یادداشت های جنبش کارگری:انقلاب و جنگ در ایران
دو ماه پایانی سال ١۴٠۴ ماه های انقلاب و جنگ در ایران هستند. دی ماه شاهد انقلاب مردم تحت ستم علیه جمهوری اسلامی بود، و اسفند ماه شاهد جنگ ارتجاعی امریکا و اسراییل از یکسو و جمهوری اسلامی از سوی دیگر است. بهم پیوستگی این دو ماه بطرز نمادینی نشانگر بهم پیوستگی دو سیاست کلان در جمهوری اسلامی است: سیاست ستمگرانه داخلی علیه مردم، و سیاست خارجی توسعه طلبانه علیه کشورهای دیگر. این دو سیاست با طی نمودن مسیری خونبار و ویرانگر در طول نزدیک به نیم قرن گذشته اکنون به پایان برگشت ناپذیر خود رسیده اند.
انقلاب
خیزش انقلابی که از ٧ دی ماه ١۴٠۴ آغاز شد و بسرعت سراسر ایران را فرا گرفت و در ۱٨ و ۱۹ دی ماه به اوج خود رسید و سپس با دستگاه کشتار رژیم مواجه گشت، تا روز قبل از آغاز جنگ در ۹ اسفند، همچنان پُر غرور و سربلند به راه خود برای بزیر کشیدن جمهوری اسلامی ادامه می داد. کشتار بی سابقه و شقاوتمند رژیم علیه مردم و ترامای عظیم وارده بر آنان هیچیک بر خواست و اراده مردم برای بزیر کشیدن جمهوری اسلامی از اریکه قدرت خللی وارد نکرد. برعکس مردم مصمم تر از قبل برای نبرد در صحنه بودند. مراسم های انقلابی خاکسپاری و چهلم عزیزان جانباخته و مبارزات دانشجویان همه گویای تداوم خیزش انقلابی مردم و گام نهادن آن در مرحله ای سرنوشت ساز بود.
تداوم این خیزش انقلابی، آنهم پس از کشتار وسیع و سبعانه دی ماه، گویای ژرفای عمیق و گسترش وسیع شرایط انقلابی در ایران است که با فراز و نشیب هایی اما در سیری صعودی در حرکت است. برخلاف موارد پیشینی تاریخی که مفهوم "شرایط انقلابی" به تک قیام ها و تک انقلاب ها در دوره های کوتاه چند روزه و چند هفته و یا حداکثر چند ماهه اطلاق می شد، سیر تحولات معاصر در ایران نشان می دهد که لازم است این مفهوم را در دوره های بلند تر و چند ساله نیز مد نظر قرار داد. این شرایط انقلابی در حقیقت با خیزش انقلابی دی ماه ۱۳۹٦ نمایان شد. آنچه آن خیزش را از همه اعتراضات قبل از آن متمایز می کرد طرح هژمونیک دو شعار "مرگ بر جمهوری اسلامی" و "اصلاح طلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا" بود. خیزش دی ماه ۱۳۹٦ اعلام پایان هرگونه توهمی به اصلاح شرایط و انتظار تغییرات مثبت در جمهوری اسلامی به نفع مردم تحت ستم بود. در همان حال نیز آن خیزش بیان اثباتی این امر بود که انجام هر گونه تغییر مثبتی به نفع مردم در اولین گام در گرو بزیر کشیدن جمهوری اسلامی از قدرت است.
از این منظر سیر تحولات معاصر ایران به دو دوره قبل و بعد از دی ماه ۱۳۹٦ تقسیم می شود. از آن خیزش به اینسو شاهد ریزش فزاینده مشارکت مردم در انتخابات های رژیم، و گسترش فزاینده اعتراضات در همه عرصه های اجتماعی، و وقوع خیزش های انقلابی آبان ۱۳۹٨ و تشنگان خوزستان ١۴٠٠، "زن، زندگی، آزادی" در ١۴٠١، و اکنون دی ماه ١۴٠۴ هستیم. بنیاد سیاسی این اعتراضات و مبارزات و خیزش ها، در این دوره هشت ساله، ضدیت مردمی علیه کلیت رژیم و بیان اراده همگانی برای بزیر کشیدن جمهوری اسلامی بود. مردم تحت ستم در تمام این دوره نشان دادند که نه می خواهند و نه می توانند به شیوه تاکنونی تحت سیطره جمهوری اسلامی زندگی کنند.
رژیم نیز در کل حیاتش و بویژه در هشت سال گذشته پیوسته ثابت نموده که نه می خواهد و نه می تواند چیزی غیر آنچه تاکنون بوده باشد. به دلایل متعدد طبقاتی و ایدئولوژیک این ماهیت ثابت و غیر قابل تغییر جمهوری اسلامی ناشی از این واقعیت است که بطور در هم تنیده ای از یکسو حاکمیت استبدادی یک سرمایه داری فوق استثمارگر و فوق ستمگر است، و از سوی دیگر متکی به ایدئولوژی دینی شیعه و تماما تبعیض آمیز و امتیاز ورز و چپاولگر و تجاوزگر است. جمهوری اسلامی همزمان حاکمیت سرمایه داران علیه کارگران و زحمتکشان، حاکمیت اقلیت کوچک "خودی ها" علیه اکثریت عظیم مردم، و حاکمیت دزدان و غارتگران علیه اکثریت تولید کنندگان واقعی ثروت در ایران است. بر پایه همین ماهیت ثابت و غیرقابل تغییر رژیم است که بحران های جمهوری اسلامی پیوسته عمق و گسترش می یابد. جمهوری اسلامی سالهاست که نه می تواند به شیوه تاکنونی اش ادامه دهد، و نه می تواند با شیوه ای دیگر ادامه دهد. افقی اجتماعی که جمهوری اسلامی با آن زاده شد خیلی وقت است که مرده است، و هم ذاتی جمهوری اسلامی با آن افق امکان ایجاد هر افق متمایزی را برای همیشه از آن سلب نمود.
بنابراین از دی ماه ۱۳۹٦ تاکنون هم مردم نه خواستند و نه توانستند بشیوه جاری زندگی کنند، و هم رژیم نه خواست و نه توانست به شیوه همیشگی و یا به شیوه ای متفاوت حکومت کند. این تعریف بیانگر بنیاد شرایط انقلابی ای است که طی هشت سال گذشته هر بار خیزش های انقلابی قوی تر از قبل را از خود بیرون داده است. از اینرو ایران مدت هاست آبستن انقلابی عظیم است. تاخیر در تولد آن تنها از آن روست که بنا به این گفته آشنای گرامشی «کهنه روبه مرگ است و نو ناتوان از زاده شدن.» اگر جنگ جاری، که امیدواریم کوتاه باشد، رخ نمی داد و این روند انقلابی را قیچی نمی کرد بی تردید بزودی شاهد خیزش انقلابی عظیم تری می بودیم.
جنگ
جنگ کنونی بین امریکا و اسرائیل از یکسو و جمهوری اسلامی از سوی دیگر، مستقل از ابعاد گسترده و پیچیده و سرعت عملیاتی اش، و مستقل از ویرانی و تباهی و توحش و سبعیت همراه آن، اما به لحاظ علل سیاسی و ماهیت ارتجاعی اش پدیده جدیدی نیست.
روندی که نهایتا به جنگ کنونی رسید با انقلاب بهمن ۵٧ آغاز شد. جمهوری اسلامی حاصل معامله ای بزرگ بین غرب به رهبری امریکا و جریان اسلامی خمینی بود. معامله ای که در آن امریکا در مقابل تسهیل خروج شاه و کنار رفتن بختیار و حمایت ارتش از خمینی، تضمین کنترل اوضاع ایران و پر کردن خلا قدرت و تامین جریان صدور نفت و جلوگیری از رشد کمونیسم در ایران را از خمینی دریافت کرد. تصور اولیه امریکا و غرب این بود که این معامله به رابطه ای قابل اتکا و پایدار با حاکمان جدید و تامین و حفظ منافع امریکا و غرب در ایران خواهد انجامید. اما خیلی زود در آبان ۱۳۵٨ با اشغال سفارت امریکا در تهران توسط «دانشجویان پیرو خط امام» ورق کاملا برگشت. به اینترتیب ۹ ماه پس از انقلاب، رژیم جدید بدنبال استقرار و تثبیت اولیه، خلق الساعه «ضد امریکایی» و «ضد اسرائیلی» شد. سفارت امریکا که هنوز ۹ ماه پس از انقلاب در ایران همچنان دایر و به امور اداری معمول مشغول بود و جریان اسلامی هم با آن مشکلی نداشت به یکباره توسط حامیان رژیم اشغال شد و به نماد تغییر جهت سیاسی آن بدل گشت.
آنچه که برای شناخت ماهیت اختلاف جمهوری اسلامی با امریکا و اسرائیل که به جنگ کنونی منتهی شده بسیار مهم است توجه به ماهیت واقعی «ضد امریکایی» گری و «ضد اسرائیلی» گری جمهوری اسلامی میباشد. اگر در فضای سیاسی دهه شصت که هنوز در امتداد جنبش های رهایی بخش ملی پس از جنگ جهانی دوم قرار داشت، «ضد امپریالیسم» و «ضد صهیمونیسم» بعضا از محتوایی آزادیخواهانه و مترقی و سکولار و متمایل به چپ برخوردار بودند، اما «ضد امریکایی» و « ضد اسرائیلی» شدن جمهوری اسلامی از ابتدا فاقد این خصوصیات مثبت و نیز یکسره آزادی کش و انسان ستیز و ضد کارگر و ضد زن و ضد هرگونه ترقی خواهی بود. این مفاهیم نزد حکومت جدید صرفا دستاویزی ایدولوژیک بود تا از یکسو سلطه انسان ستیزانه خود را بر جامعه تثبیت کند، و از سوی دیگر با نشستن بر امواج نارضایتی بر حق مردمی از سیاست های امریکا و اسرائیل در کشورهای منطقه حوزه نفوذ خود در خارج از ایران را توسعه دهد. به این ترتیب جمهوری اسلامی نه تنها به مثابه قدرتی ستمگرانه و فوق ارتجاعی بر جامعه ایران مسلط شد، همزمان نیز به عنوان نیرویی مداخله گر و توسعه طلب که بدنبال برتری هژمونیک در منطقه بود بدل گشت و همین مبنای سیاست خارجی رژیم شد. سیاستی که ماهیتا خصمانه و توسعه طلبانه و نظامی گرانه و جنگ طلبانه بود.
در همه حیات جمهوری اسلامی تهدید ساختگی «دشمنان» و آمادگی برای جنگ با آنان اساس ماهیت جمهوری اسلامی و چسب انسجام صفوف آن و ابزار سرکوب مردم و اعمال سلطه بر جامعه و توجیه گر سیاست توسعه طلبانه و سلطه طلبانه آن در منطقه بود. از اینرو جنگ و جنگ طلبی به انحاء مختلف، از تبلیغ و رجزخوانی و شانتاژ و فضا سازی و نمایش و تهدید و توطئه تا تولید و توسعه و انباشت انواع سلاح و تا ایجاد سپاه نظامی خارج از مرز و جوخه های ترور بین المللی و نیروهای نیابتی و جنگ های نیابتی، به راز بقای جمهوری اسلامی بدل گشت. در سیاست خارجی رژیم دیپلماسی صرفا ردایی بود برای پوشش نظامی گری و جنگ طلبی واقعی که به تهدیدی واقعی علیه کشورهای منطقه و بعضا جهان بدل گشت. لذا وقوع جنگ همیشه احتمالی ممکن و یک نگرانی دایمی در جامعه ایران بود که اکنون تمام عیار در جریان است.
در آنطرف این جنگ امریکا و اسرائیل قرار دارند که هر دو از برجسته ترین حاملین سیاست های ضد انسانی و توسعه طلبانه و جنگ طلبانه و هژمونی طلبانه در منطقه و امریکا نیز در کل جهان هستند. امریکا و اسرائیل و کشورهای حامی شان بیش از دو سال است که در غزه در حال کامل نمودن یکی دیگر از نسل کشی های انسانی در برابر جهان اند. نسل کشی ای که توسط منادیان «دمکراسی» و «حقوق بشر» و آنهم در دورانی که وعده رفاه و صلح و آسایش توسط «پیروزی سرمایه داری لیبرال» به جهانیان داده شده بود انجام می گیرد. دلایل و ادعاهای امریکا و اسرائیل برای جنگ هایشان هرچه که باشد اما ماهیت سیاست و افقی که در برابر جهان عرضه می کنند از جنس همین نسل کشی در غزه است.
حمله هفت اکتبر ٢٠٢٣ حماس به اسرائیل فرصت بی نظیری بود که اسرائیل سالها در انتظارش بود. آن حمله بهانه ای شد تا اسراییل به هدف قدیمی اش که حذف کامل مساله فلسطین بود جامه عمل بپوشاند. نسل کشی مردم غزه و ویران نمودن فیزیکی این شهر، و گسترش شهرک سازی ها در کرانه باختری و بی تاثیر نمودن بیش از پیش دولت خودگردان فلسطینی همه در جهت آن هدف انجام شد و تا حد زیادی به نتیجه رسید. نسل کشی و ویرانی غزه با بربریتی دهشتناک و با حمایت امریکا و کشورهای متحد و حامی اش کامل شد. امروز مساله فلسطین در ضعیف ترین موقعیت خود قرار داشته و در سیاست و افکار عمومی جهان در حاشیه ای دور قرار گرفته است. در جریان جنگ غزه اسرائیل بتدریج متوجه توانایی های نظامی خود و ضعف های طرف مقابل اش در کل "محور مقاومت"، از حماس و حزب الله تا حوثی ها و جمهوری اسلامی و دیگر نیابتی هایش در عراق شد. با شکست «محور مقاومت» در خارج از ایران، و با حمایت دولت ترامپ و طرح "صلح ابراهیم»، اسرائیل هدف دومی را برای خود تعریف نمود که همانا تبدیل شدن به یک قدرت فائق و هژمون در منطقه است. کسب این هدف اما بدون فائق آمدن بر جمهوری اسلامی که خود دنبال نقش هژمون در منطقه بود ممکن نبود. از اینرو جنگ علیه جمهوری اسلامی با هدف شکست و تضعیف و تحقیر وسیع آن در دستور نظامی اسراییل قرار گرفت. تنها باید فرصت لازم برای اقدام عملی فراهم می شد که با همراهی امریکا در جنگ دوازده روزه و در جنگ کنونی فراهم شد.
شکست امریکا در عراق و بویژه شکست آن در افغانستان و بقدرت رساندن مجدد طالبان در ٢٠٢١ بروشنی بیانگر شکست نقش هژمونیک امریکا در خاورمیانه بود. این شکست منطقه ای که در جهان چند قطبی پس از جنگ سرد و عروج جهانی چین رخ داد با به چالش کشیده شدن قدرت برتر و یگانه امریکا در جهان همراه شد. لذا استراتژی امریکا بسمت نقش هرچه کمتر در خاورمیانه و تمرکز بیشتر در شرق آسیا و مصاف با قدرت رشد یابنده چین تغییر جهت داد. فرود تحریک آمیز نانسی پلوسی در تایوان، تقریبا همزمان با خروج امریکا از افغانستان، بیان سمبلیک این تغییر جهت استراتژیک بود.
اما با دور دوم ریاست ترامپ دولت وی خیلی زود متوجه شد که فعلا توان رویاروی با چین و نیز روسیه را ندارد و بهتر است با آنها کنار بیاد و پایه های این امپراتوری بهم ریخته و رو به زوال را ابتدا در مناطق دیگری محکم کند. از اینرو ابتدا با روسیه در مورد اوکراین و موارد دیگر سازش کرد. سپس احیای سلطه قدیمی امریکا در «نیمکره غربی» و بویژ امریکای لاتین را دستور کار قرار داد. این استراتژی اکنون با احیای دکترین کولونیالیستی «مونرو»، و تلاش برای شکست دادن موج بلند چپ گرایی که با فراز و نشیب هایی همچنان در این منطقه فعال است، بویژه شکست دادن ونزوئلا و کوبا و نیکارگوئه، و تقویت جریانات و دولت های راستگرا و فاشیستی، و نیز تضعیف نفوذ رشد یابنده چین در این نیمکره در جریان است.
بموازت پیشروی این استراتژی جدید در «نیمکره غربی»، و پیشروی های چشمگیر اسرائیل علیه «محور مقاومت» و اسلام میلیتانت و انزوای جمهوری اسلامی، فرصتی تازه ای برای آمریکا باز شد تا بتواند موقعیت هژمونیک از دست رفته خود در خاورمیانه را مجددا احیا و بموازات پیشروی در نیمکره غربی اینجا نیز جای پای خود را محکم کند. اما این هدف نیز مستلزم رام نمودن و یا حذف نمودن جمهوری اسلامی بود. جمهوری اسلامی به مثابه «دولت سرکش» همیشه تهدیدی جدی علیه اسرائیل بود و هم با در دست پرچم «ضد امریکایی» گری به خصومت با امریکا دامن می زد تا برای سیاست توسعه طلبانه و سلطه طبانه خود در منطقه جا باز کند. جنگ کنونی با جمهوری اسلامی آن نقطه و هدف مشخصی است که امریکا و اسراییل با دو انگیزه متمایز، اولی برای احیای هژمونی رو بزوال جهانی اش از طریق تقویت هژمونی منطقه ای و دومی برای کسب هژمونی منطقه ای در زیر سایه امریکا، علیه جمهوری اسلامی در هم فشرده شدند و قدرتی عظیم و بلامنازع و ویرانگر را بکار انداختند. به اینها باید اینرا نیز افزود که کشور های اروپا بویژه، آلمان و فرانسه و انگلیس، در این جنگ به دلایل خود ذی نفع اند و آشکار و پنهان از آن حمایت می کنند. لذا کاملا مشهود است یک اجماع امریکایی - اروپایی در این مورد که دوران اسلام میلیتانت، که در انقلاب ۵٧ و توسط خود آنها برای مقابله با کمونیسم به قدرت رسانده شد، به پایان رسیده و مرکز اصلی این جریان یعنی جمهوری اسلامی یا باید مطیع شود و یا باید برود.
خیزش انقلابی دی ماه و سرکوب خونبار آن که به کشته شدن و مجروح شدن دهها هزار نفر و اسارت دهها هزار نفر دیگر انجامید، علی رغم سوگ و اندوه بزرگی که بر جامعه مستولی نمود، تماما نشانگر شکست رژیم در برابر مردم تحت ستم و انعکاسی از وحشت سرنگونی در درون رژیم بود. به اینترتیب جمهوری اسلامی هم در سیاست منطقه ای شکست خورد و در انزوای بین المللی قرار داشت و هم در مقابل مردم منزوی و شکست خورده بود. امریکا و اسرائیل اینرا دیدند و به مثابه قرار گرفتن رژیم در ضعیف ترین موقعیت خود و نیز مناسب ترین شرایط ممکن برای فرود آوردن ضربه نهایی بر آن دریافتند و برای فرود آوردن چنین ضربه ای اقدام نمودند.
آغاز این جنگ بلافاصله بدنبال خیزش انقلابی دی ماه، و برخی از لفظی های سالوسانه ترامپ «در حمایت از مردم ایران» فرصت مغتنمی بود برای اپوزیسیون راست و جریان سلطنت طلب تا این جنگ ارتجاعی را بنوعی در امتداد انقلاب و برای کمک به مردم جا بزنند و به جامعه تحمیل کنند. اما این تنها فریبی بیش نبود. همانطور که بالاتر دیدم اهداف امریکا و اسرائیل در این جنگ مطلقا هیچ ربطی به نیازها و آرزوهای مردم تحت ستم و انقلاب آنان برای سرنگونی جمهوری اسلامی ندارد. این جنگ از هر دو سو انسان ستیزانه و ویرانگر و ارتجاعی است. لذا نامگذاری جنگ امریکا و اسرائیل در این میان به عنوان «مداخله بشر دوستانه» تنها افشاگر رذالت و دنائت پشت این نامگذاری است.
اهمیت تاکید بر این مساله اینست که بعضا گفته می شود: «می دانیم امریکا و اسرائیل اهداف و منافع خود را دنبال می کنند و ربطی به مردم ندارد، اما نتیجه این جنگ تضعیف یا حذف رژیم است و همین نتیجه به نفع مردم می باشد.» اگر این استدلال توسط صاحبان اصلی اش مهندسی فریب است، اما توسط توده های مردم که بدان امید بسته اند مخرب است. هر جنگی زمانی به نفع مردم است که اهداف و منافع آنان بطور واقعی و آشکار محرک جنگ باشد. در اینصورت آن جنگ، جنگ مردم است و خود آنان در هدایت جنگ بسمت منافع و اهداف خود نقش و حضور دارند. جنگ امریکا و اسرائیل با منافع مردم تحت ستم از بنیاد بیگانه است و از همه سو جنگی در حوزه رقابت های توسعه طلبانه و سلطه طلبانه نیروهای ضد مردمی است. این جنگ اگر چه ابتدا با حمله به رهبران و مراکز نظامی و امنیتی رژیم آغاز شد، اما به تناسبی که رژیم مقاومت کند و آنطور که مطالبه شده «بی قید و شرط تسلیم» نشود، این حملات بسمت زیر ساخت های اقتصادی و ارتباطی و خدماتی حرکت خواهد کرد و حتی به درهم کوبیدن مناطق مسکونی نیز تسری خواهد یافت. از اینرو امریکا و اسرائیل برای رسیدن به اهداف خود ابایی از غزه ای کردن ایران ندارند. لذا چنانچه جنگ در کوتاه مدت به هر نحوی، چه توسط پیروزی یکطرف، یا عقب نشینی و سازش طرفین، یا اعتراضات جهانی ضد جنگ، و یا انقلاب مردم در ایران، متوقف نشود و خاتمه نیابد آینده تیره و تاری را در برابر ایران ترسیم می کند. اگر موقعیت جنگ به همین حالت کنونی مقاومت ها و حملات متقابل ادامه یابد، یکی از نتایج کاملا محتمل این جنگ می تواند این باشد که جمهوری اسلامی نابود شود اما در همانحال نیز بخش مهمی از شرایط زندگی در ایران نیز برای سالها نابود شود.
بسوی کدامین مسیر؟
برای پاسخ به این سوال انتخاب زیادی نداریم. اکنون جامعه انقلابی ایران در منگنه دو سوی یک جنگ ارتجاعی گیر افتاده است. یا انقلاب جنگ را کنار خواهد زد و دریچه ای بسوی آینده ای روشن خواهد گشود، و یا جنگ انقلاب را برای سالها به دور دست عقب رانده و امید به آینده ای روشن را برای سالها خاموش خواهد نمود. بنابراین انقلاب تنها مسیر ممکن و رهایی بخش در برابر مردم تحت ستم است. حتما که صحبت از انقلاب در زیر این بمبارانهای روزمره غیر واقعی و ساده انگارانه به نظر می آید. با این حال فراموش نکنیم موارد جنگ های ارتجاعی که خود سبب انقلاب شدند در تاریخ موجودند. اما اگر لحظه ای نگاهمان را به روزهای دو هفته قبل و پیش از ۹ اسفند بچرخانیم گامهای همان انقلابی را می بینیم که تا آخرین لحظه پیش از پرتاب اولین بمب به پیش می تازید. امروز انقلاب فقط به زیر پوست فضای جنگی عقب نشسته است. انقلاب خاموش نشده، آنجاست و در مترصد فرصت مناسب است. از اینرو باید برای تداوم آن آماده شد. این دوره کوتاه انتظار فرصتی برای اندیشیدن در باره چه باید کردهای پیشبرد انقلاب و مخاطرات و مسایل مقابل آن است. در اینجا به برخی از این مخاطرات و مسایل اشاره می شود.
جنگ و صلح طرفین ضد انسانی و ویرانگر این جنگ هیچ منفعتی برای مردم تحت ستم در بر ندارد. جنگ آنان تباهی فزاینده و صلح شان نیز ارتجاعی متراکم شده را بهمراه خواهد داشت. این جنگ از همه سو بین نیروهای ویرانگری است که نهایتا برای کسب هر چه بیشتر قدرت و ثروت می جنگند و باید بی درنگ قطع شود. مهم نیست که به شکلی قطع شود، مهم اینست که باید فورا قطع شود. برای رسیدن به چنین هدفی جنبش ضد جنگ نمی تواند یکجانبه باشد، و نمی تواند بر اساس اینکه کدام طرف اول شروع کرده و یا کدام طرف قوی تر است عمل کند. جنبش ضد جنگ موظف است به بنیادی ترین اهداف و سیاست ها و منافع عمیقا ضد انسانی و ارتجاعی هر دو سوی جنگ بنگرد و علیه کلیت ارتجاعی آن باشد. این جنبش در خارج از ایران در حالی موثر است که با محکوم نمودن ماهیت ارتجاعی جنگ در هر دو سو فشار اصلی اش را علیه امریکا و اسرائیل متمرکز کند. در ایران جنبش ضد جنگ نیز، که طبعا جزئی از اعتراضات عمومی علیه وضع موجود و برای نفی جمهوری اسلامی و در تداوم خیزش انقلابی دی ماه خواهد بود، می باید با محکومیت جنگ در همه سو اما فشار اصلی اش برای قطع جنگ را بر جمهوری اسلامی متمرکز کند.
یکی از مخاطرات موجود خطر تبدیل شدن این جنگ به جنگ داخلی است. تداوم جنگ می تواند به سخت تر شدن زندگی روزمره و بن بست آن منجر شود. در اینصورت اعتراضات مردمی علیه این شرایط و علیه رژیم ضرورتا سر بر خواهد کشید. در صورت تداوم سرکوبگری رژیم علیه این اعتراضات، آنهم در شرایط کنونی که دستگاه سرکوب رژیم ضعیف تر از قبل و قابل مصاف شده، زمینه مبارزه مسلحانه تقویت گشته و اعتراضات می توانند از ریل سیاسی خارج شوند. چنین تغییری ایران را بسوی جنگ داخلی و ویرانی بیشتر سوق خواهد داد. از این خطر و وقوع جنگ داخلی باید قاطعانه اجتناب نمود. جنگ های داخلی، بویژه در دوران پس از جنگ سرد که جریانات سیاسی درگیر عموما حاملین سیاست های راست و بربریت هستند، و نیز در شهرهای معاصر که همه بزرگ و پُر جمعیت و انبوه و فشرده اند، به ویرانی های گسترده بافت شهری و تخریب امکانات زندگی انجامیده اند. جنگ داخلی به غیر از موارد مطلقا اجباری مانند دفاع کوبانی در برابر داعش، نمی تواند سیاستی رهایی بخشی برای طبقه کارگر و مردم تحت ستم باشد. باید توانست روش های سیاسی لازم برای پیشبرد انقلاب را در سخت ترین شرایط هم خلاقانه ابداع و اتخاذ نمود.
خطر جنگ داخلی از جنبه دیگری نیز مطرح است. در خبرها، و گاه ضد ونقیض، آمده که امریکا با رهبران احزاب کرد در عراق برای تسلیح و تشویق آنان برای ورود به داخل ایران تماس گرفته است. کاملا محتمل است که در صورت تداوم مقاومت جمهوری اسلامی، امریکا و اسرائیل به ایجاد نیروهای نیابتی و ایجاد جنگ زمینی در داخل ایران اقدام کنند. دست امریکا و اسرائیل برای چنین اقدامی باز است. مستقل از احزاب کرد، نیرو برای جنگ نیابتی بوفور از مجاهدین و گارد جاویدان تا الاحواز و النهضه و جیش العدل و سرمچار و انصار الفرقان تا جریانات پان ترکیسم گامح و جاماح موجود است. رجوع امریکا و اسرائیل به جنگ نیابتی ایران را به ورطه ویرانی بمراتب هولناک تر از سوریه و یمن و لیبی و سودان و هائیتی خواهد کشاند. با این سیاست باید بطور قاطع و همه جانبه ای مخالفت کرد. جنگ های نیابتی عاملیت سازنده مردمی و نقش تعیین کننده اعتراضات سیاسی را از بین برده و شهرها را به میدان جنگ مزدوران نیابتی و مزدوران رژیم تبدیل خواهد کرد.
تا آنجا که به کردستان مربوط می شود باید بیش از همه با چنین سیاستی قاطعانه مخالفت کرد. کردستان به لحاظ سیاسی پیشرو و فعال است و از جنبش های اجتماعی و تشکلات مردمی نیز برخوردار است. این کاملا محتمل است که بدنبال تضعیف فزاینده رژیم بزودی این جنبش ها در کردستان سربلند کنند. در شرایط کنونی فعال شدن عاملیت همین جنبش ها و تشکلات مردمی است که جامعه کردستان و کل ایران قویا بدان نیاز دارند. جنگ نیابتی این عاملیت را نابود خواهد کرد. در این وضعیت دو جریان حزب کمونیست ایران و سازمان کردستان شان کومله، و کمیته های کردستان دیگر احزاب کمونیست که دارای سیاست های سوسیالیستی و مسئولانه هستند باید بتوانند در هماهنگی باهم و با جنبش ها و تشکلات مردمی، و اتخاذ سیاست و تدابیری مدبرانه و مسئولانه و دلسوزانه خطر جنگ نیابتی و جنگ داخلی را از سر کردستان رفع کنند.
روند این جنگ و سیر تحولات سیاسی در ایران هر سرنوشتی که پیدا کند یک مساله با پیشرفتی که امریکا تاکنون در این جنگ بدست آورده قطعی و مسلم است، و آن زیر سوال رفتن مساله حق حاکمیت ایران (sovereneignty) است. این حق تاکنون در تصاحب جمهوری اسلامی است که در انقلاب ۵٧ با حمایت امریکا و اروپا و سپس عمدتا بواسطه نزدیک به نیم قرن اعمال سلطه استبدادی خونبار بر مردم تحت ستم تصاحب کرد. اکنون با برتری جنگی بلامنازع امریکا بر جمهوری اسلامی، مساله اعمال سلطه سیاسی امریکا بر جمهوری اسلامی و نیز ایران به مثابه یک کشور وارد معادلات شده است. امریکا با اتکا به این برتری در مرحله رغم زدن سرنوشت سیاسی جمهوری اسلامی و سپس ایران قرار دارد. ادعای "رهبر آینده ایران باید مورد تایید ما باشد" از جنس خزعبلات ترامپی نیست. جمهوری اسلامی گزینه ای جز اینها ندارد که: یا به سازشی معنا دار با امریکا دست می یابد، یا مانند حکومت صدام قدرت را رها و فرار می کند، یا مقاومت می کند و ایران را به ویرانه ای بزرگ بدل می سازد، و یا به تسلیم پنهان و آبرومند گردن می گذارد، و یا به تسلیم آشکار و تحقیر شده تن می دهد. در همه این حالات جمهوری اسلامی در حال از دست دادن حق حاکمیت در ایران است و امریکا در حال تصاحب آن می باشد. اگر امریکا بیش از هفتاد سال پیش بواسطه کودتای ٢٨ مرداد و نشاندن محمد رضا پهلوی بر تخت سلطنت، حق حاکمیت ایران را در پس مقام شکوهمند سلطنت بدست گرفت و پادشاه جوان بهمراه تاج سلطنتی از لقب "شاه سگ زنجیری امریکا" نیز برخوردار شد، امروز بار دیگر امریکا، نه با کودتا، که بواسطه بمبارانهای بی امان در حال کسب مجدد همان حق حاکمیت در ایران است. در این میان مردم تحت ستم و طبقه کارگر نباید ناظر خاموش جابجایی این حق بنیادین در جامعه ایران باشند. آنان باید همین امروز با صدای رسا اعلام دارند که حق حاکمیت در ایران نه متعلق به جمهوری اسلامی است، و نه متعلق به امریکا است، و نه متعلق به هیچ نیروی دیگری است. این حق تمام و کمال متعلق به همین میلیونها توده تحت ستم و طبقه کارگر است که تولید کنندگان همه ثروت موجود در ایران و صاحبان اصلی این سرزمین اند. استثمارگران و ستمگران و اشغالگران و چپاولگران و غارتگران و دزدان و آدمکشان داخلی و بین المللی هیچ حقی بر این سرزمین و بر این آب و خاک ندارند. اما ادعای این حق و کسب عملی آن در گرو فعال شدن عاملیت مردم تحت ستم و طبقه کارگر در اکنون و در تلاش برای تداوم انقلاب است.
جامعه ایران اکنون بر سر دوراهی سرنوشتی سهمگین قرار گرفته است. می توان این دوراهی را بسوی آینده ای سیاه یا سفید تشبیه نمود. دو آینده ای که بی هیچ اغراقی به همین اندازه متضاد و نافی یکدیگرند. یک راه بسوی آینده ای نه چندان دور است که کیفیت زندگی عادی بطور فزاینده ای کاهش می یابد و بسمت فروپاشی می رود، بافت جامعه بهم می ریزد، و قدرت سیاسی، با یا بدون جمهوری اسلامی، ناکارآمد و درمانده (failed state) می شود. راه دیگر، در جهت مخالف اولی، با حفاظت از زندگی در اکنون و تلاش برای بهبود آن، و اجتناب از راه اول و همه مخاطراتی که فی الحال دهان باز کرده اند، و دست یافتن به آن کیفیتی از قدرت سیاسی که هدف و مسئولیت آگاهانه و اعلام شده اش عبور با سلامت جامعه از میان این بحرانهای ویرانگر و رسیدن به آینده ای روشن است، می باشد.
تاریخ ایران در لحظه کنونی تعیین سرنوشت جامعه در بین این دوراهی را در دست این سه نیرو قرار داده است: جمهوری اسلامی با همه زیر مجموعه هایش، امریکا و متحدین اش و سلطنت طلبان ایرانی، و میلیونها توده تحت ستم و طبقه کارگر ایران.
جمهوری اسلامی و امریکا و سلطنت طلبان، با جنگ و صلح و شکست و پیروزی شان، جامعه را بسمت راه اول و بسمت سراشیبی و فروپاشی سوق می دهند. توده های تحت ستم و طبقه کارگر اما، همانطور که نقش سازنده شان در تولید ثروت جامعه و نیز مبارزات شان برای بهبود زندگی نشان می دهد همواره رهروان راه دوم و سازندگان آینده ای روشن هستند.
وظیفه تاریخی که اکنون در برابر همه نیروهای کمونیست و سوسیالیست و چپ و ترقی خواه و عدالت جو و انسان دوست قرار دارد اینست که چگونه می توان این توده میلیونی تحت ستم و طبقه کارگر را برای تداوم انقلاب به میدان آورد؟ بطور مشخص این مهمترین وظیفه و معنا بخش فعالیت های نیروهای کمونیست و سوسیالیست و چپ در این مقطع است که بتوانند در کوتاه ترین زمان و موثرترین شکل ممکن عاملیت طبقه کارگر در سطح کلان سیاست را فعال نموده و به صحنه بیاورند. غفلت در پاسخ به این امر یک شکست برای طبقه کارگر و سوسیالیسم در ایران خواهد بود. چرا که همه چیز اکنون به فعال شدن عاملیت طبقه کارگر در ایران گره خورده است.
امیر پیام
۱۹ اسفند ١۴٠۴ - ١٠ مارج ۲۰۲٦
amirpayam.wordpress.com
***************
یادداشت های جنبش کارگری:
روزهای سوگ و اندوه بزرگ
ما سوگواریم. در این روزها هزاران نفر از مردم تحت ستم در ایران و هزاران انسان شریفی که برای یک زندگی انسانی به پا خاستند توسط همان رژیمی که زندگی شان را دشوار و پر مشقت نموده کشتار شدند. هزاران نفر مجروح شدند و هزاران نفر دیگر به اسارت گرفته شدند. جمهوری اسلامی قتل و غارت و ویرانگری و کشتار و شکنجه و تجاوز و اعدام و تباهی انسانیت و زندگی بار دیگر، و پس از کشتارهای بسیاری از دهه شصت تاکنون، جنایتی بزرگ را سازمان داد و اجرا نمود. اگر در تعریف قانون بین المللی «نسل کشی» همچنین کشتارهای سیاسی نیز گنجانده شده بود آنگاه این جنایت با عمق سبعیت و ابعاد وسیع کشتار و نقشه مندی و هدفمندی آن در ردیف نسل کشی قرار داشت. هدف نقشه مند آن، کشتار و مجروح نمودن هر اندازه از معترضین بود تا این توده میلیونی از صحنه اعتراض و خیابان حذف شوند.
علی خامنه ای در مصاف با «قیام ژینا» و انقلاب رهایی بخش «زن، زندگی، آزادی» گفته بود که «خدای دهه شصت، خدای امروز هم هست» و البته هیچگاه کسی به آن تردیدی نداشت. کل حیات خونبار جمهوری اسلامی، از روز نخست تاکنون، گویای پر طنین همین حقیقت است که خدای جمهوری اسلامی و خدای روحانیت شیعه، خدای قتل و غارت و کشتار و ویرانگری، و خدای شکنجه و تجاوز و اعدام و ترور، و خدای ایجاد و تحمیل فقر و فلاکت و نداری به مردم زحمتکش، و خدای ستمگری بی وقفه و اذیت و آزار روزمره مردمان، و خدای فساد و رذالت و دنائت ، و خدای جعل و تزویر و ریا، و خدای نشر دروغ و روایت سازی کذب و صحنه آرایی، و خدای تباهی و نابودی هر آنچه نشانی از حقیقت و شرافت و انسانیت دارد است.
در این روزها هزاران خانواده، هزاران مادر و پدر و خواهر و برادر و فرزند و دوست و آشنا و همکار و همسایه، تا اعماق وجودشان در سوگ از دست دادن عزیزان و آشنایان شان هستند. اکنون اندوه بزرگ این کشتار اکثریت عظیم جامعه ایران را به حق در بر گرفته و در کار انباشت بیش از پیش خشم و نفرت بی کران علیه کلیت نظام جمهوری اسلامی ایران است.
همه ما، همه کسانی که به آزادی و برابری و عدالت و سعادت انسان و انسانیت می اندیشند و در آرزوی رهایی از جمهوری اسلامی و بزیر کشیدن این ارتجاع خونبار هستند، در این سوگ و اندوه بزرگ سهیم هستیم. ما نیز هر جا که هستیم، فکر و روح و قلبمان، و صمیمانه ترین عواطف مان با همه آن هزاران خانواده است که عزیزانشان توسط رژیم به قتل رسیده و مجروح گشته و اسیر شده اند. ما مهرورزانه همدرد و همدل و همراه آنان و در غم شان شریک هستیم. در تلاش و مبارزه برای رهایی، و نیز در سوگ و اندوه، همواره همبسته و پشتیبان یکدیگر هستم. آری در همه حال «ما همه با هم هستیم».
سوگ و سوگواری برای عزیزانی که در نبرد با ارتجاع حاکم جان می بازند به معنای توقف نبرد و یا دست کشیدن از آن نیست. سوگواری خود جزو لاینفک و از اجزای نبرد ستمکشان علیه ستمگران است. در این نبرد بلند تاریخی - طبقاتی لحظاتی هست که در برابر عزیزان جانباخته می ایستیم، با تواضع و احترامی عمیق به آنها درود می فرستیم، با خانوداه ها و نزدیکان شان همدردی و اعلام همبستگی می کنیم، و با تمرکز بر آنان و یادآوری نیازها و ضرورت ها و آرزوهایی که مبارزه را برای آنها و نیز ما اجتناب ناپذیر نموده، با خود عهد می بندیم که نبرد مشترکمان علیه ارتجاع حاکم را مصمم تر از قبل ادامه دهیم.
این جنایت بزرگ، کشتار دی ماه خونین ١۴٠۴، برای همیشه بر پیشانی روحانیت شیعه حک شده و نماد ابدی بربریت جمهوری اسلامی ایران خواهد بود. اگر بدرستی و بحق کشتار «هفده شهریوی ۱۳۵٧» نشان ابدی ماهیت جنایتکارانه و انسان ستیزانه سلطنت پهلوی است، کشتار «دی ماه خونین ١۴٠۴» نیز نشان ابدی ماهیت جنایتکارانه و انسان ستیزانه سلطنت روحانیت شیعه در تاریخ ایران خواهد بود.
بی تردید همه کسانی که در این اعتراضات شرکت کردند و اکثریت عظیم مردم ایران که جمهوری اسلامی را نمی خواهند، در اساس و مستقل از نگاهشان به سیاست و اوضاع ایران و جهان، یک خواست مشترک دارند. خواست برخورداری از یک زندگی در شان انسان. زندگی ای که در حداقلی ترین سطح به لحاظ اقتصادی و سیاسی و اجتماعی تامین و امن و با حرمت و با ثبات است. زندگی ای که حامل حدی از آزادی و برابری و عدالت است. ما، همه مردم زحمتکش و کارکن و تولید کنندگان همه محصولات صنعتی و کشاورزی و خدمات، یعنی تولید کنندگان همه ثروت موجود، به مدت یک قرن است که از همین خواست عمومی و ساده محروم هستیم.
دو نظام سلطنت روحانیون شیعه و سلطنت خاندان پهلوی هریک به مدت نیم قرن با تحمیل استبدادی خونین عامل محرومیت ما از این خواست ساده انسانی بودند. اکنون که پس از یک قرن تجربه بهم پیوسته این دو استبداد هنوز هم برای این خواست در خیابان هستیم و می جنگیم و از جان و زندگی خود مایه می گذاریم، بیاییم سرنوشت سیاسی زندگی و جامعه خود را خود بدست بگیریم. بیاییم به این سنت واپسگرا و دیرینه واگذاری اختیار سیاسی مان به غیر خود و به دیگری پایان دهیم. بیاییم در خانواده و محله و محیط کار و مراکز آموزشی و در سطح جامعه و کل کشور با خودسازماندهی و خود مدیریتی جمعی و همگانی، و با مشارکت مستقیم همه شهروندان، قدرت سیاسی نوینی را خلق کنیم. قدرتی که متعلق به هر شهروند و در اختیار همگان است. قدرتی که دیگر هیچگاه اجازه نمی دهد نیرویی بتواند بر فراز جامعه قرار گرفته و سیطره خود را بر آن پهن کند و قدرت سیاسی را به ابزار سلطه اقلیتی بر اکثریت بدل نموده و جامعه را از ساده ترین خواسته های انسانی اش محروم سازد. قدرت سیاسی باید از آن جامعه و توسط جامعه و در خدمت آن و تحت مدیریت و کنترل و حسابرسی شهروندان آزاد و برابر باشد.
ما نه به رهبری فردی مافوق جامعه، که به رهبری جمعی و همگانی توسط خود جامعه نیاز داریم. در تقابل با سنت رهبری فردی مافوق جامعه، ما سنت رهایی بخش رهبری جمعی و شورایی را، اگر چه عمر کوتاهی داشت، در انقلاب ۵٧ داریم. شوراهایی که در کارخانجات و ادارات و دانشگاه ها و محلات تلاش نمودند تا در برابر قدرت ارتجاع اسلامی نوپا، الگوی قدرت جمعی و خودمدیریتی را ارایه کنند. مناسبات شورایی و اتکا به نیروی جمعی خود در همه حال کارساز و سازنده و رهایی بخش است. چه در نبرد مستقیم و پیشروی، و چه در تنگناها و عقب نشینی ها، یا بهنگام سوگ و اندوه از دست دادن عزیزان، و نیز برای تامین صلح و امنیت و حفظ ساختار جامعه و تضمین کارکرد روتین آن در فردای پیروزی، و بالاخره برای ساختن جامعه نو، همواره قدرت شورایی راهگشای ماست. شوراهای مردمی در همه حال ابزار و ظرف تجمیع خرد و دانش و نیرو و درایت و تدبیر و توانایی و ارزش های انسانی ما در جهت ساختن مناسبات سالم و جامعه ای انسانی است. ما برای رهایی از هر رژیم استبدادی و هر نیروی مافوق مردم، به ساختن این قدرت جمعی متکی بر خرد و اراده و عمل جمعی مان نیازمندیم.
پاسخ ما به کشتار کنونی جمهوری اسلامی، و پیمان ما با عزیزان جانباخته، تلاش مضاعف برای ساختن چنین قدرتی است.
امیر پیام
٢٦ دی ماه ١۴٠۴ -
١٦ ژانویه ۲۰۲٦
amirpayam.wordpress.com
***************
یادداشت های جنبش کارگری:
غزه و سرمایه، بربریت یا سوسیالیسم
هم اکنون بیش از دو سال است که نسل کشی و پاکسازی قومی در نوار غزه جریان دارد. جنایت هفت اکتبر حماس علیه مردم اسرائیل دستاویزی شد تا ارتجاع حاکم بر اسرائیل برای تکمیل پروژه ناتمام خود در طول هشتاد سال گذشته به حرکت درآید. پروژه ای که چیزی نبود و نیست جز حذف کامل مردم فلسطین از کل سرزمین های اشغالی از طریق حذف فیزیکی شان، یا بیرون راندن آنان از سرزمین شان، و یا نهایتا با تبدیل این مردم به قشری کاملا زیردست و مادون و تحت ستم در نظام آپارتاید حاکم بر اسرائیل. از اینرو جنگ غزه به «راه حل نهایی» (Final Solution) اسرائیل علیه مردم فلسطین بدل شد. تاریخ اینبار تراژدی گذشته خود را بصورت اندوه بزرگ انسانی تکرار نمود. بازماندگان ستمدیده «راه حل نهایی» آلمان نازی علیه مردم یهود اینبار خود «راه حل نهایی» عیله مردم فلسطین را به جریان انداختند. این همسانی نه در تفاوت اشکال و ابعاد سبعیت این دو تراژدی، که در ماهیت مشترک آنها که همانا انسان زدایی از انسان و حذف کامل دیگری است آشکار گشت. غزه یادآور هولوکاست شد، اگر چه رویای جهانی پس از هولوکاست «دگر بار هرگز» (Never Again) بود.
نسل کشی فلسطینیان توسط اسرائیل در غزه از دو طریق درهم تنیده آغاز شد و پیش رفت. از یکسو با بمبارانهای بی امان و بدون مانع و نامحدود انسانها و خانه ها و خیابانها و مزارع و اماکن عمومی و مدارس و بیمارستانها و زیر ساخت های آب و برق و فاضلاب و هر آنچه که نشانی از انسان فلسطینی و امکانات زیست آن داشت انجام شد. از سوی دیگر با تزریق دایمی، و به معنای دقیق کلمه، «زجرکشی» از طریق تحمیل سیستماتیک قحطی و گرسنگی و بی آبی و بی برقی و بی درمانی و بی بهداشتی و بی سرپناهی و آوارگی و وحشت روزمره به همان مردم صورت گرفت. اگر روان آدمی از توان مقایسه جزئیات آنچه در غزه گذشته با آنچه در هولوکاست گذشت برخوردار باشد تشابهات کم نخواهند بود. نوار غزه به اردوگاهی در محاصره و اشغال ارتش اسرائیل برای درهم کوبیدن و سلاخی انسانها بدل گشت. در تمام لحظات دو سال گذشته، تا مقطع آتش بس شکننده اخیر، هر فلسطینی در غزه برای از دست دادن جان خود هر آن آماده بود و در چشم بهم زدنی مردم عزیزانشان را از دست می دادند و همچنان می دهند. روزانه مادران و پدران به سوگ فرزندان خود می نشستند، و فرزندان شاهد جان باختن والدین خود بودند. در غزه هیچ فلسطینی ای نه در امان بود و نه راه گریز داشت. بی ارزش نمودن انسان فلسطینی در غزه نماد بی ارزشی انسان در نظام موجود شد.
منابع رسمی در غزه تعداد مصدومین را ١٦٩ هزار نفر و کشته شدگان را ٦٧ هزار نفر اعلام داشتند. مجموع این تعداد با رقم اعتراف شده توسط هرزی هالوی فرمانده پیشین «نیروهای دفاع اسرائیل» (IDF) همخوانی دارد. او که از ژانویه سال ۲۰۲٣ تا مارچ ۲۰۲۵، یعنی تقریبا در تمام طول جنگ غزه، فرمانده IDF بود این تعداد را «بیش از ۲۰۰ هزار نفر و معادل ١٠ درصد جمعیت ۲. ۲ میلیون نفری غزه» اعلام داشت(1). از تعداد ٦٧ هزار نفر کشته شده حداقل ۲۰۰۰۰ نفر کودکان هستند و بیش از ۲۵۰۰ نفر تنها در صف دریافت کمک غذایی از مراکز تحت کنترل ارتش اسرائیل و با شلیک مستقیم از پا درآمدند. همچنین بطرز بی سابقه ای از زمان جنگ جهانی دوم تاکنون حداقل ٣۰۰ خبرنگار توسط IDF به قتل رسیده اند(2). با برآورد نشریه معتبر علمی لنست در انگلستان با توجه به اینکه مفقود شدگان در زیر آوارها و نیز آسیب دیدگان روانی ناشی از مصائب جنگ که جان باخته اند در این آمارها به حساب نیامده اند بی تردید تعداد کشته شدگان این جنگ بسیار بیشتر از ٦٧ هزار نفر خواهد بود.
نسل کشی در غزه سیمای بربریت حاکم بر جهان معاصر را ترسیم می کند. حضور شوم این بربریت را می توان در همه جا دید. جنگ ها و درگیری های خشونت بار کوچک و بزرگ، متقارن و نامتقارن، بین کشورهای متخاصم، و بین جناحها و گروهبندی های متخاصم درون کشورها، و بین کارتل های مواد مخدر و قاچاق انسان، در قالب درگیری های قومی و ملی و محلی و سیاسی و مذهبی و ژئوپلیتیک و برای منافع ملی و منافع گروهی و تصاحب قدرت و بر سر منابع طبیعی، فی الحال در ۵۰ نقطه دنیا جریان دارد. زندگی میلیونها انسان بی امکان و بی دفاع در عراق و افغانستان و لیبی و سوریه و یمن و سودان و مالی و اتیوپی و سومالی و کنگو و شرق اوکراین و برمه و هائیتی ویران گشته و تباهی در این مناطق نام زندگی به خود گرفته است. در دهه های اخیر نسل کشی انسانها در ابعاد متفاوت، از بوسنی و سومالی و رواندا و کنگو تا دارفور سودان و یزیدی های عراق و روهینگیا در برمه و اکنون غزه در فلسطین اشغالی، پیوسته رخ داده است. به اینها نیز باید این مصائب جهانی را افزود: مرگ سالانه نزدیک به ٣ میلیون کارگر در اثر سوانخ و بیماریهای محیط کار، قتل سالانه حدود نیم میلیون انسان توسط انسانهای دیگر (homicide) ، قتل سالانه بیش از ۵٠ هزار زن توسط نزدیکان در روابط شخصی و خانوادگی، بحرانهای اقتصادی دایمی و شیب نزولی استانداردهای زندگی در کشورهای به اصطلاح توسعه یافته و در حال توسعه، گسترش فقر و فلاکت و بی حقوقی و ناامنی و بی حرمتی برای بخش مهمی از انسان های کره زمین، تخریب و ویرانی سازی محیط زیست و آلودگی های آب و خاک و هوا، افزایش تهدید بیماری های اپیدمی و پندمی، آلودگی های مواد غذایی و شیوع تغذیه های ناسالم، رواج ابتذال و خشونت در فرهنگ اجتماعی و سیاسی، باز پس گیری حقوق مترقی و اجتماعی کسب شده در نیمه دوم قرن بیستم، رشد جریانات راست افراطی و فاشیستی و مذهبی و ناسیونالیستی، و بسیاری از مصائب دیگر، همه و همه گویای برآمد جهانی این بربریت است.
در ورای همه اینها اما، غزه مانیفست بربریت نظام سرمایه داری در قرن حاضر است. در آنجا جان و زندگی بیش از دو میلیون نفر انسان بصورت برنامه ریزی شده و سیستماتیک و بدون هیچگونه پرده پوشی و توام با تبلیغات فاشیستی و انسان ستیزانه و با حداکثر قساوت و رذالت و دنائت و با هدف نابود سازی قطعی توسط «تنها دمکراسی خاورمیانه» مورد تهاجم قرار گرفت. به بناهای تاریخی و هر اثر فرهنگی که نشانی از تاریخ و زندگی فلسطینی داشت حمله شد(3). باغ ها و مزارع که خودکفایی غزه برای محصولات کشاورزی را تامین می کرد ویران گشت. از ۴٠% زمین های غزه که به کشاورزی تعلق داشت تنها ١. ۵% باقی مانده است(4). طبق یک برآورد قدرت تخریبی کل مواد منفجره (شامل بمب ها و موشکها و گلوله های خمپاره و تانک و غیره) که توسط ارتش اسرائیل بر غزه فرو ریخته شد معادل ٦ برابر قدرت انفجاری بمباران هیروشیما می باشد(5). معنای این درجه از تخریب چیزی جز بمب باران چند باره مناطق فی الحال بمب باران شده نیست. توضیح این ویران کنندگی چند باره نزد بتسالل اسموتریچ، وزیر دارایی دولت اسرائیل، است. او در کنفرانسی مربوط به معاملات املاک اعلام داشت مرحله درهم کوبیدن (demolition) و انهدام غزه انجام شده و غزه همچون یک ثروت باد آورده و منبع درآمد بزرگ (real estate bonanza) برای ورود به بازار معاملات ملکی آماده است (6). او تاکید می کند که این در ادامه خواست دونالد ترامپ برای ایجاد ساحل توریستی و لاکچری در خاورمیانه (Riviera of the Middle East)
است(7). آری غزه شش بار بیش از هیروشیما درهم کوبیده شد تا مرحله « demolition » انجام شده و کار آوار برداری و آماده سازی زمین برای عرضه به بازار تسهیل شود.
با فاجعه عظیم انسانی در غزه به نظر می آید که شاهد عادی سازی چنین فجایعی هستیم و بربریت دوران نیز در همین نهفته است. واضح است که انجام این نسل کشی بدون حمایت بی قید و شرط امریکا و بخش مهمی از کشورهای اروپایی (به استثنای اسپانیا و ایرلند) از اسرائیل به سختی قابل تصور بود. کشورهای دیگر جهان نیز (به استثنای موارد معدودی مانند آفریقای جنوبی و کلمبیا و برزیل و کوبا) عموما با «محکوم می کنیم» های بی تاثیر ناظر فاجعه بودند. علی رغم اعتراضات چشمگیر مردمی علیه اسرائیل اما بخش بزرگتر افکار عمومی جهان جنایت عظیم را روزانه مشاهده کرد و خاموش ماند. در خود اسرائیل اگر چه بخش کوچکی از مردم اعتراض کردند و با مردم غزه همدلی نشان دادند اما بخش بزرگتر افکار عمومی آنجا نیز یا نسبت به کشتار در غزه بی تفاوت بود و یا ابراز خرسندی اش برای فلاکت در غزه را پنهان نکرد.
چرا چنین است؟ علت این وضعیت چیست؟ عاملین و ریشه های آن را کجا باید جست؟ چرا جهانی که وعده "دمکراسی و حقوق بشر" می داد به نسل کشی مشغول است و افق تباهی را در برابر انسان ترسیم می کند؟ چرا امریکا و اکثر کشورهای اروپایی، نه فقط با حمایت سیاسی و مالی و نظامی که بویژه با سرکوب و ممنوعیت اعتراضات حمایتی از فلسطین و ضد نسل کشی در کشورهای خود صریح و مستقیم به حمایت از اسرائیل و جنایاتش در غزه برخاستند؟ چرا آنها دمکراسی در کشور خود را برای نسل کشی در غزه ذبح کردند؟ تکلیف فاشیسم ترامپیستی روشن است، اما چرا دمکراتهای امریکا و سوسیال دمکراتهای اروپا و کل لیبرالیسم غربی از این نسل کشی حمایت کرد و آنرا تسهیل نمود؟ مدافعان دمکراسی و حقوق بشر چگونه دستان خون آلود لیبرالیسم غربی در غزه را توضیح می دهند؟ در خود اسرائیل آیا غیر از این است که همه جناحهای سیاسی، از فاشیست های مذهبی و سکولار تا دمکرات و لیبرال و سوسیال دمکرات، برای انجام این نسل کشی همصدا و متحد بودند؟ در اینصورت آیا نباید نسل کشی فلسطینیان در غزه را به بعنوان حاصل همصدایی و همدستی و اتحاد کل جریانات سیاسی نظام سرمایه داری، از فاشیسم و راست افراطی تا دمکرات و لیبرال و سوسیال دمکرات، درک کرد و این طیف گسترده را مسئول این جنایت بزرگ دانست و به همین معنا در تاریخ ثبت نمود؟ حال آیا واضح نیست که نسل کشی در غزه و بربریت جاری در جهان اساسا حاصل ولع پایان ناپذیر کسب و انباشت سود و پول و ثروت و قدرت در نظام سرمایه داری و نتیجه اجتناب ناپذیر سلطه و تداوم پر تناقض این نظام بر سر بشریت است؟
معمولا برای علت و عامل بروز جنگ ها و درگیری های نظامی ابتدا سران و رهبران طرفین درگیری به عنوان جنگ افروزان مورد توجه قرار می گیرند. سپس نیز بر سیاست های طرفین که به جنگ و درگیری منجر شد تاکید می شود. هر دو این رویکردها حامل حقیقت اند و در مورد جنگ اسرائیل در غزه نیز باید علیه سیاست های کولونیالیستی و توسعه طلبانه و اشغال گرانه و تجاوزکارانه و ستمگرانه نه فقط اسرائیل که همچنین امریکا و انگلستان و فرانسه و آلمان بویژه تاکید نمود و خواستار محاکمه ناتانیاهو و وزرای کابینه و سران و فرماندهان ارتش اسرائیل و جو بایدن و کامیلا هریس و آنتونی بلینکن و ترامپ و جی دی ونس و مارکو روبیو و استارمر و مکرون و شولز و مرتس به عنوان حامیان و تسهیل کنندگان نسل کشی در غزه شد(8).
اما در همین حال باید بخاطر داشت که این سران کشور ها و دولت ها با سیاست هایشان کارگزار و خدمتگذار نظام سرمایه داری و تامین کننده منافع طبقه سرمایه دار حاکم هستند. پس پرسیدنی است که این منافع چه هستند؟ پاسخ به سادگی روشن است: هر آنچه که ثروت و قدرت این بخش از طبقه سرمایه دار را تقویت کند و گسترش دهد تامین کننده منافع آنان در نسل کشی مردم فلسطین در غزه است. هم اکنون سرمایه داران بزرگ بازار املاک و شخص ترامپ و داماد و دوستانش به همان ثروت بادآورده (real estate bonanza) در غزه، که وزیر دارایی اسرائیل برایش کنفرانس گذاشت، چشم دوخته اند. شرکت های راه و ساختمان و مقاطعه کاران بزرگ برای بدست آوردن قراردادهای ساختن (Middle East Riviera) در غزه آماده می شوند. هزاران سهام دار شرکت های (Military Industrial Complex) صنایع نظامی از افزایش ثروت شان در جریان نسل کشی در غزه محظوظ می شوند و از آن استقبال می کنند(9). طبقه سرمایه دار حاکم در اسرائیل با اشغال غزه و درهم کوبیدن آن نیز زمین تصاحب می کند و جغرافیای اقتدار خود و متعاقبا ثروت اش را گسترش می دهد و حامیانش را بهرمند می سازد.
منفعت دیگر نسل کشی در غزه برای سرمایه داری امریکا و اروپا بویژه حذف حضور فعال ارتجاع اسلامی میلیتانت در سیاست منطقه بود. این ارتجاع را امریکا و اروپا، برای انحراف انقلاب رهایی بخش ۵٧ ایران و در راستای اجرای «استراتژی کمربند سبز» برژینسکی علیه شوروی سابق و نیز ایجاد نیرویی ضد کمونیست برای درهم شکستن تلاش های ترقی خواهانه و آزادیخواهانه مردم تحت ستم منطقه، از گورستان تاریخ بیرون کشیدند و توانمند ساختند و در قدرت نشاندند. طولی نکشید که ارتجاع اسلامی اکنون دیگر جانی تازه یافته و مقتدر گشته با وقوف به نقش پر اهمیتی که در سرکوب نیروهای چپ گرا و ترقی خواه و آزادیخواه برای سرمایه داری غرب داشت خواستار وزن و شان و جایگاه بهتر و سهم مستقل و بیشتری در مناسبات قدرت در منطقه و جهان شد. از اینرو و با چنین ادعایی ارتجاع اسلامی دیگر شریکی قابل اعتماد نبود و به نیرویی سرکش و پر هزینه و مزاحم بدل گشت و امریکا و اروپا بدنبال مهار و تضعیف و در صورت نیاز حذف آن بودند. جنگ غزه و ضربات پی در پی اسرائیل به کل جریان "محور مقاومت"، ارتجاع اسلامی میلیتانت را از مرکز سیاست خاورمیانه به بیرون پرتاب کرد و در معرض نابودی کامل قرار داد. این همان چیزی بود که در دوران کنونی امریکا و اروپا می خواستند و با حمایت از و همراهی با نسل کشی اسرائیل در غزه به آن دست یافتند. اینجا نیز بربریت کنونی نظام سرمایه داری در این حقیقت است که آنگاه که منافع اش ایجاب کرد برای سرکوب چپ و ترقی خواهی و آزادی خواهی، ارتجاع اسلامی را به میدان آورد و غسل تعمید داد و حضور و سلطه خونین آنرا نزدیک به نیم قرن به زندگیمردم تحت ستم منطقه تحمیل نمود. اکنون نیز که منافع اش ایجاب می کند و فعلا بدان نیاز ندارد به بواسطه و به قیمت نسل کشی در غزه آنرا کنار گذاشت.
همچنین نسل کشی در غزه حضور فاشیسم کلونیالیستی در خاورمیانه توسط امریکا و اسرائیل و حامیان غربی شان را تسهیل نمود. نه فقط «پیمان ابراهیم» که طرح بیست ماده ای "صلح ترامپ" نقشه راه این کلونیالیسم است. طرحی که از قضا قرار است توسط مدیریت اجرایی تونی بلر، از معماران اشغال و ویرانی و تباهی عراق، عملی شود. هر چند این طرح ناپایدار است با این وجود از امکان توقف کشتار بیشتر مردم در غزه برخوردار است و مستقل از هر تحلیلی می توان امیدوار بود که اجرای آن از رنج بی کران مردم اسیر در غزه بکاهد. اما قابل توجه است، و این بسیار مهم است، که این طرح دقیقا پس از دست یابی اسرائیل به اهداف اش که در اصل همانا کشتار وسیع و نسل کشی در غزه و ویرانی گسترده و غیر قابل زیست نمودن آن بود مطرح شده است. اکنون در غزه غیر از جمعیت از مرگ گریخته چیزی باقی نمانده است که با آن صلح شود. صلح با چه؟ صلح با افق بی انتهای ویرانی و تباهی در غزه؟ صلح با سرزمین سوخته؟ صلح با هزاران انسان جان باخته در زیر آوار؟ صلح با 3 تا 4 هزار کودک دست یا پا از دست داده؟ صلح با چند صد هزار انسان داغدار و آسیب دیده از تروما و بی امید و بی افق و سرگردان در میان ویرانه ها؟ یا "طرح صلح" برای آتش بس و آوار برداری و آماده سازی زمین ها برای عرضه به بازار املاک؟ یا «طرح صلح» برای حرکت بسمت ایجاد «Middle East Riviera» ؟
امریکا و اروپا طی دو سال گذشته همیشه و خیلی زودتر از اینها می توانستند مانع این کشتار و ویرانی روز افزون شوند. آنها بسهولت می توانستند جلوی این نسل کشی بگیرند. اما عامدانه و آشکار و پنهان همراهی کردند و حمایت کردند تا اسرائیل این مرحله از کار خود را به سرانجام رساند. «طرح صلح ترامپ» طرح اعلام پایان زندگی مستقل فلسطینی در غزه و طرح گسترش سلطه نظام آپارتاید اسرائیلی از کرانه باختری و اورشلیم شرقی به غزه و تثبیت آن در آنجاست. کلونیالیسم فاشیستی این طرح در اینست که سرزمین مردمانی از طریق نسل کشی تصاحب شده و نظام آپارتاید در آن مستقر می شود.
به نظر می آید که وضعیت کنونی دنیای معاصر را تنها می توان با این گفته درخشان و مشهور روزا لوکزامبورگ که بشریت در نظام سرمایه داری برسر "دوراهی بربریت یا سوسیالیسم" قرار دارد درک نمود. یعنی یا نظام سرمایه داری می تواند بدون محدودیت و مانع به مسیر مطلوب خود ادامه دهد که ضرورتا به بربریت همه جانبه و نابودی تمدن انسانی منجر خواهد شد، و یا بشریت و طبقه کارگر با درک این واقعیت به مقابله با آن برخاسته و با نفی نظام سرمایه داری بسمت نظام سوسیالیستی به مثابه ظرف حضور آزادانه و مشارکت و خود مدیریتی همگانی در جهت ساختن مناسباتی انسانی و محیط زیست سالم برای شکوفایی همه جانبه انسان توسط خود انسانها حرکت می کند.
از اینرو پرسیدنی است که آیا جهان کنونی در وضعیت بربریت قرار دارد؟ برای پاسخ لازم است ابتدا به اوضاع سیاسی و تاریخی که در متن آن روزا لوکزامبورگ به چنین حکمی رسید توجه شود. جنگ جهانی اول بمدت چهار سال از ۱۹۱۴ تا ۱۹۱٨ جهان را تا آستانه نابودی پیش برد. جنگی که در آن بین ١٧ تا ٢٠ میلیون انسان کشته شدند. پنج امپراتوری آلمان و عثمانی و اتریش - مجارستان و بریتانیا و روسیه برای گسترش مناطق نفوذشان دنیا را به آتش کشیدند.
جنگ جهای اول از همه طرف جنگی تبهکارانه و غارتگرانه و ارتجاعی توسط صاحبان ثروت و قدرت و طبقات سرمایه دار برای دسترسی به بازار های جدید و انباشت سرمایه بود. این جنگ جنبش سوسیالیستی و کارگری را که در آن دوران از وزن بسیار قدرتمند و موثری در صحنه سیاست اروپا برخوردار بود با بحران موضعگیری نسبت آن و نیز به نفع انسانیت و طبقه کارگر مواجه نمود. بخش مهمی از احزاب سوسیالیستی به موضع ناسیونالیستی دفاع از وطن و کشور و دولت خودی در جنگ درغلتیدند و عملا تقویت کننده جنگ ویرانگر شدند. در تقابل با این موضع دفاع طلبانه و ارتجاعی، حزب بولشویک روسیه به رهبری لنین، و جناح چپ حزب سوسیال دمکرات آلمان به رهبری روزا لوکزامبورگ علیه کلیت جنگ موضع گرفتند و آنرا از همه سو ضد انسانی و ارتجاعی نامیدند. آنها همچنین به کارگران و دهقانان و سربازان همه کشورهای درگیر جنگ فراخوان دادند به جای دفاع از دولت خودی و تبدیل شدن به گوشت دم توپ جنگ طبقات سرمایه دار سلاح خود را بسوی دولت خودی بچرخانند و برای سرنگونی آن و پایان جنگ و برقراری حکومت شورایی خود بجنگند.
در سال ۱۹۱۵ و در نیمه نخست جنگ جهانی اول و در اروپای درهم پیچیده شده در آتش و خون است که لوکزامبورگ از دورن زندان نظرش در باره موضع گیری درست نسبت به جنگ را تحت عنوان "بحران سوسیال دمکراسی آلمان" تدوین و با امضای مستعار "یونیوس" منتشر می کند(10). اهمیت توجه به این زمینه سیاسی - تاریخی از این روست که در متن چنین اوضاعی است که لوکزامبورگ به دوراهی اجتناب ناپذیر "بربریت یا سوسیالیسم" در برابر بشریت تاکید می کند. لذا فهم عمیق این دوراهی و درک اجتناب ناپذیری آن، نه صرفا به مثابه مساله ای در نقد سرمایه داری که بجای خود مهم است، بلکه از این منظر که اکثریت عظیم انسانها بطور واقعی در برابر این دوراهی در زندگی خود و تهدید به ویرانی آن قرار گرفته بودند مهم است. یعنی این دوراهی، تماما خارج از ایدئولوژی ها و مکاتب سیاسی و نیز خارج از آمال و آرزو ها و اراده انسانها در هر دوره، به مثابه امری بیرونی و واقعی و ناشی از تناقضات نظام سرمایه داری خود را به بشریت تحمیل می کند و هر بار آنرا در آستانه اتخاذ تصمیم سرنوشت ساز قرار می دهد. جنگ جهانی اول کل بشریت را در بربریت نظام سرمایه داری فرو برد. کسی که با سیر آغاز و پایان این جنگ آشنا باشد می داند که چقدر موضع لنین و لوکزامبورگ علیه آن جنگ و راه برون رفت از آن درست و دقیق و رهایی بخش انسان ها از آن بربریت عظیم بود. همین موضع رهایی بخش بود که سرنگونی دو ارتجاع کهن در اروپا، تزار روسیه و قیصر آلمان، و فرپاشی امپراتوری آنان را تسهیل نمود. و بالاخره تنها مسیری که از میان بربریت سرمایه داری در آن جنگ برای نجات انسان باز شد همانا انقلاب اکتبر کارگران و دهقانان و سربازان در روسیه بود. به این ترتیب بخشی از بشریت آنموقع عملا توانست در دوراهی "بربریت یا سوسیالیسم" راه سوسیالیسم را برگزیند و مسیر را خود به آینده ای بهتر بگشاید.
اگر چه دوران حاضر با شرایط موجود در دو جنگ جهانی قبل قابل مقایسه نیست، اما دنیای کنونی بطرق دیگری بسوی بربریت و تباهی در حرکت است. بالاتر به مصائب و رنج های عدیده جهانی و تولید کننده این وضعیت اشاره کردیم. اما بیش از همه این نسل کشی در غزه است که افقی تیره و تار در مقابل بشریت ترسیم می کند. هنگامی که پیشرفته ترین کشورهای سرمایه داری چنین آشکار و بی مهابا و با خیالی آسوده و دستی باز یک جامعه را نابود می کنند باید پیام نهفته در آنرا دریافت. با فروپاشی دیوار برلین همین کشورها شادمانه "پایان کمونیسم" را اعلام داشتند و بشارت "دمکراسی و حقوق بشر" دادند. امروز اما "نسل کشی" را در برابر انسان قرار می دهند. به این ترتیب آنها عملا اعلام می دارند هرگاه و هرجا که منافع شان تامین نشود تا انتها پیش خواهند رفت و از "نسل کشی" نیز ابایی ندارند. تنها سه دهه لازم بود تا معلوم شود که "پایان کمونیسم" به معنای بازگشت به بربریت سرمایه است. از اینرو جهان مجددا در برابر دوراهی انتخاب "بربریت یا سوسیالیسم" قرار گرفته و نیاز دارد راه خود بسوی آینده را تعیین کند.
آیا این نگاه به دنیای معاصر، آنهم با این همه دستاوردهای علمی و تکنولوژیک خیره کننده، نگاهی بدبینانه نیست؟ شاید، اما در همین حال باید مراقب خوش بینی توهم آلود نیز بود. نگاهی به یک تجربه تاریخی می تواند در این مورد به ما کمک کند. جان مینارد کینز، اقتصاددان برجسته و پرآوازه نظام سرمایه داری که با تئوری های اقنصادی اش در دهه ۱۹٢٠ این نظام را از بحران بزرگ اقتصادی و فروپاشی نجات داد، در مطلبی با عنوان "فرصت های اقتصادی برای نوه هایمان" در باره آینده کار در جوامع سرمایه داری دست به یک پیش بینی جالب زد. این مطلب در ۱۹٣٠ و تقریبا در پایان بحران بزرگ تدوین شد(11). در آن دوره امواج سرخوردگی و ناامیدی نسبت به آینده سراسر جوامع اروپایی و امریکای شمالی را که از جنگ جهانی اول و بحران بزرگ بیرون می آمد فراگرفته بود. کینز ضمن توضیحاتی برای گشودن روزنه امید در برابر آن ناامیدی با تاکید بر اینکه بحران و کسادی سپری خواهد شد و رونق و شکوفایی فرا خواهد رسید، کوتاه شدن ساعت کار هفتگی و ایجاد اوقات فراغت برای آیندگان (نوه هایمان) را پیش بینی کرد. او گفت صد سال آینده را در نظر بگیریم، که بدنبال انباشت فزاینده سرمایه و انباشت فزاینده تکنولوژی و بار آوری کار شاهد مرسوم شدن پانزده ساعت کار هفتگی خواهد بود و نوه هایمان از آن لذت خواهند.
پنج سال دیگر، ٢٠٣٠, تولد صد سالگی پیش بینی کینز است. ساعت کار هفتگی اما، غیر از معدود مراکزی که به ٣۵ کاهش یافته و در برخی مراکز نیز بیش از ۴٠ ساعت است، عموما بیش از ٨٠ سال است که در همان سطح ۴٠ ساعت باقی مانده است. یعنی رشد عظیم تکنولوژی در ٨٠ سال گذشته تاکنون نه تنها هیچ تاثیری در کاهش ساعت کار نداشته، بلکه به جای کاهش ساعت، به کاهش تعداد کارگران شاغل و پرتاب شدن آنان به خیل وسیع بیکاران و عادی شدن بیکاری های طولانی و مزمن انجامیده است. مساله مهمتر اینکه اگر در گذشته های دور ۴٠ ساعت کار یک نان آور زندگی متوسط خانوار را تامین می کرد اکنون اما تامین یک زندگی متوسط نیازمند دو نان آور و دو ۴٠ ساعت کار هفتگی در خانوار است. در حقیقت از یکسو ساعت کار هفتگی برای شاغلین عملا افزایش یافته، و از سوی دیگر با خیل وسیع بیکاران مواجه ایم. اما حق با کینز بود. با یک نگاه ساده البته که رشد ثروت و تکنولوژی در هر گام باید ساعت کار هفتگی کمتر و رفاه و اوقات فراغت بیشتر و آسایش و آرامش برای همگان بهمراه آورد. و ما همچون نوادگان نسل کینز حقمان بود و می باید که اکنون از آن محظوظ می شدیم. اماخطای این نگاه ساده این است که توجه ندارد رشد ثروت و تکنولوژی محصور در ساختار نظام سرمایه داری، نه برای رفاه عموم و کارکنان جامعه و رشد و شکوفایی اکثریت مردم، که اساسا در خدمت تولید سود فزاینده و انباشت سرمایه برای طبقه سرمایه دار و مالکین وسایل تولید جامعه است.
اما خوشبینی کینز به آینده به پیش بینی در باره کاهش ساعت کار محدود نبود و بر اساس تئوری هایش شامل رونق بلند مدت و طولانی اقتصاد سرمایه داری نیز می شد. طوریکه پیروانش دوره رونق پس از جنگ را عصر طلایی و پایان بحران زایی نظام سرمایه داری اعلام داشتند. این دوره که شامل دهه های ۵٠ و ٦٠ و٧٠ میلادی است از لحاظ رفاه اقتصادی و آزادی های سیاسی و اجتماعی حقیقتا دوران خوب و استثنایی سرمایه داری در معدود کشورهای اروپای غربی و امریکای شمالی بود. اما فراموش نباید کرد که این دوره خود برخاسته از این مجموع عوامل بود: ١- پذیرش تئوری های کنیز مبنی بر دخالت دولت در مکانیسم بازار و به نفع ایجاد اشتغال کامل، ٢- مبارزات جنبش های کارگری و زنان و رنگین پوستان و حقوق مدنی برای کسب رفاه اقتصادی و آزادیهای سیاسی و اجتماعی، ٣- رقابت با نظام شوروی سابق بود که از نظر اقتصادی پرچم دار موفق اشتغال کامل و مسکن و بهداشت و درمان و آموزش و بازنشستگی تضمین شده دولتی بود. ۴- کسب فوق سود از صدور سرمایه به کشورهای موسوم به جهان سوم و استثمار نیروی کار ارزان و بی حقوق و سرکوب شده آن کشورها.
اما این دوره با آغاز دهه هشتاد میلادی و سر باز نمودن مجدد بحران اقتصاد سرمایه داری به پایان رسید. بحرانی که به تناوب تاکنون ادامه دارد. پاسخ سرمایه داری به این بحران کنار گذاشتن مکتب کینزی و رایج نمودن مکتب پول گرایی میلتون فریدمن بود. مکتبی که برای نفی دخالت دولت در مکانیزم بازار و آزادی سازی بیشتر سرمایه و محدودیت بیشتر نیروی کار بنا شده بود تا با افزایش سودآوری سرمایه به خروج آن از بحران کمک رساند. در سطح سیاسی ریگان در امریکا و تاچر در انگلستان پرچم دار این مکتب اقتصادی بودند و تعرضات وسیعی را به سطح زندگی طبقه کارگر و سیاست های رفاهی دوران کینزی سازمان دادند. این دو تحول اقتصادی و سیاسی جریان موسوم به نئولیبرالیسم را شکل داد که مشخصه کل نظام سرمایه داری پس از کینز و نظام شوروی است.
اگر نئولیبرالیسم به لحاظ اقتصادی و سیاسی با میلتون و ریگان و تاچر جلو آمد اما عرصه سیاست جهانی را به جنگ افروزی امریکا و ناتو واگذار نمود. هنگامیکه بدنبال جنگ اول خلیج و بیرون راندن ارتش عراق از کویت و درهم کوبیدن آن جرج بوش پدر پیروزمندانه در کنگره امریکا «نظم نوین جهانی» پس از جنگ سرد و حذف شوروی رقیب را اعلام داشت کسی نمی پنداشت که این نظم رواج بربریتی است که توحش ویرانگر خود را آشکارا در غزه عریان خواهد نمود. فاصله بین این دو جنگ در سی و پنج سال گذشته با جنگ های کوچک و بزرگ بسیاری انباشته شده است. امریکا، همان راس نظام سرمایه داری معاصر، بهمراه ناتو و یا ائتلاف های خود ساخته در بیش از بیست مورد از این جنگ ها یا برپا کننده و یا شریک فعال بوده است. آخرین مورد این نقش جنگ افروزانه هم اکنون علیه ونزوئلا در جریان است که همه شواهد یاد آور اجرای مدل اشغال عراق و تبدیل نمودن ونزوئلا به عراق و یا سوریه دیگری در امریکای لاتین است. این در حالیست که سالهاست امریکای لاتین تنها منطقه جهان است که جنگ ندارد و از این نظر در آرامش بسر می برد. همچنین صدور و تثبیت نظام سرمایه داری در همه کشورها پس از جنگ جهانی دوم، و پذیرش الگوی اقتصادی و سیاسی و نظامی گری نئولیبرالی توسط آنها، همه این کشورها را بسوی گسترش قدرت و ثروت و سرزمین و مناطق نفوذ و اعمال قدرت خود بر دیگری سوق داده است. لذا نظام سرمایه داری در همه جا، و از این نظر ماهیتا یکسان، با چهره و ماهیت واقعی و تماما ضد انسانی خود در همه عرصه های اقتصادی و سیاسی و نظامی و فرهنگی و اخلاقی سکاندار کشورها و شکل دهنده محیط اجتماعی و طبیعی زیست انسان است. لذا از منظر تحمیل و گسترش بربریت به جهان تفاوت ماهوی بین حکومت های مثلا جمهوری اسلامی و ترکیه و هند و امریکا و عربستان و اسرائیل و فرانسه و برمه و نیجریه و آلمان و غیره وجود ندارد. نسل کشی در غزه نشانگر استواری این بربریت جهانی است.
بنابراین اگر اکنون صد سال پس از پیش بینی خوشبینانه کینز برای آینده، و بدنبال چنین رشد غول آسای ثروت و علم و تکنولوژی، شاهد عقب گرد در زندگی فردی و اجتماعی و محیط زیست انسان هستیم، دلیلی ندارد که اکنون فکر کنیم پنجاه سال آینده بهتر از این خواهد بود. لذا مساله صرفا بر سر نگاه بدبینانه و یا خوشبینانه نیست. مساله درک روند های واقعی است که در پیش رویمان در جریان است. اگر دانشمندان مسئول و دلسوز بشر بدرستی در باره رسیدن به نقطه غیرقابل برگشت تخریب محیط زیست هشدار می دهند، چنین هشداری در باره تخریب زندگی اجتماعی نوع بشر نیز صادق است. همه روندهای زندگی اجتماعی ما در سیر منفی و شیب نزولی قرار دارند. همان عامل اساسی که برای کسب سود فزاینده محیط زیست را بی وقفه تخریب می کند، همان عامل نیز برای کسب سود فزاینده محیط اجتماعی و فردی زندگی و خود انسان را تخریب می کند. این عامل چیزی غیر از نظام سرمایه داری نیست که در همه حال و در همه جا سود را به جای انسان قرار می دهد. راه رهایی انسان از این بربریت سلطه سود نیز چیزی غیر از نفی نظام سرمایه داری و بازگراندن انسان و ضرروت سلامت فیزیکی و روانی و رشد و شکوفایی همه جانبه استعدادهای آن به مرکز فعالیت ها اجتماعی نیست. سوسیالیسم همین تقدم و تفوق انسان بر سود است. علی رغم همه تجربیات مثبت و منفی و خدمات و خطاهای تجربه های سوسیالیستی تاکنونی همچنان سوسیالیسم تنها راه رهایی بشر از نظام طبقاتی و سرمایه داری ویرانگر است. انسان امروز نیاز دارد که بر سر این دوراهی تاریخی - جهانی بار دیگر سوسیالیسم را برگزیند و با درس آموزی از تجربیات تاکنونی افق نوینی بسوی آینده بهتر برای خود بگشاید.
امیر پیام
٢٠ آبان ١۴٠۴ -
١١ نوامبر ۲۰۲۵
amirpayam.wordpress.com
!- farsi->
***************
جنگ و مبارزه طبقاتی در جمهوری اسلامی
جنگ، هر جنگی، از رنج های بزرگ و بی کرانی است که بر سر انسان توسط انسان فرود آمده است. تاریخ تاکنونی بشر پیوسته تاریخ رشد و تکامل انسان و جامعه انسانی از یکسو، و تاریخ جنگ های بی شمار و بی پایان برای ویرانی انسان و شرایط زیست آن از سوی دیگر است. جنگ بدرستی ریشه در تقسیم طبقاتی جامعه و رقابت و نبرد منافع متضاد دارد و حاصل سیطره طبقات حاکمه و در دوران مدرن نماد بربریت نظام سرمایه داری است. این حقیقت اما تغییری در ماهیت ویرانگر و انسان ستیزانه جنگ ایجاد نمی کند و تاکیدی مضاعف بر این ماهیت است. از اینرو پرهیز و اجتناب از جنگ تا سر حد امکان یک اصل بنیادین در سیاست طبقه کارگر است. همینطور آنگاه که دفاع از انسان و شرایط زندگی اش جنگ را به مثابه آخرین وسیله برای طبقه کارگر اجتناب ناپذیر می سازد نیز تعهد به حفظ حد و مرزهای انسانی در جنگ و تعهد به کاهش هرچه بیشتر مصائب آن اساس تعریف جنگ دفاعی طبقه کارگر است. چرا که طبقه کارگر نه جنگ، که صلح و آزادی و عدالت و برابری و نوعدوستی و یک زندگی پربار را می خواهد. طبقه کارگر نه جنگ، که رهایی از مالکیت بورژوایی بر ابزار و وسایل تولید جامعه و رهایی از بردگی مزدی را می خواهد. طبقه ای که رهایی اش در گرو نفی استثمار انسان از انسان است نمی تواند جنگ طلب باشد.
جنگ دوازده روزه ایران و اسرائیل، پس از جنگ هشت ساله ایران و عراق، بار دیگر تجربه تباه کننده جنگ را در برابر جامعه ایران قرار داد. این جنگ نیز مانند آن یکی از هر دو سو فاقد حقانیت بود و از هر دو سو حامل منافعی ضد مردمی و لذا ارتجاعی بود. جنگ مردمی با هر تعریفی خود مردم و محل کار و زندگی شان را ویران نمی کند. برخلاف ادعاهای کاذب طرفین مبنی بر هدف قرار دادن «مراکز نظامی و امنیتی» اما مصائب وارده به مردم و محل کار و زندگی شان در هر دو سو بسیار گسترده تر از آسیب های وارده به مراکز ادعایی بود. اسرائیل که در امتداد بیش از هشتاد سال کشتارهای جمعی و نسل کشی و پاکسازی قومی و اشغال و تصاحب و ویران سازی محل زیست مردم تحت ستم فلسطین هم اکنون نیز به یکی از بی سابقه ترین کشتارها در قرن حاضر و نابود سازی کلیت زندگی فلسطینی در غزه مشغول است در بخش وسیعی از ایران جان و شرایط زندگی مردم را مورد حمله قرار داد و ویران نمود. جمهوری اسلامی که فلسفه وجودی و کل حیاتش چیزی جز جنگی دایمی علیه کارگران و زنان و مردم تحت ستم در ایران نیست و به کشتارهای جمعی و اعدام های روزانه و به خون کشیدن اعتراضات بر حق مردمی و آدم ربایی و ترور فعالین مشغول است، موشک هایش را بر سر مردم عادی و محل زندگی شان در شهرهای اسرائیل فرود آورد.
پایین تر به زمینه ها و علل و آینده این جنگ و رویکرد طبقه کارگر بدان می پردازیم. ابتدا اما تاکید بر دو رویکرد ضد انسانی نسبت به این جنگ ضروری است: رویکرد جنگ طلب حامی دولت اسرائیل، و دیگری رویکرد ناسیونالیستی همسو و یا حامی رژیم اسلامی.
معمولا در هرج و مرج فضای سیاست، بنیانهای مادی و منافع طبقاتی شکل دهنده سیاست ها و رویکردهای مختلف از نظر دور داشته می شوند و علی رغم مخالفت ها و موافقت های شدید شناخت درستی از آنها بدست نمی آید.
بخشی از اپوزیسیون دست راستی جمهوری اسلامی شامل طیف سلطنت طلبان و پادشاهی خواهان و مشروطه طلبان تا همه جریاناتی که به نحوی خود را در این طیف می دانند و پرستش نظام سرمایه داری و ضد کمونیسم از عناصر ثابت هویتی شان است، مشوق و مدافع حمله نظامی اسرائیل و امریکا و در صورت نیاز ناتو به ایران هستند. این طیف آماده است تا در پشت بمب ها و موشکهای اسرائیل و امریکا و ناتو و بر دریای خون و ویرانی در جامعه ایران فرود آید و بر مسند قدرت سیاسی بنشیند و با تصاحب ثروت موجود دور جدید انباشت سرمایه را آغاز کند و به رویاهای برباد رفته اش جانی تازه بدمد.
این طیف آن بخشی از طبقه سرمایه دار ایران است که بدنبال انقلاب ضد سلطنتی ۵٧ از دسترسی به قدرت سیاسی محروم شد و اکنون می خواهد به هر قیمتی بقدرت باز گردد. اما از آنجا که به روش های معمول سیاسی و دمکراتیک و پذیرش مردمی شانسی برای بازگشت این جریان به قدرت موجود نیست و یا بسیار اندک است، لذا تمام امید خود را بر قدرت جنگی امریکا و اسرائیل و بمباران ایران هر اندازه که لازم باشد بنا نموده است.
از اینرو برای طبقه کارگر بسیار حیاتی است که این رویکرد جنگ طلبانه و ویرانگر و ضد انسانی را بر پیشانی تاریخ این بخش از طبقه سرمایه دار و بورژوازی ایران حک کند و این جنایت را هیچگاه نه ببخشد و نه فراموش کند. سلطنت طلبان و پادشاهی خواهان و مشروطه طلبان آنگاه که در عصر سلطنت قدرت را در اختیار داشتند بی حقوقی سیاسی و نابرابری اقتصادی را بر اکثریت بزرگ کارکن جامعه تحمیل کردند. اکنون که در قدرت نیستند می خواهند با اعمال ویرانی و تباهی به جامعه بقدرت باز گردند. بنابراین معنای بازگشت ایشان چیزی جز بازگشت فقر و فلاکت و ناامنی و بی حقوقی و بی حرمتی در شکلی دیگر برای اکثریت کارکن جامعه و طبقه کارگر نخواهد بود.
بخش دیگر اپوزیسیون دست راستی جمهوری اسلامی شامل طیف ناسیونالیستی همسو و یا حامی رژیم که در برخورد به حمله اسرائیل و امریکا دارای رویکردی ریاکارانه و مخرب است نیز متعلق به بخش دیگر طبقه سرمایه دار و بورژوازی ایران است. در این طیف که موضع مشترکشان «علیه تجاوز خارجی» و «دفاع از وطن» است جریان موسوم به «اصلاح طلبان» جمهوری اسلامی، و نیز کل نیروهای ملی گرا و «دمکرات» و «لیبرال» قرار دارند که از جمهوری اسلامی راضی نیستند اما نگران «تمامیت ارضی ایران» و «مام وطن» هستند.
هنگامی که این طیف صحبت از «تجاوز خارجی» می کند عامدانه این حقیقت را مسکوت می گذارد که جمهوری اسلامی خود از روز نخست با مبنا قرار دادن «صدور انقلاب اسلامی» به عنوان اساس سیاست خارجی اش نیرویی توسعه طلب و تجاوزگر است. اگر با پایان جنگ ایران و عراق مساله صدور انقلاب اسلامی به حاشیه رفت اما سیاست توسعه طلبانه و تجاوزگرانه جمهوری اسلامی در اشکال «نابودی اسرائیل» و «حلال شیعه» و «عمق استراتژیک» و «محور مقاومت» تا شکست نهایی آن در دوران پس از 7 اکتبر 2023 عمق و گسترش یافت. لذا در جنگ دوازده روزه با جنگ دو نیروی جنگ طلب و توسعه طلب و تجاوزگر مواجه ایم که آوار تباهی جنگ منافع ضد انسانی شان را بر سر مردم بی دفاع در دو طرف فرود می آورند. بنابراین «سلحشوری» ناسیونالیسم ایرانی علیه «تجاوز خارجی» چیزی جز شستن دستان خون آلود جنگ طلب و توسعه طلب و تجاوزگر جمهوری اسلامی نیست.
به همین ترتیب هنگامی که ناسیونالیسم ایرانی ندای «دفاع از وطن» سر می دهد و همصدا با جمهوری اسلامی پشت سرود «ای ایران» سنگر می گیرد این را نیز مسکوت می گذارد که این «وطن» چیست و در چه وضعی قرار دارد. می گویند «ما کاری به رژیم نداریم و فقط از آب و خاک ایران دفاع می کنیم». خامنه ای هم قبلا گفته بود «اگر با نظام مخالفید حداقل وطن پرست باشید». مساله فقط این نیست که «وطن پرستی» وجه مشترک ناسیونالیسم ایرانی و جمهوری اسلامی است، مساله اینست که ایشان برای «آب و خاکـ» ایران بدون حق مالکیت آن ارزشی قایل نیستند و این حق را نیز همواره از آن حکومت جاری می دانند. لذا به حکم برخورداری از قدرت سیاسی حاکم، حق مالکیت این «آب و خاک» از آن جمهوری اسلامی است و این نظام صاحب و مالک و اختیاردار آن است. مردم ساکنین بی حق و حقوق و تحت ستم این «آب و خاک» بشمار می آیند و در اسارت نظام سیاسی حاکم بر آن هستند. در اینجا «وطن» یک زندان بزرگ برای مردمان کارگر و زحمتکش و بی حق و حقوق است. لذا ناسیونالیسم ایرانی چشم خود را بر این حقایق تاریخی می بندد که این «آب و خاک» تحت مالکیت و حاکمیت جمهوری اسلامی، و نیز قبلا تحت مالکیت و حاکمیت سلطنت پهلوی، چیزی جز فقر و فلاکت و ناامنی و بیحقوقی و بی حرمتی برای اکثریت کارکن و زحمتکش جامعه، یعنی تنها تولید کننده گان ثروت موجود، نبوده و نیست و نخواهد بود. از اینرو این تنها حق همین مردم، و در راس آن طبقه کارگر، است که باید صاحب و مالک و اختیاردار و همه کاره این «آب و خاک» باشند و تنها برای کسب همین حق بجنگند.
برای بررسی هر جنگی هنوز هم راهنمایی بهتر از این تاکید لنین به نقل از کلوویتز نیست که: «جنگ ادامه سیاست است با ابزاری دیگر» و برای شناخت هر جنگی باید آن سیاست هایی که به جنگ منتهی شده اند را شناخت.
بستر عمومی سیاست در جمهوری اسلامی از همان روز نخست تاکنون در دو وجه اساسی حرکت کرده است: جنگ و جنگ طلبی از یکسو، و مبارزه طبقاتی از سوی دیگر.
روندی که نهایتا به جنگ دوازده روزه رسید با انقلاب ۵٧ آغاز شد. جمهوری اسلامی حاصل معامله ای بزرگ بین غرب به رهبری امریکا و جریان اسلامی خمینی بود. معامله ای که در آن امریکا در مقابل تسهیل خروج شاه و کنار رفتن بختیار و حمایت ارتش از خمینی، تضمین کنترل اوضاع ایران و پر کردن خلا قدرت و تامین جریان صدور نفت و جلوگیری از رشد کمونیسم در ایران را از خمینی دریافت کرد. تصور اولیه امریکا و غرب این بود که این معامله به رابطه ای قابل اتکا و پایدار با حاکمان جدید و تامین و حفظ منافع امریکا و غرب در ایران خواهد انجامید. اما خیلی زود در آبان ۱۳۵٨ با اشغال سفارت امریکا در تهران توسط «دانسجویان پیرو خط امام» ورق کاملا برگشت. به اینترتیب ٩ ماه پس از انقلاب، رژیم جدید بدنبال استقرار و تثبیت اولیه، خلق الساعه «ضد امریکایی» و «ضد اسرائیلی» شد. سفارت امریکا که هنوز ٩ماه پس از انقلاب در ایران دایر و به امور اداری معمول مشغول بود و جریان اسلامی هم با آن مشکلی نداشت به یکباره توسط حامیان رژیم اشغال شد و به نماد تغییر جهت سیاسی آن بدل گشت.
آنچه که برای شناخت ماهیت اختلاف جمهوری اسلامی با امریکا و اسرائیل که به جنگ کنونی منتهی شده بسیار مهم است توجه به ماهیت واقعی «ضد امریکایی» گری و «ضد اسرائیلی» گری جمهوری اسلامی میباشد. اگر در فضای سیاسی دهه شصت که هنوز در امتداد جنبش های رهایی بخش ملی پس از جنگ جهانی دوم قرار داشت، «ضد امپریالیسم» و «ضد صهیمونیسم» بعضا از محتوایی آزادیخواهانه و مترقی و سکولار و متمایل به چپ برخوردار بودند، اما «ضد امریکایی» و « ضد اسرائیلی» شدن جمهوری اسلامی تماما فاقد این خصوصیات مثبت بود و یکسره آزادی کش و انسان ستیز و ضد کارگر و ضد زن و ضد هرگونه ترقی خواهی و در یک کلام سراپا ارتجاعی بود. این مفاهیم نزد حکومت جدید، بدون هیچ تعلق خاطر واقعی به آنها، صرفا ترفند و دستاویزی ایدولوژیک بود تا از یکسو سلطه انسان ستیزانه خود را بر جامعه تثبیت و تعمیق و گسترش دهد، از سوی دیگر با سوار شدن بر امواج نارضایتی بر حق مردمی از سیاست های ویرانگر و ستمگرانه امریکا و اسرائیل در کشورهای منطقه به توسعه حوزه نفوذ و قدرت خود در خارج از ایران بپردازد. به این ترتیب جمهوری اسلامی نه تنها به مثابه قدرتی ستمگرانه و فوق ارتجاعی بر جامعه ایران مسلط شد، همزمان نیز به عنوان نیرویی مداخله گر و توسعه طلب که بدنبال برتری هژمونیک در منطقه است بدل گشت و همین مبنای سیاست خارجی رژیم شد. سیاستی که ماهیتا خصمانه و نظامی گرانه و جنگ طلبانه بود.
در همه حیات جمهوری اسلامی خطر و تهدید دایمی «دشمنان» و آمادگی برای جنگ با این «دشمنان» اساس ماهیت جمهوری اسلامی و چسب انسجام صفوف آن و ابزار سرکوب مردم و اعمال سلطه بر جامعه و توجیه گر سیاست توسعه طلبان و سلطه طلبانه آن در منطقه بود. از اینرو جنگ و جنگ طلبی به انحاء مختلف، از تبلیغ و رجزخوانی و شانتاژ و فضا سازی و نمایش و تهدید و توطئه تا تولید و توسعه و انباشت انواع سلاح و تا ایجاد سپاه نظامی خارج از مرز و جوخه های ترور بین المللی و نیروهای نیابتی و جنگ های نیابتی، به راز بقای جمهوری اسلامی بدل گشت. در سیاست خارجی رژیم دیپلماسی صرفا ردایی بود برای پوشش نظامی گری و جنگ طلبی واقعی که به تهدیدی واقعی علیه کشورهای منطقه و بعضا جهان بدل گشت. لذا وقوع جنگ همیشه احتمالی ممکن و یک نگرانی دایمی در جامعه ایران بود که بالاخره در ٢٣ خرداد سال جاری با حملات اسرائیل و سپس امریکا به ایران به وقوع پیوست.
در آنطرف جنگ ١٢ روزه اسرائیل و امریکا قرار داشتند که هر دو حداقل از پس از جنگ جهانی دوم برجسته ترین حاملین سیاست های ضد انسانی و ویرانگر و توسعه طلبانه و جنگ طلبانه و هژمونی طلبانه در منطقه و امریکا نیز در کل جهان هستند. امریکا و اسرائیل و حامیان غربی شان نزدیک به دو سال است که در غزه در حال کامل نمودن یکی دیگر از نسل کشی های انسانی در برابر جهان اند. نسل کشی ای که توسط منادیان «دمکراسی» و «حقوق بشر» و آنهم در دورانی که وعده رفاه و صلح و آسایش توسط «پیروزی سرمایه داری لیبرال» به جهانیان داده شده بود انجام می گیرد. دلایل و ادعاهای امریکا و اسرائیل برای جنگ هایشان هرچه که باشد اما هسته اصلی و ماهیت بنیادین سیاست و افقی که در برابر جهان عرضه می کنند از جنس ماهیت انسان ستیزانه همین نسل کشی در غزه است که روز به روز آنرا به پایان نزدیک میکنند. نسل کشی به مثابه راه حل نهایی مساله فلسطین که توسط اسرائیل و امریکا و متحدان غربی شان سیستماتیک انجام میشود.(١)
موضع ضد اسرائیلی جمهوری اسلامی ابتدا تهدیدی علیه اسرائیل بود و سپس به فرصتی بی نظیر برای آن بدل شد. تهدید بود چون نیروهای نیابتی ایران تقریبا اسرائیل را در محاصره خود داشتند. با حمله هفت اکتبر حماس به اسرائیل این تهدید بالفعل شد. تا آنموقع اگر چه اسرائیل به تفوق نظامی خود بر توان نظامی ایران و نیروهای نیابتی اش اطمینان داشت، اما هنوز برآورد واقعی از قدرت نظامی آنها و میزان توانشان برای آسیب رساندن جدی به اسرائیل نداشت. بهرحال اسرائیل با حمایت گسترده و نامحدود امریکا و دول غربی حامی اش وارد جنگ با حماس و نیروهای نیابتی و خود جمهوری اسلامی شد که تاکنون ادامه دارد. در این مسیر که نزدیک به دو سال ادامه دارد به نظر می رسد اسرائیل با رویکردی پراگماتیستی توازن قوای نظامی بین خود و مجموعه مقابل و میزان پیشروی هایش را گام به گام بررسی نموده و اهداف بلند مدت خود را باز تعریف می کند. این اهداف در ابتدا هرچه بودند طولی نکشید که جای خود را به دو هدف بلند مدت اسرائیل دادند.
اول در رابطه با جنگ در غزه هدف اسرائیل چیزی جز حل نهایی مساله فلسطین ((Final Solution با نسل کشی و پاکسازی قومی و حذف کامل زندگی فلسطینی در غزه و سپس گسترش همین رویکرد به کرانه باختری و پاکسازی قومی در آنجا نیست.
دوم، در مورد جنگ اسرائیل با جمهوری اسلامی توجه به اینها مهم است، از آنجا که اسرائیل در طول جنگ غزه توانست ضربات خردکننده ای به نیروهای نیابتی ایران وارد سازد و جمهوری اسلامی را در جبهه نیروهای نیابتی اش عملا شکست دهد، شکستی که با سقوط حکومت بشار اسد در سوریه تکمیل و قطعی شد، لذا از سوی جمهوری اسلامی دیگر تهدیدی متوجه اسرائیل نیست که توجیه گر جنگ آن با جمهوری اسلامی باشد. از سوی دیگر مساله پروژه اتمی رژیم نیز ربط مستقیمی به اسرائیل ندارد و تهدید بلافاصله علیه آن نیست. این پروژه نیز همچون همه برنامه های تسلیحات اتمی در جهان تهدیدی علیه بشریت و اساس هستی جوامع بشری است. از اینرو کل جهان نیازمند خلع سلاح اتمی و نابودی همه برنامه ها و سلاح های اتمی می باشد. لذا مستقل از امر حیاتی خلع سلاح اتمی جهانی، پروژه اتمی جمهوری اسلامی و تهدیدات احتمالی آن در همان چارچوب مذاکرات تاکنونی آژانس بین المللی انرژی اتمی و یا شورای امنیت سازمان ملل قابل کنترل و مدیریت بود.
بنابراین آنچه که توضیح دهنده سیاست اصلی و نیز پنهان اسرائیل در جنگ با جمهوری اسلامی می باشد را باید در ورای این واقعیت جست که اکنون تهدیدی از سوی رژیم متوجه اسرائیل نیست. این تهدید تا پیش از حمله هفت اکتبر حماس موجود بود، اما طی دو سال اخیر جنگ در غزه و تحمیل شکست های پی در پی به جمهوری اسلامی آشکار شد که بخش زیادی از تهدیدهای جمهوری اسلامی توخالی و حتی ناتوان از محافظت از فرماندهان ارشد خود در تهران است. در این روند اسرائیل بطور واقعی دید که آن «اختاپوس» جمهوری اسلامی که بعظا نیز از آن هراس داشت ببری کاغذی بیش نیست. لذا تداوم موضع ضد اسرائیلی جمهوری اسلامی از تهدید به فرصتی بی نظیر برای اسرائیل بدل شد تا به بهانه تهدید جمهوری اسلامی در جنگ دوازده روزه با درهم کوبیدن رژیم و تزریق تحقیر بزرگ و تاریخی به آن، مقام خود را به عنوان قدرت برتر در منطقه بالا کشیده و تثبیت کند. لذا، و این مهمترین مساله است، هدف اصلی و پنهان اسرائیل در این جنگ تثبیت اقتدار و هژمونی بلامنازع خود بر خاورمیانه است. این اقتدار و هژمونی قطعا برای اسرائیل منافع چندگانه کوتاه مدت و بلند مدت بهمراه خواهد داشت. اما برای کارگران و زحمتکشان و کل مردم تحت ستم خاورمیانه چیزی جز تداوم فقر و فلاکت و بی حقوقی و ناامنی های موجود نخواهد بود. حکومت اسرائیل حاکمیت طبقاتی سرمایه داران نژاد پرست و فاشیست است که ماهیتا و تاریخا با پاکسازی قومی و نسل کشی بوجود آمده و به حیات خود ادامه می دهد.
حال بدرستی می توان دید سیاست هایی که از هر دو سوی ایران و اسرائیل به جنگ دوازده روزه منجر شد تقابل دو سیاست توسعه طلبانه و هژمونی طلبانه و به یکسان ماهیتا ضد انسانی برای سلطه بر خاورمیانه بود که به برخورد قهرآمیز و نظامی منجر شد. تقابل و جنگی که با آتش بس جنگ دوازده روزه پایان نیافته و هر آن می تواند مجددا شعله ور شود چرا که مساله هژمونی در خاورمیانه هنوز حل نشده و همچنان باز است.
از نقطه نظر منافع طبقه کارگر و زحمتکشان و مردم تحت ستم این مساله که کدام طرف جنگ را شروع کرده اهمیتی ندارد چرا که این جنگ چند دهه است از هر دوسو آغاز شده و به اشکال مختلف جریان داشته و دارد و خواهد داشت و جنگ دوازده روزه تنها مرحله ای از این تقابل طولانی است. آنچه که برای منافع طبقه کارگر و زحمتکشان بسیار حیاتی است توجه و تمرکز بر همان ماهیت بنیادین سیاست های دو طرف این تقابل است که هر دو بدنبال توسعه قدرت خود در منطقه و کسب هژمونی بر آن هستند. از اینرو مساله اساسی در مقابل طبقه کارگر اینست که اگر جمهوری اسلامی برای مردم ایران حکومتی استثمارگر و ستمگر و سرکوبگر و زندگی کش است، و اگر حکومت اسرائیل یک حکومت استثمارگر و ستمگر و سرکوبگر و فاشیست علیه مردم تحت ستم فلسطین است، و از اینرو توسعه و سلطه این حکومت ها بر کشورهای خود و خاورمیانه چیزی جز تقویت بیش از پیش همین وضع تحت ستم و تباهی کنونی نخواهد بود، در اینصورت طبقه کارگر در ایران چگونه می تواند این جنگ و جنگ طلبی های جمهوری اسلامی را که هیچ منفعتی در آن ندارد اما آوار آن بر زندگی خود طبقه و کل جامعه فرود می آید را دفع و رفع کند؟
پاسخ به این سوال در مبارزه طبقاتی جاری در ایران نهفته است. بالاتر گفتیم که بستر عمومی سیاست در جمهوری اسلامی از ابتدا در دو وجه حرکت کرده است: جنگ و جنگ طلبی از یکسو، و مبارزه طبقاتی از سوی دیگر. اگر جنگ را رژیم با سیاست ها توسعه طلبانه و هژمونی طلبانه اش به جامعه تحمیل می کند، نفی این جنگ و جنگ طلبی را باید در مبارزه طبقاتی کارگران جست.
منظورمان از مبارزه طبقاتی همان مبارزه جاری بین طبقه سرمایه دار و حکومت اش از یکسو و طبقه کارگر از سوی دیگر است که در:«رو در رویی دایمی با یکدیگر قرار گرفته و دست به مبارزاتی بی وقفه، گاه پوشیده گاه آشکار» می زنند.(مانیفست کمونیست)
اینجا نیز مساله به انقلاب 57 منتهی می شود که انقلابی برای آزادی و برابری واقعی و طرح و پاس داشت کرامت انسانی علیه ارتجاع سلطنتی بود. طبقه کارگر نقش موثری در آن انقلاب ایفا نمود و بدون آن سلطنت به ذباله دان تاریخ ریخته نمی شد. با توجه به این نقش موثر و نیز این حقیقت که جنبش کارگری ایران همیشه متاثر از جنبش چپ برخاسته از سنت فکری مارکس و انگلس و لنین در ایران بوده، لذا از معضلات مهم بورژوازی ایران و غرب در انقلاب 57 باز شدن فضا برای رشد طبقه کارگر و کمونیسم در ایران بود. امکانی که ریشه در این حقیقت مادی داشت که انباشت سرمایه در ایران متکی بر تامین و تحکیم نیروی کار فوق ارزان بود. الگویی از انباشت که نیازمند بی حقوقی مطلق طبقه کارگر و سرکوب بی وقفه مبارزات کارگری برای حفظ وعرضه نیروی کار ارزان بود که قبلا توسط سلطنت تامین می شد. از اینروست که سرمایه داری ایران، بطور یکسان تحت سلطنت پهلوی یا جمهوری اسلامی، فاقد حتی حداقلی از همان حقوق کارگری شناخته شده در برخی از کشورهای سرمایه داری است.
جمهوری اسلامی به عهد خود به امریکا و غرب برای جلوگیری از رشد کمونیسم در ایران وفادار ماند. دهه خونبار شصت، دهه درهم کوبیدن عدالت جویی و آزادی خواهی و برابری طلبی و حق طلبی کارگران و زنان و خلق های تحت ستم بود. آن دهه بطور ویژه دهه عقب راندن طبقه کارگر از دست آوردهایش بدنبال انقلاب و نیز به حاشیه راندن حضور مستقل اجتماعی برجسته اش بود که به مثابه یک طبقه کسب کرده بود.
اگر چه دهه شصت قادر شد برای مدتی جنبش مستقل کارگری را به محاق ببرد، اما این جنبش بویژه از اوایل دهه هشتاد پر قدرت سر بر کشید و با عبور از هزاران اعتراض و اعتصاب و دیگر اشکال متنوع مبارزاتی و با ایجاد دهها تشکل و پرورش صدها فعال مستقل کارگری در همه رشته های صنعت و آموزش و بهداشت و خدمات و حمل و نقل و کشاورزی و تهیه و تدوین مطالبات فوری و حداقلی کارگران و مباحث پُر شور مربوط به افق بلند رهایی از نظام سرمایه داری و صدور بیانیه ها و منشورهای سیاسی و اجتماعی هم و همه به یک جنبه برجسته و دایمی سیمای سیاست در ایران بدل گشت. طوریکه هیچگاه در تاریخ سرمایه داری ایران به اندازه سه دهه اخیر مبارزه طبقاتی بین پرولتاریا و بورژوازی این چنین نقش تعیین کننده و شفافی نداشته است. سیاست ورزان و روشنفکران و فعالان سیاسی همراه و مدافع نظام سرمایه داری، در پوزیسیون و اپوزیسیون، همواره می کوشند تا به اصطلاح با «گفتمان سازی» مبارزه کلان سیاسی را حول مفاهیم «جامعه مدنی» و «توسعه متوازن» و «گذار دمکراتیک» و «دمکراسی خواهی» و «سوسیال دمکراسی» و غیره محدود و مهار کنند. اما همین تلاش ها خواسته یا ناخواسته بر موقعیت زیربنایی و تعیین کننده مبارزه بین پرولتاریا و بورژوازی در ایران و نقش مهم مبارزه طبقاتی کارگران سرپوش می گذارند.
اگر چه مبارزه طبقاتی در وجه عمده خود توسط جنبش مستقل کارگری شامل صدها و هزاران مبارزه مستقیم و جاری و به عنوان مثال تنها در سال ۱۴٠٢ به تعداد ١٧٠٠ مورد آن ثبت شده است بالفعل می شود و پیش می رود، اما تحت سیطره سیاسی نظام سرمایه داری و سلطه دیکتاتوری سرمایه در محیط کار بخش قابل توجهی از مبارزه طبقاتی کارگران در دل اعتراضات و مبارزات همگانی بصورت اعتراضات خیابانی و شورش ها و قیامهای مردمی علیه ظلم و ستم و بی حقوقی عمومی جریان می یابد. از اینرو این مبارزات و قیامهای همگانی همیشه عنصر مبارزه طبقاتی کارگران را در خود دارند و نادیده انگاشتن این حقیقت و جداسازی این دو مبارزه خطایی مهلک خواهد بود. در تحولات سیاسی ایران اگر زیاد به عقب برنگردیم حداقل قیام های دی ماه ٩٦ و آبان ٩٨ و قیام «زن، زندگی، آزادی»(٢) عنصر مبارزه طبقاتی کارگران را نیز در خود داشتند. لذا تحت حاکمیت های استبدادی نظام سرمایه داری مانند جمهوری اسلامی، جنبش مستقل کارگری و این مبارزات و قیامهای همگانی شانه به شانه هم و گاها درهم تنیده پیش می روند و یک دیگری را تقویت می کند. اگر چه مبارزه طبقاتی کارگران بدرستی لازم است در سه عرصه اقتصادی و سیاسی و تئوریک بدرجات زیادی رشد و تکامل یابد، تکاملی که طبقه کارگر دقیقا بدلیل سلطه استبداد بورژوازی از آن محروم است، لذا هنگامی که صحبت از مبارزه طبقاتی کارگران می کنیم منظورمان وضعیت موجود مبارزه کارگران به عنوان نقطه عزیمت و نیز همین دو سطح این مبارزه یعنی مبارزات مستقیم کارگری بهمراه مبارزات و قیامهای همگانی است.(٣)
جنگ دوازده روزه موقتا متوقف شد اما هر آن ممکن است مجددا شعله ور شود. از اینرو ممانعت از وقوع جنگ و سپس خاموش نمودن آن و نفی اساسی آن سیاستی که از سوی ایران به جنگ منجر می شود ضرورتی حیاتی است. مساله جنگ در ایران اکنون در اوج بحرانهای همه جانبه و درهم تنیده جمهوری اسلامی رخ داده و جامعه و رژیم را بر سر دوراهی نهایی قرار داده است. لذا تعیین تکلیف با جنگ به تعین تکلیف با رژیم و نفی جنگ به نفی رژیم گره خورده است. یا رژیم به مسیر تاکنونی اش ادامه می دهد که در اینصورت خود و جامعه را ویران خواهد نمود، یا به سازش بزرگ تن داده و در اینصورت دیگر قادر به ادامه به شیوه سابق نخواهد بود. جامعه نیز قادر به ادامه حیات تاکنونی در دل بحرانهای موجود و شعله های جنگ نخواهد بود و نیاز دارد راه خروج از این بحرانها و ضرورتا راه عبور از جمهوری اسلامی را پیدا کند.(۴)
تاکنون در برابر جامعه ایران می توان بطور کلی سه مسیر خروج از وضعیت کنونی را شناسایی نمود.
اول، کل طیف اصلاح طلب و ملی گرا و دمکرات است که با تفاوت هایی درونی مدعی خروج از وضع کنونی اند. اما آنها هریک می خواهند این مساله را به نحوی از طریق جلب رضایت کل و یا بخش هایی از رژیم و نیز با حفظ بنیادهای سیاسی و اقتصادی جاری و مناسبات قدرت موجود به سرانجام رسانند. این مسیر بی شک به حفظ و تداوم مناسبات ستمگرانه موجود و تداوم بحرانهای کنونی منتهی خواهد شد. ایران کنونی نیازمند تحولی ریشه ای و رادیکال به نفع اکثریت عظیم کارکن و زحمتکش جامعه است و این همان امریست که این طیف دقیقا برای ممانعت از آن در میدان است. طیف اصلاح طلب و ملی گرا و دمکرات از حضور مستقل و قائم به ذات و قدرتمند کارگران و زحمتکشان در سیاست بیشتر هراسناک است تا از سلطه استبداد.
دوم، طیف سلطنت طلب و پادشاهی خواه و مشروطه خواه است که بازگشت به گذشته ای که یکبار توسط انقلابی مردمی نفی شده را راه نجات از وضع کنونی نشان می دهد. این طیف بر پایه یک سو تفاهم دو جانبه بین خود و «هواداران» اش در ایران دچار خود فریبی کشنده ای است. از یکطرف آن اقلیتی که در ایران به این طیف امید بسته اند انتظار دارند این طیف به عنوان ناجی برای «آزادی ایران عزیز» وارد میدان نبرد واقعی شود، نه اینکه مردم خودشان بجنگند و «شاهزاده» را بر تخت بنشانند. از طرف دیگر پادشاهی خواهان نه اهل میدان نبرد واقعی هستند و نه اهل جنگیدن بر روی دو پای خود. پادشاهی خواهان گلادیاتورهای دیجیتال فضای مجازی اند. لذا اینها امید دارند که مردم به میدان بیایند و ایشان را بقدرت برسانند. مردم نیز چنین خطایی نخواهند کرد و برای بقدرت رساندن استبدادی دیگری هزینه نخواهند داد. لذا این انتظار دو طرفه بتدریج پژمرده شده و از بین می رود. از اینروست که تنها امید و اتکای این طیف برای بازگشت بقدرت توسل به نیروی جنگی امریکا و اسرائیل و براندازی رژیم بشیوه براندازی صدام است. اینکه این شیوه براندازی چقدر شانس موفقیت دارد اهمیت ندارد. همانطور که در جنگ دوازده روزه دیدیم، با هر اندازه اجرایی شدن این شیوه مستقیما یعنی جان و زندگی و شرایط زیست انسانهای هرچه بیشتری نابود می شود. سپس بر روی این ویرانی پادشاهی خواهان می خواهند شرایطی سرشار از بی عدالتی و نابرابری و اختناق همچون دوران سپری شده سلطنت پهلوی را احیا کنند. مسیر طیف سلطنت طلبان و پادشاهی خواهان و مشروطه خواهان حتما صاحبان قدرت و ثروت و سرمایه را پروار تر و فربه تر خواهد نمود، اما برای کارگران و زحمتکشان و مردم تحت ستم چیزی جز تداوم فزاینده همین شرایط مملو از فقر فلاکت و بی حقوقی و بی حرمتی و ناامنی نخواهد بود.
اما مسیر سوم راه مبارزات دایما جاری طبقه کارگر بهمراه قیام های همگانی مردم تحت ستم است. ایران کنونی در آستانه تحولات بزرگی قرار دارد. این تحولات از پتانسیل بالایی تواما هم بسوی اوضاع بدتر و وخیم تر، و هم بسوی بهروزی و بنا نمودن یک زندگی بهتر برخوردار است. اینکه کدام پتانسیل به فعل درآید و آینده را رقم زند تماما بستگی به مسیری است که اکنون برگزیده شود. منافع کارگران و زحمتکشان و مردم تحت ستم نه تنها در پیروی از طیف اصلاح طلب و ملی گرا و دمکرات و یا طیف سلطنت طلبان و پادشاهی خواهان و مشروطه خواهان نیست و تامین نمی شود، بلکه نتایج عملی مسیر این دو طیف چیزی جز تداوم فزاینده مصائب موجود نخواهد بود. سعادت و نیکبختی و آینده بهتر برای کارگران و زحمتکشان و مردم تحت ستم که اکثریت بزرگ جامعه را تشکیل می دهند تنها و تنها در گرو حضور مستقل و قائم به ذات خود آنها در صحنه سیاست و اعمال اراده شان و بدست گرفتن سرنوشت سیاسی خودشان نهفته است. اما این حضور و اعمال اراده و تعیین سرنوشت خویشتن چگونه عملی می شود و به واقعیت در می آید؟
پاسخ این سوال در مبارزه طبقاتی کارگران قرار دارد. گفتیم که این مبارزه به دو شکل مبارزه مستقیم کارگری و قیامهای همگانی رخ میدهد. درک این مبارزه به مثابه اصلی ترین و مادی ترین و موثرترین عامل تغییر در تحولات سیاسی و فراتر از آن در کلیت جامعه است که ما را بسوی پاسخ به سوال بالا رهنمون می سازد. سلطه فرهنگ سیاسی بورژوایی بر جوامع، که انعکاسی از تقسیم و نابرابری طبقاتی در زیربنای اقتصادی جوامع است نقش انسانها در سیاست را به دوگانه «نخبگان» و «عوام» تقسیم می کند. همانگونه که کارگران تولیدکننده اصلی ثروت موجودند اما در تعیین اهداف و برنامه و روال و ساختار تولید نقشی ندارند و تنها سرمایه داران و یا قشر مدیران به نیابت از آنان از چنین نقشی برخوردارند، در سیاست هم نیز «نخبگان» نقش مغز و فرمانده را دارند و «عوام» نیز در نقش بدن و فرمانبر به حساب می آیند. دوگانه «نخبگان و عوام» به همان اندازه دوگانه «سرمایه دار و کارگر» تبعیض آلود و ستمگرانه است. در فرهنگ سیاسی بورژوایی هر کس که «سیاست مدار» و «نظریه پرداز» و «رهبر» و «پروفسور» و «متخصص» و «سلبریتی» و «اینفلونسر» و غیره خوانده می شود عامل مهم در سیاست محسوب می شود اما مبارزه طبقاتی کارگران فاقد چنین نقشی و عاملیتی به حساب می آید. اگر در نگاه علمی سازندگان واقعی تاریخ توده های مردم هستند، در فرهنگ سیاسی بورژوایی «نخبگان» جانشین آنها می شوند. این در حالی است که همه تحولات سیاسی واقعی کلان توسط مبارزه کارگران و زحمتکشان و بر دوش مردم تحت ستم رخ می دهد. همانطور که سرمایه داران برای تولید سود و ثروت به نیروی کار کارگران احتیاج دارند، در سیاست هم به نیروی مبارزاتی همین کارگران و مردم برای تحولات سیاسی مورد نظرشان نیاز دارند اما نه مثابه نیرویی مستقل و خلاق و تصمیم گیرنده بلکه به عنوان نیرویی زیر دست و فرمانبر. به این دوگانگی ستمگرانه در سیاست باید پایان داد و در برابر هم جریانات بورژوایی و غیر کارگری باید عاملیت راهبردی مبارزه طبقاتی کارگران را قرار داد.
واضح است که مبارزه طبقاتی کارگران برای ایفای نقش تاریخی و دوران ساز خود نیازمند افق و برنامه و تبیین سیاسی و سازمان و مکانیزم رهبری جمعی است، اما این مبارزه در خود و خودپو از پتانسیل فراهم نمودن این ملزومات برخوردار است. انباشت عظیم تجربیات تاریخی بهمراه تسهیل دسترسی به اطلاعات این پتانسیل را در طبقه کارگر ایجاد نموده و دیگر محدود به ورود آگاهی از بیرون به درون طبقه نیست. (۵) نکته اساسی اینجا اما اینست که در پایه ای ترین سطح تایید و تصدیق این مبارزه به مثابه عمده ترین عامل تغییر بویژه مثبت در تحولات سیاسی و اجتماعی و نیز اتکا به این عاملیت به همان صورت که موجود است بسیار مهم و ضروری می باشد.
جنبش کارگری ایران طی سه دهه اخیر از تجربیات با ارزشی برخوردار شده تا بتواند در بستر مبارزه طبقاتی جاری و در اتحاد و پیوند با قیامهای همگانی مسیر سوم علیه جنگ و کلیت نظام جمهوری اسلامی و نیز علیه نظام سرمایه داری در ایران را شکل دهد و به صحنه بیاورد. انتشار «منشور بیست تشکل کارگری» (٦) در قیام «زن، زندگی، آزادی» نشان از بلوغ جنبش و توان آن برای درک ضرورت ایفای نقش در بحرانهای بزرگ و بزنگاههای تاریخی بود.
لذا راه سوم راه توانمند نمودن هرچه بیشتر مبارزه طبقاتی کارگران است که فی الحال در همه بخش های صنعت و خدمات و آموزش و بهداشت و حمل و نقل جریان دارد. این مبارزه نیاز دارد تا افق پیش روی خود و رویکرد های سیاسی و سازمانیابی مناسب و فرهنگ ناظر بر خود را هر چه بیشتر ترسیم و تدقیق نموده و تکامل دهد. همچنین نیاز دارد تا مبارزات خود را بر علیه همه مصائب موجود از مبارزه علیه جنگ و جنگ طلبی تا علیه فقر و فلاکت و بی حقوقی و ناامنی و علیه نژاد پرستی و فاشیسم ایرانی ضد افغانستانی و نیز در دفاع از مهاجران تحت ستم از افغانستان و علیه زن ستیزی و زن کشی و علیه اعدام و شکنجه و سرکوب و آزادی های سیاسی و دفاع از همه زندانیان سیاسی و علیه همه اشکال ستم ملی و دفاع از خلق های تحت ستم بویژه خلق بلوچ و خلق کرد و خلق عرب و دفاع از خلاقیت های هنری و هنرمندان متعهد به انسانیت و آزادی خواهی گسترش دهد. به این منظور ضروری است تا کارگران در مقام افراد مستقل و تصمیم گیرنده در رابطه ای شورایی عاملیت خود برای تحول و نیز رهبری طبقاتی جمعی خود را پرتوان ساخته و اختیار مسیر تحول را بدست گیرند. از اکنون ضروریست تا شوراهای مستقل کارگران در محیط های کار به ظرف پیشروی این مبارزه بدل شوند. همچنین جنبش کارگری بتواند مطالبات و مبارزات همه اقشار تحت ستم را از آن خود بداند و برای استقبال از قیامهای همگانی که رخ می دهند آماده شوند.
سخن کوتاه، در مصاف با جنگ و مصائب موجود کارگران و زحمتکشان و مردم تحت ستم راهی جز اتکا به نیروی مبارزاتی خود که فی الحال جاریست ندارند. همین مبارزه را باید توانمند نمود و به افق و سیاست و رویکرد و فرهنگ همدلی و هم سرنوشتی موثر و سازنده مجهز کرد. اگر مسیر طیف اصلاح طلب و ملی گرا و دمکرات، و نیز مسیر طیف سلطنت طلب و پادشاهی خواه و مشروطه خواه چیزی جز تداوم فزاینده وضعیت مشقت بار موجود نیست، اما مسیر مبارزه طبقاتی کارگران و زحمتکشان و مردم تحت ستم با همه مشکلات و کمبودهایی که دارد و موانعی که مواجه خواهد شد بی شک از توان نفی وضع موجود و کسب یک زندگی بهتر برای همگان برخوردار است.
امیر پیام
۳ شهریور ١۴٠۴ -
۲۵ آکوست ۲۰۲۵
amirpayam.wordpress.com
• خواننده علاقمند می تواند در رابطه با برخی مسایل مطرح در این یادداشت مطالب زیر از همین نگارنده را ملاحظه نماید:
١- «جنگ اسرائیل و حماس، از تندبادهای بربریت مردن»:
(اینجا)
٢- «قیام شکوهمند ژینا، استیصال نظام، و نقش طبقه کارگر»:
(اینجا)
٣- «خیزش های مردمی و جنبش های مطالباتی: دو بستر و یک رویا»:
(اینجا)
۴- «تداوم ورشکستگی و بن بست نظام، و استواری افق انقلاب»:
(اینجا)
۵- «کارگران و روشنفکران، در پایان یک رابطه سنتی»:
(اینجا)
٦- «در باره اهمیت تاریخی و طبقاتی منشور مطالبات حداقلی»:
(اینجا)
__________________
برای مطالعه مجموعه یاداشت های قبلی ١-
(اینجا)
و ٢-
(اینجا)
و ٣-
(اینجا)
و ۴-
(اینجا)
و ۵-
(اینجا) کلیک کنید.