهای پاریس و محلات برلین و سنگ فرشهای سنت پیترزبورگ، تا جنبش شورایی کارگران ایران در ۱۳۵٧ و مبارزات معادن بولیوی و شورش های شهری آتن ٢٠٠٨، بی وقفه در سراسر تاریخ نظام سرمایه داری جاری است. از همان اوایل پیدایش سرمایه داری و شکل گیری طبقه کارگر مزدی، تمایل به کمونیسم در بین کارگران مقدم بر جریانات فکری و سیاسی کمونیستی که در خارج از جنبش کارگری شکل می گرفتند بود و مستقل از آنها وجود داشت. نه فقط این بلکه جریانات کمونیستی خارج از جنبش کارگری که توسط عناصر حقیقت جو و آزادیخواه طبقات غیرکارگر تشکیل می شدند، کاملا تحت ناثیر و الهام گرفته از تلاش ها و مبارزات کمونیستی درون طبقه و در ارتباط و تاثیر متقابل با کارگران کمونیست ابراز وجود می کردند. بنابراین کمونیسم جنبش و آرمان و افقی است که از این تمایل معین در بین کارگران نشات می گیرد. اندیشمندان و متفکران بزرگی مانند مارکس و انگلس و بعد ها نیز لنین و تروتسکی و روزا لوکزامبرگ و گرامشی نیز با مشاهد نبرد طبقاتی کارگران کمونیست برای رهایی از بردگی سرمایه داری، ازآنجا که خود نیز حقیقت جو و انسان گرا و آزادیخواه بودند، به این نبرد پیوستند و با قرار گرفتن در صف کارگران کمونیست برای روشن بینی مبارزه کارگران و احاطه فکری و سیاسی آنان به مجموعه شرایط و مناسبات اقتصادی و سیاسی و اجتماعی که مبارزه طبقاتی در آن جریان داشت دست بکار تبیین تئوریک این جنبش شدند.
برای نشان دادن تقدم و استقلال گرایش کمونیستی کارگران بهترین شاهد خود مانیفست است. این اثر طبقاتی و تاریخی، مقاله و یا نوشته ای نبود که مارکس و انگلس تشخیص دادن و تصمیم گرفتند آنرا به رشته تحریر در آورند. «مانیفست کمونیست» بیانیه اعلام اهداف جنبش آندسته از کارگران بود که در اروپای اوایل قرن نوزدهم و سالها پیش از مارکس و انگلس به عنوان کمونیست شناخته می شدند. هنگامی که اولین جمله مانیفست چنین آغاز می شود که: «شبحی در اروپا در گشت و گذار است- شبح کمونیسم»، یاد آوری می کند که آن «شبح» یعنی جنبش کمونیستی کارگران پیش از تدوین مانیفست و حتی پیش از کمونیست شدن مارکس و انگلس در «گشت و گذار» بوده است. این جنبش آنقدر رشد کرده بود و نفوذ خود را در بین توده های کارگر گسترش داده بود که مانیفست با انتشار خود اعلام می دارد: «همه قدرت های اروپا اکنون دیگر کمونیسم را بمثابه قدرتی تلقی می کنند.»
مانیفست کمونیست، اعلام اهداف جنبش فی الحال موجود کمونیستی کارگران بود که نفوذ و قدرت اش در بین کارگران مزدی به نقطه ای رسیده بود که «همه نیروهای اروپای کهن برای تعقیب این شبح متحد شده» بودند. هنگامی که اولین پیشتازان و در حقیقت بنیانگذاران جنبش کمونیستی کارگران تصمیم گرفتند که «نظرات و مقاصد و تمایلات خویش را در برابر جهانیان آشکارا بیان دارند»، این افتخار به مارکس و انگلس داده شد تا به نمایندگی از طرف آنان، بیانیه اهداف جنبش را برای انتشار تهیه کنند. مارکس و انگلس خود این واقعه را چنین توصیف می کنند: «اتحادیه کمونیستها، این سازمان بین المللی کارگری، که بدیهی است در شرایط آنروز تنها می توانست بصورت سازمان مخفی وجود داشته باشد، در کنگره خود که در نوامبر ۱٨۴٧ در شهر لندن انعقاد یافته بود، ما امضا کننده گان زیر را مامور ساخت برنامه مفصل تئوریک وعملی حزب را برای انتشار تهیه نمائیم. بدین ترتیب مانیفست زیرین بوجود آمد.»
حتی علت انتخاب نام کمونیسم برای آن جنبشی در بین کارگران که خواهان تغییر نظام سرمایه داری بود نشان دهنده ریشه داشتن و برخاستن کمونیسم از درون طبقه کارگر است. مارکس و انگلس علت انتخاب این نام برای مانیفست را اینگونه بیان می کنند: «واما آن قسمت از طبقه کارگر که به غیر کافی بودن تحولات صرفا سیاسی متعقد شده بود و لزوم تغییر اساسی سازمان کلیه جامعه را اعلام نموده بود، در آن ایام خود را کمونیست می نامید. این یک کمونیسم زمخت و نتراشیده و کاملا غریزی بود. ولی این کمونیسم به تدریج به نقطه اساسی دست می یافت و در محیط طبقه کارگر به اندازه کافی نیرومند شده بود که بتواند کمونیسم تخیلی کابه را در فرانسه و کمونیسم تخیلی وایتلینگ را در آلمان بوجود آورد. به اینترتیب در سال ۱٨۴٧ سوسیالیسم جنبش بورژوازی بود و کمونیسم جنبش طبقه کارگر. سوسیالیسم در قاره لااقل محترم بود ولی کمونیسم برعکس. و از آنجا که از همان بدو عمل ما براین عقیده بودیم که نجات طبقه کارگرفقط می تواند بدست خود کارگران صورت گیرد، در انتخاب یکی از این دو اسم تردید و تامل را جایز نشمردیم.»
تاکیدات پر اهمیت مانیفست بر تعلق کمونیسم به جنبش کارگری و برخاستن آن از درون طبقه کارگر و برافراشته شده توسط «آن قسمت از طبقه کارگر که ……..در آن ایام خود را کمونیست می نامید»، منطبق با واقعیات تاریخ دویست ساله جنبش کارگری است. در این تاریخ در کنار تمایل اصلاحگرایانه در بین کارگران که تلاش می کند تا بدون نفی نظام سرمایه داری وضع کارگران را بهبود بخشد، تمایل کمونیستی وجود دارد که بهبود دائمی وضع طبقه کارگر و ایجاد تغییرات پایدار و ماندنی به نفع آن در نظام سرمایه داری را توهم می داند و خواستار نفی این نظام و بقدرت رسیدن کارگران و اداره جامعه توسط خود آنان است. اولین بارقه های کمونیسم کارگران در انقلاب کبیر فرانسه با جنبش بابوفیست ها آغاز شد که خواستار پایان دادن به استثمار و مالکیت خصوصی و اجرای برابری اقتصادی بود. از آن مقطع تا کنون، این جنبش با مبارزات گسترد ه و بی شمار در سراسر جهان سرمایه داری و برپایی چندین انقلاب بزرگ و با شکست و پیروزیها و فراز و نشیب های بسیار جریان دارد. کمونیسم همچنان تنها منشا امید کارگران برای رهایی از نظام سرمایه داری و تنها منبع محرک آنان برای رهایی است. حضور این منشا امید و منبع انرژی رهایی بخش در بین کارگران است که حتی امروز هم که خیلی ها کمونیسم را به اصطلاح از مد افتاده و متعلق به گذشته می دانند، کمتر کارگر معترضی است که ازطرف سرمایه داران و دولتیان به کمونیست بودن متهم نشده باشد، و کمتر مبارزه کارگری است که مهر «تحریک کمونیستها» را برخود نداشته باشد.
اینجا تلاش کردیم از جنبه های طبقاتی و تاریخی نشان دهیم که کمونیسم جنبشی است برخاسته از درون جنبش کارگری و افق و چشم انداز آن بخشی از کارگران است که خواهان نفی نظام سرمایه داری اند. وقوف به این امر برای جنبش ما که در حال نضج می باشد مهم است. چرا که اساسا نسبت دادن کمونیسم به عواملی در خارج از جنبش کارگری، ترفند شناخته شده کارفرمایان و صاحبان سرمایه و دولت آنان است برای تضعیف و سرکوب جنبش کارگری. استثمارگران با بیرونی قلمداد کردن کمونیسم، مبارزه کارگران کمونیست را به عنوان بخشی از مبارزه کارگران علیه کارفرمایان و طبقه حاکمه زیر سوال برده و با الصاق خصلت توطئه گرانه به آن، زمینه سرکوب اش را فراهم می سازند. آنگاه با سرکوب کارگران کمونیست، مبارزه کل طبقه را منکوب و تضعیف می کنند. و بالاخره از اینطرق با ایجاد تفرقه و دوستگی و بی اعتمادی در بین کارگران، سلطه خود را تقویت می نمایند. توجه به این مساله در جنبش کارگری ایران اهمیت زیادی می یابد. صحنه اصلی و تعیین کننده جنبش کارگری ایران در شرایط کنونی عبارت است از جنبش نوپا و مستقل کارگری با همه تنوعات فکری و سیاسی و دسته بندی های درونی اش در یکطرف و در مقابل و در برابر، کل حکومت و جناحبندی های آن و خانه کارگر و شوراهای اسلامی و تشکلات دست ساز آنها در طرف دیگر. بنابراین وظیفه طبقاتی هر کارگر آگاه و مبارزی است که هوشیارانه با خنثی نمودن چنین ترفندهایی، اتحاد و یکپارچگی کل طبقه کارگر را علیه طبقه سرمایه دار و دولت آن مستحکم سازد.

ضرورت آموزش مانیفست

هدفی که در نوشته حاضر دنبال شد این بود که با اتکا به مانیفست کمونیست نشان دهیم کمونیسم در منشا خود و به بیان فعالان اولیه وبنیانگذاران و نظریه پردازان آن چیست. همچنین تلاش شد تا نشان دهیم که کمونیست جنبشی متعلق به طبقه کارگر و برخاسته از درون آن است. مستقل از اینکه این نوشته چقدر به هدف اش رسیده باشد، اکنون با توجه به اوضاع جهان و ایران نیاز مهم آموزش مانیفست کمونیست به کارگران طرح می شود.
همانطور که دیدیم مانیفست ادعانامه طبقه کارگر برعلیه نظام سرمایه داری است. اگر هم طبقه ای های ما ١٧٠ سال پیش در اوایل پیدایش نظام سرمایه داری، سعادت طبقه کارگر را در نفی این نظام و بدست گرفتن اداره انسانی جامعه توسط کارگران که تنها تولید کننده گان همه ثروت موجود اند، می دیدند وبرای آن تلاش و مبارزه می کردند، امروز برگزیدن چنین اهدافی بسیار بیشتر برای ما ضروری است. بیش از دو قرن تجربه ماهیت غیرعقلانی و ستمگر و ویرانگر و ضد انسانی نظام سرمایه داری بیش از هر موقع حقانیت مانیفست کمونیست را به ثبوت رسانده است.
جهان سرمایه داری کنونی در بحرانی عمیق و رشد یابنده ای فرورفته است. اگر چه امید به اصلاحات پایدار به نفع کارگران در هر دوره ای از سرمایه داری توهم و خودفریبی است، اما در دوره های بحران نه تنها هر روزنه امیدی برای اصلاحات و حتی تظاهر به انجام آن از بین می رود؛ بلکه تنها گزینه سرمایه داران تعرضی بی امان به همان سطح معاش فی الحال فلاکتبار کارگران است. چرا که سرمایه در بحران تنها از طریق سازمان دادن چنین تعرضی به کارگران و واریز نمودن هزینه بحران بر دوش آنان تلاش می کند تا ازآن خارج شود. در برابر این اوضاع طبقه کارگر چاره ای ندارد جز دست بردن به نقد رادیکال اساس نظام سرمایه داری و پرچم این نقد هم مانیفست کمونیست می باشد.
دست بردن به چنین نقدی برای طبقه کارگر کشورهای مشابه شرایط ایران بازهم مهمتر می شود. از یکسو طبقه کارگر ایران که همیشه و پیش از بحران کنونی هم در فقر و فلاکت و بی حقوقی و بی حرمتی سنگینی بسر می برد، اکنون وضع اش در ابعاد غیر قابل تصوری وخیم می شود. از سوی دیگر رژیمی مثل جمهوری اسلامی که خود راسا ایجاد کننده و تحمیل کننده وضعیت کنونی به کارگران است در مقابل هر تلاش کارگران برای اندک بهبودی در وضع شان موانع سنگین قرار می دهد. بنابراین طبقه کارگر ضمن ادامه تلاش های کنونی برای تحمیل هر اندازه از مطالبات اش به همین رژیم، اما به این وضع برای همیشه نمی تواند ادامه دهد. این طبقه دیر یا زود، و زودتر بهتر، ناچار است خود را برای ارائه نقد نظری و عملی کل نظام موجود آماده سازد. مانیفست کمونیست چراغ راهنمای این نقد است.
از اینرو آموزش مانیفست کمونیست به کارگران مهم و ضروریست. جنبش کارگری ما بیش از هر زمانی نیاز دارد تا به سلاح نقد مانیفست کمونیست مجهز شود. می توان برای فراهم نمودن آن شرایطی تلاش نمود که هر فعال کارگری و هر کارگر علاقه مندی از این آموزش بهره مند شود و دیگر کارگران هم به آن تشویق شوند. اگر منظورمان آموزشی نخبه گرایانه و مکتبی و فرقه ای نباشد، بلکه آموزشی خلاق و آمیخته با تجربه زندگی و مبارزه جاری کارگران و نیز به عنوان راه گشای مبارزه طبقاتی آنان مورد نظر باشد؛ آنگاه خوب است با ایجاد محافل آموزشی به همت کارگران آگاه و داوطلب و با شرکت هر کارگر علاقه مندی در متن مبارزات جاری کارگری به این امر یاری رساند. حال که مانیفست کمونیست در ایران قانونا ترجمه ومنتشر شده است، جمع ها و محافل و تشکلات کارگری می توانند آنرا به هر شکل و به هر اندازه که صلاح می دانند برای برنامه آموزشی خود مد نظرقرار دهند.

امیر پیام

٣٠ ژانویه ٢٠٢١ - ١١ بهمن ۱۳۹۹


*مطلب حاضر بخش عمده مطلبی است که حدودا دوازده سال پیش یعنی فوریه ٢٠٠۹ منتشر شد و اکنون با حذف بخشی از آن و انجام برخی اصلاحات به روز شده و با فرمتی متفاوت و با تاریخ حال مجددا منتشر می شود. علت این تغییر نیز اینست که در آن دوره مباحث حادی بین موافقین و مخالفین تشکیل سندیکاهای کارگری جریان داشت و ضروری بود که توصیف درستی حداقل از دید این نگارنده در باره کمونیسم و رابطه اش با جنبش کارگری ارایه می شد که حاصل اش مطلب «کمونیسم چیست و کمونیست ها کیانند» بود. آن مباحث اکنون مدتهاست که موضوعیت خود را از دست داده اند، اما با توجه به بحران های همه جانبه نظام سرمایه داری و انکشاف مبارزه طبقاتی در ایران پرداختن به مساله کمونیسم و رابطه اش با طبقه کارگر بیش از هر موقع مهم تر و ضروری تر است. امید است انتشار مطلب حاضر کمکی به مباحث جنبش مان در این زمینه باشد.

** از این به بعد همه مطالب بولد شده داخل گیومه از مانیفست کمونیست است.

__________________

برای مطالعه مجموعه یاداشت های قبلی ١- (اینجا)    و ٢- (اینجا)    و ٣- (اینجا)   کلیک کنید.