افق روشن
www.ofros.com

:یادداشت های جنبش کارگری

!سرداری» که رفت و رژیمی که می رود»

امیر پیام                                                                                                             یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۸ - ۵ ژانویه ۲۰۲۰


«سرداری» که رفت و رژیمی که می رود!

کشته شدن قاسم سلیمانی توسط امریکا در سوم ژانویه ۲۰۲۰ در بغداد موجی از احساسات و تحلیل های موافق و مخالف بهمراه داشت. برخی به سر و کله خود کوبیدند و به عزا نشستند و برخی به رقص و پایکوبی درآمدند. عده ای با محکومیت «امپریالیسم امریکا» و «تروریسم دولتی اش» پرچم جمهوری اسلامی را برافراشتند، و عده ای دیگر با انزجار از جمهوری اسلامی و تشکر از «پرزیدنت ترامپ» پرچم امریکا را به سینه چسباندند. و به اصطلاح مفسران و تحلیلگران نیز از این دوگانه های مبتذل فراتر نرفتند.
از منظر احساس انسانی صرف طبعا میلیونها مردم تحت ستم در ایران و عراق و سوریه و لبنان که زیستن در زیر سیطره خونبار جمهوری اسلامی و ارتجاع اسلامی بطور کلی را تجربه می کنند، و بویژه خانواده های بیش از هزار قربانی خیزش انقلابی آبان ماه ۹۸ که در غم عزیزانشان هستند، حذف قاسم سلیمانی بحق مایه شادمانی آنهاست و هر انسان آزادیخواهی در این شادمانی سهیم است. قاسم سلیمانی همچون همه «سرداران» سپاه پاسداران از حکومتگران و کارگزاران و آدمکشان جمهوری اسلامی و آمر و عامل کشتار انسانهای بیشمار و نابود کننده خانواده های بسیاری بود. اگر قاسم سلیمانی برای دایره خودی های رژیم «سردار رشید» و «استراتژیست» و «قهرمان ملی» و هر صفت دیگری است، برای میلیونها توده تحت ستم ارتجاع اسلامی او چیزی بیش از یکی از اوباش جنایتکار و آدمکش این ارتجاع نیست.
اما برای تبیین سیاسی این واقعه نمی توان در سطح احساسی باقی ماند. تبیین سیاسی محدود به بیان احساسات له و علیه این واقعه بی تردید به یکی از دو سوی آن تکیه داشته و جانبدارانه است. جانبداری که در این واقعه معین یکسره ارتجاعی است.
کشتن قاسم سلیمانی مستقل از عواقب آن پیش از هر چیز صرفا یک مرحله از پروسه بلند تقابل بین دو نیروی ارتجاعی و ضد انسانی یعنی جمهوری اسلامی و متحدینش از یکسو و امریکا متحدینش از سوی دیگردر منطقه است. مرحله ای که احتمال دو تحول را در تقابل ایران و امریکا بهمراه دارد. *
از نقطه نظر منافع امریکا این کار باید انجام و چنین ضربه ای باید وارد می شد. جمهوری اسلامی با تداوم خرد کننده تحریم ها و ناامیدی از کمک های اروپا و روسیه و چین، به سیاست ناامن سازی منطقه و انجام عملیات نامتقارن رو آورد تا از اینطریق بر امریکا برای کاهش «فشار حداکثری» اش فشار وارد سازد. حمله به نفتکش ها و انداختن پهباد امریکا و حمله موشکی به تاسیسات نفتی عربستان و راکت زدن به پایگاه امریکا در کرکوک و حمله به سفارت آن در بغداد، همه با این فرض از سوی جمهوری اسلامی انجام شد که امریکا دنبال تنش و درگیری نظامی نیست و ترامپ هم یک بلوف زن توخالی است. این حملات فزاینده بویژه با حمله به سفارت، امریکا را به نقطه ای رساند که به جمهوری اسلامی فرمان ایست بدهد. این فرمان اما نمی توانست هم وزن حملات جمهوری اسلامی باشد و می باید بصورت شوک آور و بی بازگشت صادر می شد. قتل قاسم سلیمانی این وظیفه را بعهده گرفت و جدا از اهمیت سیاسی و نظامی وی برای رژیم اما ضربه سختی به روحیه کل ارتجاع اسلامی در ایران و منطقه وارد نمود. این فرمان ایست در همان حال پیام صریحی نیز به جمهوری اسلامی داد که هر اقدام دیگرش می تواند به پاسخ های سنگین و غیر قابل انتظار منجر شود.
از اینرو جمهوری اسلامی در کنار بن بست های اقتصادی و سیاسی و ایدئولوژیک در ایران اکنون نیز درمنطقه با بن بست مواجه شده و سیاست «هلال شیعه» و «عمق استراتژی» اش بطور قطع شکست خورده است. لذا برای انجام عملیات نامتقارن و نا امن سازی ها با محدودیت های جدی و پاسخ های پرهزینه روبروست. بویژه اینکه امریکا صریحا اعلام داشت برای همه عملیات نیروهای نیابتی رژیم خود جمهوری اسلامی را مسئول می داند.
کشتن قاسم سلیمانی جمهوری اسلامی را در دو راهی تعیین کننده ای قرار داده است. اگر بخواهد متقابل به مثل کند و ضربه مهمی به طرف مقابل وارد کند باید خود را برای عواقب و هزینه های فزاینده یک تقابل نظامی آماده سازد. این راه برای جمهوری اسلامی دیگر بسهولت قبل باز و هموار نیست. اساسا به این دلیل که جامعه ایران در دی ماه ٩٦ و آبان ٩٨ پرقدرت نشان داد که فعالانه دنبال سرنگونی جمهوری اسلامی است. تهدید اصلی علیه جمهوری اسلامی از طرف همین مردم بیدار شده و به پاخاسته است و نه از طرف خارج، و دقیقا به همین دلیل اگر رژیم وارد باتلاق درگیری با خارج شود ممکن است از داخل بلعیده شود.
از آنطرف اگر جمهوری اسلامی به دلیل همین مخاطرات و هزینه های آن از تقابل بیشتر با امریکا پرهیز کند و پاسخ قابل توجهی به قتل یکی از «سرداران» اش ندهد و بر عکس مسیر سازش با امریکا را هموار سازد، چیزی که محتمل است، روحیه صفوفش ویران تر و ویرانی کل نظام و ارتجاع اسلامی تسریع می شود.
بنابراین هر یک از این دو راه تنگناهای جمهوری اسلامی را تنگ تر و شرایط را برای سقوط و یا فروپاشی آنرا بیش از پیش مهیا می سازد.
این روند بطور اجتناب ناپذیر در برابر هر رژیم سیاسی استبدادی توسعه طلب و کشور گشایی قرار دارد که همزمان با بحران ها و بن بست های داخلی اش درگیر بحران و بن بست در سیاست خارجی توسعه طلبانه اش نیز می شود. انقلاب کبیر فرانسه و کمون پاریس و انقلاب های ١٩٠۵ و ١٩١٧ روسیه از مصداق های تاریخی رژیم هایی اند که به دو بحران و بن بست همزمان داخلی و خارجی دچار شده و سقوط شان تسهیل می شود. جمهوری اسلامی از این نظر اکنون در موقعیت مشابهی قرار دارد.
در برابر این وضعیت جمهوری اسلامی دو صف طبقاتی متضاد و متخاصم صف آرایی کرده اند. یکی صف کل اپوزیسیون بورژوایی ارتجاعی ایران در اتحادی مقدس با ارتجاع حاکم بر امریکا و عربستان و اسرائیل است، و دیگری صف طبقه کارگر و زحمتکشان و ستمکشان ایران که از دی ماه ٩٦ ناقوس مرگ جمهوری اسلامی و نظام سرمایه داری ایران را بصدا درآورد و با آبان ٩٨ و رادیکالیسم عظیم و کم نظیر آن گامها به جلو رفت است.
در مقابل تقابل دو نیروی ارتجاعی ایران و امریکا و متحدینشان در منطقه و همه عواقب آن، از درگیری های ویرانگر نظامی تا سازش و اتحاد تباه کننده آنان، تنها می توان و باید با به میدان آوردن نیروی متحد طبقه کارگر و به زیر کشیدن جمهوری اسلامی آلترناتیو سوسیالیستی این طبقه را در پیش جامعه قرار داد.

امیر پیام

١۵ دی ماه ١٣٩٨ - ۵ ژانویه ٢٠١٩


* برای توضیح بیشتردر اینمورد میتوان به یادداشت «ایران و امریکا، تشدید فزاینده تقابلی ارتجاعی» در لینک زیر مراجعه نمود:

http://tiny.cc/5diciz

*************

ما هیچکس را «جلوی دوربین» نمی بریم و سپیده هم اینرا نمی خواهد!

افشاگری های شجاعانه سپیده قلیان علیه جنایات رژیم اسلامی سرمایه در زندانها و شکنجه های خونین برای اعتراف سازی و «مستند سازی» های خونین تر بی شک یکی از رویدادهای مهم و آگاهگرانه در تحولات سیاسی جاری است. افشاگری هایی که، همچون موارد قبلی پس از اعتصاب کارگران نیشکر هفت تپه توسط سپیده قلیان و اسماعیل بخشی که وزیر اطلاعات را به مصاف طلبید، برای همیشه این «مستند سازی» های خونین را به مثابه یکی از ابزارهای اعمال سلطه استبداد، در ابعاد میلیونی بی آبروی ساخت و شکست داد و سوزاند.
در ادامه این افشاگری ها اخیرا سپیده قلیان یک از عوامل چند چهره دستگاه سرکوب یعنی «آمنه سادات ذبیح پور» که همزمان «خبرنگار و مستند ساز و مجری تلویزیون» است و نیز «شکنجه گر و عضو تیم اعتراف سازی» از زندانیان سیاسی را به جامعه معرفی نمود.
آقای سعید صالحی نیا در یادداشتی با عنوان «زنده باد سپیده قلیان .....»* با دفاعی خوب و مسئولانه از این تلاش سپیده قلیان و محکومیت ارتجاع اسلامی و مزدوران ریز و درشت اش در پایان بر این تاکید می کند که مزدورانی امثال «آمنه سادات ذبیح پور» را: «حتما باید نگه داشت و جلوی دوربین برد در آنزمان تا تاریخ بسازند»

هدف این مختصر یادآوری این مساله اساسی و مهم است که ما، یعنی جنبش کمونیستی طبقه کارگر که اندیشه های مارکس و انگلس و لنین الهام بخش آن در مبارزه طبقاتی است، هیچوقت هیچکس را با هیچ توجیهی «جلوی دوربین» نمی بریم. «جلوی دوربین» بردن ها ابزار ضد انسانی اعمال سلطه حکومت های فاشیستی و استبدادی و توتالیتاری است و هیچ جایی در ساختار و کارکرد حکومت طبقه کارگر ندارد.
طبعا در فردای کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر ایران همه آمرین و عاملین و مجریان و ضابطین و قاضیان اعدام ها و شکنجه ها و کشتار های مردم و همه جنایات طول حیات جمهوری اسلامی محاکمه خواهند شد. اما این محاکمات بر پایه ممنوعیت بی چون و چرای اعدام و شکنجه و اجبار به اعتراف و با حفظ پیشروترین حقوق انسانی برای متهمین و محکومین و مجرمین انجام خواهد گرفت.
طبقه کارگری که کسب قدرت سیاسی برایش صرفا ابزاری برای ساختن جامعه ای به معنای عمیق و گسترده آزاد و برابر و انسانی است نمی تواند به روش هایی از حکومت کردن دست ببرد که دشمنان آزادی و سعادت انسان بواسطه آن حکومت می کنند. اگر برای نیروهای ارتجاعی و انسان ستیز هدف وسیله را توجیه می کند، برای طبقه کارگری که اهداف انسانی را در افق دارد تنها وسایل انسانی بکار می آیند و قابل توجیه اند.
بگذاریم «جلوی دوربین» بردن ها بهمراه جمهوری اسلامی و هر شکل دیگری از حاکمیت طبقه سرمایه دار به ذباله دان تاریخ ریخته شود.

امیر پیام

٨ دی ماه ١٣٩٨ - ٢٩ دسامبر ٢٠١٩


* این یادداشت در لینک زیر موجود است:

http://www.azadi-b.com/J/2019/12/post_463.html

*************

ایران و امریکا، تشدید فزاینده تقابلی ارتجاعی

اکنون به نظر می رسد که چهل سال رابطه بلاتکلیف و پر تنش ایران و امریکا به مرحله تعیین تکلیف و پایان خود نزدیک می شود. دو قدرت مهم، یکی منطقه ای و دیگری جهانی، جمهوری اسلامی و دستجات نیابتی اش در منطقه در یکسو و امریکا و دول متحد اش در سوی دیگر، از همه نظر در برابر هم به صف شده اند. تقابلی که یکسره بسمت تباهی و ویرانی زندگی کارگران و زحمتکشان و ستمکشان در حرکت است. جنگ اقتصادی و سیاسی و آماده سازی فزاینده جنگ نظامی، بهمراه فشارها و تهدیدها و توطئه ها و دروغ پراکنی های دوجانبه، و در همان حال تلاش های آشکار و پنهان برای مصالحه و توافق از هر دو سو، اجزاء تشکیل دهنده این صف آرایی اند. به این نیز باید جبهه فکر سازان و ژورنالیست ها و مفسران هر دو سو را افزود که با سلطه بلامنازع خود بر رسانه های رسمی و ارایه انواع تحلیلهای خدمتگذار یکی از دو طرف به فکر سازی برای این صف آرایی ویرانگر و تباه کننده مشغولند و به آن مشروعیت می بخشند.
در بیرون این صف آرایی و در خارج از حوضه تنش ها و تقابل های این قدرت ها، اما این توده های میلیونی کارگر و زحمتکش و ستمکش هستند که از یکسو تمام هزینه برپایی این جنگ های اقتصادی و سیاسی و نظامی را می پردازند، و از سوی دیگر همه عواقب خانمان سوز آن را بردوش خواهند کشید. از اینرو اساسی ترین مساله ای که باید ستون فقرات هر تحلیلی باشد اینست که در چنین اوضاعی این توده تحت ستم چه باید بکند. لذا اینجا باید به سراغ بنیادی ترین منافعی رفت که در تقابلی همه جانبه با منافع این توده تحت ستم برپا کننده بحران ها و جنگ ها هستند. اگر جنگ ادامه سیاست به طرق دیگر است، و اگر سیاست خود ظرف پیشبرد منافع گوناگون است، آنگاه باید دید چه منافعی محرک این تقابل است؟ ماهیت طبقاتی این دو صف و این دو قدرت چیست؟ وجوه مشترک آنها کدام است؟ نقاط افتراق و علت اختلاف و تقابل شان در کجاست؟ ماهیت سیاسی این تقابل از چه جنس است؟ چه سناریوهایی در ادامه این تقابل محتمل اند؟ معنای عملی این سناریوها برای کارگران و زحمتکشان و مردم تحت ستم چیست؟ و بالاخره این توده عظیم و در راس آن طبقه کارگر چه می تواند و چه باید انجام دهد؟
از ماهیت طبقاتی جمهوری اسلامی و حکومت امریکا شروع کنیم که هر یک قدرت سیاسی طبقه سرمایه دار و حاکمیت بلامنازع نظام سرمایه داری در دو نقطه جهان اند. به این اعتبار هر دو از طبقه برده داران مدرن و حکومت استثمارگران انسان اند و همه راز حیات شان در بهره کشی از طبقه کارگر است و هر دو به یکسان نیرویی ضد کارگری اند. به لحاظ جهت گیری اقتصادی نیز هر دو مدافع و مجری ضد انسانی ترین خط اقتصادی سرمایه داری موسوم به نئولیبرالیسم اند که با اعمال وحشیانه ترین شیوه های استثمار طبقه کارگر افزایش سود سرمایه و توان رقابتی آنرا تامین می کنند. به لحاظ سیاسی هر دو عمیقا ضد حقوق واقعی انسان و ضد آزادی واقعی و از این نظر حکومت هایی سرکوبگر و ارتجاعی اند. در مورد جمهوری اسلامی که حکومتی سراپا خونبار و علیه هر آنچه نشان و بویی از انسانیت دارد است مساله روشن و آشکار و معرف همگان می باشد. در مورد حاکمیت امریکا اما کافیست که پرده حریر «دمکراسی» اش را کنار زد تا نه فقط جنایات بزرگ آن علیه انسانهای بومی و سیاه پوستان در دو دوره اشغال کلونیالیستی و برده داری، و سپس بر پایی جنگ های ویرانگر علیه مردمان و کشورهای دیگر و بمب باران اتمی هیروشیما و ناکازاکی را دید، بلکه تداوم پیوسته همین جنایات را اکنون نیز می توان در ستمگری طبقاتی و نژاد پرستی و خارجی ستیزی و ویرانی محیط زیست و کوئیر ستیزی نهادینه در سیستم حکومتی امریکا و قتل روزمره رنگین پوستان توسط پلیس و بهره کشی برده دارانه از دوازده میلیون مهاجر «غیرقانونی»، و نیز در هیات اوباشیگری و لومپنیزم شبه فاشیستی رئیس جمهوری کنونی و دولت امریکا دید. و بالاخره باید به سیاست خارجی ایران و امریکا اشاره نمود که هر دو حامل سیاست های توسعه طلبانه و سلطه طلبانه و جنگ طلبانه برای دست یافتن به اهدافی استثمارگرانه و ستمگرانه و ضد انسانی هستند. بنابراین در اینجا با تقابل دو نیروی به یکسان ضد کارگری و ضد انسانی و یکسره ارتجاعی مواجه ایم.
حال سوال اینست که چرا این دو قدرت که به لحاظ ماهیت طبقاتی و ماهیت سیاسی شان چنین یکدست و ارتجاعی اند و به یکسان اهدافی استثمارگرانه و ستمگرانه و ضدانسانی را دنبال می کنند تا این حد در تقابل و تخاصم با هم به صف شده اند؟ اختلاف اساسی و اصل اختلاف شان چیست؟
برای پاسخ اگر به سیاق مفسران رسانه های رسمی به بررسی مدعیات طرفین علیه یکدیگر و سبک و سنگین نموده آنها محدود شویم به هیچ حقیقتی نمی رسیم. چرا که هر دوسو هم دروغ می گویند و هم اهدافی پنهان را دنبال می کنند. جمهوری اسلامی مدعی است که امریکا دنبال برانداختن رژیم است، چیزی که حقیقت ندارد. غیر از مقطع کوتاه قرار گرفتن ایران در «محور شرارت» جرج بوش پسر، امریکا هیچگاه دنبال برانداختن رژیم نبوده و سیاست آن همیشه «مهار» جمهوری اسلامی و سوق دادن آن در جهت اهداف خود و اکنون نیز دنبال «تغییر رفتار» آنست. این البته نافی این امر نیست که همین تقابل ها و تنش ها و تداوم شان ممکن است در مقطعی عملا به ساقط شدن رژیم بیانجامد. اما سیاست رسمی و خواست حکومت امریکا این نیست. دلایل آن نیز روشن است:
١- در ایران یک نظام سرمایه داری بزرگ و نسبتا قوی و برخوردار از بازاری هشتاد میلیونی مستقر است که حفظ آن رکن اول سیاست امریکا نسبت به ایران است.
٢- جمهوری اسلامی بمدت چهل سال حاکمیت طبقاتی نظام سرمایه داری و حافظ و پاسدار آن از گزند انقلاب بالقوه چپگرای پنجاه و هفت، و تهدید کمونیسم در دهه شصت، و مبارزات بی شمار کارگری در این چهل سال، و همه مبارزات متنوع آزادیخواهانه و برابری طلبانه اجتماعی است. جمهوری اسلامی سدی مستحکم در برابر فشار قدرتمند طبقاتی و اجتماعی و تاریخی آزادی خواهی و برابری طلبی در ایران است. لذا سرنگونی جمهوری اسلامی بدون سرنگونی نظام سرمایه داری و یا بدون وارد شدن ضربات جدی به آن ممکن نیست و این همان ریسکی است که امریکا نه می خواهد و نه می تواند بدان مبادرت ورزد.
٣- اسلام اگر چه به لحاظ مضامین اجتماعی و سیاسی نیروی فوق ارتجاعی متعلق به عهد عتیق است، اما به لحاظ کاربردی برای نظام سرمایه داری از زمره ایدئولوژی های موثر و معاصر آنست. این نه فقط مربوط به توان ضد کمونیستی اسلام، که به همان اندازه نیز مربوط به توان آن در ضدیت خونبار با هر نوع آزادیخواهی و برابری طلبی و عدالت جویی حتی در چارچوب نظام سرمایه داری برای طبقات کارگر و زحمتکش است. این یعنی اسلام حامل همه آن عناصری است که نظام سرمایه داری جهانی بحران زده معاصر بدان نیاز دارد. نیازی که نشانگر آشکار عصر بربریت و توحش این نظام است. لذا امریکا همچنان به اسلام در حکومت، از هر دو نوع سنی و شیعه، بویژه در خاورمیانه احتیاج دارد و حاملین آنرا متحدین حال و آینده خود می داند.
۴- با توسعه همه جاگیر نظام سرمایه داری و گسترش و استقرار و رشد آن در همه کشور های دنیا در پس از جنگ جهانی دوم و بویژه پس از پایان جنگ سرد، دوران سهم خواهی یکجانبه کشورهای بزرگ سرمایه داری از بازار جهانی جای خود را به سهم خواهی همه کشور های دنیا از بازار جهانی داد. این تحول در سطح سیاسی به این انجامید که قدرت های بزرگ دیگر نمی توانستند بسهولت گذشته سیاست های خود را به کشورهای متوسط و کوچک دیکته کنند. اکنون قدرت های بزرگ در سطح جهانی نه با یک یا چند قدرت بزرگ که در همان حال با همه قدرت های متوسط و کوچک منطقه ای مواجه اند و لازم است که هر جا با ایجاد موازنه های متنوع امر خود را پیش ببرند. در خاورمیانه اکنون امریکا برای ایجاد موازنه قدرت در برابر عربستان و مصر و ترکیه و اسرائیل و با حضور روسیه و حضور بالقوه چین بواسطه ایجاد پایگاه نظامی اش در جیبوتی با گنجایش ده هزار نظامی، اتفاقا به جمهوری اسلامی البته «تغییر رفتار» داده نیازمند است و به اختیار خود آنرا از دست نخواهد داد.
اما مدعیات امریکا علیه جمهوری اسلامی که در چهار محور: توقف برنامه هسته ای، توقف برنامه موشکی، قطع حمایت از گروه های تروریستی در منطقه، و پایان دادن به توسعه طلبی ایران در منطقه و تهدید اسرائیل طرح شده است، نه اهدافی با اهمیت در خود و قائم بذات، که ابزاری برای فشار بر جمهوری اسلامی با هدف «تغییر رفتار» آنند. تحقق این هدف الزاما به معنای تحقق محورهای فوق نیست بلکه اساسا به معنای تحقق تواقفی رضایت بخش برای طرفین است. همه این مدعیات با وقوع هر درجه از «تغییر رفتار» مورد نظر امریکا در جمهوری اسلامی قابل اغماض و چشم پوشی و قابل معامله اند. اگر امریکا با اتمی بودن جمهوری اسلامی پاکستان و انبار بزرگ ارتجاع و اسلحه به نام حکومت اسلامی عربستان مشکلی ندارد، اگر امریکا می تواند در همه دوران جنگ سرد و پس از آن که خاورمیانه به دو قطبی اعراب و اسرائیل بدل شده بود با هر دو سو رابطه داشته باشد و عدم مخالفت با اسرائیل را به شرط رابطه با دول عربی بدل نکند، و اگر می تواند با حزب اله و حماس در مرزهای اسرائیل برای چند دهه بسازد، و بالاخره اگر می تواند فعالانه دنبال صلح با طالبان در افغانستان و با حوثی ها در یمن باشد، بنابراین در همه چهار محور یاد شده در بالا نیز امریکا می خواهد و می تواند بنحوی با جمهوری اسلامی کنار بیاید.
غالبا چنین تصور می شود که مواضع «ضد امریکایی» و «ضد اسرائیلی» جمهوری اسلامی موانع مهمی در نزدیکی امریکا به آنست و یا اگر رژیم از این مواضع دست بکشد فرو می ریزد. این در حالیست که از زمان «سرکشیدن جام زهر» پایان جنگ ایران و عراق و شروع برنامه های پنج ساله سازندگی رفسنجانی به اینسو، و رشد و گسترش سرمایه داری در ایران و خریده شدن دین و ایدئولوژی با پول و ثروت، اولا بروز این مواضع در سیاست خارجی رژیم بتدریج کم رنگ شد و مواردی مثل حمله به سفارت های انگلستان و عربستان به «نیروهای خودسر» نسبت داده شد؛ دوما این مواضع فاقد خصلت ایدئولوژکی سابق اند و صرفا به ابزارهای فشاری برای رسیدن به اهدافی دیگر بدل شده اند و قابل معامله اند.
همچنین باید توجه داشت که در طول حیات جمهوری اسلامی مساله «حقوق بشر» هیچگاه بطور جدی از طرف دول امریکا طرح نشد و بویژه در مذاکرات برجام و با دولت اوباما و در مدعیات کنون دولت ترامپ و در لیست پامپئو و از طرف دول غربی کنار گذاشته شده است. واضح است که اگر هم در این مناقشات مساله حقوق بشر علیه جمهوری اسلامی طرح می شد ربطی به مطالبات برحق توده های تحت ستم در ایران نداشت و از این نظر فریبی بیش نبود. اما فقدان آن نشان می دهد که امریکا و غرب با حضور و تداوم جمهوری سرکوبگر و خونین و ارتجاعی اسلامی در ایران مشکلی ندارند. آنها آگاهانه اشاره ای به حقوق بشر نمی کنند تا به جمهوری اسلامی اطمینان دهند که دنبال تضعیف آن در داخل و یا برانداختن رژیم نیستند.
بنابراین اگر مدعیات طرفین علیه یکدیگر ظاهر مناقشه بین آنهاست و شکل بیان آن می باشد، در این صورت اختلاف اصلی چیست و کجاست؟ حقیقت اینست که اختلاف اصلی در بهم ریختن مناسبات قدرت در خاورمیانه است. لذا مناقشات ایران و امریکا و موانع و امکانات حل آنرا باید از منظر حل مناسبات قدرت در منطقه دید. تا پیش از انقلاب ۵٧ ایران، امریکا با اتکا به سیاست ژاندارمی دوگانه ایران و عربستان سلطه بلامنازع در خلیج فارس داشت و سهم هر کشور از مناسبات قدرت در منطقه معلوم بود. با وقوع انقلاب ۵٧ و جنگ ایران و عراق متعاقب آن و سپس فروپاشی شوروی و بی افق شدن دول نزدیک به آن، اشغال کویت توسط عراق و حمله اول امریکا به عراق، بعد حمله دوم امریکا به عراق و سرنگونی صدام و پیدایش منطقه خود مختار کردستان عراق و شعله ور شدن جنگ های داخلی در عراق، و وقوع انقلابات عربی و سقوط دیکتاتورها، و بالاخره فروپاشی ساختاراجتماعی در لیبی و سوریه و یمن، مناسبات قدرت موجود در منطقه گام به گام درهم کوبیده شد و نابود گشت. بموازات این تحولات اما در همان حال سرمایه داری در برخی از کشورهای منطقه وسیعا رشد کرد و حکومت های آنها را از ترکیه و ایران تا قطر و امارات و عربستان و غیره از دول تحت سلطه به دول مستقل بورژوایی مدعی سهم خواهی بیشتر از مناسبات قدرت در منطقه بدل نمود.
تا آنجا که به جمهوری اسلامی بر می گردد، این حاکمیت طبقه سرمایه دار ایران است و اگر عمر حاکمیت این طبقه را از کودتای سوم اسفند ١٢٩٩ در نظر بگیریم نزدیک به نیمی از دوره حاکمیت بورژوازی در ایران توسط جمهوری اسلامی اعمال و نمایندگی شده است. بنا بر این جمهوری اسلامی پرچم دار عظمت طلبی ایرانی همین بورژوازی به اضافه عظمت طلبی شیعی - صفوی ویژه خود است و سهم بسیار بالایی از قدرت در مناسبات منطقه و نقش برجسته ای در آن می خواهد. سهم خواهی ای که به سیاستی توسعه طلبانه در منطقه و بدرجاتی موفق از جانب جمهوری اسلامی انجامیده است. این سیاست توسعه طلبانه ایران به مثابه «امپریالیسم منطقه ای» منفعتی دو سویه برای بورژوازی این کشور دارد. از یکسو منابع قدرت و ثروت را برای آن گسترش می دهد و از سوی دیگر برای حفظ و استحکام قدرت سیاسی آن در داخل بکار می آید. منافعی که بویژه در دوران بحران و بن بست کنونی رژیم اهمیتی صد چندان یافته است. سرمایه داری ایران نزدیک به یک دهه است که به اظهار اقتصاددانان حکومتی برای اولین بار وارد بحران اقتصادی درون زا شده است که عبور از آن پیش ار هر چیز به تغییرات اساسی در ساختار سیاسی گره خورده است. همزمان با این بحران نیز سلطه استبداد سیاسی و اجتماعی حاکم در مقابله با نیازها و مطالبات عمومی و فزاینده همه اقشار مردم و انباشت بی سابقه نفرت همگانی از رژیم ناتوان شده و به بن بست رسیده است. در چنین وضعیتی توسعه طلبی منطقه ای، و منابع اقتصادی و اقتدار سیاسی منتج از آن، راهی است که جمهوری اسلامی برای کاهش بحران اقتصادی و ثبات سیاسی در داخل بدان نیازمند است. اما همین راه با تناقضی سخت مواجه شده است. جمهوری اسلامی نه می تواند از توسعه طلبی خود دست بکشد، و نه می تواند به آن ادامه دهد.
امریکا با اصل سهم خواهی جمهوری اسلامی مشکلی ندارد و می تواند بنحوی با آن کنار آید. اما سه مانع مهم در برابر آن قرار دارد. اول اینکه از نظر امریکا توافق با هر درجه ای از سهم ایران در مناسبات قدرت در منطقه مستلزم اینست که جمهوری اسلامی از یک «حکومت سرکش»(rogue state) به یک «حکومت نرمال»(normal state) تغییر کند. این یعنی جمهوری اسلامی بتواند با عادی سازی رابطه اش با امریکا به پای توافقی چند جانبه بر سر مناسبات قدرت در منطقه برود که در راستای استراتژی عمومی امریکا باشد. دوم اینکه سیاست توسعه طلبانه جمهوری اسلامی به تهدیدی جدی علیه رقبای آن که اکنون متحدین امریکا هستند بدل شده و آنها به چیزی کمتر از عقب نشینی این توسعه طلبی رضایت نمی دهند. سوم اینکه رابطه ایران و امریکا به یک بی اعتمادی عمیق و بدرجات زیادی لاینحل گره خورده است و هر دو در چارچوب همان مناسبات مرسوم بورژوایی بشدت فاقد اصول و پرنسیب اند و یکسره مشغول فریب هم و کلاه گذاشتن بر سر یکدیگرند و رهبران کنونی شان نیز نمایندگان برجسته شارلاتانیسم هستند.
به اینها باید تغییرات گسترده در مناسبات بین المللی و روابط قدرت در سطح جهان را افزود که اساسا دست یافتن به چنین توافقاتی را بسیار دشوار نموده است. مثال های این دشواری در لیبی و سوریه و یمن و افغانستان در برابرمان قرار دارد. از این نظر جهان امروز با صد سال پیش که دو نماینده دو قدرت وقت یعنی فرانسه و انگلستان با توافقنامه محرمانه « سایکس پیکو» نقشه مطلوب شان برای خاورمیانه را کشیدند و کشورهای مورد نظرشان را ایجاد نمودند شاید به اندازه هزار سال فرق کرده است. امروز کسب هر توافقی در ترسیم مناسبات قدرت در خاورمیانه بدون حضور و مشارکت همه کشورهای منطقه، و بدون حضور قدرت های جهانی از امریکا و اتحادیه اروپا تا روسیه و چین، و در دستور داشتن حل مسایل کُرد و فلسطین و پاسخ به ویرانی لیبی و سوریه و یمن و بحران افغانستان، اگر غیر ممکن نباشد، بسیار سخت و شکننده خواهد بود. به این معنا ترسیم نوین مناسبات قدرت در خاورمیانه منوط به توافقی منطقه و جهانی است که وقوع آن با توجه به خصوصیات فوق ارتجاعی این طرفهای درگیر قابل تصور نیست.
مجموع نکاتی که در بالا طرح شد به مساله چگونگی حل مناقشه بین جمهوری اسلامی و امریکا خصلتی سیال بخشیده و همه حالات را در بر می گیرد. اگر چه ماهیت مشترک طبقاتی و نیازها و امکانات و محدویت های هر دو طرف آنها را عمدتا بسمت سازش در نقطه ای سوق می دهد، اما کم و کیف و شکل و زمان بروز و دوام این سازش و احتمال جنگ نیز مسایلی باز هستند و وقوع سناریوهای گوناگون را محتمل می سازد. از اینرو:
١- اگر چه شواهد نشان می دهند طرفین به جنگ تمایل ندارند، اما در ادامه سیاست فشارهای متقابل بر یکدیگر ممکن است با هدف درگیری نظامی محدود و کنترل شده وارد جنگی شوند که تحول آن به جنگی تمام عیار دیگر در اختیار آنان نباشد.
٢- جمهوری اسلامی و امریکا نشان داده اند اهل معامله اند و دارای ظرفیت و توان مذاکره دوجانبه با اعلان علنی و ادامه غیرعلنی که به توافقی محرمانه و آبرومند برای جمهوری اسلامی بیانجامد هستند.
٣- در صورت ادامه «فشار حداکثری» تحریم های امریکا و عدم گشایش روابط اقتصادی دیگر با درآمد قابل توجه (نظیر آنچه گفته می شود، و البته هنوز صحت آن معلوم نیست، که گویا بدنبال توافق استراتژیک ایران و چین قرار است چین ٢٨٠ میلیارد دلار در صنعت نفت و گاز ایران سرمایه گذاری کند و بجای آن نفت را با تخفیف ٣٠ درصدی و با ارزهای غیر دلاری از ایران بخرد)، جمهوری اسلامی در شرایطی بدتر به سازشی خفت بار با امریکا تن خواهد داد.
۴- در صورت عدم وقوع خیزش های توده ای علیه کلیت جمهوری اسلامی نظیر آنچه در دی ماه ٩٦ رخ داد ( که وقوع چنین خیزش هایی بیش از هر موقع اکنون محتمل است و منشا اصلی هراس رژیم می باشد)، همین مجموعه اوضاع کنونی شامل بحرانهای اقتصادی و سیاسی و اجتماعی در ایران و فشار تحریمها و تنش های سیاسی و نظامی در منطقه به مثابه وضع موجود جدید ( new status quo) می تواند ادامه یابد.
اگر چه سبک سنگین نمودن این سناریوها در مقایسه با یکدیگر و حدس و گمان در باره وقوع آنها و یا به اصطلاح پیش بینی اینکه چه سناریویی بیشتر محتمل است برای اقشار مختلف سرمایه و باندهای درون و بیرون رژیم و نیروهای اپوزیسیون دست راستی معنی دارد تا بتوانند از سود و زیان مالی و سیاسی خود ارزیابی واقع بینانه داشته باشند، اما این چرتکه بورژوایی بدرد طبقه کارگر نمی خورد. برای طبقه کارگر آنچه حیاتی است اتخاذ رویکردی طبقاتی است تا بدانیم نتایج مناقشات ایران و امریکا هر چه که باشد، و هر سناریویی که در ادامه آن رخ دهد، برای طبقه ما یک و فقط یک نتیجه خواهد داشت که چیزی جز تثبیت و تداوم و تعمیق و گسترش فقر و فلاکت و بی حقوقی و ناامنی و بی حرمتی مطلق که به مدت یک قرن توسط نظام سرمایه داری ایران و حاکمیت های ارتجاع سلطنت پهلوی و ارتجاع اسلامی سرمایه به طبقه کارگر تحمیل شده است نخواهد بود. ایران کشوری است که فی الحال جنگی سبعانه و خونین علیه طبقه کارگر در آن جریان دارد. از اینرو، اگر وضع موجود ادامه یابد، یا ایران و امریکا به سازش برسند، نتیجه فقط ویرانی فزاینده زندگی طبقه کارگر خواهد بود. اگر بین ایران و امریکا جنگ رخ دهد بر جنگ جاری علیه طبقه کارگر در ایران خواهد افزود و نتیجه فقط ویرانی فزاینده زندگی طبقه کارگر خواهد بود. هیچگاه نباید فراموش کرد که جنگ دول بورژوایی با هم برای تقویت و گسترش جنگ مشترک آنان علیه طبقه کارگر است. اگر از دل این مناقشات جمهوری اسلامی بنحوی پیروز بیرون بیاید، و یا اگر امریکا به عنوان نیروی فائقه سر بلند کند، نتیجه بازهم فقط ویرانی فزاینده زندگی طبقه کارگر خواهد بود.
بنابراین، رویکرد طبقه کارگر در برابر تقابل بین جمهوری اسلامی و امریکا و عواقب ویرانگر آن و باز نمودن مسیر بسمت بهبود زندگی کارگران و زحمتکشان و همه ستمدیگان تنها می توان به معنای به زیر کشیدن کلیت جمهوری اسلامی توسط این توده های میلیونی در اولین گام، و نیز بزیر کشیدن کلیت حاکمیت طبقه سرمایه دار و استقرار قدرت سیاسی کارگران و زحمتکشان و ستمدیدگان در همان گام باشد.

امیر پیام

٢٦ شهریور ١٣٩٨ - ١٧ سپتامبر ٢٠١٩

amirpayam.wordpress.com

برای مطالعه مجموعه یاداشت های قبلی ١- (اینجا)    و ٢- (اینجا)   کلیک کنید.