یادداشت های جنبش کارگری

افق روشن
www.ofros.com

:یادداشت های جنبش کارگری

اکنون کارگران نیشکرهفت تپه راه نشان می دهند

امیر پیام                                                                                                       پنجشنبه ۴ مرداد ۱۳۹٧ - ۲٦ ژولای ۲۰۱٨


چگونه می توان طبقه کارگر را به مرکز سیاست آورد؟

ضرورت طرح این سوال شاید هیچگاه به فوریت و تعجیلی که اکنون دارد مطرح نبوده است. با این وجود اینجا هدف نه پاسخ به سوال پیش رو که طرح هر چند مضاعف خود سوال «چگونه می توان طبقه کارگر را به مرکز سیاست آورد؟» و تاکید بر آن است.
طبعا بسیاری از فعالین سوسیالیست و مستقل کارگری به این مساله می اندیشند. اما این تا بدل شدن به مساله ای برجسته و با فوریت و فراگیر و با اولویت درجه یک در اندیشه و عمل مبارزاتی این دوره ما فاصله زیادی دارد که به نظر می آید بیشتر ناشی از فشارهای مبارزات جاری باشد. اجزا اجتناب ناپذیر عرصه مبارزات جاری کارگری که غفلت از آنها نیز مجاز نیست درهمان حال اما، مانند درختان اطراف که منظر جنگل را از نظر دور می دارند، مانع می شوند که فعال کارگر بتواند، و یا حداقل براحتی بتواند، در ورای مبارزات جاری، منظر عمومی و روندهای تعیین کننده و چشم اندازهای بلندتر مبارزه طبقاتی و وظایف مربوط به این عرصه را ببیند. فاصله ای که تنها می تواند آگاهانه و با طرح منظم مسایل کلان مبارزه طبقاتی و تاکیدات لازم بر ضرورت پیگیری آنها پر شود. می گویند طرح صحیح سوال برابر با نیمی از پاسخ آنست، اما به نظر می آید هنوز لازم است که سوال وزنی زیاد و جایگاهی برجسته در فکر انسان پیدا کند و به ملکه ذهن بدل شود تا نیروی خلاق اندیشه برای تولید پاسخ به حرکت درآید.
از اینرو یادآوری ضرورت های بنیادین و تعیین کننده مبارزه طبقاتی و تاکید بر مسایل کلان و بلند مدت آن برای جنبش کارگری بیش از هر جنبش دیگری حیاتی تر است چرا که طبقه کارگر فی الحال درگیر مبارزه ای بی وقفه و دایما جاری برای تامین نان و زندگی روزانه و مصاف با هزینه های تحمیلی این مبارزه است. مبارزه ای که همه قوای فکری و قدرت تمرکز اندیشه فعالین کارگری را به خود اختصاص می دهد و به مانعی برای پرداختن آنها به مسایل عمومی و بنیادین مبارزه طبقاتی بدل می شود. این مشکل را اما می توان رفع نمود. هم می توان مبارزه جاری را پیگیرانه دنبال کرد و هم به عرصه عمومی و بنیادی مبارزه طبقاتی پرداخت؛ هم می توان مبارزه برای مطالبات فوری را پیش برد و هم می توان مبارزه برای رهایی از اساس این شرایط اسارت بار را پی گرفت. حل این مشکل بیش از هر چیز در گرو تقویت همدلی و اعتمادسازی و روی هم ریختن انرژی ها و یک کاسه نمودن توان ها و پرهیز جدی از خرده کاری و دوباره کاری و پراکندگی، و در عوض پیوند زدن امکانات و نیروها و تقسیم کار موثر و ایجاد صف یکپارچه و ساختن اتحاد طبقاتی و استقرار قدرت متمرکز طبقه کارگر است. این همان چیزی است که امروز قویا بدان نیاز است.
خیزش انقلابی دی ماه ۹٦ بی تردید یک مقطع تعیین کننده در تاریخ معاصر ایران است. مقطعی که قبل و بعد آن از همه نظر متفاوت است. جمهوری اسلامی اولین ناقوس مرگ خویش را با صدای بلند شنید. استثمارشوندگان و ستم کشان از اعماق یک جامعه طبقاتی و بشدت نابرابر سر برکشیدند و ارکان نظام سرمایه داری ایران به لرزه درآمد. جامعه ایران پس از دی ماه ۹٦ وارد دوران بحران های بزرگ و تحولات عظیم شد. دورانی که هم امید شیرین و حیات بخش به رهایی از چهل سال سلطه خونبار و ستم های همه جانبه ارتجاع اسلامی و ستم طبقاتی نظام سرمایه داری را برافروخته و انرژی توده های تحت ستم را برای این نبرد رهایی بخش پرتوان نموده، و هم نگرانی هایی عمیقی را نسبت به مخاطرات پیش رو طرح کرده است. اینکه روند اوضاع کنونی به کدام سو می رود، بسوی آینده ای بهتر و در شان انسان و یا به تداوم ستم و استثمار کنونی به اشکالی دیگر و یا بسوی تباهی و ویرانی، تماما به ماهیت و اهداف و سیاست های نیروهایی بستگی دارد که سازنده حال و شکل دهنده آینده این دوره پرتلاطم هستند.
اکنون شاهدیم که همه نیروهای ارتجاعی و بارها امتحان پس داده صحنه سیاست در ایران فوج فوج به حرکت درآمده و برای حفظ و کسب و گسترش منافع خود انواع برنامه های رنگارنگ را طراحی می کنند. از خونین ترین محافل و «اتاق های فکر» درون دالانهای جمهوری اسلامی، تا کل طیف «اصلاح طلبان» ضد کارگر و ارتجاعی نظام اسلامی، تا «دوم خردادیهای» اطراق کرده اطراف سیا و پنتاگون، تا محافل سلطنت طلب و مشروطه خواه و جمهوریخواه بورژوازی اپوزیسیون ایرانی دیوار به دیوار کاخ سفید، تا دستجات ناسیونالیسم ایرانی، تا باند مافیایی – کنترایی مجاهدین خلق، تا حزب چپ اکتریتی های همکار سابق جمهوری اسلامی، و بالاخره تا کل هیات حاکمه امریکا که جنگ یا صلح شان با جمهوری اسلامی هر دو برای تباهی و ویرانی طبقه کارگر و زحمتکشان و ستمکشان ایران است، همه و همه بازیگران بالفعل و بالقوه سیاست ایران در این دوره بحرانی هستند و می کوشند جهت اوضاع را بسمت اهداف و منافع خود سوق دهند.
ماهیت ارتجاعی و ضد کارگری این نیروها بر هیچ فعال سوسیالیست و مستقل کارگری پوشیده نیست. همه می دانیم که نتیجه پیشرفت و موفقیت هر یک از این نیروها، و یا هر ترکیبی از آنها، چیزی جز تداوم موقعیت فقر و فلاکت و بی حقوقی و ناامنی و بی حرمتی کنونی طبقه کارگر و وخیم تر شدن آن نخواهد بود. فلسفه سیاسی و دیدگاههای اقتصادی و روش های مبارزاتی و ارزش های اجتماعی و تاریخ عملکرد این نیروها آنها را تماما در صف مقابل طبقه کارگر و بر علیه طبقه کارگر قرار می دهد. همه می دانیم که این صف استثمارگران و بهره کشان و ستمگران طبقه کارگر و غارتگران سفره های خانواده های کارگری است. بنابراین تامین هر اندازه از منافع طبقه کارگر، بویژه در دوران بحرانی کنونی که همه چیز به سیاست کلان گره خورده است، نیازمند حضور خود طبقه کارگر در صحنه سیاست ایران و راسا به عنوان یک نیروی سیاسی مستقل و در تقابل با صف کل نیروهای ضد کارگری حاضر در این صحنه است. چنین حضوری در عین حال تنها تضمین عبور با سلامت جامعه ایران از دل بحران کنونی و مخاطرات احتمالی آنست.
به این منظور و برای تامین این حضور مستقل طبقاتی در سیاست، سوال تعیین کننده و حیاتی که در برابر ما فعالین سوسیالیست و مستقل کارگری قرار می گیرد همین است که: «چگونه می توان طبقه کارگر را به مرکز سیاست آورد؟». سوالی که پرداختن و پاسخ به آن از هر مساله دیگری در دوره کنونی مبارزه طبقاتی مهم تر و فوری تر و حیاتی است و حقیقتا باید برای آن تعجیل نمود.
برای پاسخ اما از آنجا که «کارگران به نیروی خود رها می شوند» نمی توان و نباید منتظر نقشه های طلایی هرکول های تئوریک و ناجیان سیاسی بود. چنین انتظاری توهمی تباه کننده است. پاسخ های نظری مسایل مبارزه طبقاتی کارگران مانند پاسخ های عملی آن نیز نیازمند همگرایی و مباحثات و بکارگیری خرد جمعی فعالین سوسیالیست و مستقل طبقه است. پاسخ ما مثل عمل مبارزاتی مان تنها می تواند پاسخی جمعی و سنتزی طبقاتی باشد. تنها چنین پاسخی است که نیروی طبقه را با خود خواهد داشت. لذا ابتدا باید این را به بحث گذاشت که آیا سوال فوق صحیح است و درست طرح شده است؟ آیا این درست است که کسب هر اندازه از نیازها و مطالبات ما بویژه در دوره کنونی به مصاف طبقاتی در عرصه کلان سیاست گره خورده است؟ آیا این واقعی است که عبور با سلامت جامعه ایران از دل تلاطمات کنونی نیازمند حضور صف مستقل طبقه کارگر در سیاست است؟ در صورت پاسخ مثبت به اینها آنگاه لازم است که سوال «چگونه می توان طبقه کارگر را به مرکز سیاست آورد؟» را به مشغله و اولویت فکری اکثر فعالین طبقه بدل نمود تا بتوان شاهد گام های موثر برای پاسخ واقعی و دوران ساز به آن بود.

امیر پیام

۴ مرداد ۱۳۹٧ ۲٦ جولای ۲۰۱٨

amirpayam.wordpress.com

***************

در باره مباحث «دولت و کارگران در ایران»

اگر تاریخ تاکنونی جوامع بشری تاریخ مبارزه بین طبقات استثمار کننده و استثمار شونده، بین ستمگر و ستمکش و بین این طبقات متخاصم است، آنگاه اساس این مبارزه و مرکز ثقل آن چیزی جز نبرد بر سر قدرت سیاسی و بر سر دولت نیست. این همان درس عمیقی است که مارکس و انگلس از تاریخ مبارزه طبقاتی استنتاج نمودند و برای آموزش نبرد طبقاتی پرولتاریا در «مانیفست کمونیست» ثبت نمودند و سپس لنین نیز وفادارانه آنرا در «دولت و انقلاب» بسط داد و با «تزهای آوریل» برای گشایش عصر نوین انقلابات پرولتری کنکرت نمود. بنابراین نهاد دولت، به معنای وسیع آن یعنی قدرت سیاسی و ابزار بی بدیل اعمال سلطه و هژمونی طبقه ای بر طبقه ای دیگر، هدف و نتیجه مبارزه طبقاتی در جوامع طبقاتی است. طبقات برای قدرت سیاسی و دولت می جنگند تا با کسب آن بتوانند منافع طبقاتی خود را تامین و تضمین کنند. از اینرو حقیقت تفاوت رویکرد طبقاتی به دولت در نظام موجود، به این معنا که طبقه سرمایه دار قدرت سیاسی و دولت را برای حفظ و تحکیم و گسترش و تداوم سلطه استثمارگرانه و ستمگرانه اش علیه اکثریت جامعه یعنی عیله طبقه کارگر می خواهد و برای ابدی نموده موقعیت بردگی مزدی آنان بکار می گیرد، و برعکس طبقه کارگر قدرت سیاسی و دولت را می خواهد برای برچیدن همین نظام استثمارگرانه و ستمگرانه و برای نفی طبقات و تقسیم طبقاتی جامعه و بالاخره برای نفی خود نهاد دولت تا دیگر هیچ طبقه و قشر و گروه و دسته ای نتواند از آن برای بهره کشی از دیگران و اعمال سلطه ستمگرانه اش استفاده کند، تغییری در این واقعیت نمی دهد که تا نظام سرمایه داری پابرجاست، نبرد اصلی و تعیین کننده بین طبقات سرمایه دار و کارگر و بین بورژوازی و پرولتاریا نبرد بر سر دولت و نبرد برسر قدرت سیاسی است.
از اینرو مبارزه بر سر قدرت سیاسی و دولت خصلت نمای عمومی مبارزه طبقاتی در نظام سرمایه داری است. اما این مبارزه در دوره های بحرانی سرمایه داری بسیار مهمتر و حیاتی تر و تعیین کننده تر می شود. همان مبارزه ای که در شرایط رونق نظام سرمایه داری و دوره های با ثبات و آرام آن به نادرستی از نظر دور می شود و چنین می نماید که ستمگرانه اش استفاده کند، تغییری در این واقعیت نمی دهد که تا نظام سرمایه داری پابرجاست، نبرد اصلی و تعیین کننده بین طبقات سرمایه دار و کارگر و بین بورژوازی و پرولتاریا نبرد بر سر دولت و نبرد برسر قدرت سیاسی است.گویا همه چیز صرفا بر سر مزد بهتر تر و شغل امن تر است، در دوران بحرانها و طوفانهای سیاسی و اجتماعی تمام قد بصورت مبارزه برسر قدرت سیاسی و دولت به صدر مبارزه طبقاتی پرولتاریا رانده می شود و بنابر منافع آنی و آتی طبقه کارگر باید چنین شود و باید آگاهانه و نقشه مند مبارزه علیه دولت را در مرکز آن قرار داد. اگر نشان دادن ضرورت مبارزه بر سر دولت و قدرت سیاسی و تاکید برآن از وظایف تعطیل ناپذیر فعالین سوسیالیست و کمونیست جنبش های کارگری است، در همانحال بحران عظیم و طولانی و همه جانبه نظام سرمایه داری که همه کشور های جهان را درنوردیده است آن زمینه مادی و عینی است که بطرز اجتناب ناپذیر و فزاینده ای این مبارزه را در برابر جنبش های کارگری قرار می دهد. چهار دهه تعرض بی امان و بی پایان به سطح معاش و امنیت کار و زندگی چند میلیارد کارگر مزدی در سراسر جهان راهی جز مبارزه بر سر دولت و کسب قدرت سیاسی توسط پرولتاریا و برچیدن نظام سرمایه داری و برپایی نظام سوسیالیستی کارگران که تنها نظام انسانی و برای سعادت و خوشبختی انسان است را در مقابل طبقه کارگر قرار نداده است.
در ایران تحت حکومت های استبدادی طبقه سرمایه دار، از سلطنتی و ملی و اسلامی، و بویژه زیر سیطره خونبار جمهوری اسلامی، مبارزه بر سر دولت و قدرت سیاسی همیشه مهمترین وجه مبارزه طبقاتی کارگران بوده است. وجه مهمی که تنها بواسطه سرکوب بی امان جنبش مستقل کارگری و فعالین سوسیالیست و کمونیست آن، و نیز تضعیف جنبش کمونیستی بدنبال فروپاشی دیوار برلین کم رنگ شد و در حاشیه قرار گرفت. طوری که اکنون گویا همه مبارزه طبقاتی کارگران همین مبارزات جاری برای مسایل مزدی و شغلی است. این در حالیست که امروز چنین نگاه محدودی به مبارزه طبقاتی عملا ناکارآمدی و مخاطرات خود را نشان می دهد. چرا که با رشد و گسترش بحرانهای گسترده نظام سرمایه داری ایران و بن بست های جمهوری اسلامی، مبارزه برای هر مطالبه کارگری به مبارزه علیه حکومت و همبسته با مبارزات برحق دیگر بخش های تحت ستم جامعه علیه حکومت گره خوده است.
برای این نگارنده مساله دولت که اساسا در امتداد گفتمان سوسیالیسم رادیکال انقلاب ۵٧ ایران است حدود سال ۲۰۱۱ به دلایلی چند مجددا طرح شد که به نگارش هفت بخش مباحث «دولت و کارگران در ایران» انجامید. این دلایل عبارت بودند از: اول، بحران مالی امریکا در سال ۲۰۰٨ که به بحران اقتصادی جهان انجامید و بر خلاف ادعاهای برخی سیاست مداران بورژوایی همچنان ادامه دارد و تهدیدهای جنگ تجاری کنونی تازه ترین شاهد آنست. دوم، وقوع انقلابات بهار عربی با تاثیر بر بسیاری از کشورهای منطقه بودند که، علی رغم شکست بعدی شان توسط نیروهای ارتجاعی و به دلیل عدم آمادگی طبقه کارگر برای اعمال رهبری سیاسی اش و کسب قدرت سیاسی در این انقلابات، بی تردید بن بست اقتصادی و سیاسی نظام سرمایه داری در این کشورها را نشان می دادند. اعتراضات مردمی و گسترده اخیر علیه سیاست ریاضت کشی اقتصادی در اردن، آنهم در مجاورت سوریه ویران شده که تجربه اش قاعدتا می باید بازدارنده و یا کند کننده چنین اعتراضاتی باشد، گویای تداوم بن بست نظام سرمایه داری در این منطقه و نارضایتی عمیق توده های کارگر و زحمتکش است. سوم، بحرانهای همه جانبه اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و ایدئولوژیک نظام سرمایه داری ایران است که بطور فزاینده ای عمق و گسترش می یابد. چهارم، و بالاخره با وقوع این بحرانهای بهم پیوسته جهانی و منطقه ای و ایرانی نظام سرمایه داری که بازگشت و ارجاع دوباره طبقه کارگر به نگاه عمیقا پرولتاریایی مارکس و انگلس و لنین در باره دولت و انقلاب و ضرورت سرنگونی ارتجاع و همه دیگر مولفه های نظری مربوط به اینها را بیش از پیش ضروری و عاجل می ساختند، شاهد پیدایش دیدگاهای بورژوایی جدیدی در باره مسایل دولت و انقلاب در چپ ایران بودیم.
دیدگاهای بورژوایی که اینبار نه مانند خط ویرانگر جریانات اکثریت و حزب توده برخاسته از تز «راه رشد غیر سرمایه داری»، و یا مانند عشاق «بورژوازی ملی» و مائوئیسم ایرانی مدافع «رئیس جمهمور منتخب بنی صدر» و برخواسته از تز ارتجاعی «تئوری سه جهان»، که تماما از درون همان گفتمان سوسیالیسم رادیکال انقلاب ۵٧ سر بلند نمود که روزگاری بخوبی و بدرستی همه این جریانات بورژوایی را یک به یک نقد کرد و تا حدودی مسیر پیشروی طبقه کارگر را از این نظر هموار نمود.
بنابر این دلایل بود که پرداختن به مسایل دولت و انقلاب و مفروضات تئوریک مربوطه و ماهیت طبقاتی جمهوری اسلامی و رابطه آن با دیگر اقشار طبقه سرمایه دار ایران، معنای انقلاب همگانی و ضرورت سرنگونی جمهوری اسلامی، محتوی طبقاتی این سرنگونی، متحدین طبقه کارگر در این مسیر، معنی هژمونی پرولتاریا و ضرورت رهبری طبقه کارگر، همه ضروری و عاجل می نمود. بخش های اول تا چهارم مباحث «دولت و کارگران در ایران» به این مسایل می پردازد. بخش های پنجم تا هفتم نیز به نقد همان دیدگاههای بورژوایی برخاسته از درون سوسیالیسم رادیکال زیر عنوان «منشویسم ایرانی» اختصاص دارد. در باره این سه قسمت آخر لازم به توضیح است که هیچگاه منظور افراد و جریانات ارایه دهنده و حاملین این دیدگاههای بورژوایی نبوده است. چرا که هدف نه حاملین بلکه شناخت دقیق و نقد و نفی خود این دیدگاه های بورژوایی و محتوی آنها بود که بیش از همه ضروری می نمود تا بتوان با نقد محتوی شان به نفی امکان باز تولیدشان در اشکال دیگر یاری رساند.
اکنون پس از خیزش انقلابی دی ماه ۹٦، مبارزه طبقاتی و کل سیاست در ایران وارد دوران کاملا جدیدی شده است. دورانی که در آن گسترش بی سابقه بحرانهای نظام سرمایه داری ایران و برملا شدن بن بست های جمهوری اسلامی و فساد همه جانبه آن، بهمراه اعتراضات و مبارزات روزانه و گسترده توده های تحت ستم همه بخش های جامعه برای انواع مطالبات برحق که جمهوری اسلامی نه می خواهد و نه می تواند هیچیک از آنها را برآورده سازد، از مشخصات آن است. در این دوران اما آنچه که بطور اجتباب ناپذیر و فزاینده ای در حال وقوع است اینکه اعتراضات موجود بسمت تمرکز بر علیه قدرت سیاسی حاکم و علیه اساس نظام جمهوری اسلامی در حرکت است و مساله تعیین تکلیف با دولت و قدرت سیاسی به مرکز ثقل اعتراضات و مبارزات اجتماعی بدل می شود. در این دوره است که پرداختن به مساله دولت و قدرت سیاسی از مهمترین عرصه مبارزه طبقاتی کارگران در ایران است. اگر در این دوران پرتلاطم همه احزاب و جریانات رنگارنگ طبقه سرمایه دار برای ارایه آلترنایتوهای خود به جامعه و از جمله به خود طبقه کارگر به تکاپو افتاده اند تا استثمار طبقه کارگر و موقعیت بردگی مزدی آنرا تحکیم و ابدی نمایند، آنگاه این خود طبقه کارگر است که باید و می تواند تبیین خود از دوران کنونی و مصاف های پیشرو و آلترناتیو خود را برای رهایی همه ستمکشان را در برابر جامعه قرار دهد.
برای این منظور بسیار ضروری است که همه ما فعالین مستقل و سوسیالیست و کمونیست طبقه کارگر در کنار حفظ تداوم و پیشروی مبارزات جاری وارد حوزه نظری لازم برای ارایه تبیین خود از مسایل و روندهای مبارزه طبقاتی جاری و تهیه آلترناتیو طبقاتی خود برای کل جامعه شویم. انتشار مجدد مباحث «دولت و کارگران در ایران» ارایه سهمی کوچک در این حوزه است که در لینک های زیر در دسترس علاقمندان قرار می گیرد:
۱- دولت و کارگران در ایران: قسمت اول: اینجا کلیک کنید.
۲- دولت و کارگران در ایران: قسمت دوم: اینجا کلیک کنید.
۳- دولت و کارگران در ایران: قسمت سوم: اینجا کلیک کنید.
۴- دولت و کارگران در ایران: قسمت چهار: اینجا کلیک کنید.
۵- دولت و کارگران در ایران: قسمت پنجم: اینجا کلیک کنید.
٦- دولت و کارگران در ایران: قسمت ششم: اینجا کلیک کنید.
٧- دولت و کارگران در ایران: قسمت هفتم: اینجا کلیک کنید.

امیر پیام

۴ تیر ۱۳۹٧ ۲۵ جون ۲۰۱٨

***************

پایان برجام، تعمیق و گسترش بحران در ایران

بالاخره روند پایان یافتن برجام (برنامه جامع اقدام مشترک) با خروج امریکا از آن در هشتم ماه مه آغاز شد. پایانی که از همان ابتدای تصویب و آغاز عملی آن قابل پیش بینی بود.* برجام توافق نامه ای بود که از هر دو سوی آن هیچگاه قرار نبود کاهشی بر مشقات طبقه کارگر و توده های زحمت کش و تحت ستم باشد. برعکس، توافقنامه ای بود که اساسا می خواست آغازگر راهی باشد تا به ایجاد تعادلی مطلوب بین دو نیروی سرمایه داری و لذا عمیقا ارتجاعی یعنی جمهوری اسلامی و حکومت امریکا منجر شود و همانطور که خواهیم دید نتیجه ای جز این نمی توانست داشته باشد. در ورای همه اظهارات دیپلماتیک و مذاکرات و توافقنامه های رسمی، در حقیقت برجام می بایست کاهش تخاصم و عادی سازی رابطه ایران و غرب و اساسا با امریکا را بهمراه داشته و امکان دسترسی ایران به بازار جهانی را میسر سازد. این رابطه اما از یک تاریخ طولانی بی اعتمادی عمیق برخوردار است و مملو از قدرت طلبی و منفعت طلبی یکجانبه و ریا و فریب و فرصت طلبی است که موانعی جدی در مقابل هر توافقی می باشند. اکنون جمهوری اسلامی امریکا را به دروغ پراکنی و عهد شکنی متهم می کند، و امریکا نیز جمهوری اسلامی را به فریب کاری و پنهان کاری و سو استفاده از برجام متهم می سازد. هر دو درست می گویند و قضاوت شان در باره هم منضفانه است. طبقه کارگر اینجا با دو نیروی ارتجاعی و برخورد منافع ضد کارگری و ضد انسانی آنها مواجه است.
گفتیم پایان برجام؛ اما ظاهرا برجام سر جایش است و ایران و پنج کشور باقی مانده اعلام داشته اند برای حفظ آن می کوشند. با این وصف می دانیم که بمدت ده سال از ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۳ تلاش های زیادی برای توافق هسته ای با ایران انجام شد که صرفا به دلیل مخالفت و عدم حضور امریکا هیچیک به نتیجه نرسیدند. تنها در ۲۰۱۵ و با پیوستن آمریکا و موافقت آن بود که چنین توافقی حاصل شد. لذا برجام نتیجه حضور و مداخله و موافقت امریکا بود و اکنون با خروج امریکا نیز عملا منتفی است. برجام بدون امریکا شیر بی یال و دم و کوپال است و بود نبودش یکی است. اکنون چرایی این واقعه و محتوی سیاست های طرفین درگیر و نتایج و عواقب این وضعیت است که مهم اند و باید بدانها پرداخت.
ابتدا لازم به تاکید است که در بررسی علل خروج امریکا از برجام بسیار ساده انگارانه است چنانچه اتخاذ این سیاست را به شخص ترامپ و خصوصیات منفی و از قضا بسیار زیاد وی نسبت داد. طبعا بیان رسمی و نحوه کشداراعلام این سیاست مثل موارد دیگر به میدانی برای ارضای نیازهای حقیر و نمایش فرومایگی بدل شد، اما مساله بسیار فراتر از اینهاست. خروج از برجام سیاست اتخاذ شده از طرف بخشی از هیات حاکمه امریکاست و توافق و اجماع این بخش را با خود دارد که به این نتیجه رسیدند پس از نزدیک به دوسال و نیم از اجرای برجام این توافق هیچ منفعت سیاسی و اقتصادی برای امریکا بهمراه نداشت و حتی در خاورمیانه منجر به تضعیف امریکا و تقویت موقعیت جمهوری اسلامی شد. نتیجه ای که به احتمال زیاد با یک فاصله زمانی و برخی تفاوتها اکثریت طبقه حاکمه به آن می رسیدند.
از جمهوری اسلامی آغاز کنیم. می دانیم که ظاهر اختلافات ایران و امریکا و در سطحی پایین تر با اروپا بر سر چند محور برنامه هسته ای و حمایت از تروریسم و سیاست های ایران در خاورمیانه و ضدیت با اسرائیل و برنامه موشکی و حقوق بشر بیان می شود. می گوییم «ظاهر اختلافات»، چرا که اگر چه اینها حقایق جمهوری اسلامی اند، اما امریکا و اروپا بارها نشان داده اند آماده اند با ندیده گرفتن این مسایل و بر سر آنها وارد سازش و معامله با رژیم شوند و ابایی از اینگونه معاملات ندارند. اختلاف واقعی و اصلی بین آنها پیرامون رابطه قدرت در منطقه و خاورمیانه و بین ایران از یکسو و امریکا و متحدانش از سوی دیگر است. تعریف این رابطه و توزیع این قدرت و ایجاد تعادل مورد توافق طرفین به دلیل خصوصیات بشدت ریاکارانه و توطئه گرانه و قدرت طلبانه و فرصت طلبانه هر دو طرف، و اینکه هر دو دنبال اهدافی بشدت توسعه طلبانه و ارتجاعی و فاقد ذره ای منافع و انگیزه و سیاست ترقی خواهانه هستند، به یکی از معضلات پیچیده دیپلماتیک جهان سرمایه داری معاصر بدل شده است. این خصوصیات جایی برای رویکرد به اصطلاح «برد، برد» و یا بهره مندی دوجانبه در دیپلماسی بورژوایی باقی نگذاشته است. بنابراین حل این معضل عمدتا به پذیرش برتری یکی توسط دیگری و اعمال زورمندانه این رویکرد گره خورده است. لذا هر یک از طرفین در هر توافقی و بر سر هر موضوعی تنها برای کلاه گذاشن بر سر دیگری و استفاده از امکانات و فرصت های پیش آمده برای تقویت موضع خودشان و اعمال برتری شان تلاش می کنند. این اتفاقی بود که طی دو سال و نیم گذشته بر سر برجام رخ داد.
حفظ و تداوم هر توافقی بین نیروهای متخاصم ضمن اینکه به رعایت مواد محتوایی آن توافق مشخص مربوط می شود، در همان حال به رعایت آن چیزی که «روح توافق» و یا «روح قرارداد» گفته می شود مربوط و وابسته است. «روح توافق» طرفین مخاصمه را مکلف می کند ضمن پایبندی به مفاد توافق تلاش کنند با بهبود اوضاع و فضا عمومی فی مابین، شرایط حل مسایل دیگر را تسهیل نمایند تا نهایتا امکان ختم مخاصمه فراهم شود. در چنین رابطه ای نمی توان توافق در یک مورد خاص را به اهرمی برای تشدید تخاصم در مسایل دیگر بدل نمود. در مورد برجام بر خلاف ادعای طرفین مبنی بر رعایت «روح برجام»، هر دو طرف این توافقنامه را به اهرم فشار علیه یک دیگر بر سرمسایل دیگر و تشدید جنگ در پوشش برجام بدل نمودند.
جمهوری اسلامی تلاش کرد با تفسیر خاص خویش از مفاد توافق و رعایت عملی آن که ظاهرا مورد تایید همگان بود و با ارایه تصویر «بازیکن خوب برجامی» از خویش آنرا دور بزند و با استفاده از فرصت ها و امکانات پیش آمده برای گسترش نفوذ و تقویت حضور نیرومند خود در منطقه از بحرین و یمن تا عربستان و عراق و سوریه و لبنان بهره جوید. در حقیقت اگر استراتژی جمهوری اسلامی تا پیش از بهار عربی و تا پیش از برجام اساسا بر مبنای گسترش توان هسته ای با هدف پنهان دسترسی به سلاح هسته ای به عنوان سلاح باز دارنده تهدید امریکا و وادار نمودن آن به پذیرش ایران به عنوان قدرت برتر منطقه بود، با برجام اما گسترش سریع و قدرتمند نفوذ ایران در منطقه به «عمق استراتژی» آن بدل شد. در یک کلام استراتژی جمهوری اسلامی از «تهدید هسته ای» جایش را موقتا به تهدید «گسترش حضور و نفوذ در منطقه» داد.
هیات حاکمه امریکا که بخش های مختلف آن ابتدا با برجام همراهی کردند انتظارشان این بود که از این طریق اولا پیش رفت برنامه هسته ای ایران و بخش پنهان آن یعنی دست یافتن به سلاح هسته متوقف شود، و دوما زمینه تواقفات وسیع تر با ایران فراهم شود. این دومی چیزی بود که رخ نداد. در نگاه امریکا ایران برجام را گرفت و رفت و امریکا سرش بی کلاه ماند. اگرجمهوری اسلامی با دریافت مجموعه امکانات آزاد شده اقتصادی و سیاسی و دیپلماتیک از برجام فعالانه در جهت تقویت استراتژی جدیدش برای «گسترش حضور و نفوذ در منطقه» حرکت کرد و تاکنون موفقیت زیادی بدست آورد؛ در مقابل امریکا شاهد بود که ایران در سطح جهانی همچنان در باره انسداد رابطه سیاسی اش با امریکا پای می فشارد و بیش از پیش با روسیه جفت و متحد شده است؛ در سطح منطقه با روسیه و ترکیه متحد است که بلوک ضد سیاست های امریکا را تشکیل داده اند؛ و از لحاظ اقتصادی هم سود برجام از بازار ایران در همان سطح محدود نیز به جیب اروپا و روسیه رفت و چیزی نصیب امریکا نشد. ضمن اینکه در بلند مدت نیز با توجه به جهتگیری سیاسی ایران بسمت روسیه و اروپا و اصرار بر حفظ فاصله از امریکا، ادامه برجام برای امریکا سود اقتصادی در بر نخواهد داشت.
اینها در حالی اتفاق می افتاد که امریکا به عنوان قدرت برتر نظام سرمایه داری مدتهاست بخشا از نظر اقتصادی و عمدتا سیاسی و ایدئولوژیک سیر نزولی شتابنده ای را طی می کند که انعکاس آن بیش از هر جا در خاورمیانه مشهود است. رقص شمشیر ترامپ و خاندان سعودی و ائتلاف سازی کنونی حول محور امریکا و عربستان و اسرائیل با همراهی بحرین و امارات و مصر و اردن تلاشی است برای تقویت موقعیت تضعیف شده امریکا و این متحدین اش در منطقه که اهداف استراتژیک فراتر از مقابله با ایران دارد. تا آنجا که به بحث حاضر مربوط می شود نکته اینست که یک برجام بی خاصیت برای امریکا که خواهان تحمیل منافع اش نه به یک کشور و یا یک منطقه بلکه به جهان است، دیگر ارزشی نداشت.
بموازات این تحرک سیاسی جدید در منطقه، امریکا مدتهاست مشغول اعمال فشار تجاری به دیگر کشورها برای تامین و گسترش منافع اقتصادی خود است. فشارهایی که با خروج امریکا از معاهده تجاری ترنس- پاسفیک آغاز شد و با درخواست تجدید نظر در نفتا و کورس به نفع امریکا و اعلام انجام توافقات تجاری یکجانبه با کشورها ادامه یافت، اکنون با تهدید افزایش تعرفه های واردات فولاد و اقلامی دیگر بویژه از چین و تا حدی از آلمان، جهان را به جنگ تجاری تهدید می کند. تلاقی این سه تحول یعنی تداوم فشارهای اقتصادی امریکا به شرکای تجاری، به همراه تحرک سیاسی جدیدش در خاورمیانه، و خروج از برجام، بخش پنهان دلایل خروج امریکا از برجام را بر ملا می سازد که چیزی جز تشدید فشار اقتصادی و سیاسی بر خود اروپا نیست. امریکا از یکسو با احیای تحریم ها علیه ایران، که گویا بیشتر و سخت تر از قبل خواهد بود، فشار مهمی را بر اقتصاد اروپا وارد می کند تا با محروم نمودن آن از بازار ایران، اروپا را به توجه بیشتر به منافع اقتصادی امریکا معطوف دارد، و از سوی دیگر اروپا را به لحاظ سیاسی بدون تزلزل در صف خود به خط کند.
خروج امریکا از برجام سیاست خارجی اروپا را، حداقل تا آنجا که به ایران و خاورمیانه مربوط می شود، دچار بلاتکلیفی نموده که از دو سو نمایان می شود. از یکسو در رابطه با خود برجام است که اروپا در موقعیت دشواری قرار گرفته است. حفظ برجام برای اروپا و بویژه سه قدرت عمده آن یعنی آلمان و فرانسه و انگلستان منافع اقتصادی و سیاسی زیادی در بر دارد. برجام ضمن اینکه از لحاظ اقتصادی منابع سودآور زیاد و بویژه بالقوه ای را در بازار ایران برای اروپا به ارمغان آورد، از لحاظ سیاسی نیز گامی مهم در جهت خاورمیانه ای کم تنش و ثبات دار بود که اورپا قویا به آن نیاز دارد. اکنون اروپا نه قادر است برجام را ترک کند و علیرغم میل و ارداه اش منافع زیادی را برباد دهد، و همچنین نه می خواهد و نه می تواند برای حفظ برجام در مقابل امریکا قرار گیرد و یکسر دو قطبی حفظ یا نفی برجام شود.
از سوی دیگر خروج آمریکا از برجام آنهم به این شکل سخت و قطبی شده با مدافعین آن و آشکارا پشت نمودن به درخواست های آلمان و فرانسه و انگلیس برای ماندن امریکا، همه نشان می دهند که تاثیر این تصمیم امریکا بر اروپا فراتر از خود برجام و منافع اروپایی مربوط به آن است و ضربه ای به اساس رابطه امریکا و اروپا و ضربه ای به مناسبات استراتژیک ترنس– آتلانتیک است. در واقع بعد از زیر سوال بردن ناتو توسط امریکای پس از ترامپ و خروج از پیمان تغییرات اقلیمی پاریس و طرح افزایش تعرفه بر واردات از اروپا، اکنون با خروج از برجام ضربه دیگری و اینبار کاری تر به این رابطه وارد شده چرا که بویژه با تحقیر سنگین اروپا انجام شد. ضربه ای که بطور جدی سوالات زیادی را در برابر اروپا نسبت به هویت و استقلال تصمیم گیری و تعیین سیاست خارجی اش و نیز در باره کم و کیف رابطه اش با امریکا قرار داده است. اگر دونالد تاسک رئیس شواری اروپا پس از خروج امریکا از برجام متوجه شده که اروپا باید «توهمات را دور بریزد و به خود متکی شود»، و اگر وزرای فرانسوی خشم خود را از نقش امریکایی «پلیس اقتصادی جهان» پنهان نساختند، اما این سرمقاله اشپیگل در ۱۱ ماه مه بود که با طرح معضل اصلی در برابر اروپا، برای «مقاومت متحدانه در برابر امریکا» فراخوان داد و اعلام داشت: «واقعیت تکان دهند اینست که بلوک غرب به آن معنایی که می شناختیم دیگر وجود خارجی ندارد. رابطه ما با امریکا را اکنون نه می توان دوستانه نامید و نه به سختی شریک یکدیگر،....... اکنون مقاومتی هوشمندانه ضروری است، مقاومت در برابر امریکا.»
آنچه امروز از همه مهمتر می باشد توجه به تاثیر پایان برجام بر شرایط اقتصادی و سیاسی ایران است. قبلا گفتیم که برجام در همان دوسال و نیم عمرش منفعتی برای طبقه کارگر نداشت. شدت و گسترش بی سابقه مبارزات کارگری و اعتراضات اجتماعی در آندوره که با خیزش انقلابی دی ماه ٩٦ به یک نقطه عطف تاریخی رسید گواه این حقیقت بود. سیاست های خارجی جمهوری اسلامی، و تغییر صف دول دوست و مخالف اش، و دسترسی به یا ناکامی اش از سرمایه و بازار جهانی، هیچیک ربطی به وضعیت واقعی زندگی طبقه کارگر و توده های زحمتکش و تحت ستم ندارد. اینها دو وجه کاملا مجزا و متضاد در سیاست ایران هستند. رابطه جمهوری اسلامی با این توده میلیونی تماما بر اساس تحمیل فقر و بی حقوقی و بی حرمتی و سرکوب و ستم به آنان است. ثروت و منابع اقتصادی در ایران هرچه که هست بخش اعظم آن اول برای حفظ و تحکیم دستگاه بزرگ حاکمیت استبدادی و مذهبی وسرکوبگرانه طبقه سرمایه دار ایران یعنی جمهوری اسلامی هزینه می شود، سپس برای پروژه تسلیحات هسته ای جهت تضمین حفظ و توسعه همین رژیم ضد انسانی هزینه شده و می شود و خواهد شد، و بعد هم برای جنگ های فزاینده توسعه طلبانه و عظمت طلبانه رژیم در منطقه هزینه می شود. سهم کارگران و توده های ستمکش در این مناسبات سرمایه دارانه تنها تقبل و بدوش کشیدن هزینه های نجومی این سیاست های ویرانگر است.
پایان برجام اما از این نظر که بحران همه جانبه کنونی را عمق بخشیده و گسترش می دهد برای طبقه کارگر مهم است و توجه به آنرا می طلبد. با پایان برجام آخرین توهمات امکان کاهش بحران اقتصادی ایران در میان مدت و یا امکان حل آن در بلند مدت دود شد و به هوا رفت.در این شرایط منابع اقتصادی محدود شونده و رو به نزول بیش از پیش در خمت تامین نیاز های حفظ رژیم و تداوم سیاست های جنگی آن در منقطه و احیای برنامه هسته قرار خواهد گرفت. لذا خواست و توان نداشته رژیم در پاسخ به مطالبات اقتصادی هر دم فزاینده توده های کارگر و تحت ستم بیش از پیش برملا می شود. تداوم این بی پاسخی به همراه بی اعتمادی همگانی به خواست و توان کل نظام برای حل بحران که پس از خیزش دی ماه به فاکت تعیین کننده ای در سیاست ایران بدل گشت، کل وضعیت را بسمت تشدید مبارزات اجتماعی و تشدید سیاست های سرکوبگرانه رژیم سوق می دهد. اما در شرایط بحرانی، سرکوب بدونه همراهی با راه حل های اقتصادی و سیاسی بسرعت محدودیت خود را آشکار نموده و با تبدیل شدن به ضد خویش به گسترش بیشتر مبارزات می انجامد. نکته بسیار مهم در اینجا اینست که تداوم بی وقفه اعتراضات و مبارزات اجتماعی از فردای خروج امریکا و آغاز پایان برجام نشان داد که مردم بدرستی هیچ وقعی به این تحول نگذاشتند. لذا این بی اعتنایی بحق مردم به سرنوشت برجام نشان می دهد که جمهوری اسلامی، شاید از این نظر برای اولین بار، قادر به گفتمان سازی سیاسی برای انحراف افکار عمومی و تضعیف اعتراضات اجتماعی حول سیاست های ضد امریکایی و ضد غربی و ناسیونالیستی و یا اشکال دیگر نیست. اکنون جمهوری اسلامی در تنگنای چالش های خرد کننده و رو در رو با توده های میلیونی بی توهم و بی اعتماد و ناراضی و منزجر و خشمگین قرار گرفته است. در این شرایط، پایان برجام را باید به عنوان حلقه ای موثر در سیر تعمیق و گسترش بحران کنونی در ایران دید که بار دیگر وظایف دوران ساز طبقه کارگر را یادآوری می کند.

امیر پیام

٢٧ اردیبهشت ١٣٩٧ - ١٧ مه ٢٠١٨


* نگارنده همراه دیدگاهی بود که از ابتدا معتقد بودند برجام به جایی نخواهد رسید و همانموقع در یادداشت « توهمات و واقعیات فردای برجام» مندرج در وبلاگ زیر مورد بررسی قرار داد. amirpayam.wordpress.com

***************

هر موضوعی همیشه مساله کارگران است

در سیر تحولات گسترده و پرشتاب کنونی ایران و رشد فزاینده مبارزات کارگری و انواع دیگر مبارزات و اعتراضات برحق اجتماعی که بویژه پس از خیزش انقلابی دی ماه ٩٦ عمق و گسترش می یابند، به جرات می توان گفت هیچ چیز مهمتر و ضروری تر و فوری تر از مداخله همه جانبه طبقه کارگر در سیر این تحولات و تلاش برای سوق دادن آن بسمت تامین منافع آنی و آتی خود و همه ستمکشان در جامعه ایران نباشد. اما برای بعهده گرفتن چنین نقشی و برای پذیرش چنین مسئولیتی لازم است که در اولین گام به اهمیت تعیین کننده این درک که «هر موضوعی همیشه مساله کارگران است» واقف بود. در این اولین گام لازم است به عنوان کارگر و از موضع منافع طبقاتی یک استثمارشونده و تحت ستم، همه مسایل سیاست و اقتصاد و جامعه ومحیط زیست و فرهنگ را به خود مربوط دانست و حق صاحب نظری و حق اتخاذ و ابراز موضع در باره آنها، و نیز حق مداخله در روند تحولات را برای خود قایل شد و پذیرفت و برسمیت شناخت تا عملا نیز بتوان در سیر این تحولات و در جهت مطلوب خویش تاثیر داشت. پایین تر به معنا و ضرورت و علل فقدان و چگونگی پاسخ به این مساله می پردازیم، اما لازم به تاکید مضاعف است که درک درست و عمیق این مساله همان زیربنایی است که بر پایه آن، مقدمه و شرط کسب توان و امکان مداخله کارگران در سطح کلان سیاست فراهم میشود.     متن کامل را اینجا کلیک کنید.

امیر پیام

١۴ اردیبهشت ١٣٩٧ - ۴ مه ٢٠١٨

***************

اقتصاد سیاسی مبارزه طبقه ما

گفته می شود که «اقتصاد سیاسی» حوضه مطالعه کلیت تولید اجتماعی و مناسبات اقتصادی در رابطه شان با مالکیت و طبقات و قانون و دولت و تقسیم ثروت و بطورکلی در ارتباط با حوضه سیاست است. کاربرد این مفهوم و یا حوضه مطالعاتی در ابتدا توسط بنیانگذاران نظری نظام سرمایه داری نظیر آدام اسمیت برای تبیین هستی شناسانه و مثبت همین نظام بود. اما سپس با تحلیل انتقادی کارل مارکس از نظام سرمایه داری و انتشار رسالات «نقد اقتصاد سیاسی» و «کاپیتال»از طرف وی، اقتصاد سیاسی نقد شد و بعدها به «علم» اقتصاد صرفا توجیه گر نظام استخراج سود از انسان یعنی سرمایه داری بدل گشت و مامور حفظ و تنظیم و بهبود کارکرد این نظام شد.

مستقل از معنای مفهومی اقتصاد سیاسی و سیر تحول تاریخی آن اما بهر حال اکنون هر کس که مدعی است می خواهد موضوعی اجتماعی را اندکی عمیق و همه جانبه بررسی کند و با طرح پرسش های اساسی آن پاسخ هایی قابل تعمق برایشان بیابد آنرا از منظر اقتصاد سیاسی بررسی می کند. رویکردی که توسط مدافعان و منتقدان نظام سرمایه داری بطور یکسان و البته با نتایج متفاوت بکار می رود و در چنین اشکال متنوعی طرح می شوند: «اقتصاد سیاسی رشد اقتصادی»،«اقتصاد سیاسی امنیت ملی»، «اقتصاد سیاسی مناقشه اتمی»، «اقتصاد سیاسی حقوق حیوانات»، «اقتصاد سیاسی برجام»، «اقتصاد سیاسی بحران آب»، «اقتصاد سیاسی انتخابات»، «اقتصاد سیاسی توسعه»، «اقتصاد سیاسی روحانیت شیعه»، «اقتصاد سیاسی فساد»، «اقتصاد سیاسی نابرابری درآمدی»، «اقتصاد سیاسی بحران تامین اجتماعی»، «اقتصاد سیاسی شورش های نان»، و اقتصاد سیاسی
.........................

اگر همین سطح از معنای مفهومی و کاربردی اقتصاد سیاسی را که مدعی توضیح عمیق تر مسایل و طرح پرسش های اساسی و ارایه پاسخ های قابل تعمق است در نظر بگیریم، آنگاه پرسیدنی است که اقتصادی سیاسی مبارزه طبقه کارگر در ایران چیست؟ اقتصاد سیاسی ای که پرسش های اساسی این مبارزه و پاسخ های آنرا طرح می کند کدام است؟ چرا تبیین اقتصاد سیاسی مبارزه کارگران توجه جدی ای را جلب نکرده است؟ چرا با فقدان اقتصاد سیاسی مبارزه کارگری مواجه ایم؟ پاسخ به این سوالات برمی گردد به این واقعیت که اگر این اقتصاد سیاسی بخواهد به ادعای خود مبنی بر تبیین عمیق مسایل و طرح پرسش های اساسی و پاسخ های واقعی در این مورد خاص یعنی مبارزه کارگری وفادار بماند و تیشه نقدش را حقیقتا به ریشه مصائب کارگران و وضعیت کنونی آنان فرود آورد چاره ای جز نقد رادیکال و تمام عیار کلیت نظام اقتصادی و سیاسی سرمایه داری در ایران ندارد و لذا چنین تیشه ای با نقد هرچند عمیق اما هنوز در بستر همین نظام و نهایتا متکی بر آن جور در نمی آید و ناممکن می شود. اگر اقتصاد سیاسی می خواهد در تبیین مبارزه کارگری سازنده و یاری دهنده باشد می باید ابتدا بی تزلزل و جسورانه با نفی کلیت نظام اقتصادی و سیاسی سرمایه داری ایران از آن عبور کند.
اما آنچه که می تواند بطور بنیادین ریشه های مصائب و وضعیت کنونی طبقه کارگر را توضیح دهد و راهگشای یافتن پاسخ هایی به آنها باشد طرح سوالاتی است که بمدت یک قرن در زندگی و مبارزه این طبقه جاریست. سوالاتی که طبقاتی – تاریخی اند و نه فقط در دوران جمهوری اسلامی با همه جناح هایش که بسیار شدید تر هم طرح اند، بلکه در عصر سلطنت و دوره رضا پهلوی و سپس محمد رضا پهلوی و حتی دولت هایی که خود را ملی و لیبرال می نامیدند مانند محمد مصدق و مهدی بازرگان و ابولحسن بنی صدر طرح و جاری بودند. این یعنی در یک تاریخ صد ساله می توان بسادگی مشاهد نمود که همه اقشار و سیاستمداران و روشنفکران طبقه سرمایه دار ایران آنجا که دست شان بقدرت سیاسی رسید کارگزاران استثمار مطلق و بردگی طبقه کارگر بودند.
سوالات مقابل جنبش طبقه کارگر اینهاست: چرا در این صد سال علی رغم دهها هزار اعتراض و مبارزه کارگری و هزاران مورد اخراج شدن های فعالین کارگری و بازداشت ها و شکنجه ها و جان باختن ها و تبعید شدن آنها، وضع اقتصادی و امنیت شغلی و حقوق سیاسی و حرمت انسانی طبقه کارگر سیر نزولی داشته و دارد؟ چرا علی رغم رشد بسیار گسترده مناسبات سرمایه داری در ایران و افزایش عظیم ثروت اجتماعی اما شکاف طبقاتی بطور فزاینده گسترش می یابد؟ چرا شاهد تمرکز ثروت نزد اقلیت کوچک طبقه سرمایه دار در یکسو، و تمرکز فقر و فلاکت و نداری و بی حقوقی نزد اکثریت عظیم جامعه که تنها تولید کننده همه ثروت موجود و صاحبان اصلی این ثروت هستند یعنی طبقه کارگر در سوی دیگرهستیم؟ چرا میزان افزایش دستمزد در ایران تنها توسط دولت و بدون مداخله نمایندگان مستقل و معتمد کارگران و آنهم همیشه بر اساس حداقل تعیین می شود؟ چرا همین حداقل همیشه دو، سه، چهار، پنج بار زیر خط فقر رسمی است؟ چرا مزد در ایران در رده پایین ترین ها و ارزان ترین ها در دنیاست؟ چرا همین مزد ناچیز بموقع پرداخت نمی شود و هر بار باید برای دریافت آن جنگید؟ اگر تنها امکان کارگران برای احقاق حقوقشان و برای بهبود وضع کار و معاش و زندگی شان چیزی جز مبارزه جمعی و سازمانیافته کارگری نیست، آنگاه چرا در صد سال گذشته هیچیک از دولت های طبقه سرمایه دار که تنها صاحبان قدرت سیاسی حاکم در این دوران هستند هیچ سطحی از تشکل یابی مستقل کارگران حتی به معنای خفیف ترین و صنفی ترین آنرا به رسمیت نشناختند و همواره غیر قانونی اعلام داشتند؟ چرا هیچگاه حق مذاکره و قرارداد جمعی مستقل کارگران را نپذیرفتند؟ چرا هیچگاه نمایندگان مستقل کارگری را به رسمیت نشناختند و آن موارد نادری که قبول کردند تنها دامی برای شناسایی و حذف آنان بود؟ چرا همه دولت های طبقه سرمایه دار اعتصابات و اعتراضات کارگری را یا مستقیما بخون کشیدند و یا با تهدید و اخراج و بازداشت و شکنجه و حبس و تبعید و وثیقه و محرومیت اجتماعی فعالین و رهبران کارگری آن مبارزات را سرکوب می کنند؟ از آنطرف چرا به جای پذیرش حق تشکل مستقل و قرارداد جمعی مستقل و حق اعتصاب که از حقوق بدیهی و مرسوم کارگری در اغلب کشورهاست، به نام کارگران و برای آنان تشکلات دست ساز دولتی و امنیتی و باند سیاهی و مافیایی برپا می کنند تا بموازات سرکوب مستقیم از طریق این تشکلات ضد کارگری نیز مبارزات کارگری را منحرف و کنترل و خنثی نمایند؟
سوالات بالا تا اینجا صرفا مربوط به تلاش کارگران برای بهبود وضع کار و معاش و زندگی شان در نظام سرمایه داری و مربوط به مطالبات فوری و پاسخ نگرفته و انباشته شده آنان در این نظام است. اما کارگران بویژه آنگاه که نسبت به موقعیت طبقاتی خود اندکی آگاهی می یابند حق طبیعی خود می دانند عیله موقعیت تحت ستمی که هستند معترض باشند و با دست دادن شرایط مناسب علیه آن بشورند. محدود شدن مبارزات کارگری به مطالبات فوری و جاری در زیر سیطره نظام سرکوب، محدویتی تحمیلی و اجباریست و به معنای پذیرش آن توسط کارگران نیست. کارگران همیشه حق خود می دانند که به نفس استثمار نیروی کارشان توسط دیگری، و تصاحب دسترنج شان توسط اقلیتی بیکار و ستمگر، و به اساس موقعیت بردگی شان معترض باشند. در ذهن کارگر معترض دیوار چین بین شدت بردگی و نفس بردگی موجود نیست. از اینرو گرایش به انقلاب علیه بردگی مزدی و علیه مالکیت سرمایه داران بر ابزار و وسایل تولید و علیه ارکان قدرت سیاسی طبقه سرمایه دار همیشه یک گرایش زنده در درون طبقه کارگر و در جنبش مبارزاتی آنست. گرایشی که در موقعیت پر مشقت و بی حقوقی مطلق کارگران در ایران بسیار هم زنده است و در سه مقطع تاریخی دهه ۱٣۰۰ و دهه ۲۰ و انقلاب ۵٧ شاهد خیزهای بلند آن بودیم که بترتیب با قانون ضد سوسیالیستی رضا پهلوی و کودتای ۲٨ مرداد محمد رضا پهلوی و کشتار دهه ٦۰ توسط جمهوری اسلامی به خون کشیده شدند.
اینجا نکته قابل تعمق اینست که مبارزات کارگری برای اهدافی فراتر از مطالبات فوری و علیه نظام سرمایه داری اگر چه به نتایج مورد انتظار دست نیافتند، اما ممکن بود که حداقل توازن قوای طبقاتی را تا حدی بهبود بخشند که پس از هر دوره وضع زندگی و حقوق کارگران نسبت به قبل بهتر شود. اما همین مبارزات آنچنان درهم کوبیده شدند و آنچنان بی حقوقی به طبقه کارگر تحمیل شد که هر بار می باید از همه نظر از صفر شروع می کرد.
بنا براین با نگاهی به تجربه یک قرن مبارزه طبقاتی در ایران سه سوال اساسی در مقابلمان قرار می گیرند: چرا طبقه سرمایه دار ایران با همه حکومت ها و دولت هایش هیچگاه رویکرد دیگری غیر از تحمیل فقر و محرومیت به طبقه کارگر نداشت؟ چرا این حکومت ها به هیچیک از مطالبات کارگری پاسخ مثبت نداده اند؟ و بالاخره چرا هیچ بارقه ای از مبارزات مستقل کارگری را تحمل نمی کنند و مورد سرکوب قرار می دهند؟
پاسخ درست به این سوالات کلید درک علل ریشه ای وضعیت کنونی طبقه کارگر و مبانی ای برای تعیین استراتژی و تاکتیک های مبارزاتی اند که در زیر اشاره می شود:
۱- هیچیک از اقشار و احزاب و حکومت ها و دولت های سرمایه داری در صحنه سیاست ایران به تنهایی مسئول وضعیت فلاکتبار طبقه کارگر نیستند، آنها همه، هم به تنهایی و هم جمعا و مشترکا به مثابه اجزا ارگانیک یک طبقه استثمارگر مسلط و حاکم در وضعیت اعمال شده به طبقه کارگر ذی نفع اند و برای حفظ و تحکیم و تقویت بردگی کارگران متحد و یکپارچه تلاش می کنند.
۲- علت این انسجام طبقاتی و تاریخی بورژوازی ایران علیه طبقه کارگر و ضدیت بی وقفه آن با مطالبات و مبارزات کارگری در پایه ای ترین سطح به ماهیت سرمایه دارانه این طبقه و نظام اجتماعی اش و نیاز اساسی آن به انباشت سرمایه و خود گستری آن مربوط است. گرایش تاریخی انباشت سرمایه به سمت تنزل سطح زندگی طبقه کارگر است. در کل تاریخ دنیای سرمایه داری تنها سه دهه پس از جنگ جهانی دوم، و تنها در برخی از کشورهای اروپایی و امریکای شمالی با رواج دولت رفاه از این قاعد مستثنا شد. استثنایی که خود نیز به دلیل فشار بهرحال نوعی سوسیالیسم جهانی بر سرمایه داری ممکن شد.
٣- اما در سرمایه داری ایران انباشت سرمایه ویژگی خاص خود را دارد و تا زمانی که این ویژگی جاریست عامل تعیین کننده و توضیح دهنده رویکرد بشدت ضد کارگری و یکسره ارتجاعی طبقه سرمایه دار علیه طبقه کارگر است. اگر به انباشت سرمایه در دوسطح اولیه و گسترده توجه کنیم، و اگر بطور کلی دوره تاریخی کودتای ۲٩ اسفند رضا پهلوی تا اصلاحات ارضی محمد رضا پهلوی را دوران فراهم نمودن ملزومات سیاسی و اقتصادی و ایدئولوژیک و قانونی انباشت اولیه سرمایه بدانیم، آنگاه از سال ۴۲ به اینسو همین سرمایه داری وارد دوران انباشت گسترده بریایه ایجاد و حفظ و تحکیم و تقویت استثمار نیروی کار ارزان طبقه کارگر رشد کرد و گسترش یافت.
۴- نیروی کار ارزان از یکسو یعنی همین دستمزدهای ناچیز و چندین بار زیر خط فقر و تحمیل فلاکت به طبقه کارگر، و از سوی دیگر یعنی تنها منبع تولید ارزش اضافه و فوق ارزش اضافه و تنها منبع گسترش سرمایه و افزایش ثروت موجود در ایران. غالبا و به نادرست به نفت به عنوان منبع ثروت در ایران اشاره می شود. این در حالیست که ارزش نفت مانند هر کالای دیگری با ارزش کار تجسم یافته کارگر در آن تعیین می شود. نفت بدون این کار تجسم یافته کارگر در آن فاقد ارزش مبادله و منبعی بی مصرف در طبیعت خواهد بود. اگر دستمزد بطور کلی و بویژه دستمزد کارگران نفت در ایران به اندازه دستمزد کارگران در اروپا و آمریکای شمالی بود آنگاه ارزش نفت در اقتصاد ایران هیچگاه به اندازه اکنون نمی بود.
۵- ایجاد و حفظ و تحکیم نیروی کار ارزان به عنوان اساس اقتصاد سرمایه داری ضرورتا روبنای سیاسی متناسب خود را ایجاد می کند. بورژوازی ایران تا روزی که به نیروی کار ارزان متکی است از لحاظ سیاسی نیز به حکومت استبدادی یعنی به سرکوب بی وقفه مطالبات و مبارزات مستقل کارگری متکی خواهد بود. اینجا ما با رابطه ارگانیک و ضروری سیاست و اقتصاد در کشوری مواجه ایم که اقتصادش برپایه استثمار نیرو کار ارزان و تحمیل بردگی مطلق به طبقه کارگر بناشده است. بنابراین استبداد مطلق روبنای سیاسی استثمار نیروی کار ارزان است. همین رابطه ضروری است که پایه مادی و اقتصادی استبداد سیاسی در یکصد سال اخیر ایران را توضیح می دهد و نشان می دهد که چرا در این کشور هیچگاه دمکراسی لیبرال طرح نشد و در آینده هم تا زمانی که اقتصاد بر همین پاشنه می چرخد سرابی بیش نخواهد. این تبیین در عین حال نادرستی تز «استبداد نفتی» را نیز توضیح می دهد.
٦- حکومت سرمایه داری که بنابر نیاز اقتصادی اش به نیروی کار ارزان حکومتی استبدادی است، ضرورتا به فراگیر نمودن استبداد و گسترش آن به کل جامعه می رسد. حکومت استبدادی سرمایه داری نمی تواند برای طبقه کارگر استبدادی باشد و در همانحال برای بخش های دیگر جامعه لیبرال دمکراسی باشد.
٧- حکومت های سرمایه داری ایران که همیشه استبدادی بودند با فراهم نمودن ابزارهای ایدئولوژیک و سیاسی لازم همه آزادیهای سیاسی و اجتماعی را درهم می کوبند و با اعمال سطله مطلق اختناق بر جامعه منافع و اهداف اقتصادی و طبقاتی خود را پیش می برند. جمهوری اسلامی با ابزار سازی ایدئولوژیک از اسلام و تیز نمودن آن یکی از خونین ترین حکومت های استبدادی سرمایه داری را علیه طبقه کارگر و علیه زنان و و علیه جوانان و علیه هر آنچه نشانی از انسانیت دارد برپا نمود و بر جامعه تحمیل کرد.
٨- در جمهوری اسلامی وسعت سیطره استبداد و گسترش کارکرد آن تا خصوصی ترین زوایای زندگی مردم بخش زیادی از جامعه را در مبارزه علیه استبداد وسیعا ذی نفع و بطرز رادیکالی فعال نموده است. تا جایی که امروز اکثریت عظیم مردم در ایران علی رغم نگرانی های که برای آینده سیر تحولات سیاسی دارند اما بی تردید خواهان سرنگونی و کنار رفتن جمهوری اسلامی اند. در میان این توده ناراضی و مخالف جمهوری اسلامی اما جنبش های حق طلبانه و برابری طلبانه زنان و جوانان وهنرمندان و خلق های تحت ستم و همه انسانهای آزادیخواه متحد طبیعی طبقه کارگر در مبارزه علیه استبداد حاکم و برای آزادی و برای فردایی بهتر پس از استبداد هستند.
در پایان، اهمیت توجه به این مبحث برای ما فعالین جنبش کارگری، یعنی توجه بیش از پیش به مبانی اقتصادی و سیاسی مبارزه ای که به آن مشغولیم، اینست که نکات برشمرده در بالا نشان می دهند لازم است مبارزات کارگری بر رویکردی انقلابی قرار گیرند و بر این پایه پیش بروند. رویکردی که در مبارزات جاری برای کسب مطالبات آنی و فوری با نفی توهمات قانونگرایانه و رد تشبثات امکان گرایانه و محافظه گرایانه بر عمل مستقیم و مستقل توده کارگر و مبارزه متحد آنان برای تحمیل مطالبات به مدیران و سرمایه داران و حکومت متکی شود. در همانحال با آگاهی به تنگناها و محدودیت های اعمال شده توسط استبداد حاکم بر مبارزات جاری لازم است توجه داشت که در چنین شرایط نتیجه بخشی همین مبارزات هم به تحولات بزرگ سیاسی در ایران و به ایفای نقش طبقه کارگر در سطح کلان مبارزه سیاسی گره خورده است. لذا بسیار حیاتی است که در عین پی گیری مبارزات جاری و تحمیل هر درجه از مطالبات، خود را برای فراتر رفتن از جمهوری اسلامی و کلیت نظام سرمایه داری آماده ساخت و هر گام از مبارزات جاری را به امکان و سکویی برای پیشروی به سمت این افق رهایی بخش نیز بدل نمود.

امیر پیام

٩ فروردین ١٣٩٧ - ۲٩ مارچ ۲۰۱٨

***************

مساله خودکشی کارگران و نیاز به شبکه های همیاری

صبح روز سه شنبه ٨ اسفند ۱۳۹٦، علی نقدی کارگر نیشکر هفت تپه با بیست و هفت سال سابقه کار برای پیگیری مطالبات مزدی و بیمه خود به اداره شرکت مراجعه کرد و طبق معمول بی پاسخ ماند. اوهمانجا به همکارانش گفت «از این وضع خسته شده ام و می خواهم خودکشی کنم». همکاران علی نقدی که اظهار نمودند «باور نمی کردیم او به گفته خود عمل کند» ساعاتی بعد با جسد شناور وی در آبهای کانال کشاورزی مجتمع مواجه شدند.
جان باختن علی نقدی و انتشار ویدئو کلیپ جسد شناور وی در رسانه های اجتماعی مساله خودکشی کارگران را اینبار در سطحی گسترده مطرح نمود. خودکشی کارگران از مصائب تقریبا جدید در جنبش کارگری ایران و از نتایج نزدیک به چهل سال اعمال سیاست های ضدکارگری و خونین کلیت جمهوری اسلامی و طبقه سرمایه دار علیه طبقه کارگر است که در سالهای گذشته به اشکال مختلف و در رشته های کاری گوناگون بعضا با نتیجه و بعضا در سطح اقدام به خود کشی رخ داده است. به گزارش اتحاد بین المللی تنها در سال ۱۳۹۵ حداقل ۱٦ مورد اقدام به خود کشی(بیش از یک مورد در ماه) توسط کارگران که ریشه در مسایل کاری داشته گزارش شد که ۹ مورد آن به مرگ منجر گشت.*
طبعا از منظر روانشناسی و جامعه شناسی دلایل متنوعی در خودکشی دخیل اند. اما آنچه بیش از همه لازم است مورد توجه قرار گیرد زمینه اجتماعی گسترده ای است که خودکشی در آن رخ می دهد و آن چیزی جز جامعه طبقاتی نیست. جامعه ای که انسانها را به بالایی ها و پایینی ها، به فرادست و فرودست، به ارباب و بنده، به سرمایه دار و کارگر، به الیت و عامه، و به ارزش دار و بی ارزش تقسیم می کند. جامعه ای که برای تحکیم و حفظ سلطه این تقسیم طبقاتی انواع تقسیمات و تبعیضات ستمگرانه دیگر مانند تبعیض جنسی و نژادی و ملی و قومی و منطقه ای و مذهبی و فرقه ای و جهتگیری جنسی و غیره را منظما تولید و باز تولید می کند. جامعه طبقاتی آنچنان از انواع ستمگری ها در بین همنوعان و شوراندن همه علیه همه انباشته است که یکسره محیط حاصلخیز تولید همه نوع آسیب های اجتماعی و مصائب انسانی و ازجمله خودکشی می باشد.
اما این شرایط غیر انسانی جامعه طبقاتی با ورود به نظام سرمایه داری و استقرار و تکامل آن به سطح تباه کننده ای علیه بشریت می رسد. نظام سرمایه داری با ابطال و نفی همه ارزش ها و مناسبات و روابط انسانی، عملی که از ضروریات تولید بی وقفه و فزاینده ارزش اضافه و سود و انباشت گسترش یابنده سرمایه است؛ و با قرار دادن رقابت به جای تعاون وهمکاری، پول پرستی به جای نوعدوستی، منافع فردی به جای منافع انسانی، فردگرایی به جای جمع گرایی، کینه و نفرت به جای محبت و دوستی، و بالاخره با اعمال سلطه بیگانگی انسان از خود و همنوع و محصولات کار و خلاقیت هایش، فرد انسان را با کاهش استعدادها و توان انسانی اش ضعیف و مستاصل نموده و مستعد همه نوع آسیبی می سازد. طبعا میزان تاثیر این آسیب ها و امکان رفع آنها برای هر کس متناسب با جایگاه طبقاتی و امکاناتی که در اختیار دارد متفاوت است. اما برای اقشار متوسط به پایین و میلیونها کم درآمد و بی امکان، و برای اکثریت عظیم کسانی که جز فروش نیروی کارشان و دریافت مزدی ناچیز که ضمنا همین کارآنها تنها منبع تولید ثروت جامعه است، یعنی طبقه کارگر، تاثیرات این آسیب ها فاجعه بار است.
همین وضعیت غیر انسانی جامعه طبقاتی و سپس تشدید آن در نظام سرمایه داری اما تحت حاکمیت استبدای سرمایه داری ایران و متکی به ایدئولوژی دینی یعنی جمهوری اسلامی باز هم وخیم تر شده و به نهایت قدرت تخریب خود می رسد. اگر در جوامع سرمایه داری با دمکراسی لیبرال مانند برخی کشورهای غربی و اسکاندیناوی هنوز می توان از برخی امکانات برای کاهش آسیب های اجتماعی سود جست، تحت جمهوری اسلامی همه چیز برای کارگران و زحمتکشان سر بسوی تباهی دارد. در اینجا طبقه کارگر نه تنها مانند بسیاری از بخش های جامعه از آزادیها و حقوق اجتماعی بدیهی و مرسوم در اکثر نقاط دنیا محروم است، بلکه بطور مضاعف از فقر و فلاکت و بی حقوقی و ناامنی و بی حرمتی ناشی از موقعیت تحت ستم طبقاتی که در آن قرار دارد نیز رنج می برد. در ایران کنونی نه فقط اکثریت قربانیان آسیب های اجتماعی از طبقه کارگرند، بلکه این طبقه برای مقابل و یا کاهش این آسیب ها در صفوف خود با بی امکانی مطلق مواجه است.
از امکانات مهم برای مقابله با آسیب های اجتماعی در طبقه کارگر همانا تشکل مستقل و طبقاتی کارگران است که امکان همدلی و همیاری و اتحاد و مبارزه مشترک برای احقاق حقوق و نیز امکان تلاش برای کاهش و دفع آسیب های اجتماعی در بین کارگران را فراهم می سازد. حکومت های طبقه سرمایه دار ایران در هر دو دوره سلطنتی و اسلامی همین امکان مهم و حق شکل یابی مستقل را به قیمت یکصد سال سرکوب مبارزات کارگران از آنان سلب نموده اند. لذا در چنین شرایطی است که کارگر خم شده در زیر آوار مصائب بسیار برای حل مشکلات اش وارد تونلی می شود که در جمهوری اسلامی هیچ نوری در انتهای آن نیست.
بنابراین هنگامی که به انباشت آسیب های اجتماعی و گسترش و تعمیق موقعیت پر فقر و فلاکت و بی حقوقی کارگران در جامعه طبقاتی و نظام سرمایه داری ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی که مشخصه آن فقدان هر گونه منفذی برای حتی کمترین کاهش در این وضعیت است می نگریم، به وضوح در می یابیم که تنها راه رهایی از این وضعیت و یا حتی کاهش آن به مبارزه متحد و متشکل توده های کارگر برای تحمیل مطالباتشان به کارفرمایان و دولت و در همان حال آماده شدن برای رهایی قطعی از این شرایط غیر انسانی است. اما مساله خودکشی کارگران در کنار شرایط غیر انسانی موجود که زمینه ساز عوامل اصلی خودکشی هاست، در همان حال نیز مستقیما به بی پاسخ ماندن مطالبات عاجل و روزانه آنان مثل دستمزدهای معوقه مربوط می شود. اگر کارگری که چند ماه مزد نگرفته و زندگی خانواده اش را بطرز دردناکی پیش می راند و در کلاف سردرگم مسایل روحی ناشی از همین وضع در خود می پیچد، فردا مجددا سراغ کارفرما برود و باز بی پاسخ بماند، هیچ بعید نیست که این آخرین فردایش باشد. یا برای همین کارگر خبر عدم تمدید قرارداد کار و یا اخراج می تواند به معنای پایان همه چیز باشد.
از اینرو ضروری است که در دل مبارزه جاری برای مطالبات فوری و مبارزه برای رهایی از نظام سرمایه داری و حاکمیت اش جمهوری اسلامی و تشکل یابی های مستقل و طبقاتی، بطور مشخص برای پیشگیری و بازداشتن خودکشی در بین کارگران به راهکارهای ویژه ای اندیشید. راهکارهایی که در ارتباط تنگاتنگ با این مبارزات قرار داشته و از آنها نیرو می گیرند و به آنها نیرو می بخشند. یکی از این راهکارها می تواند ایجاد شبکه های همیاری کارگری باشد. شبکه هایی که با گسترش روابط دوستانه و رفیقانه بین کارگران در محیط کار و بین خانواده ها ارتباط نزدیک و خودمانی و دائم را در میان آنها تسهیل نموده تا بتوانند از حال و روز و مشکلات شخصی و اوضاع روحی یکدیگر مطلع باشند. البته این گونه روابط تا حدودی در جریان مبارزات جاری موجود است اما کافی نیست. اینکه در بین کارگران هفت تپه تا قبل از سه شنبه ٨ اسفند کسی از وخامت وضع روحی علی نقدی که در مرز خودکشی قرار داشت مطلع نبود، و حتی هنگامی که او می گوید «می خواهم خودکشی کنم» و کارگران حاضر بعدا می گویند «باور نمی کردیم او به گفته های خود عمل کند» نشانه بارز کمبود چنین روابطی است. چرا در میان کارگرانی که اینهمه درگیر مبارزه جمعی و نیز رادیکال هستند، مبارزاتی که قاعدتا روابط رفیقانه و همدلانه را توسعه می دهند، کسی متوجه زنگ خطر خودکشی علی نقدی نشد و زنگ خطر را بصدا در نیاورد؟
خودکشی علی نقدی در هفت تپه نمونه گویای دیگر خودکشی های کارگری است. اکنون مساله اینست که جنبش کارگری ایران بهمراه پیشبرد مبارزات جاری و تشکل یابی خود نیازمند ایجاد شبکه های همیاری است که بتوانند مشخصا خدمات مددکاری برای مقابله با آسیب های اجتماعی و کاهش آنها به کارگران ارایه کنند. اگر ما از تشکلات مستقل و قوی کارگری برخوردار بودیم آنگاه این تشکلات راسا بخش ویژه ای را برای ارایه خدمات مددکاری و آموزش کارگران و خانواده هایشان برای مقابله با آسیب های اجتماعی و نیز آموزش شناسایی علایم خود کشی در فرد و روش های پیشگیرانه و بازدارنده خود کشی اختصاص می دادند.
امروز اما در فقدان این تشکلها لازم است که شبکه های همیاری برای ارایه خدمات مددکاری را در بین خود ایجاد کنیم. زمینه این شبکه ها هم اکنون بصورت محافل کارگری کوچک و پراکنده موجود است. می توان اینها را به هم نزدیک و متصل نمود و از اعضای خانواده ها و به خصوص جوانان برای ارایه اینگونه خدمات کمک گرفت، و می توان از کمک های نهادهای غیرانتفاعی مترقی و همسو با کارگران، و نیز از نیرو و امکانات دانشجویان مترقی و حامی جنبش کارگری یاری خواست. بهرحال هر برداشتی از چند و چون این شبکه ها داشته باشیم، نکته اصلی اینست که با ایجاد آنچنان مناسبات و فضای رفیقانه و صمیمانه و همدلانه و یاری دهنده در بین خود نگذاریم هیچ رفیق کارگری با مشکلات روحی برخاسته از شرایط غیر انسانی موجود آنچنان درگیر شود و خود را تنها ببیند که به زندگی اش پایان دهد، و ما پس از مشاهده جسد وی در آب تازه متوجه فاجعه شویم.

امیر پیام

۱٧ اسفند ١٣٩٦ - ٨ مارچ ۲۰۱٨

https://amirpayam.wordpress.com

* این گزارش را می توان در این لینک ملاحظه نمود: /http://etehadbinalmelali.com/ak/gozaresh-2

***************

دفاع از عفرین وظیفه ای انترناسیونالیستی است!

کوبانی را جهان به عنوان یکی از برجسته ترین نمادهای مقاومت ستمکشان علیه تهاجم خونبارترین نیروهای ارتجاعی معاصر در قرن حاضر می شناسد و به همین معنا در حافظه تاریخی خود ثبت نموده است. از ٦ اکتبر ۲۰۱۴ که دیوار دفاعی شهر شکاف برداشت و نیروهای داعش با حمایت آشکار فاشیسم حاکم بر ترکیه و حمایت ضمنی دیگر نیروهای ارتجاعی منطقه وارد شهر شدند تا ۲٦ ژانویه ۲۰۱۵ که آزادی کوبانی توسط مدافعین آن اعلام گشت به مدت سه ماه و نیم جنگی تن به تن و سخت و خونین و نابرابر در شهری از همه نظر بی امکان جریان داشت. جنگی که طی آن یگانهای مدافع خلق از روژاوا گام به گام نیروهای داعش را درهم کوبیده و عقب راندند و شکستی غیرقابل برگشت را به داعش و مدافعان فاشیست اش در ترکیه تحمیل نمودند.
جنگ محاصره و اشغال کوبانی و جنگ مقاومت برای رهایی و حفظ آنرا می توان و باید از جنبه های بسیار مورد بررسی قرار داد اما توجه به آن پیش از هرچیز، بویژه برای مردمان غیر کرد و خارج از روژاوا، از این منظر مهم است که این جنگ نه فقط ماهیت سراپا انسان ستیز ارتجاع اسلامی، بلکه در همان حال ماهیت ددمنش ناسیونالیسم و شوونیسم ترک و عرب و فارس را علیه خلق کرد به آشکارترین شکل ممکن در مقابل مردم منطقه و جهان قرار داد. صف متحد ارتجاع از بورژوازی ترکیه تا ایران و سوریه و دیگر کشورهای منطقه برای سرکوب ستمکشان کوبانی و ویرانی حیات آنان در پشت داعش گرد آمد.
اما کل صف این ارتجاع شکست خورد و مقاومت کوبانی پیروز شد و نشان داد که می توان در پرتو افقی آزادیخواهانه و برابری طلبانه متحد و متشکل شد و با بکارگیری خرد جمعی و اتخاذ سیاست های درست سخت ترین دشمنان را نیز در هم کوبید. پیروزی کوبانی اما تنها یک پیروزی نظامی نبود. این پیروزی ساختن دوباره زندگی و آنهم نه به شیوه سابق که به شیوه ای نوین و آزادیخواهانه و برابری طلبانه بود. پیروزی کوبانی همچون شاخه گلی زیبا و پُر درخشش در باتلاق جنگ داخلی سوریه و در میان ویرانی های هر دم فزاینده این سرزمین سوخته به منشا امید به رهایی و قد راست نمودن و ساختن دوباره زندگی نزد مردم منطقه بدل گشت. پیروزی کوبانی بخصوص در بین همه مردمان شرق و غرب شمال سوریه آنچنان انرژی رزمنده و فداکار و انسانگرا و سازنده ای را رها نمود که پیروزی و استقرار بلند مدت پروژه رهایی بخش روژاوا را کاملا ممکن ساخت.
اکنون همان صف ارتجاع شکست خورده در کوبانی اینبار با نقش مستقیم و هدایت و پیشقراولی فاشیسم ترکیه منطقه عفرین (بخش جدا افتاده روژاوا در انتهای شمال غربی سوریه) را از هوا و زمین و با هدف اعلام شده پاکسازی عفرین از مردم کرد مورد تهاجمی گسترده قرار داده اند. مستقل از اینکه زد وبندهای کثیف و توطئه های خونین نیروهای ارتجاعی در این یورش چیست و منافعی که هریک دنبال می کنند کدام هاست، این کاملا آشکار است که نابود ساختن پروژه روژاوا در عفرین مرکز اتحاد مقدس آنهاست. می خواهند با درهم شکستن عفرین روحیه پُر امید و توانمند و پرشور مردم ستمکش این منطقه برای یک زندگی انسانی را درهم شکسته و به این ترتیب راه را برای از بین بردن کل پروژه روژاوا هموار سازند. برای آنان روژاوا نه تنها پاسخی کوبنده به یک قرن ستم ملی و سرکوب و نسل کشی و نیز اعمال اراده و حاکمیت خود گردان مردمی تحت ستم است، بلکه در همان حال این بارقه ای از سوسیالیسم است که از زیر چکمه های ناسیونالیسم و شوونیسم و فاشیسم و شمشیر خون آلود اسلام سربر می کشد. لذا شکست و یا پیروزی عفرین تاثیرات دیرپا و وسیعی خواهد داشت. شکست آن به تقویت بیشتر ارتجاع منطقه خواهد انجامید تا هر حرکت راستین ترقی خواهانه و جنبش های کارگری و چپگرایانه را به خون کشند، و پیروزی عفرین نیز امید به رهایی و اعتماد به توان خود رهایی را در بین مردم تحت ستم منطقه گسترش خواهد داد.
بنابراین دفاع از مقاومت عفرین در برابر صف متحد ارتجاع وظیفه انترناسیونالیستی همه ما فعالین کارگری و چپ و سوسیالیست است. این دفاعی است از مقاومت مردمی تحت ستم علیه یورش نیروهایی ویرانگر و تباه کننده، از مبارزه علیه ستم ملی و جنسی و مذهبی و طبقاتی و همه اشکال دیگر ستمگری، از آزادیخواهی در برابر فاشیسم و ارتجاع. این دفاعی است از مردمانی که می خواهند شیوه نوینی از زندگی را تجربه کنند و با نفی ایدئولوژی سلطه و ستم و تبعیض و الیتیسم موجود مناسبات اجتماعی بین خود را سازمان دهند. مردمانی که می خواهند خارج از هیراشی قدرت بالا به پایین دولت های طبقاتی و با حضور و مشارکت مستقیم و اعمال اراده آزادانه و برابر خودشان زندگی اجتماعی را در همه سطوح سازمان دهند. مردمی که می خواهند نشان دهند می توان فارق از همه تقسیمات و تبعیضات و تفرقه های طبقاتی و جنسی و ملی و قومی و مذهبی و فرهنگی یک زندگی ساده انسانی و اما غنی و پر بار و صمیمی را با همفکری و همکاری و تعاون و همدلی یکدیگر سازمان داد. بنابراین دفاع ما از مقاومت عفرین دفاع از آرمانهای برابری طلبی و حق طلبی، از تلاش شرافتمندانه انسان برای زندگی، از انسانیت علیه بربریت، از تلاش و مبارزه زحمتکشان علیه صاحبان و اربابان ثروت و قدرت است. آری این دفاعی است از تلاش فرودستان برای رهایی از سلطه طبقات استثمارگر و دولت و ایدئولوژی ستمگر آنان. و بالاخره این دفاعی است از پروژه روژاوا که نه در زروق تئوری های شیک بی خاصیت که عملا در زندگی واقعی توده های تحت ستم و توسط خود آنان جریان یافته و علی رغم همه ناروشنی ها و ابهاماتش حامل این عناصر برحق و ستم ستیز و آزادمنشانه و رهایی بخش است.
علی رغم برخی حمایت ها از طرف جمع ها و محافل کارگری و سوسیالیستی و مترقی از کوبانی و روژاوا و اکنون عفرین، اما جنبش سوسیالیستی ایران در مجموع در دفاع از روژاوا بشدت کوتاهی نموده است. به عنوان مثال هنگامیکه سابقه حمایت و دفاع گسترده و طولانی این جنبش از مبارزه خلق فلسطین علیه ستمگری اسرائیل در همه دوران تحت رهبری پی ال او و یاسر عرفات که از جنبش ملی متمایل به راست بودند را با حمایت کنونی از روژاوا و یا پ ک ک و عبداله اوجالان مقایسه می کنیم متوجه سطح نازل و فقدان این حمایت ضروری و حیاتی می شویم. علت این مساله را اساسا باید در وجود رویکرد فرقه گرایانه در جنبش سوسیالیستی دید که به دلیل مخالفت با سیستم فکری اوجالان و پ ک ک به نتایج عملی آن در زندگی واقعی جاری در روژاوا نیز علاقه نشان نمی دهد و از دفاع از آن روی برمی گرداند. این رویکرد فرقه ای در تقابل با رویکرد انترناسیونالیستی مارکس و انگلس قرار دارد که با وجود تفاوت و اختلاف جدی شان با جریانات برپا کننده کمون پاریس، اما از خود کمون پاریس جانانه دفاع کردند و نه فقط این، بلکه آنرا به منبع مهمی برای درس آموزی و تکامل تئوری مبارزه طبقاتی پرولتاریا بدل نمودند.
جنبش طبقاتی کارگران در ایران، بویژه در این دوران بی ثبات و متلاطم منطقه خاورمیانه و یکه تازی انواع و اقسام نیروهای ارتجاعی که سرنوشت همه تلاش های ترقی خواهانه و رهایی بخش در هر گوشه از این منطقه را به هم گره زده و همبستگی بین آنها را به ضرورتی عاجل بدل نموده است، لازم است که سنت قدمت دار انترناسیونالیستی خود را فعال و تقویت نماید و با محکوم نمودن یورش تبهکارانه ترکیه و دیگر نیروهای ارتجاعی به عفرین از مقاومت برحق ستمکشان آنجا دفاع کند. جنبش ما و ستمکشان عفرین و دیگر مبارزات حق طلبانه منطقه حلقه های زنجیر واحد نبردی تاریخی برای رهایی و سعادت و خوشبختی میلیونها انسان تحت ستم و سرکوب و ویرانی هستیم. ما به یکدیگر و به حمایت از هم و تقویت هر بخشی از این مبارزه گسترده مان علیه طبقات سرمایه دار و ناسیونالیست و شوونیست و فاشیست و مذهبی نیازمند یم. عفرین را نباید تنها گذاشت.

امیر پیام

۱۲ بهمن ١٣٩٦ - ۱ فوریه ۲۰۱٨

***************

اکنون کارگران نیشکرهفت تپه راه نشان می دهند

از زمانی که کارگران نیشکر هفت تپه با شعار «کارگر هفت تپه ایم، گرسنه ایم، گرسنه ایم» مبارزات خود را آغاز نمودند و سندیکای کارگری مستقل شان را تشکیل دادند و تاکنون دهها اعتراض و اعتصاب و تظاهرات در شهر و جاده برپار کرده اند بیش از ده سال می گذرد.
در این یک دهه مبارزات پرشور و پی گیر و پر هزینه و فداکارانه اما مطالبات پایه ای آنان که در عین حال با اندکی تفاوت مطالبات عمومی جنبش کارگری است، مانند دریافت مزد بهتر و به موقع و امنیت شغلی و توقف سرکوب و آزادی تشکل و حفظ شان و حرمت کارگران و در یک کلام برخورداری از یک زندگی انسانی، در اساس بی پاسخ مانده است.
بررسی دلسوزانه ده سال مبارزات کارگران هفت تپه و معطل ماندن و بی پاسخ ماندن مطالبات آنان نشان می دهد که این مبارزات در دایره ای بسته بدون اینکه راه به جلو بگشایند تکرار می شود، یعنی آنان با انسداد مبارزاتی مواجه اند. انسدادی که باز نمودن و عبور از آن نیازمند اتخاذ یک استراتژی مبارزاتی به کل متفاوت با آنچه تاکنون جریان داشته می باشد. امروز ۲۵ دی ماه ١٣٩٦ راه گشایش این انسداد توسط اسماعیل بخشی از نماینده کارگران نیشکر هفت تپه در جمع کارگران اعتصابی طرح شد.*
ایشان ضمن تاکید بر بی لیاقتی و فساد مدیران کارخانه و برده دارانه بودن قانون کار و ماهیت ضد کارگری حکومت گرانی که نماینده شان در نماز جمعه تهران معترضین را «آشغال» نامید، صریحا اعلام داشت که جمعه همین هفته آخرین مهلت مدیریت است که همه مطالبات کارگران را برآورده سازد و در غیر اینصورت دوشنبه کارگران:«هفت تپه را پس گرفته و خودشان آنرا اداره خواهند کرد».
این دقیقا همان راهی است که می تواند انسداد کنونی را باز نموده و مبارزات کارگران نیشکر هفت تپه را از مدار بسته مبارزات کم حاصل خارج نموده و در مسیری درست و راهگشا قرار دهد. دهسال مبارزه برای تحمیل مطالباتی برحق به «مدریتی نالایق و فاسد» و مورد حمایت سلسله مراتب فاسد حکومتی بیش از اندازه کافی است تا کارگران مدیریت مشروع خود را اعمال نموده و کنترل و اداره کارخانه را برای تامین منافع بر حق خود و ارایه تولیدات و خدمات خوب به جامعه شان بدست بگیرند.
وضعیت مبارزات کارگران نیشکر هفت تپه خصلت نمای مبارزات کارگری ایران در دوره کنونی است و تقریبا وضع همه جا بر همین منوال است. هزاران و دهها هزار اعتراض و مبارزه کارگری برای مطالباتی کمابیش مشابه به سد سرکوب حکومتی و صف مدیران فاسد و حامیان حکومتی به همان اندازه فاسد و همدست آنان در مداری بسته بی پاسخ و معطل مانده است. این انسداد مبارزه طبقه کارگر ایران است و راه گشایش آن نیز همان است که کارگران نیشکر هفت تپه طرح نموده اند.
شاید به دلایل وجود توازن قوای هنوز نامناسب برای کارگران و ضعف تشکیلاتی و رهبری و آگاهی و انسجام لازم و ضروری برای عملیاتی نمودن و پیشبرد چنین راهکاری، کارگران نیشکر هفت تپه قادر نشوند در این مقطع آنرا عملی سازند، که امیدواریم اینطور نشود و آرزو می کنیم آنها موفق شوند. اما مساله اصلی اینست که این تنها جهتگیری راهگشای مبارزات کارگری در دوره کنونی می باشد.
راه پیشنهادی کارگران نیشکر هفت تپه در حقیقت برای کل جنبش کارگری ایران است و همه جا می توان با تاکید بر ناتوانی و ناکارایی و بی لیاقتی و فساد مدیران و کارفرمایان و حامیان حکومتی فاسد شان برای پس گرفتن محیط های کار و برقراری خود مدیریتی کارگران بر آنها حرکت نمود.
اعمال خود مدیریتی کارگران بر محیط های کار و بدست گرفتن کنترل تولید و توزیع از خصوصیات جنبش شوراهای طبقاتی و مستقل کارگری است که شاهد عروج آن در انقلاب ۵٧ بودیم و در جنبش ما ریشه و سنت دار است. امروز طبقه ما نیاز دارد که به تاریخ خود برگردد و پرچم برپایی جنبش شورایی را بدست گیرد.

امیر پیام

۲۵ دی ١٣٩٦ - ۱۵ ژانویه ۲۰۱٨

amirpayam.wordpress.com

* ویدیو سخنرانی اسماعیل بخشی را می توان در کانال تلگرامی @syndica_7tape مشاهد نمود.

***************

گام نخست یک انقلاب

آنچه را که اکثریت مردم ایران سالها انتظارش را می کشیدند رخ داد. در برابر حیرت همگانی و در برابر وحشت طبقه سرمایه دار حاکم و کلیت نظام جمهوری اسلامی اولین گام انقلابی عظیم برداشته شد. انباشت نفرت ناشی از نزدیک به چهل سال فقر و فلاکت و نداری و بی حقوقی و ناامنی و بی حرمتی و تحقیر و سرکوب بی وقفه با انفجاری عظیم طی چند روز در حدود صد شهر در اولین گام به ارتجاع حاکم اعلام نمود که کل بساط جمهوری اسلام باید برچیده شده و به ذباله دان تاریخ ریخته شود.
نفرت زحمتکشان و ستمکشان ایران از جمهوری اسلامی از همان ابتدا روی کار آمدن آن شروع شد و همزاد آن بود و در همه این دوران طولانی حیات رژیم، خواست و آرزوی سرنگونی آن و امید به وقوع انقلاب علیه آن، آرزو و امید همیشگی این توده تحت ستم بوده است. آرزو و امیدی که در پرتو مبارزات نسل دهه شصت، و شورش گرسنگان در سال ٧۴، و مبارزات آزادیخواهانه مردم و دانشجویان در ۱٨ تیر ٧٨ و سپس خرداد ٨۲، و نیز جنبش آزادیخواهانه مردم در سال ٨٨ که علی رغم توسل اولیه اش به رهبری ارتجاع سبز موسوی وکروبی اما از ۱٦ آذر همان سال علیه اساس نظام چرخید، و همچنین مبارزات و اعتراضات بیشمار کارگران و زنان و جوانان و هنرمندان و خلق های تحت ستم، همچنان زنده و جاری ماند و الهام بخش بسیاری از این مبارزات بوده و هست. جمهوری اسلامی هیچگاه از کابوس «برندازی» و هراس از «برندازان» خلاصی نیافت.
اگر خود را به تفاسیر کشاف و مباحث بی پایان در باره مفاهیم «انقلاب» و «کارگر» محدود و مشغول نسازیم، آنگاه این خیزش قدرتمند توده ای که از هفتم دی ماه در برابرمان جاریست چیزی نیست جز اولین گام انقلابی که به طبقه کارگر تکیه زده است.
در این خیزش انقلابی مثل هر انقلاب دیگری اولا توده های به پاخاسته نه تنها از برآورده شدن هر ذره از مطالباتشان توسط حکومت قطع امید کرده اند بلکه خود حکومت را باعث و بانی همه مصائب شان دانسته و سرنگونی حکومت به اصلی ترین مطالبه شان بدل گشته است. دوما جمهوری اسلامی نه فقط بنا به ماهیت طبقاتی سرمایه دارانه و ساختار سیاسی استبدادی و ایدئولوژی مذهبی و سرکوبگرانه اش ثابت نموده که نه می خواهد و نه می تواند به هیچیک از مطالبات برحق توده تحت ستم پاسخ دهد، بلکه بویژه در دوره کنونی به دلایل اقتصادی و سیاسی و منطقه ای و جهانی برای حل و یا حتی تخفیف بحرانهای چند جانبه داخلی اش در بن بست قرار گرفته است. این بن بست رژیم در مواجه با اعتراضات و مبارزات فزاینده توده های مردم نزد همه سطوح جامعه ایران آشکار گشته است. جمهوری اسلامی نه می تواند به شیوه تاکنونی به حکومت کردن ادامه دهد و نه قادر است تغییرات لازم برای خروج از بن بست را در خود ایجاد نماید. به عنوان مثال یکی از جنبه های بحران اقتصادی ایران مازاد تولید برخی رشته ها به دلیل کمبود تقاضاست که حل آن نیز منوط به افزایش چند برابری دستمزدها و از اینطریق تقویت تقاضاست، یعنی دقیقا راه حلی که به دلایل اقتصادی و سیاسی نافی الگوی تاکنونی انباشت سرمایه بر مبنای استثمار نیروی کار ارزان با اتکا به حکومت سرکوبگر و استبدادی است. سوما توده های به پاخاسته با رزمندگی و رادیکالیسم کم نظیری به جنگ کلیت رژیم از نظم و قانون و رهبر و روسای قوا و نیروی نظامی و دین و روحانیت و نمادهای اقتصادی و مذهبی تا همه جناحهای آن رفته اند.
این خیزش انقلابی متعلق به طبقه کارگر است. اما نه به این معنا که از مراکز صنعتی سر بر کشیده است، بلکه به این معنا که بنیاد مطالباتی اش علیه فقر و نداری و فلاکت و سرکوب و بی حقوقی و ناامنی و بی حرمتی اعمال شده به بخش عظیمی از جامعه و انباشته شده طی چهار دهه است، یعنی همان مطالباتی که یکسره محرک و پیشبرنده هزاران و یا چند ده هزار اعتراض و مبارزه کارگری در طول حیات جمهوری اسلامی بوده و هست. این مطالبات همچنین به لحاظ حاملین انسانی اش توسط «جنوب شهری ها» و «بی صداها» و «بی چهره ها» و «حاشیه نشینان» و «فرودستان» و «گرسنگان» به کف خیابانهای نزدیک به صد شهر کوچک و بزرگ ایران آورده شد و کل فضای سیاسی و اجتماعی را تسخیر نمود و از آن خود کرده است.
اگر دیدن و درک این حقیقت که طبقه کارگر به مراکز صنعتی و تولیدی بزرگ و متوسط محدود نشده بلکه شامل میلیونها کارگر کارخانجات و کارگاهها و شرکت های حمل و نقل و انرژی و کشاورزی، تا رشته های خدماتی و بهداشتی و آموزشی، تا کارگران خدمات خانگی و باربران و کولبران، تا بیش از پنج میلیون بیکار می شود، آنگاه می بینیم این توده عظیمی که اینروزها به خیابان آمده و کل بنای نظام خونین و ارتجاع حاکم را از صدر تا ذیل به لرزه درآورده بخشی از طبقه کارگر است که اکنون نه در محیط کار که در سطح شهرهای بزرگ و کوچک و بعضا در محیط های زیست کارگری به حرکت درآمده است.
خیزش کنونی اولین گام انقلابی پر فراز و نشیب و طولانی است. انقلابی که اگر می خواهد به «نان و کار و آزادی» برسد در ادامه پیشروی نمی تواند به سرنگونی جمهوری اسلامی محدود بماند و ناچار است علیه نظام سرمایه بشود اگر چه فعلا آنرا در آگاهی خود ندارد. کسب «نان و کار و آزادی» در سرمایه داری بحران زده ایران که براساس استثمار نیروی کار ارزان و متکی بر حاکمیت استبدادی (چه اسلامی، چه سلطنتی، و چه ملی) سازمانیافته، آنهم در متن بحران اقتصادی و سیاسی فزاینده جهان سرمایه داری، تماما در گرو انقلاب کارگران برای برچیدن نظام سرمایه داری و ساختن نظام اقتصادی و سیاسی سوسیالیستی توسط آنان است.
اما انقلاب در این اولین گام خود، حتی اگر در مصاف نابرابر با قدرت سرکوب رژیم فعلا عقب نشینی کند، با نفی هر گونه توهمی به رژیم و همه جناح هایش و با اعلام علنی وعملی قصد بزیر کشیدن آن و افکندن اش به ذباله دان تاریخ اولین میخ را بر تابوت سرمایه داری ایران کوبیده است. این گام انقلابی را باید عزیز و گرامی داشت و ملزومات و موانع پیشروی و مخاطرات بر سر راه اش را به دقت شناخت و برای رشد و گذار آن به گامهای بعدی تلاش نمود. با خیزش انقلابی کنونی مبارزه طبقاتی در ایران وارد دوران کاملا نوینی شده و به این ترتیب مسایل و وظایف متفاوت و تازه ای را در مقابل فعالین مستقل و سوسیالیستی طبقه کارگر قرار داده که پرداختن و پاسخگویی به آنها بیش از هر چیز نیازمند همدلی و همفکری و همگرایی وهمکاری یکپارچه این فعالین است.

۱٨ دی ١٣٩٦ - ٨ ژانویه ٢٠١٨

amirpayam.wordpress.com

***************

انقلاب اکتبر، راهی که باید رفت!

در صدمین سالگرد انقلاب اکتبر شاهد توجه وسیع و اظهارنظرات گسترده نسبت به این انقلاب هستیم. نگاه ها دوباره بسوی انقلاب اکتبر بازگشته و گروهی به امید تکرار آن و گروهی دیگر از بیم تکرار آن در دفاع از این انقلاب و یا برای دوری جستن از آن می گویند و می نویسند. از نیروهای راستین و وفادار به طبقه کارگر تا رسانه های دست راستی و مراکز آکادمیک بورژوایی تا چپ هایی که به اختیار و یا تحت فشار فضای ضد کمونیستی پس از بلوک شرق از انقلاب اکتبر و آرمانهای آن امتناع ورزیدند و نیز تا برگزاری کنفرانس های بزرگ بین المللی در مسکو و پکن همه مشغول بررسی این انقلاب و تاثیرات عمیق و عظیم و تاریخ ساز آن هستند. بررسی هایی که بسیار کمتر از گذشته حامل زبان و ادبیات ضد کمونیستی جنگ سرد اند و عمدتا تایید آمیز و مثبت و یا مخالفت هایی محتاطانه و محترمانه می باشند. دیگر کسی از «جنایات» و «خشونت ها» کذایی انقلاب اکتبر و یا «توطئه» و «کودتا» خواندن آن چیزی نمی گوید. اگر سال ۱۹٨۹ و فروپاشی دیوار برلین اعلام پیروزی ضد کمونیسم جهانی و اعلام قدر قدرتی و ابدیت کاپیتالیسم بود، نزدیک به سه دهه پس از آن، و اکنون، صدمین سالگرد انقلاب اکتبر به اعلام شکست همان ضد کمونیسم جهانی و قدر قدرتی کاپیتالیسم و به اعلام پیروزی مجدد انقلاب اکتبر و آرمانهای آن بدل شده است. آری انقلاب اکتبر بازگشته است، آنهم پس از سه دهه مقاومت در زیر تاخت و تاز همه جانبه اقتصادی و سیاسی و ایدئولوژیک و فرهنگی کل ضد کمونیسم و کاپیتالیسم مسلط بر جهان. خبر را باید دریافت و آنرا بزرگ و گرامی داشت.
برای توضیح این تحول مبارک و اینکه چرا در صدمین سالگرد انقلاب اکتبر همه سرها بسوی آن برگشته طبعا نفس صد ساله شدن آن چیزی را توضیح نمی دهد. سالگرد هیچ انقلابی تاکنون در سطح جهانی چنین مورد توجه قرار نگرفته است. حتی انقلاب کبیر فرانسه که بزرگترین انقلاب بورژوای بود نیز غیر از مراسم دولتی روز ملی در ۱۵ جولای آنهم تنها در فرانسه هیچگاه سالگردها و یا اولین و دومین صدمین سالگردهای آن مورد توجه جهانی قرار نگرفت. طرح برجسته جهانی برای انقلاب اکتبر را باید در جایی دیگر و در عوامل زیر جستجو نمود.
همه انقلابات ماهیتا غیر پرولتری، از انقلابات بورژوایی و خرده بورژوایی و ملی و استقلال طلبانه و ضد امپریالیستی تا انقلابات ارتجاعی اسلامی و رنگی های پس از جنگ سرد، به آرمانهای مشترک خود که چیزی جز همین نظام مستقر کاپیتالیستی نبود دست یافته اند و رسالت تماما سرمایه دارانه و استثمارگرانه خود را به سرانجام رسانده اند. آرمانهای اقتصادی و سیاسی و ایدئولوژیک و فرهنگی و ارزشی این دست انقلابات بیش از دو قرن است که به تدریج در سراسر کره زمین مستقر و مسلط شده و مدتهاست که دوران انحطاط و تباهی آنها آغاز شده و جاری است. این آرمانهای بورژوایی نه تنها از هر گونه جنبه مثبت برای بشریت تهی هستند، بلکه منشا و علت العلل همه مصائب دنیای امروز اند. اساس شیوه تولید سرمایه داری، اقتصاد بازار آزاد، بازارهای بورس و مالی، دمکراسی، ملت گرایی، قوم پرستی، مذهب، فردگرایی، تجمل، مصرف گرایی، پول پرستی، رقابت، و همه همه در عمل به فقر و فلاکت و بی حقوقی و ناامنی و بی حرمتی برای میلیاردها کارگر مزدی انجامیده اند. فراتر از این، آرمانهای بورژوایی در این دوران انحطاط و تباهی خود با آلوده کردن محیط زیست و آب و هوا و خوراک بشر به تهدیدی ویرانگر علیه نفس حیات و هستی انسان بدل گشته اند.
در تقابل و در نفی کلیت نظام سرمایه داری با همه انقلابات و آرمانها و ایدئولوژی ها و فرهنگ ها و ارزشهای آن است که انقلاب پرولتاریایی اکتبر با برافراشتن آرمان رهایی قطعی انسان از مصائب نظام ستمگر و تبعیض آمیز طبقاتی موجود امکان فرا رفتن از آنرا نوید می دهد. بنابراین انقلاب اکتبر همچنان زنده و نوید دهنده بر فراز جامعه بشری در گشت و گذار است. چرا که اکثریت عظیم این جامعه یعنی کارگران و همه انسانهای زحمتکش و تحت ستم به آن نیاز دارند و به آن رجوع می کنند و پرچم آنرا بدست خواهند گرفت. از اینروست که در صدمین سالگرد انقلاب اکتبر شاهد درخشش جهانی آن هستیم.
اما شرایط مشخص دنیای سرمایه داری امروز بیش از هر موقع، و حتی بسیار بیشتر از مقطع ۱۹۱٧، اهمیت و ضرورت رجوع به انقلاب اکتبر را طرح می کند. برای نظام سرمایه داری که از بدو تولد سیاسی اش یعنی انقلاب کبیر فرانسه آنتی تز خود یعنی کمونیسم را در قالب جنبش بابوفیستی به همراه داشته و سپس بی وقفه زیر تهدید اشکال مختلف نهضت ها ی کمونیستی به حیات خود ادامه داد، سه دهه اخیر پس از فروپاشی بلوک شرق فرصت بی سابقه ای بود که تا اگر ذره ای پتانسیل مثبت برای بشریت دارد در فقدان تهدید کمونیسم در این دوره به نمایش بگذارد. اما همانطور که معلوم بود و غیر از این انتظار نمی رفت نظام سرمایه داری از این فرصت با فراغ بال برای فعال نمودن و بکار انداختن و بیرون ریختن حداکثری همه ظرفیت ویرانگر و توحش ضدانسانی اش استفاده نمود. در کنار عظیم ترین پیشرفت های علمی و تکنولوژیک که حاصل قدرت لایزال اندیشه بشری و نیروی خلاقیت انسانی اند، زندگی انسان امروزاز هر نظر بدتر و وخیم شده است: از لحاظ اقتصادی فقیرتر و محتاج تر و ناامن تر و درمانده تر، از لحاظ سیاسی بی حقوق تر و بی اختیار تر و دنباله رو تر و تحت سلطه و سرکوب شده تر، از لحاظ ایدئولوژیک گرفتار در چنگال انواع ایدئولوژی های کانسرواتیو و لیبرال و نئولیبرال و ناسیونالیستی و راسیستی و فاشیستی و قومی و مذهبی، از لحاظ فرهنگی بیگانه تر و اتمیزه و ایزوله و بازیچه بازارهای مد و صنعت تبلیغات تجاری و سردر گریبان هویت سازی های فردی و «هپی نس» های بی محتوا برای پرهیز از مصائب روزگار، و بالاخره از لحاظ ارزشی خود پرست و خود محور و رقیب یکدیگر و منفعت طلب و نامهربان و خشن.
اگر اینها بخشی از حقایق دنیای امروز است، بخش دیگر آن مربوط به بحرانهای عظیم اقتصادی و سیاسی و نظامی و محیط زیستی است که بطور فزاینده ای امید به هرگونه ترمیم و اصلاح و بهبود وضع موجود و شرایط زندگی در چارچوب نظام سرمایه داری را به سراب بدل نموده و آینده تیره و تاری را تصویر می کنند. طوری که آن خوش بینی ساده انگارانه دهه نود قرن گذشته که می پنداشت با فروپاشی بلوک شرق و برقراری سلطه بلامنازع اقتصاد بازار و دمکراسی و فردگرایی دنیای سعادتمندی در دسترس است، اکنون جای خود را به بطور فزاینده ای به بدبینی درست و بحق علیه نظام موجود می دهد. اگر در آن دوره خوش بینی بهبود اوضاع انتظاری عمومی بود، امروز اما خراب تر نشدن اوضاع و دفع تهدید اساس زندگی به نگرانی و دغدغه عمومی بدل شده است. همه اینها به معنای بی افقی مطلق و همه جانبه نظام سرمایه داری است که ضرورت قرار گرفتن افق نوینی در مقابل جامعه را تعجیل نموده است. اگر همین ضرورت بعضا به تجدید حیات نیروهای ضد بشری فوق دست راستی و فاشیسم و شبه فاشیسم منجر شده، اما برای اکثریت عظیم مردم که تجربه خونین فاشیسم را در ذهن دارند، افق نوین چیزی جز آنتی تز کلیت نظام سرمایه داری یعنی انقلاب پرولتاریایی اکتبر نمی تواند باشد.
بنابراین علل طرح گسترده و برجسته شدن انقلاب اکتبر و جلب توجه همگانی به آن در صدمین سالگرد این انقلاب بیش و پیش از هر چیز ریشه در تناقضات بنیادین ومادی دوران کنونی نظام سرمایه داری، و پدیدار شدن بن بست های آن، و نیز ضرورت مادی طرح افقی نوین برای عبور از این نظام نهفته است.
تناقضات و بن بست های نظام سرمایه داری اما در جامعه ای مثل ایران و تحت سیطره یکی از ارتجاعی ترین حکومت های سرمایه داری یعنی جمهوری اسلامی تشدید شده و برافراشتن پرچم انقلاب اکتبر یعنی انقلاب کارگری را ضروری تر می نماید. نظام سرمایه داری ایران و جمهوری اسلامی در چنان تناقضات لاینحل و خرد کننده ای قرار دارند که حل آنها تنها در گرو نفی آنها و منوط به برچیدن کلیت این نظام اقتصادی و سیاسی است. این نظام ممکن است با اتکا به سرکوب از یکسو و فقدان آمادگی سیاسی و تشکیلاتی طبقه کارگر از سوی دیگر همچون گذشته به حیات خود ادامه دهد، اما این حیات مثل همیشه، چیزی جز تشدید بیشتر فقر و فلاکت و بی حقوقی و ناامنی و بی حرمتی برای طبقه کارگر نخواهد بود. در این تردیدی نباید داشت. نظام سرمایه داری در همه جا و در مراکز قدرتمندتراش مدتهاست که نیروی تخریب جامعه بشری است، و این نظام تحت حکومت فاسد و مستبد و خونبار جمهوری اسلامی مخرب تر و ویرانگرتر است. در مقابل طبقه کارگر در همه جا و بویژه در ایران و برای یک زندگی بهتر آلترناتیوی جز انقلاب اکتبر موجود نیست و باید برای آن آماده شد.
اما سخن از انقلاب اکتبر بدون سخن از وجود حیاتی حزب کمونیستی و طبقاتی کارگران که رهبر و استراتژیست و سازمانده و نیروی فاعله و مجری آن بود یعنی حزب بلشویک سخنی بی معنا خواهد بود. اگر انقلاب اکتبر در زمان خودش بدون حزب بلشویک رخ نمی داد، امروز نیز وجود حزبی در خطوط عمومی تئوری و سیاست و نیز بافت پرولتاریایی تشکیلاتی اش نظیر حزب بلشویک پیش شرط وقوع هر انقلاب کارگری است. برای طبقه کارگر ایران ساختن و ایجاد چنین حزبی بویژه در دورانی که هیچیک از احزاب چپ و کمونیستی موجود پاسخگوی نیاز تحزب یابی طبقه کارگر نیستند بسیار ضروری و حیاتی و عاجل است.

۲۴ آبان ماه ١٣٩٦ - ١٦ نوامبر ٢٠١٧

***************

ایران، دوران مبارزه طبقاتی

واضح است که تاریخ جامعه بشری از آن لحظه ای که اولین طبقه بندی و شکاف طبقاتی در آن رخ داد تاریخ مبارزه طبقات دارای منافع متضاد است و بر پایه چنین مبارزه ای حرکت می کند و متحول می شود. مانیفست کمونیست در پایان دوره بلندی از این تاریخ و آغاز دوران سرمایه داری که ظرف نوین تحقق مبارزه طبقاتی بود اعلام داشت «تاریخ جوامع تاکنونی تاریخ مبارزه طبقاتی است» و شکل نوین بروز آن، مبارزه بین سرمایه داران و کارگران، یعنی بین مالکان ابزار و وسایل تولید از یکسو و بردگان مزدی از سوی دیگر، و بین پرولتاریا و بورژوازی و بربنیاد تضاد آشتی ناپذیر کار و سرمایه است.
در ایران نیز از اوایل دهه چهل و با انجام اصلاحات ارضی، نظام سرمایه داری بر همه شئون اقتصادی و سیاسی و فرهنگی جامعه سلطه افکند و تضاد کار و سرمایه و مبارزه طبقاتی بین پرولتاریا و بورژوازی اساس تحولات این جامعه قرار گرفت. نقش تعیین کننده این مبارزه را می توان در انقلاب ۵٧ دید که اگر طبقه کارگر با اعتصابات گسترده و در راس آن نفتگران رزمنده اش وارد انقلاب نشده بود شاید سلطنت هیچگاه سرنگون نمی شد.
بنابراین تاکید به دوران مبارزه طبقاتی در ایران کنونی تاکیدی مجدد بر این دانسته های عمومی و بدیهیات تاریخی نیست. بلکه این برای تاکید به چپ رادیکال است که در اندیشه سیاسی و در نگاهش به تحولات ایران جایگاه مبارزه طبقاتی هم وزن دیگر مبارزات برحق اجتماعی شده و با حل شدن در مبارزه همگانی به حاشیه رفته است. این در حالی است که خود جامعه بطور فزاینده ای درگیر مبارزه طبقاتی بین کارگران و تشکلات و فعالین و رهبران شان از یکسو و کارفرمایان و سرمایه داران و دولت شان یعنی جمهوری اسلامی از سوی دیگر است. به عبارتی دیگر ایران کنونی در حال بدل شدن به میدان نبرد آشکار بین پرولتاریا و بورژوازی و قطبی شدن حول تضاد کار و سرمایه است.
ارتجاع جمهوری اسلامی با اعمال وسیع استبدادی خونین بر همه اقشار اجتماعی باعث شد که جامعه ایران نه فقط حامل فرودستی طبقه کارگر و ستم طبقاتی بر آن، که در همان حال دربرگیرنده آپارتاید جنسی و ستم بر زنان و سرکوب خلق های تحت ستم و اقلیت های دینی و ضدیت با خواسته های برحق جوانان و نفی آزادیهای سیاسی و اجتماعی و سرکوب نویسندگان و هنرمندان مستقل و آزادیخواه و هر فرد انسانگرایی و سرکوب همجنسگرایان و غیره باشد. این حجم گسترده سرکوب و ستم در طول حیات رژیم که هرکدام ضد انسانی و ددمنشانه اند و مبارزه برعیله آنها ضروری و حیاتی است، اما در عین حال نقش و اهمیت تعیین کننده مبارزه طبقاتی پرولتاریا در نظام سرمایه درای را به حاشیه راند. از اینرو ایران در بخش اعظم حیات جمهوری اسلامی سرمایه با ستم های غیر طبقاتی تداعی و شناخته می شد. طوری که گویی در اینجا جنبش کارگری و مبارزه طبقاتی موجود نبوده است.
این البته تا حدودی اجتناب ناپذیر بود. در جوامع سرمایه داری که قدرت سیاسی بورژوازی با اعمال سلطه استبدادی بر جامعه حکومت می کند برای حفظ وتحکیم و تقویت موقعیت بردگی مطلق طبقه کارگر چاره ای جز اعمال ستم و سرکوب بر دیگر اقشار جامعه ندارد. نمی توان حق و حقوق و شان و منزلت همه اقشار را رعایت کرد و در همانحال طبقه کارگر را که اتفاقا تنها تولید کننده ثروت موجود است در فقر و فلاکت و بی حقوقی و ناامنی و بی حرمتی نگه داشت. لذا عمومیت یافتن ستم وسرکوب عملا با برانگیختن مبارزه عمومی علیه ارتجاع حاکم به تضعیف نقش تعیین کننده پرولتاریا می انجامد. اما این تضعیف نقش خود به معضلی در برابر مبارزه طبقاتی پرولتاریا انجامید. طبقه ای که رهایی قطعی اش به سرنگونی انقلابی ارتجاع حاکم گره خورده است، و امر رهبری جنبش عمومی علیه ارتجاع را به عهده دارد، چگونه خواهد توانست با تضعیف نقش تعیین کننده اش به این رسالت پاسخ دهد.
به این معضل اما می شد و می باید با برگزیدن سیاست های طبقاتی آگاهگرانه و اتخاذ استراتژی سوسیالیستی پرولتاریایی پاسخ داد. این یعنی اتخاذ سیاست و استراتژیی که ضمن مبارزه روشن با همه اشکال ستم غیرطبقاتی و ضمن دفاع قاطع از مبارزات دیگر اقشار تحت ستم، اما بر نقش تعیین کننده مبارزه طبقاتی پرولتاریا و ضرورت تامین رهبری سیاسی این طبقه بر کل مبارزات حق طلبانه عمومی علیه ارتجاع و استبداد حاکم تاکید می کند. اتخاذ چنین سیاستی البته کار احزاب و سازمانها و محافل چپ نزدیک به طبقه کارگر و رادیکالیسم این طبقه بود. اما این دقیقا همان چیزی است که غیر از دوره هایی کوتاه اساسا از آن قصور شد. چپ رادیکال ایران عملا به پرچم دار مبارزه عمومی علیه ستم های عمومی در جنبش عمومی علیه جمهوری اسلامی بدل گشت و یک مبارزه عمومی با نام سوسیالیسم را جانشین مبارزه سر راست طبقاتی کارگران نمود. اینکه همین مبارزه چقدر عملی شد و چقدر در متن جامعه جای گرفت موضوع این بحث نیست، بلکه مساله اینست که برجستگی و تعیین کنندگی مبارزه طبقاتی در میان مبارزه ای عمومی کنار گذاشته شد و در دفاع از آن بعضا حتی تئوری های بورژوایی نیز ابدا گشت.
اگر چه نقد نظری این واگرایی و جایگزینی مبارزه طبقاتی با مبارزه ای عمومی و تطهیر و تقدیس آن مهم است، اما آنچه اکنون در پیش روی ما جاریست نقد عملی این واگرایی و جایگزینی در سیر تحولات جاری است که دارد رخ می دهد و مبارزه کارگری با سرعت شتابنده ای آنرا نفی می کند و کنار می زند .
در ایران و حداقل تا روزی که سلطه ارتجاع جمهوری اسلامی برجاست، ستم های غیرطبقاتی و سرکوب مطالبات اقشار دیگر همچنان بخش مهمی از تصویر سیاسی خواهد بود و مبارزه علیه این ستم ها و دفاع از مطالبات بر حق این اقشار بخش ثابتی از استراتژی سوسیالیستی می باشد. اما آنچه که طی دهه اخیر رخ داده و بتدریج وسعت یافته و هر روز برجسته تر گشته و در مرکز جامعه قرار گرفته مبارزه طبقه کارگر است.
این روندی است که تقریبا با مبارزه کارگران خاتون آباد در معدن مس شهر بابک و سرکوب خونین آن در ۴ بهمن ١٣٨٢ شروع شد و تا سرکوب وحشیانه کارگران هپکو و آذرآب در اراک در همین هفته،٢٨ شهریور ١٣٩٦، بی وقفه رشد گسترش یافته است. هر روز بیش از پیش مبارزاتی رخ می دهند که یا مستقیما کارگری و برخاسته از مراکز صنعتی اند و یا به نحوی از ماهیت و بن مایه طبقاتی کارگری برخوردارند. ظهور پر صلابت این پدیده را می توان بار دیگر بطور بسیار گویا و نمادین در ١۴ شهریور ٩٦ دید. روزی که چهار اعتراض بخش های مختلف طبقه کارگردر چهار مکان جداگانه رخ داد که هر کدام حامل نیازها و مطالبات متنوع و آمال این طبقه بودند. در این روز شهر بانه در اعتراض به کشتن دو کولبر توسط رژیم به خیابان آمد تا شرایط ضد انسانی کار و زندگی بی حقوق ترین و محرومترین بخش طبقه کارگر را دربرابر جامعه ایران و جهان قرار دهد. در همین روز ٢٠٠٠ تن از بازنشستگان در مقابل سازمان برنامه و بودجه رفتند تا فریاد دادخواهی میلیونها بازنشسته برای «بیمه کارآمد» و «پرداخت به موقع مطالبات» و «حفظ شان و منزلت اجتماعی» خود باشند و عهد کنند تا رسیدن به حق شان به مبارزه ادامه خواهند داد. همینطور جمعی از جنبش معلمان به خیابان پاستور و جلوی دفتر ریاست جمهوری رفتند تا با طرح دگر باره مطالبات خود نشان دهند که علی رغم زندانی نمودن اسماعیل عبدی و محمود بهشتی لنگرودی از فعالین شناخته شده شان به مبارزه ادامه می دهند و پیگیر مطالبات شان هستند. و بالاخره میدان بهارستان و مقابل مجلس شاهد حضور فعالین سندیکای واحد و دیگر فعالین کارگری و اجتماعی در همبستگی با اعتصاب غذای رضا شهابی و اعتراض به زندانی نمودن وی و دیگر فعالین کارگری و سیاسی بود که مورد حمله نیروی انتظامی قرار گرفت.
همچنین اینرا نیز باید اضافه نمود که گسترش مبارزات کارگری به کف کارخانه و محیط کار و جلوی مراکز دولتی و حضور در خیابان محدود نشده و در عرصه گفتمان های اجتماعی نیز وسعت یافته است. هیچ حرکت و سیاست ضدکارگری حکومت نیست که مورد حجم وسیعی از برخورد و نقد توسط فعالین کارگری و روشنفکران حامی طبقه کارگر از طریق انتشار مقاله و سخنرانی و گفتگوهای رسانه ای و راه انداختن طومارهای اعتراضی قرار نگیرد. بخش قابل توجهی از رسانه های اجتمای به انعکاس مبارزات و نیازهای طبقه کارگر اختصاص یافته و طرح این مبارزات و نیازها نیز به رسانه های رسمی بورژوایی هم تحمیل شده است. رشد مبارزات کارگری در این سالها همچنین رشد مباحث مارکسیستی متمایل به جنبش کارگری بصورت ترجمه ها و سخنرانی ها و کلاس های آموزشی را در ایران بهمراه داشته است. بدون اینکه بخواهیم به قضاوت محتوایی در باره این مباحث بپردازیم اما ظهور این مباحث با همه محدودیت هایی که دارند نتیجه و نشانه رشد جنبش طبقه کارگر اند.
بنابراین با توجه به این مجموعه وسیع و متنوع از ابراز وجود و حضور اجتماعی جنبش کارگری می توان با اطمینان گفت مبارزات کارگری خصلت نمای مبارزات اجتماعی شده اند و جامعه ایران شاهد پرولتریزه شدن مبارزه اجتماعی است.
نقطه قوت جنبش کارگری ایران تاکنون این بود که همیشه از کلیت چپ رادیکال متاثر بوده است. تاثیری که بواسطه رویکرد فعالتر بخش های مختلف این چپ به طبقه کارگر و در شرایط مساعد جهانی به نفع سوسیالیسم در گذشته همیشه جاری و در تبادل بوده است. اما اکنون به نظر می آید این تاثیر رو به افول است. اما نه بدلیل شرایط نامساعد جهانی که اتفاقا پس بحران بزرگ اقتصادی ٢٠٠٨ اوضاع به نفع سوسیالیسم در حال بازگشت است، بلکه اساسا به دلیل واگرایی خود چپ رادیکال در ایران که تماما به فعال جنبش عمومی بدل گشته و فاصله اش بطور معکوس با جنبش طبقاتی کارگران در حال افزایش است. این در حالی است که جنبش در حال عروج طبقه کارگر در متن بحران فزاینده و لاینحل اقتصادی و سیاسی سرمایه داری ایران و بحرانهای منطقه و رژه آلترناتیوهای رنگارنگ بورژوایی بیش از هر موقع به سوسیالیسم مارکس وانگلس و لنین و تحزب پرولتاریی خود نیازمند است. آیا چپ رادیکال این ضرورت طبقاتی و تاریخی را تشخیص خواهد داد و از جنبش جنبش ها به پرچم دار جنبش طبقه کارگر بدل خواهد شد؟ آیا خواهد توانست رادیکالسم عمومی اش را به رادیکالیسم پرولتاریایی تغییر دهد و با همه توش و توان مادی و معنوی اش در خدمت سازمانیابی توده ای کارگران در محیط های کار و تحزب یابی سوسیالیستی آنان قرار دهد؟ امیدواریم اینطور شود.
اما فعالین سوسیالیست طبقه کارگر نباید منتظر بمانند. چپ رادیکال به همین صورت اش نیز تنها متحد طبقه کارگر در ایران است. آنها باید خود برای مصافهای پیش رو آماده شوند. طبقه کارگری که به واسطه رشد مبارزات اش به مرکز جامعه رانده می شود مسایلی فراتر از مبارزات جاری در مقابل اش قرار می گیرند که بدون پاسخگویی به آنها قربانی سیاست های بورژوایی خواهد شد. در راس این مسایل تامین سیاست مستقل طبقاتی کارگران است که مستلزم سازمانیابی توده ای آنان در محیط های کار و ایجاد حزب طبقاتی شان می باشد. مسایلی که پاسخ به آنها در گرو همدلی و همفکری و بکار گرفتن خرد جمعی فعالین سوسیالیست طبقه است.

٣١ شهریور ١٣٩٦ - ٢٢ سپتامبر ٢٠١٧

***************

موج جدید سرکوب و ضرورت تشدید مبارزه در خارج

در ماههای اخیر شاهد موج جدیدی از سرکوب علیه جنبش کارگری و فعالین مستقل آن هستیم. سرکوبی که شامل اشکال متنوعی از احضار مکرر فعالین به مراکز امنیتی تا تهدید آنها به زندان و اخراج از کار و اعمال جریمه های نقدی و اذیت و آزار خانواده های کارگران، تا شکنجه و زندان و صدور احکام شلاق و تحمیل وثیقه های سنگین و فشار بر وثیقه گذاران و محرومیت از فعالیت کارگری و سندیکایی است.
محسن عمرانی فعال جنبش معلمان از بوشهر در اردیبهشت امسال به زندان رفت. اسماعیل عبدی فعال جنبش معلمان و دبیر کانون معلمان تهران که در سالهای گذشته بارها زندان شده بود و پس از اعتصاب غذای طولانی اش به مرخصی آمده بود در ۵ مرداد ٩٦ مجددا بازداشت شد. همزمان محمود بهشتی لنگردوی فعال دیگر جنبش معلمان برای بازگشت دوباره به زندان تحت فشار و تهدید دادستانی قرار گرفته است. مبارزه کارگران نیشکر هفت تپه که برای دستمزد و حق بیمه پرداخت نشده شان برای چندمین بار در جریان است با احضار ۵٣ تن از آنان به دادگاه و بازداشت ١۵ نفرشان مواجه گشت و نیز علی نجاتی عضو هیئت مدیره سندکای آنان برای تحمل شش ماه حبس به دادگاه احضار شد. کارگران گروه ملی فولاد ایران که هفته هاست آنها نیز درگیر مبارزه برای دریافت مطالبات مشابه اند با بازداشت ١٠ تن از فعالین شان موجه گشتند. برای شاپور احسانی راد عضو هیات مدیره اتحادیه آزادی کارگران ایران به دلیل حمایت از کارگران معترض کارخانه «نورد و لوله صفا» و به عبارت دقیق تر به شهادت کارفرمای همین کارخانه در دادگاه که شاپور احسانی راد در جمع کارگران آنجا حاضر شده و به آنها گفته «از حق خودتان دفاع» کنید، حکم شلاق و جریمه نقدی صادر شده است.
و بالاخره رضا شهابی عضو هیات مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران است که بدون اتهامات مرسوم «اجتماع و تبانی علیه امنیت کشور» و یا «تشویش اذهان عمومی» و غیره در ٢۵ مرداد ماه ٩٦ مجددا بازداشت شد. رضا شهابی در خرداد ماه ٨٩ بطرز وحشیانه ای توسط ماموران امنیتی بازداشت شده و به ٦ سال زندان و ٧ میلیون و پانصد هزار تومان جریمه نقدی و ۵ سال محرومیت از فعالیت سندیکای محکوم گشت. در سال ٩٣ یعنی هنگامی که حکم زندانی خود را سپری می کرد به بهانه اعتراضات درون بند ٣۵٠ حکم جدید یکسال زندان علیه وی صادر شد و محکومیت اش از ٦ سال به ٧ سال افزایش یافت. رضا شهابی چه به هنگام بازداشت و چه به هنگام شکنجه های درون زندان از ناحیه گردن و کمر صدمات جدی دید که نیازمند جراحی و مراقبت های وِیژه خارج از زندان بود که با آن مخالفت می شد. از اینرو او طی چند نوبت اعتصاب غذا برای دستیابی به امکان معالجه مناسب قاضیان پرونده اش را وادار نمود تا با مرخصی پزشکی وی از زندان موافقت کنند. در نیتجه او در مهر ماه ٩٣ و پس از طی نمودن ۴ سال و ۴ ماه از محکومیت اش برای معالجه از زندان مرخص شد. مطابق «آئین‌نامه اجرائی سازمان زندانها» مرخصی جزء محکومیت محسوب می شود و مرخصی پزشکی با تشخیص پزشک قانونی قابل تمدید است(١). این کاری بود که رضا شهابی انجام داد و با مراجعه دوره ای به پزشک قانونی مرخصی اش تمدید می شد که با احتساب ٣ سال مرخصی پزشکی در واقع محکومیت ٧ ساله اش اکنون به پایان رسیده است. درست در این مقطع به وی گفتند که 5 ماه از مرخصی ها غیبت محسوب شده و باید خود را به زندان معرفی کند که در غیر این صورت وثیقه ٢٠٠ میلیون تومانی او مصادره خواهد شد. رضا شهابی برای اجتناب از این مصادره خود را معرفی نمود اما در آنجا گفته شد که کل مرخصی ایشان غیبت محسوب شده و می باید نزدیک به چهار سال دیگر در زندان بماند. رضا شهابی در مقابل این ترفند های جنایتکارانه از همان لحظه دست به اعتصاب غذا می زند که ادامه دارد.
هنگامیکه همه احکام سرکوبگرانه اخیر، چه احکام زندان و شلاق علیه فعالین شناخته شده و با سابقه فعالیت طولانی مثل رضا شهابی و اسماعیل عبدی و شاپور احسانی راد و علی نجاتی و محمود بهشتی لنگرودی و بازداشت فعال کمتر شناخته شده ای مثل محسن عمرانی، و چه بازداشت گروهی کارگران معترض در اعتراضات توده ای کارگری در نیشکر هفت تپه و گروه ملی فولاد ایران، را در کنار هم قرار می دهیم دو نکته در سیاست کنونی رژیم علیه جنبش کارگری برجسته به نظر می آید. اول اینکه در کنار تلاش های همیشگی برای ایجاد انحراف و کنترل و مهار جنبش کارگری توسط جریان ضد کارگری خانه کارگر و زیر مجموعه های آن اما سرکوب مستقیم جنبش کارگری بیش از پیش در دستور کار قرار قرار گرفته است. دوم اینکه می دانیم تاکنون محاکمات فعالین کارگری که تنها برای بهبود وضع کار و معاش خود تلاش می کنند اغلب تحت پوشش اتهامات «اجتماع و تبانی علیه امنیت کشور» و یا «تشویش اذهان عمومی» و غیره انجام می شد. اتهاماتی که از یکسو اتفاقا رژیم را در برابر فعالین کارگری بنوعی در موقعیت دفاعی قرار می داد که وانمود کند ظاهرا با نفس تلاش کارگران برای بهبود وضع کار و معاش شان مشکلی ندارد بلکه مشکل اش با «اجتماع و تبانی علیه امنیت کشور» و یا «تشویش اذهان عمومی» است، و از سوی دیگر این امکان دفاعی را برای فعالین داشت که به اعتراض بگویند «ما فعالیت صنفی می کنیم و چرا آنرا امنیتی می کنید». اکنون به نظر می آید رژیم بیشتر به این سمت می رود که «فعالیت صنفی» را مستقیما به نام خودش و بی پرده سرکوب کند. این البته سیاستی بود که سه سال پیش توسط محسن اژه ای سخنگوی قوه قضائیه بیان شد هنگامی که گفت به «اعتراضات صنفی» برخورد می شود(٢).
سوالات مهم اما اینست که چرا رژیم سرکوب جنبش کارگری را تشدید نموده و بی پرده و عریان تر آنرا عملی می کند؟ و سپس اینکه ما بویژه در خارج کشور برای تضعیف و عقب راندن این سیاست چه می توانیم بکنیم؟
می دانیم که نظام سرمایه داری ایران در یک بحران اقتصادی عمیق و گسترده و مزمن بسر می برد. این نظام از ابتدا بر بنیاد استثمار نیروی کار ارزان طبقه کارگر و تحکیم بردگی آن بنا شد و لذا طبقه کارگر را همیشه در فقر و بی حقوقی و ناامنی و بی حرمتی نگه داشته و می دارد تا به به حیات خود ادامه دهد. در دوران بحران نیز همین روند بصورت مضاعف تشدید می شود و با انتقال بی وقفه بار بحران اقتصادی بر دوش طبقه کارگر وضعیت فی الحال پر مشقت آنرا تشدید می کند تا سودآوری سرمایه را تضمین گردد. از اینرو حقیقت زندگی کارگران در چنین نظامی، آنهم در بحران های آن، چیزی جز فقیر تر شدن و نا امن شده فزاینده نیست. به همین ترتیب حقیقت دیگر این نظام حاکمیت سیاسی عمیقا کارگر ستیز و فاسد و تبهکار و جنایتکار و سرکوبگر یعنی جمهوری اسلامی است که نه می خواهد و نه مطلقا تمایل دارد که در این وضع اندکی تخفیف ایجاد کند.
اگر اینها حقایقی آشنا برای فعالین مستقل کارگری است، اما به نظر می آید که توده های کارگر وارد دورانی از بیداری طبقاتی شده اند که اگر چه مبهم و مخدوش اما دارند به این حقایق پی می برند و در تجربه زندگی شان می بینند که نظام سرمایه داری و حاکمیت سیاسی آن نه تنها هیچ راه حلی برای کاهش مشقات آنان ندارند بلکه هر روز از یک طرف با طرح ها و ترفند های تازه بر آن مشقات می افزایند، و از سوی دیگر هر صدای حق طلبانه آنان را سرکوب می کنند و مبارزات مستقل کارگری را درهم می کوبند. جوشش گسترده اعتراضات کارگری در اقصا نقاط ایران و در همه بخش های اقتصادی از کارخانه و مزرعه تا بیمارستانها و نظام آموزشی و خدمات و حمل و نقل و.... گویای این بیداری طبقاتی است.
طبقه سرمایه دار و حاکمیت اش جمهوری اسلامی که شاهد عمق و وسعت فزاینده مبارزات کنونی کارگری اند، بروشنی می دانند که باید به جنگ این مبارزات بروند. چرا که حتی اگر سرمایه گذاری های خارجی در ایران گسترش یابند و اشتغال ایجاد شود و بحران به اصطلاح کاهش یابد نیز تغییری در این روند نزولی سطح معاش و زندگی طبقه کارگر داده نخواهد شد. لذا با پیش بینی گسترش اعتراضات کارگری و تبدیل شدن آنها به موج های بلند مبارزاتی از اکنون می کوشند با شدت بخشیدن به سرکوب از رشد و گسترش این مبارزات جلوگیری کنند و آنرا در چارچوبی قابل کنترل مهار نمایند. لذا برای مقابله با این بیداری طبقاتی در بین کارگران است که جمهوری اسلامی سرکوب فزاینده و پیشگیرانه آنرا تنها پاسخ خود می داند.
اکنون در مقابل این تعرض سرکوبگرانه رژیم علیه جنبش کارگری و فعالین مستقل آن چه می توان کرد تا آنرا همچون موارد قبل به عقب راند و اجازه نداد تا امکان تحرک و پیشروی جنبش محدودتر و دشوارتر شود. طبعا پاسخ روشن و عملی به این سوال به میزان همدلی و همفکری و اتحاد گسترده فعالین مستقل کارگری در داخل برای اتخاذ استراتژی و تاکتیک های پرداخته شده و منسجم و یکپارچه و اجماع دار در بین آنان بستگی دارد. همدلی و همفکری و اتحاد گسترده بین این فعالین پایه ها و زیربنای اتخاذ هر استراتژی و تاکتیکی در جنبش کارگری است. بدون وجود چنین زیربنایی، مابقی چیزی جز نسخه نویس های فرقه ای و تفرقه افکن در جنبش نخواهد بود.
در خارج از کشور می توان به تقویت بیشتر و سریع تر همین عرصه های جاری اقدام نمود که در صورت عملی شدن فشار قابل توجهی را به رژیم وارد نموده و بر تغییر توازن قوا در داخل به نفع جنبش کارگری تاثیر می گذارد.
١- جلب همبستگی بین المللی یک پای مهم این فعالیت هاست. در این عرصه «اتحاد بین المللی» طی نزدیک به بیست سال اخیر فعالیت بی وقفه و منظم و بسیار موثری داشته است. اما این عرصه به دلیل ماهیت انبساطی و پایان ناپذیرش باید بسیار بیش از این فعال شود و وسعت یابد. اکنون لازم است که بطور جدی به «نهادهای همبستگی» گفت که وقت اش رسیده تا از نامی بر کاغذ بودن و هر از چندی اطلاعیه دادن و جلسه فیسبوکی داشتن به سمت فعالیت عملی و واقعی و جلب همبستگی اتحادیه های کارگری محل زندگی اشان روی آورند و در این عرصه مهم به نوبه خود منشا اثر باشند. امروز تعداد بسیاری از کارگران ایرانی در خارج در اتحادیه های کارگری محل کارشان فعالند و نیروی مادی مهمی برای امر همبستگی به شمار می آیند. فعالین چپ و کمونیست در کشورهای مختلف می توانند با ایجاد ارتباط با این فعالین اتحادیه ای به اشکال مختلف گرد هم آیند و این عرصه را توسعه دهند. همچنین کار روی افکار عمومی میلیونها ایرانی خارج کشور در رابطه با ضرورت حمایت از مبارزات کارگری در ایران از طریق برگزاری سخنرانی ها و سمینارها و مصاحبه های رسانه ای خیلی لازم است. به تناسبی که افکار عمومی ایرانیان بسمت همدلی با مبارزات کارگری تقویت شود و بهمان نسبت هم امر حمایت گسترده و همه جانبه از این مبارزات تسهیل خواهد شد.
٢- مبارزه ضد رژیمی عرصه دیگر این فعالیت هاست. این مبارزه در مقایسه با سالهای گذشته بشدت تصعیف شده است. خیلی وقت است که شاهد گزارش تظاهرات علیه جمهوری اسلامی را در مقابل سفارت ها و مراکز حضور عناصر و وابستگان آن نیستیم. نزول مبارزه ضد رژِیمی دلایل چندی دارد که می باید در فرصتی دیگر به آن پرداخت. اما آن دلایل هر چه که باشند تغییری در این حقیقت نمی دهند که سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی ایران به مثابه یک حاکمیت سرمایه داری و ضد کارگری و استبدادی و یکسره ارتجاعی جز تعیین کننده استراتژی رهایی طبقه کارگراست. تظاهرات های ما در خارج در مقابل سفارت های رژیم و دیگر مراکز حضورش با شعارهای انقلابی و سرنگونی طلبانه طبقاتی در دفاع از مبارزات کارگری داخل آن عرصه بسیار مهمی است که از یکسو رژیم سرکوبگر را تحت فشار جدی قرار می دهد، و از سوی دیگر برای جنبش کارگری که در داخل زیر سرکوب قرار دارد امیدوار کننده است که حداقل هم طبقه ای هایش در خارج رژیم را زیر تعرض می گیرند. بنابراین ضروری است که تظاهرات ها و آکسیونهای ضد رژیمی را در همه کشورها و در مقابل سفارت ها و کنسولگری ها و دیگر اماکن وابسته به جمهوری اسلامی مکررا برپا نمود.
٣- عرصه حیاتی دیگر ایجاد و گسترش صندوق های همبستگی با کارگران ایران است که نقش بسیار مهمی در تقویت و استحکام مبارزات کارگری در ایران دارند. با توجه به سطح گسترده فقر و بی حقوقی و ناامنی موجود در جنبش کارگری، و هزینه های سنگین مالی که بر فعالین مبارزات کارگری تحمیل می شود، و نیز فقدان تشکلات مستقل کارگری که می توانستند در صورت وجود از منابع حق عضویت های خود تا حدودی این هزینه ها را جبران نمایند، درک این مساله مشکل نیست که تلاش برای تامین به لحاظ طبقاتی منابع مستقل مالی برای پیشبرد مبارزات کارگری بسیار حیاتی است. تلاشی که خود جزء ماهوی مبارزه طبقاتی کارگران در ایران است. فعال کارگری ای که بداند و اطمینان داشته باشد با اخراج از کار و یا زندانی شدن به دلیل مبارزه حق طلبانه اش خانواده و وابستگانش از حمایت مالی هرچند حداقلی صندوق های همبستگی کارگری برخوردارند بی شک با خیال راحت تر و پیگیرتر به راه خود ادامه خواهد داد. اکنون در خارج تعدادی از این صندوق ها موجود است بعضا فعال و بعضا کمک فعالند. اینها را باید تقویت نمود و گسترش داد و صندوق های جدید نیز بر اساس همان اصول فراگیر بودن و استقلال و پاسخگویی و گزارش دهی و شفافیت کاری ایجاد نمود. به جرات می توان گفت که با توجه به حضور گسترده نیروهای چپ و کمونیست و فعالین کارگری و حامیان و دوستداران طقبه کارگر در خارج می توان در همه کشورهای امریکای شمالی و اروپا و استرالیا چنین صندوق هایی را تشکیل داد.
همانطور که بالاتر تاکید شد اینها عرصه هایی از فعالیت در خارج است که فعل الحال جاریست و فعالین و کاربدستان خودشان را دارند. نکته مهم اینست که هر دوره که سرکوب جنبش کارگری شدت می یابد لازم و عاجل است که این فعالیت ها از حالت رویتن بسیار فراتر رفته و به نیازهای این دوره ها پاسخگو باشند. نیاز امروز جنبش کارگری فعالیت وسیعتر از قبل برای گسترش همبستگی بین المللی با آن و پرتوان نمودن مبارزه ضد رژیمی در خارج و تقویت صندوق های همبستگی است.

٨ شهریور ١٣٩٦ - ٣١ آگوست ٢٠١٧

زیرنویس ها:


١- مواد مربوط به مر خصی پزشکی در اینجا و کل منبه مربوطه در لینک زیر قابل مشاهده است:
«اصلاحیه فصل سوم ‌بخش سوم آئین‌نامه اجرائی سازمان زندانها و اقدامات تأمینی و تربیتی كشور درباره چگونگی اعطای مرخصی به زندانیان به تأیید آیت‌الله صادق آملی لاریجانی رئیس قوه قضاییه رسید. ماده٢٢۵ـ مدت مرخصی زندانیان جزء مدت محكومیت آنان محسوب گردیده، لیكن در صورت غیبت، ایام غیبت جزء مدت محكومیت احتساب نمی‌گردد و چنانچه زندانی پس از اعطای مرخصی غیبت نماید علاوه بر مجازات قانونی برای بار اول به مدت ٦ ماه و برای بار دوم یك سال و برای نوبت سوم تا پایان مدت محكومیت از مرخصی محروم خواهد شد و در صورتی كه زندانی پس از پایان مرخصی به زندان مراجعت ننماید و توسط مأمورین دستگیر و تحویل زندان شود تا پایان مدت محكومیت از مرخصی محروم خواهد شد.
ماده٢١٦ـ محكومینی كه بنا به تشخیص پزشك زندان نیاز به بستری شدن در مراكز درمانی خارج از زندان را دارند بدون در نظر گرفتن شرایط مذكور در ماده ٢١۴ می‌توانند برای یك دوره معالجه، جهت بستری‌شدن از مرخصی استفاده نمایند و در صورت نیاز به ادامه بستری بیش از یك ماه بنا به تشخیص بیمارستان و تائید پزشكی قانونی قابل تمدید است در این صورت باید تاریخ و محل بستری مشخص گردد تا در صورت لزوم از طرف یگان حفاظت زندان بازدید و سركشی بعمل آید.»

١- لینک منبع بالا: goo.gl/MesYvj

٢- در این رابطه می توان به مطلب: «آماده باش نظام علیه اعتراضات صنفی» از همین نگارنده در لینک این مراجعه نمود: https://goo.gl/G1ZQn3

***************

تحولات شتابنده و فقدان سیاست طبقاتی کارگران

عملیات مسلحانه ۱٧ خرداد ۹٦ علیه دو نماد مهم سیاسی و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی ایران، یعنی مجلس شورای اسلامی و محل دفن خمینی، حلقه دیگری از تحولات شتابنده سیاسی در جهان ومنطقه است که به داخل ایران کشیده شده و برای جنبش کارگری هشدار دهنده است (١).
اگر به تفاسیر بی پایه تئوری توطئه که عملیات فوق را کار رژیم و یا دعوای جناح های آن می داند توجه نکنیم، آنگاه اهمیت این حلقه در این است که تقابل نظامی نیروهای متخاصم در منطقه به داخل ایران کشیده شده است. این عملیات چه برنامه مستقل داعش برای باز نمودن جبهه نبرد با رژیم اسلامی در داخل مرزهای آن باشد، و یا نتیجه تشویق داعش توسط عربستان سعودی برای ایجاد بی ثباتی در ایران، و یا نتیجه تبانی (۲) باند ترامپ و سعودی های در تشویق داعش باشد که ضمن پاسخ به اهداف هریک در عین حال تقویت کننده فشار امریکا و سعودی ها بر ایران و زمینه ساز در صورت نیاز جنگ وسیعتر منطقه ای علیه رژیم اسلامی خواهد بود، نکته مهم و قابل تعمق اینست که این نیروها مستقیم و غیرمستقیم از مرزهای کشوری و امنیتی تحت کنترل رژیم عملا عبور کرده و به مهمترین نمادهای سیاسی و ایدئولوژیک آن حمله نموده اند.
البته می دانیم که مهاجمین کشته شدند، و رژیم برای پیروزی خود کف زد، و علی خامنه هم آنرا «ترقه بازی» نامید. اما هیچیک از این خود فریبی ها و مردم فریبی ها نمی توانند این حقیقت را پنهان نمایند که اگر رقبای به صف شده رژیم قادرند چنین حملات نمادینی را سازمان دهند، طبعا انجام بمب گذاری های انتحاری و غیر انتحاری در امکان عمومی و شهرهای بزرگ برایشان آسان تر است.
جمهوری اسلامی برای کسب موقعیت برتر در منطقه تلاش کرد و در این تلاش نیز تاکنون موفق بود که نبرد با رقبای منطقه ای اش را در عراق و سوریه و لبنان و بحرین و یمن و شرق عربستان پیش ببرد و این نبرد را در خارج از مرزهای خود نگه دارد. با عملیات ۱٧ خرداد سیاست تاکنونی رژیم شکست خورده و رقابت ها به داخل ایران کشیده شده است. بی تردید جمهوری اسلامی از این تحول پیش از هر چیز برای تشدید فضای امنیتی وتحت فشار قرار دادن جنبش های اعتراضی و گسترش سیاست های سرکوبگرانه بهره می جوید.
به این ترتیب کارگران و مردم تحت ستم در معرض فشارها و تهدید های چندگانه نیروهای سرکوبگر رژیم از یکسو، و عملیات ضد انسانی و ویرانگر رقبایش از سوی دیگر قرار می گیرند. فشارها و تهدید هایی که به سخت تر شدن شرایط مبارزه کارگران و مردم تحت ستم برای بهبود زندگی شان انجامیده و مبارزه آنها را در تنگناهای بیشتری قرار می دهد. اینجا هدف ما بحث بیشتر در باره عملیات ۱٧ خرداد نیست(۳)، بلکه تاکید بر این است که وقوع این عملیات حلقه ای از تحولات شتابنده کنونی در جهان و منطقه است که تاثیرات مهمی بر مبارزه طبقه کارگر دارد و لذا برخورداری این طبقه از سیاست مستقل خود برای رویارویی با این شرایط را بیش از پیش ضروری می سازد.
پیروزی ترامپ که مظهر تمام عیار سیاست ارتجاعی و شارلاتانیسم و منحط بورژوایی است و در کشوری که برای بارها نابود کردن کره زمین سلاح اتمی و غیر اتمی در اختیار دارد، و فعال شدن همین سیاست ضدانسانی در جهانی که نظم بورژوایی آن فروریخته است، و در منطقه ای که در چنگال جنگ ها و رقابت های ارتجاعی ترین نیروهای سرمایه داری معاصر غوطه ور است، و در اتحاد با بخشی از این نیروهای ارتجاعی که گردن زدن مخالفین کار دایمی اش است یعنی سعودی ها علیه بخش دیگر این نیروها یعنی جمهوری اسلامی که روزانه انسان می کشد و اعدام می کند، و در متن بحران عظیم و بی پاسخ اقتصادی جهان سرمایه داری و بی افقی ایدئولوژیک این نظام، همه و همه بوضوح گسترش ابرهای تاریک جنگ و ویرانی بیشتر را در منطقه هشدار می دهد. این وضع نه فقط به تشدید سیاست های سرگوبگرانه رژیم اسلامی، که همچنین به تقویت انواع سیاست های ارتجاعی و ضد انسانی چون ناسیونالیسم ایرانی و شوینیسم فارس و سلطنت طلبی و عرب ستیزی و تقابل های قوم گرایانه و فرقه گرایانه مذهبی و بخشا تقویت خود رژیم اسلامی و بخشا نیز به استقبال از مداخله امریکا و متحدینش می انجامد.
اینجا سوال اینست که در میان این تحرکات سیاست های همه یکسره ضد انسانی و ضد کارگری، طبقه ما یعنی طبقه کارگر چه باید بگوید و چه باید بکند و کدام جهتگیری و افق را باید داشته باشد؟ سوال اساسی اینست که در این آشفته بازار تیر و تار سیاست که تنها نیروهای ویرانگر میدان دار آنند و هیچ بارقه ای از امید بهبود در آن دیده نمی شود، سیاست مستقل طبقه کارگر چیست؟ طرح این سوالات و مواجه جدی با آنها فورا ما را در برابر مساله سیاست، آنهم در سطح کلان، به عنوان رکن مهم مبارزه طبقاتی کارگران قرار می دهد. سیاستی که بطور مجزا و متمایز از همه سیاست های طبقات مالک ابزار و وسایل تولید و صاحبان ثروت و استثمارکنندگان درشت و ریز و بطور منحصر بفرد حامل منافع طبقاتی آنی و آتی کارگران است.
این سیاست صرفا به معنای محدود درخواست این یا آن مطالبه و یا موضع گیری در باره این یا آن موضوع نیست، بلکه در عین حال و اساسا به معنای فرموله نمودن همیشگی و پیوسته تبیین ها و مواضع حامل منافع طبقه کارگر در همه مسایل سیاسی و اجتماعی و در همه تحولات سیاسی و خطاب به جامعه است. به این ترتیب طبقه کارگر در عرصه سیاست کلان به خود شفافیت می بخشد و اعضایش می دانند کجا قرار دارند و چه می خواهند و جامعه نیز می داند کارگران چه می گویند و چه می خواهند. به عنوان مقایسه امروز می توان این شفافیت را بروشنی در عرصه مبارزه اقتصادی دید. مطالبات و خواسته های اقتصادی کارگران برای خودشان و تا حدود زیادی برای جامعه روشن است و اخبار مبارزات شان مطرح است و معلوم است که فعالین و رهبران مستقل آن در این مبارزه اقتصادی چه می گویند و چه می خواهند. اما در عرصه سیاست چنین نیست و طبقه کارگر غایب بزرگ است. امروز سیاست تماما عرصه یکتازی نیروهای ارتجاعی است. فقدان این سیاست طبقاتی جنبش ما را بطور جدی تضعیف نموده و به مانع رشد و پیشرفت آن بدل گشته است.
علت این فقدان در درجه اول سلطه استبداد سیاسی است که کلا مبارزه مستقل کارگران را پر هزینه و سخت و دشوار می سازد. تاثیر سلطه استبداد را بر خود مبارزات اقتصادی جاری می توان دید که چگونه پیشروی آنرا مسدود نموده و تحرکات آنرا در دایره ای بسته محدود نموده است. از اینرو واضح است که پرداختن به عرصه کلان سیاست و آنهم از موضع مستقل طبقاتی مشکل تر خواهد بود. در این رابطه اما مساله اینست که تحت سلطه استبداد همیشه چنین است و چاره ای نیست جز اینکه راههای ورود مستقل به سیاست را باز نمود. همانطور که از اویل نیمه دوم دهه شصت تا اوایل دهه هشتاد سازمان دادن مبارزه کارگری علنی و مستقل از سازمان مافیایی و ضد کارگری خانه کارگر و اجزایش متصور نبود اما به همت روشن بینی و درایت و رزمندگی و فداکاری همه فعالین مستقل کارگری ممکن و عملی شد، عرصه پرداختن به سیاست مستقل طبقاتی نیز مستلزم اتخاذ چنین رویکردی است و در اینصورت می تواند راه خود را باز نماید.
علت دیگر به نظر می آید که قطع رابطه بین اقتصاد و سیاست در اندیشه فعالین مستقل کارگری و عملا محدود شدن آنان به مبارزه اقتصادی است. اینجا منظور سیاست گریزی این فعالین نیست. کاملا برعکس بجرات می توان گفت تقریبا همه فعالین کارگری شخصا خیلی سیاست گرا هستند و در همه زمینه ها صاحب نظرند، و از آنجا که تاریخا و حداقل تاکنون از جنبش سوسیالیستی متاثر بوده اند لذا با تعابیر خودشان چپگرا نیز هستند. مساله اینست که این سیاست گرایی فردی در تبادلاتی ارگانیگ بین این فعالین به یک سیاست طبقاتی و مطرح در جامعه بدل نشده و ارتقا نیافته و از قوه به فعل در نیامده است. این نیز بعضا حاصل شکل گیری خود بخودی و ناگفته این دیدگاه نادرست است که سیاست حاصل رشد مبارزه اقتصادی است و تا زمانی که مبارزه اقتصادی به درجاتی رشد نیافته و حداقلی از تشکلات توده ای در محیط های کار بوجود نیامده اند پرداختن به سیاست مستقل طبقاتی ممکن نیست. این درحالی است که مبارزه سیاسی و مبارزه اقتصادی و مبارزه نظری سه رکن مبارزه طبقاتی کارگرانند و از ابتدا و در همه حال هریک رو پای خود حرکت کرده و با رشد خود یکدیگر تقویت می کنند و با تنیدن رشد یابنده در هم کل مبارزه طبقاتی کارگران را تکامل بخشیده و به پیش سوق می دهند. همانطور که هیچ درجه ای از انجام مبارزه اقتصادی به تنهایی ما را به درک مارکسیستی اقتصاد سرمایه داری نایل نمی سازد، همانطور هم هیچ درجه ای از تسلط به تئوری مارکسیستی به تنهایی ما را با امر حیاتی سازماندهی مبارزه اقتصادی و ایجاد تشکل های توده ای در محیط های کار دخیل نمی کند. به همین ترتیب نیز همانطور که محدود شدن به سیاست صرف ما را به اهمیت بنیادین مبارزه اقتصادی کارگران متوجه نمی سازد و در بهترین حالت از ما یک ماجراجوی ولنتاریست و در بدترین حالت یک فعال بی تاثیر و از خود راضی تولید می کند، محدود ماندن در مبارزه اقتصادی صرف هم ما را به سمت پرداختن به امر مهم سیاست مستقل طبقاتی سوق نمی دهد و در چارچوب سیاست ها و قوانین موجود زمین گیر می کند. هر درجه از کم بها دادن به هریک از این سه رکن، و در اینجا منظور تاکید ویژه بر رکن سیاست است، آن دو رکن دیگر را تضعیف نموده و لاجرم کل مبارزه طبقاتی کارگران را تضعیف کرده و عقیم می سازد.
اگر چه مبارزه طبقاتی کارگران همیشه مستلزم حضور فعال در عرصه سیاست کلان بر پایه منافع و اراده طبقاتی خود است و بدون چنین حضوری از مدار تعیین شده سیاست بورژوایی فراتر نرفته و حتی مبارزات اقتصادی اش نیز بکندی پیش خواهد رفت و دستاوردهایش از دست رفتنی خواهند بود، اما این حضور در دوران حاضر که سیر شتابان تحولات سیاسی و اقتصادی توسط یکتازی مطلق نیروهای ارتجاعی فلاکت و ویرانی فزاینده را برای طبقه کارگر در افق ترسیم می کند بیش از هر موقع ضروری و عاجل است. پاسخ به این امر اما در اولین گام به درک ضرورت آن نیازمند است.

امیر پیام

١۹ خرداد ۱۳۹٦ - ۹ جون ۲۰۱٧


زیر نویس ها:


١- ما استفاد از عبارت «تروریسم» برای بیان حملات داعش در تهران و در هر جای دیگر را به چند دلیل درست نمی دانیم و این عبارت در دوران کنونی نمی تواند از ابزارهای تحلیلی سیاست طبقه کارگر باشد. اولا این عبارت به دولت ها و نیروهای مقابل داعش و دیگر جریانات اسلامی حقانیتی نابحق می دهد و گویا آنها قربانی تروریسم و یا مبارزان راه آزادی اند. این در حالیست که این نیروها مثلا ناتو و دول عربی منطقه و رژیم اسلامی ایران و حکومت ترکیه و غیره همه نیرویی ارتجاعی و بعضا درگیر جنگی سرپا ارتجاعی و بعضا مشغول زد بند خونین و یارگیری ها خونین تر با نیروهای ارتجاعی طالبان و القاعده و داعش و غیره هستند. لذا حملات داعش و امثالهم در این کشورها امتداد جنگی است که جبهه های اصلی آن فی الحال در سوریه و عراق و یمن و افغانستان برپاست. دوما اطلاق این عبارت به جبهه ارتجاع اسلامی بر ماهیت سیاسی و طبقاتی و منافع مادی و زمینی آنها سرپوش گذاشته و نمی گوید که اینها خود جناحی از سرمایه داری معاصرند که برای سهم خود از قدرت و ثروت موجود با جناح های مسلط همین نظام می جنگند. و بالاخره اینکه کاربرد این عبارت توسط همه دول سرمایه داری به آشفته بازاری بدل شده که در آن هر دولتی بطور من درآوردی و دلبخواه مخالفینش را تروریست می نامد و سرکوب آنها را تسهیل می کند.

۲- به نظر من در این واقع تبانی بین باند ترامپ و عربستان را نباید به هیچوجه دست کم گرفت. اگر چه فاکتی که دلالت بر این مساله بکند فعلا در دسترس نیست، اما منطق نهفته در تحولات اخیر وقوع چنین چیزی را محتمل می سازد. ترامپ در کمپین انتخاباتی اش یکسره ضد داعشی و بنحوی منتقد عربستان بود و (غیر از مخالفت اش با توافق اتمی ایران) حاضر بود از طریق همکاری مستقیم با روسیه و بطور دوفاکتو با رژیم اسد و ایران نیز برای نابودی داعش همکاری کند. پس از انتخابات و مواجه با دیوار شکست ناپذیر هسته قدرت جمهوری خواهان صد و هشتاد درجه تغییر موضع داد و ابتدا گفت هم علیه داعش است و هم علیه اسد و ایران، و سپس در سفرش به عربستان این پدر معنوی و پایگاه مالی داعش را به آغوش کشید و موضع اش یکسره عیله ایران شد. به فاصله کوتاهی پس از این سفر شش کشور عربی با قطر اساسا به دلیل رابطه ملایمش با ایران قطع رابطه نمودند، و چند روز بعد از آن عملیات داعش در تهران رخ داد.

۳- در رابطه با پدیده داعش خواننده علاقمند می تواند مطلب «داعش، سیاست خونین حاکمیت سرمایه داری» از همین نگارنده را در لینک زیر ملاحظه نماید: اینجا کلیک کنید.

***************

از رانا پلازا تا ساختمان پلاسکو

همین چهار سال پیش، در ٢٣ آوریل ٢٠١٣، بود که رانا پلازا در داکا پایتخت بنگلادش کاملا فروریخت و به انبوهی مخروبه بدل گشت، ساختمان هشت طبقه ای که از کارخانجات تولید پوشاک صادراتی برای برندهای مشهور جهان بود. در رانا پلازا نزدیک به سه هزار کارگر عمدتا زن کار می کردند که هنگام فروریختن آن هزار و صد و سی نفرشان در چند دقیقه جان باختند و هزار و ششصد و پنجاه نفر نیز مصدوم شدند.
در ١٩ ژانویه ٢٠١٧، در تهران پایتخت ایران، ساختمان هفده طبقه پلاسکو بدنبال سه ساعت آتش سوزی در طبقه دهم آن که مهار نشد کاملا فرو ریخت و به انبوهی مخروبه بدل گشت. ساختمان پلاسکو از مراکز مهم تولید و توزیع پوشاک در ایران بود. گفته می شود در آنجا حدود ٦٠٠ کارگاه تولیدی کوچک عمدتا با کمتر از ده کارگر و بنگاههای توزیع پوشاک فعالیت می کردند و در مجموع چهار هزار نفر شاغل بودند.
تشابهات این دو واقعه نشان می دهند که فرو ریختن ساختمان پلاسکو در کنار رانا پلازا قرار می گیرد و یکی از فجایع مهم محیط کار و از مصادیق ستم طبقاتی علیه کارگران و سیاست های ضد کارگری رژیم حاکم در ایران است. درک این حقیقت و دوری جستن از تفاسیر گمراه کننده به عناوین «فاجعه ملی» و «فروریختن نماد توسعه» و «نماد مدرنیته ایران در آتش سوخت» و غیره، کمک می کند تا بتوان به درک علل واقعی این فجایع دست یافت.
آنچه که از آن سوء استفاده می شود تا فرو ریختن ساختمان پلاسکو را از یک فاجعه محیط کار مجزا نموده و در ردیف حوادث عموی اجتماعی که به اصطلاح در اثر عوامل «غیرقابل پیش بینی و غیرقابل کنترل» و یا در اثر بی مبالاتی و بی کفایتی مسئولین امر رخ می دهند قرار دهد ظاهرا تعداد کم قربانیان اعلام شده توسط دولتیان است. به اضافه اینکه از همان ابتدا کل فاجعه را به «شهادت آتش نشانان» محدود ساختند و برایشان اشک تمساح جاری نمودند. این در حالی بود که خود کارگران زحمتکش آتش نشانی بخشی از طبقه کارگر ایرانند که قربانی شرایط سخت و ناامن محیط کار خود و عملکردها و سیاست های ضد کارگری مدیریت آتش نشانی و مسئولین شهرداری و کل حاکمیت شدند.
اگر به این ترفندها توجه نکنیم آنگاه تصور این سخت نیست که فرو ریختن ساختمان پلاسکو بالقوه حامل کشتار صدها و چند هزار کارگر شاغل در آن بود و می توانست همچون رانا پلازا به قتلگاه توده کارگران بدل شود. تنها این شانس که آتش سوزی به جای میانه روز و در زمان کار، در فاصله ٧ تا ٨ صبح و پیش از شروع روز کار رخ داد بطور کاملا اتفاقی مانع وقوع این کشتار بزرگ شد.
بهمراه این خطر بالقوه که تصادفا دفع شد، اما در گزارشات منتشر شده به همان صورتی که آمده اند نیز شواهد زیادی گواه آنست که تعداد قربانیان ابدا به «١٦ آتش نشان و ۴ تن شهروند عادی» محدود نیست. با توجه به کنترل کامل نشر اخبار واقعه و انحصار مطلق آن توسط حکومت فاسد، و اظهارات کذب و ضد و نقیض مسئولین و نهادی حکومتی، و تلاش آشکار آنان برای حداقلی نمایاندن لطمات انسانی، و این واقعیت که کارگاههای تولید پوشاک بویژه در دوره پرکار نزدیک به عید اغلب شبکاری دارند، همه نشان می دهند که بی تردید جسم تعدادی از کارگران در زیر آوار پلاسکو و نامشان در زیر آوار کنترل و انحصار خبری حکومت مدفون شده است.
در ساختمان پلاسکو نیز همانند رانا پلازا امکانات ایمنی محیط کار صفر بوده است. ساختمان قدیمی و فرسوده بود و در انتظار تعمیرات معوقه به فاجعه خود نزدیک می شد. پلکان خروج اظطرای نه در داخل آن و نه در بیرون آن که معمولا بصورت پلکان فلزی بر بدنه ساختمانهای قدیمی نصب می شود وجود نداشت. سیستم آبپاش اتوماتیک دورنی برای اطفای حریق از داخل ساختمان که نصب آن ساده است و بویژه برای برج ها خیلی حیاتی اند وجود نداشت. کپسول های دستی آتش نشانی در طبقه دهم که محل شروع آتش سوزی بود گاز نداشتند و حاضرین نتوانستد در همان آغاز با آتش مقابله کنند. در حالی که آتش به طبقات بالایی سرایت می کرد شلنگ های آتش نشانی هم تا طبقه دهم بیشتر نمی رسید. هیچ گزارشی از بازرسی های ماهانه شرایط ایمنی ساختمان و تمرین های تخلیه ساختمان موجود نیستند. شهرداری می گوید بارها بابت خطراتی که پلاسکو را تهدید می کرد به هیئت امنای ساختمان و بنیاد مستضعفان مالک آن رسما هشدار داده است و آنها متقابلا می گویند شهرداری دروغ می گوید، و این بازی به قدمت عمر جمهوری اسلامی جریان داشته و دارد.
در ساختمان پلاسکو نیز همانند رانا پلازا کارگران در فقر و بی حقوقی بسر می بردند. دستمزدهای ناچیز و شرایط سخت کاری و فقدان بهداشت و ایمنی محیط خصلت نمای این اماکن است. از طرف حکومت و تشکلات ضد کارگری آن تلاش می شود تا موقعیت کارگران ساختمان پلاسکو کم رنگ و پنهان شود و بعضا حتی حضورشان کتمان شود. اما این خبر تایید شده که از چهار هزار کارگر آنجا تنها هفتصد و پنجاه نفر مشمول بیمه تامین اجتماعی هستند که می توانند از مزایای حداقلی بیمه بیکاری برخوردارشوند گویای این واقعیت است که سه هزار و دویست و پنجاه نفر مابقی به خاطر خروج قانونی کارگاههای زیر ده نفر از شمول قانون کار غیر رسمی و قراردادی بوده و در بی حقوقی مطلق قرار دارند.
در هر دو این موارد پرداخت خسارت به بازماندگان نیز تحقیر کننده و به اندازه خود فجایع ستمگرانه است. در بنگلادش بعد از بیش از یکسال کمپین های افشاگرانه بین المللی و فشارهای زیاد و مداخله سازمان بین المللی کار کمپیانی های چند ملیتی نهایتا پذیرفتند به هر نفر تنها ٦۴۵ دلارغرامت بدهند. در مورد ساختمان پلاسکو نیز دولت منت گذاشته و وعده داده به کارگران غیر رسمی تنها برای چهار ماه مقرری یک میلیون تومانی بدهد.
حال باید پرسید مسئول این فجایع و مصائب وارده بر کارگران کیست؟ اگر پاسخ را به دولتیان و حکومتگران و مدافعان ریز و درشت نظام سرمایه داری واگذار کنیم به مقصر نمودن قربانیان یعنی خود کارگران خواهیم رسید. در مورد رانا پلازا تکرار می شد «به کارگران گفته شده بود که ساختمان ترک دارد»، و در مورد ساختمان پلاسکو نیز معاون امنیتی استانداری تهران عامل آتش سوزی را «سهل انگاری انسانی» دانسته است.
اما مسئول درجه اول همه سوانح محیط کار در همه جا نظام سرمایه داری است که بر بنیاد سود خواهی حداکثری و فزاینده و بی پایان قرار دارد و سلامتی و جان کارگر در خدمت تامین آنست. در سی سال گذشته به دنبال اجماع جهانی سیاست نئولیبرالی در نظام سرمایه داری که چیزی جز تعرض بی امان به سطح معاش و زندگی و شرایط کار طبقه کارگر نیست، دستاوردهای مبارزات کارگری برای اعمال استانداردهای پیشرو در زمینه بهداشت و ایمنی محیط کار مورد تعرض واقع شده و فجایع زیادی به بار آورده است. مطابق نتایج تحقیقی که توسط وزارت نیروی انسانی و دانشگاه تمپر فنلاند برای ارزیابی جهانی میزان سوانح و صدمات جانی محیطهای کار در سال ٢٠١۴ انجام شده، در این سال در جهان دو میلیون و سیصد هزار مرگ به دلایل مربوط به محیط کار رخ داده است، که از این تعداد دو میلیون ناشی از بیماری های مربوط به محیط کار است و سیصد هزار ناشی از سوانح محیط کار می باشد. به این ترتیب می بینیم که در زمینه بهداشت و ایمنی محیط کار یک جنگ تمام عیار و خونین از طرف طبقه سرمایه دار علیه طبقه کارگر در جریان است.
مسئول بعدی و به همان اندازه مهم، حکومت ها و نظام های سیاسی کشورهای سرمایه داری هستند که ابزار سلطه طبقه سرمایه دار و حافظ منافع آن هستند و ابزار تحمیق طبقه کارگر و تحکیم بردگی این طبقه و بهر کشی از آن توسط سرمایه داران می باشند. در هر جزیی از موقعیت تحت ستم کارگران و در هر بخشی از مصائب وارده بر آنان باید نقش تعیین کننده دولت به معنای نظام سلطه سیاسی طبقه سرمایه دار را دید و آنرا به خود یادآوری نمود و به دیگران نشان داد. بدون وجود چنین قدرت قاهری نه طبقه سرمایه دار می تواند اینطور فعال مایشا جامعه بشری باشد، و نه کارگران به این موقعیت بندگی و بردگی تن خواهند داد.
در ایران در کنار نقش تعیین کننده نظام سرمایه داری و حکومت طبقاتی آن بطور کلی، باید بر شکل استبدادی حاکمیت سرمایه داران یعنی جمهوری اسلامی که هیچیک از حقوق شناخته شده کارگری و نیز حق تشکلهای مستقل کارگران را به رسمیت نمی شناسد و مبارزات آنان از جمله برای داشتن استانداردهای پیشرو بهداشت و ایمنی در محیط کار را بی وقفه سرکوب می کند تاکید ویژه داشت. جمهوری اسلامی با همه اجزایش، از بیت رهبری تا قوای سه گانه و نیروهای سرکوبگر و امنیتی اش، و تا جناح های درونی و بیرونی اش، تا شهرداری و دیگر نهادهایش، و تا بنیاد مستضعفان اش که بیش از سی سال است از ساختمان پلاسکو فقط پول جارو نموده و (به گفته جواد درودیان رئیس اتحادیه پیراهن دوزان) ماهانه هفت میلیارد تومان بصورت دریافت اجاره و حق انتقال سرقفلی ها از آنجا درآمد داشته یعنی پولی که تماما از ارزش اضافه تولید شده توسط چهار هزار کارگر به جیب زده است، تا همان کارفرمایان کارگاههای کوچک که از ِقبل بی حقوقی مطلق تحمیل شده به طبقه کارگر توسط حکومت سرکوبگر نهایت استفاده را می برند و کارگران را بصورت قرارداد موقت و در بی حقوقی استثمار می کنند و حتی حق بیمه شان را نمی پردازند، آری همه این طیف رنگارنگ که در پناه چتر خونین جمهوری اسلامی به تار و پود زندگی طبقه کارگر چنگ انداخته اند تا سود انباشت کنند مسئول حوادث میحط کار و تنها مسئول فاجعه ساختمان پلاسکو هستند.

امیر پیام

١۵ بهمن ١٣٩۵ - ٣ فوریه ٢٠١٧

amirpayam.wordpress.com

برای مطالعه مجموعه یاداشت های قبلی اینجا کلیک کنید.