خیزش روز را تنها با «شورش گرسنگان» می توان توصیف کرد. گرسنگانی که نداشتن خوراک، پوشاک، سرپناه، آب، برق، دارو، درمان، آموزش، آزادی، حقوق اولیه انسانی، سونامی آپارتاید و آلودگی های رعب آور زیست محیطی، سلسله طویل بلیه های مولود سرمایه داری، آنها را به جان آورده، از جای کنده، راهی خیابان ها کرده است. مثل تمامی طغیانهای کارگری پیشین، بی افق، فاقد استخوانبندی بیدار طبقاتی، در خطر سرقت راهزنان، سرکوب وحشیانه رژیم اسلامی است. در شرائط حاضر، با شاخص های موجودش دورنمای پیروزی پیش روی ندارد، در تهدید شکست سهمگین است. برای فرار از این شکست باید شیرازه راهبرد، راهکارها، چشم انداز، همه چیزش را دستخوش تغییر بنیادی سازد. برای آنکه انقلاب کند، حتما به انقلاب پایه ای در راهبرد، راهکارها، رویکردها، گمراهه های سر راه پردازد. نگاهی به اوضاع اندازیم. از بررسی پرتگاهها و خطر راهزنان شروع کنیم. عربده های سلطنت طلبان از همه گوشخراش تر است. اما برخلاف پندارهای پوشالی چیزی نیستند، شانسی برای خزش به قدرت حتی برای موج سواری ندارند. آنچه آنها را متوهم ساخته مشاهده آتشفشان نفرت توده کارگر از رژیم اسلامی در یک سو و موقعیت مستأصل جنبش کارگری در سوی دیگر است. حتی اگر قبول کنیم که درصد محسوسی از جمعیت تحت تأثیر «بی بی سی» «ایران اینترنشنال»، «من و تو» نفیر «پهلوی بر می گردد»!! پمپاژ می کنند، بازهم چشم انداز خزیدن آنها به اریکه قدرت تار است. دلیل ماجرا عریان است. مجرد هواداری مشتی متوهم، حمایت چند دولت نیرومند خارجی، نفرت کهکشانی توده عاصی از رژیم حاکم برای عروج فرد، گروه، نیرو، دار و دسته خاص به عرصه زمامداری یک جامعه متلاطم سرمایه داری، آن هم ایران کفاف نمی دهد. خیلی ها ممکن است فاجعه نبش قبر شدگان اسلامی سرمایه در سال ۵٧، سوارشدنشان بر موج قهر توده عاصی، «کنفرانس گوادوپ» یا کارنامه تجاوز اخیر ترامپ به ونزوئلا و نوع این حوادث را پایه تقویت احتمال بازگشت سلطنت در ایران سازند!!. این احتمال توخالی و استدلال پشتوانه اش چوبین است. لایه ای از طبقه سرمایه دار ایران که در سالهای ۵٦ و ۵٧ موفق به مصادره جنبش سراسری توده عاصی کارگر و فرودست، استحاله ارتجاعی سرمایه آویز جنبش، ریخته گری فریب آمیز ساحرانه اش به مثابه پیاده نظام ارتش تسخیر قدرت شد، دوره های طولانی تلاش، سازماندهی، میدانداری، جادوگری، شستشوی مغزی انسانها به شیوه های گوناگون را در کارنامه سیاه خود داشت. با تمامی سنگوارگی، عقب ماندگی، جنایت پیشگی طبقاتی، تاریخی خود، به هیچ وجه موجوداتی ماوراء زمینی و مریخی نبودند. از گذشته دورشان که بگذریم فقط در فاصله خرداد ۱۳۴٢ تا سال شروع خیزش کارگری، توده ای منتهی به سقوط رژیم سلطنتی سرمایه داری، شبکه ای بسیار گسترده، سراسری، سازمان یافته از نیروهای مؤثر اجتماعی را آماده نقش بازی کرده بودند. در هر شهر انجمنها، کانونها، حوزه ها، مدرسه ها، مسجدها، مؤسسه ها، حسینیه ها، تکیه ها، نهادها، سازمان ها، انتشاراتی، دارلتبلیغ ها با شناسنامه های کاملا رسمی، تریبون های غرا، اختیار تام تبلیغات، جواز نافذ فعالیت های ایدولوژیک، اجتماعی پدید آورده و به صف داشتند. با هیچ محدودیت امنیتی مواجه نبودند، از حمایت ساواک و شهربانی نیز به اندازه لازم و شاید کافی بهره می گرفتند. با رژیم شاه در یک تعامل نانوشته فعال اجتماعی بودند، از کلیه این امکانات برای افزایش سهم خود در مالکیت، قدرت، ساختار حاکمیت سرمایه سود می جستند. به رغم پیشینه مناقشات درونی سالهای مشروطه تا کودتای ٣٢، از دهه ۴٠ به بعد طیف کم یا بیش همراهی را تشکیل می دادند. طیف وسیعی که از پان اسلامیست های حلقه خمینی شروع، به نهضت آزادی، احزاب جبهه ملی حتی محافل لائیکش ختم می شد. زمینه اشتعال کشمکش میانشان سرکش بود، اما شوق تسخیر قدرت حداقل تا لحظه پیروزی این خطر را رفع می کرد. کل این مؤلفه ها به بورژوازی اسلامی کمک نمود تا اولا - ظرفیت زمینی لازم برای تسخیر و بازسازی ماشین دولتی سرمایه را احراز کند، ثانیا اجماع جهانی دولت ها و قطبهای سرمایه داری از امپریالیستهای امریکائی تا بورژوازی اردوگاهی را صحه گذار عروج خود به عرش قدرت سازد. مافیای حلقه رضا پهلوی نه فقط هیچ بارقه ای، نشانی، ردی از چنان تدارک، استخوانبندی، ظرفیت، پیشینه، توانائی ندارند که به معنای دقیق کلمه موجوداتی موهوم، مدفون، شبح وار آن هم از جنس نفرتبارش هستند. فرض بر این گذاریم که تمامی دولتهای دنیا بساط اتفاق پهن کنند، رژیم اسلامی را بمباران، رضا پهلوی را سوار هواپیما، راهی ایران کنند، از او بخواهند تا زمام امور سرمایه داری را به دست گیرد، حتی در چنین وضعی تا آنجا مفلوک، منزوی، مطرود است که برای تشکیل کابینه باید دست به کار خرید چند دولتمرد از بازار سیاسی دنیا گردد. حتی به اندازه احمد الشرع ساز و برگ زمامداری دارا نیست. سناریوی سلطنت در واکاوی رخدادهای روز جائی، موضوعیتی برای درنگ، اختصاص وقت ندارد، باید از آن گذشت. آنچه جنبش جاری عاصیان کارگر را تهدید می کند نه بازگشت سلطنت که در وهله اول استیصال، زبونی، پراکندگی، بی افقی، سردرگمی و سرمایه آویزی دردناک توده های کارگر است. در مرحله بعد نیز ظرفیت کماکان سرشار، وسیع رژیم اسلامی برای زاد و ولد انواع آلترناتیوهای کارگرکش ضد انسانی است. ۴٧ سال از پیدایش این اختاپوسی گذشته است، در طول این مدت چپ تا راست، سرمایه دار تا کارگر، دینی تا لائیک، دموکراسی خواه تا ضد سرمایه داری، سلطنت پرست تا جمهوریخواه، سرنگونی فوری اش را دستور کار داشته اند. قریب الوقوع بودنش را بشارت داده، هفته به هفته، ماه به تمدید کرده اند. رژیمی که از همه دولتهای دنیا متشتت تر، بحران زده تر هم بوده است. در معرض نارضائی، خشم، قهر آتشفشانی دهها میلیون کارگر عاصی نیز قرار داشته است. هر چند سال و در دهه های اخیر هر دو سال یک بار آماج خروش طوفان های اعتراضی سرنگون طلبانه نیز واقع شده است. رقبای منطقه ای، بین المللی اش برای مهار بحران آفرینی و زیادت خواهی اش همه کار کرده اند، کوبنده ترین، ویرانگرترین تحریم های اقتصادی، نظامی، تسلیحاتی را اعمال نموده اند، جمهوری اسلامی در این ۴٧ سال سیاه همه این رویدادها را پشت سر نهاده است و باقی مانده است. همچنان سرکوب می کند، فاجعه می آفریند، دهها میلیون کارگر را در کوره های مشتعل گرسنگی، فقر، بی سرپناهی، بی دارو و دکتری خاکستر می سازد، وسیع ترین نسل کشی ها را راه می اندازد. به هر جنایتی متوسل می گردد. در این میان، هیچ کس، هیچ جمعیت، گروه، حزب، تریبون سرنگونی طلب از خود نمی پرسد، هیچ نیازی هم به این پرسش حتی احساس نمی کند که چرا چنین است؟ چرا بالای ٦٠ میلیون سکنه نفرین شده و به جان آمده این جهنم گند و خون و دهشت آرزوی سرنگونی این رژیم را دارند، برای تحقق این انتظار روزشماری می کنند، طوفان های عظیم شورش راه می اندازند، کل اپوزیسیون نیز هر هفته تاریخ سرنگونی اش را تمدید می کند، قطب های نیرومند قدرت، دولتهای کثیر دنیا هم خواستار مهار یکه تازی، زیادت طلبی اش هستند. زیر فشار سهمگین ترین تحریم های بین المللی نیز قرار دارد، با همه اینها حدود نیم قرن دوام آورده و سرنگون نگردیده است؟؟ چرا؟ دلیل ماجرا چیست؟؟ چرا نباید این دلیل را پرسید، کاوید و پاسخ داد. اپوزیسیون نیازی به این سؤال و جواب نمی بیند. برای طیف محفافل و دکانهایش آنچه اهمیت دارد نه این، که داشتن دفتر و دستک، حرافی، رونق بازار سرنگونی طلبی، فروش آلترناتیو، انتظار تکرار شورش ها، زنده نگه داشتن رؤیای تسخیر قدرت است. اما برای توده های نفرین شده طبقه کارگر ایران سؤال بالا واجد کمال اهمیت است. باید به آن پرداخت، آن را شکافت، پاشنه آشیل های مهلک شکست آور شورش ها را جست، شناخت، به چالش کشید، از گمراهه ها بیرون آمد و راه درست پیکار را پیدا کرد. جمهوری اسلامی به رغم کل آنچه در بالا لیست شد، باقی مانده است، از مهلکه ها بیرون جسته است، خیزش ها، طغیان ها را در هم کوبیده است. سقوط نکرده است به این دلیل روشن که ۱- هیچ گاه با هیچ سطح، هیچ درجه از میدانداری یک جنبش بالنده، سازمان یافته، شورائی، سراسری، ضد سرمایه داری و دارای افق زلال رهائی رو به رو نگردیده است. ٢ - همان گونه که بالاتر اشاره شد از ظرفیت بسیار چشمگیری برای زاد و ولد آلترناتیو در درون خود برخوردار است. خیلی ها و شاید تمامی طیف اپوزیسیون بر روی این دو مؤلفه سرنوشت ساز بنیادی پرده می اندازند، همه چیز را در قدرت سرکوب و ماشین قهر ضد بشری رژیم خلاصه می کنند. سرکوب، نسل کشی، سونامی قهر قطعا یک فاکتور کارساز ماندگاری است، اما مجرد قهر، کشتار، سرکوب در غیاب مؤلفه های بنیادی بالا، چاره کار و ضامن بقای هیچ رژیمی نمی تواند باشد. آنچه به رژیم اسلامی امکان بقا داده است، اساسا دو عامل تعیین کننده، معجزه گر بالا است که در این ۴٧ سال به طور همپیوند و کاملا مکمل همدیگر ایفای نقش کرده اند. ما نیز کارسازی و چگونگی نقش بازی آنها را یک جا، به مثابه دو عامل سرنوشت ساز مکمل هم مورد بررسی قرار می دهیم.
فرض مشترک «نظرپردازان» است که فقط دموکراسی گنجایش لازم برای بازتولید مستمر آلترناتیوهای درونی مختلف در شرائط متفاوت را دارد!! زیرا اجازه می دهد نیروهای متمایز سیاسی در میدان باشند!!، برنامه، طرح ها، سیاستها، راه حلهای خود را به میان گذارند، به «جلب آراء» پردازند، همگان را پای صندوق رأی آرند، احزابی به جای احزاب دیگر اهرم قدرت را به دست گیرند، نیاز توده ناراضی به طغیان منتفی و قیام برای سرنگونی رژیمها غیرضروری گردد!! به زعم آنها دیکتاتوریها کلا و رژیم خودکامه ای مانند جمهوری اسلامی به طور خاص فاقد این ظرفیت است، سوای سرکوب، ساز و کار دیگری برای مهار عاصیان ندارد!! قادر به آلترناتیوسازی نیست، اگر از سرکوب باز ماند سقوطش حتمی است!! چرا این جماعت چنین می انگارند؟ چرا صدر و ذیل دیالوگ ها، تحلیل ها، راه حل جوئیهای آنان در چهاردیواری تیره دموکراسی - دیکتاتوری، جمهوری، سلطنت، دینمداری، بی دینی دولتها مسدود و مهر می شود؟! پاسخ ساده است. همه آنها حتی آن دسته که روزی فریاد رهائی پرولتاریا، کمونیسم سر می دادند، در عمل، سرمایه داری را منزل آخر تاریخ می بینند. همه چیز را در دموکراتیزه کردن بردگی مزدی خلاصه می کنند، دموکراسی را مقوله ای منزه از تعلق طبقاتی، آلوده بودن به هستی اجتماعی می انگارند، از هر قید و بند تاریخی معاف می سازند، معجزه آفرینش می خوانند. نوع بنجلش را بورژوائی، جنس مرغوبش را کارگری، اساسا مهر ماوراء این تقسیم بندیها می کوبند. برای اینها «جنگ هفتاد و دو ملت»!! جدال طرد دیکتاتوری، تقدیس دموکراسی، سره و ناسره سازی جمهوری، سلطنت، دینی بودن، نبودن حکومتها است. ماجرا برای میلیاردها کارگر به شرط برخورداری از کمترین آگاهی طبقاتی، دانش ضد سرمایه داری نه این که متضاد آن است. در زیج هستی اجتماعی آنها، دموکراسی، دیکتاتوری، جمهوری، سلطنت، لائیک یا دینمدارش الگوهای مختلف حکومتی سرمایه برای تحمیل استثمار، ستمکشی، بی حقوقی، جنایت، فقر، گرسنگی، نسل کشی، جنگ افروزی نظام بردگی مزدی بر آنان بر بشریت عصر است. در این رصدگاه انسانی، تئوری پردازی جماعت بالا پیرامون نقش دموکراسی، دیکتاتوری در بقا، فنای حکومت ها نیز حفر گمراهه پیش روی کارگران است. بحث اساسی نه تقدیس، تقبیح دموکراسی - دیکتاتوری، جمهوری - سلطنت، لائیک یا دینمداری دولتها که مبارزه علیه اساس سرمایه داری و برای نابودی این اختاپوس است. دموکراسی دیکتاتوری همان گونه که به کرات گفته ایم، الگوهای حکومتی سرمایه اند، به انداز هم ظرفیت دفاع از سرمایه داری در مقابل جنبش کارگری را دارند. جمهوری اسلامی یکی از درنده ترین دیکتاتوری های تاریخ سرمایه داری است. ۴٧ سال است شورش بعد از شورش، طغیان بعد از طغیان، دامنه دارترین اعتصابات کارگری را سرکوب کرده، بار تمامی بحرانهای توفان آسای اقتصادی، سونامیهای ممتد و رعب آور تحریمهای بین المللی را بر سفره خالی توده کارگر سرشکن ساخته است، از همه اینها با سبعیت تمام عبور نموده و از پا در نیامده است. به اوراق سراسر خون و شرارت کارنامه ۵ دهه حاکمیتش نگاه کنیم. به سالهای ۵٦ و ۵٧ برگردیم، افراد، دستجات، گروههائی که هنوز از هیچ میزان توان یا موقعیت لازم برای برپائی ماشین دولتی برخوردار نبودند شروع به معماری و استخوانبندی این اختاپوس کردند، نه فقط از یکایک نیروهای موافق، بلکه از کل ناموافقان، از نیروهای مورد انزجار خود در داخل، خارج، منطقه، جهان، راست، چپ حداکثر بهره برداری را نمودند. برای جلب حمایت امریکا و دولتهای غربی به نهضت آزادی، جبهه ملی، لیبرال ناسیونالیست ها آویختند، همراهی مؤثر قطب دیگر سرمایه داری را اهمیت دادند و برای حصول آن با حزب توده نرد همسوئی باختند. در همان حال که سراسر دنیا را از عربده های پان اسلامیستی می آکندند، برای چالش سدهای سر راه استقرار، شیرازه همپیوندی ایدئولوژیک را بمباران، پراگماتیسم فاشیستی محض پیشه کردند. مجاهدین، لیبرالهای دینمدار را دشمن، بورژوازی چپ نمای اردوگاهی، مائوئیست را دوست خواندند و بر این اساس عمل نمودند. چند گام این طرف تر، متناسب با تغییر تدریجی قوا، شروع به پالایش ماشین دولتی در حال مهندسی و مونتاژ خود کردند. بساط سفارت امریکا را راه انداختند، رقبا را تضعیف، کفه قدرت خود را سنگین ساختند. با اغتنام سنجیده فرصت سلاخی پنهان و کم صدای مجاهدین، حریف نسبتا پرزور را دستور کار نمودند، از «امام، امام» گفتن و دریوزگی شراکت قدرت آنها در جاهای مختلف همه استفاده ها را می بردند، همزمان هیچ فرصتی را برای ریشه کن نمودنشان از دست نمی دادند. به وقت و بدون هیچ تأخیر شروع به هموارسازی راه تصفیه بیشتر و مؤثرتر بخش لیبرال حاکمیت کردند. در هیچ گام از این فرایند، استفاده حداکثر و تا لحظه آخر از متحدین تاکتیکی برای در هم کوبیدن مؤثرتر رقبا و مخالفان دیگر را از یاد نبردند. تا آغاز سال شصت با بهره گیری تمام عیار فاشیستی از جنگ ضد انسانی ایران و عراق، پروسه سرکوب دیگران، تحکیم پایه های قدرت کارگرکش خود را با موفقیت پیش بردند. در حسابشده ترین شرائط دست به کار تعیین تکلیف باز هم کوبنده تر جنبش کارگری، بورژوازی مجاهد، سازمانهای چپ شدند، دو سال بعد، بورژوازی اردوگاهی، مائوئیستی و کل اپوزیسیون را درو نمودند. دهها هزار کودک دانش آموز را به جنایتکارانه ترین شکل ممکن برای در هم کوبیدن مقاومت نیروهای چپ، راست شستشوی مغزی دادند و پلیس مخفی خانواده ها کردند، فروپاشی اقتصادی دوره جنگ را با طرحهای سوسیال فاشیستی دولت موسوی پشت سر نهادند. به محض ختم جنگ علم و کتل «سازندگی» افراختند، اردوی سازندگان و میدانداری «سردار سازندگی»!! را بیش از پیش بال و پر بخشیدند. به سیاست های تعدیل ساختاری صندوق بین المللی پول، بانک جهانی روی آوردند، برای داد و ستد اقتصادی با اروپا و امریکا همه راهها را پیش گرفتند، مناقشات درونی خود را با جهتگیری حیاتی جدید همساز نمودند. موج های هولناک تازه ریاضت کشی معیشتی را بر دهها میلیون نفوس توده کارگر تحمیل کردند. چند سال بعد در پایان دولت رفسنجانی، به کام توفان اعتراض کارگران در شهرهای مختلف غلطیدند، شاهد آتش کشیدن مساجد و قرآن شدند. بدون فوت وقت سناریوی سیاه اصلاحات را ساز و جایگزین سلف سیاه سازندگی ساختند. شدت استثمار توده های کارگر را انفجارآمیزتر، شیرازه معاش آنها را متلاشی تر نمودند. از این فاز به دوره احمدی نژاد گذر کردند. اضافه ارزشهای تریلیاردی حاصل استثمار میلیون ها کارگر در شرائط عروج تاریخا بی سابقه بهای نفت را صرف توسعه بی عنان نفوذ فاشیستی خود در منطقه، تقویت سهمگین بورژوازی متحد در حوزه خلیج و خاورمیانه، افزایش ظرفیت بحران آفرینی و زیادت طلبی ضد انسانی خویش در سطح جهان ساختند. به یمن همه اینها ماندند، در نقطه، نقطه این فرایند تا چند کیلومتری سقوط پیش رفتند اما همزمان ظرفیت خود برای چالش مخاطرات، بحرانها را بالا بردند. در دهه نود زیر فشار تحریمهای باز هم کوبنده تر بین المللی به ورطه بحرانهای مخوف تر اقتصادی غلطیدند، چرخه ارزش افزائی سرمایه دچار فروپاشی سهمگین شد. آژیرهای فروپاشی از همه سو به صدا در آمد، اختاپوس اسلامی سرمایه باز هم تونل نجات را حفاری کرد، ظرفیت خود برای چالش مرگ را به روز نمود، این بار جادوی «اعتدال» زائید و بساط «برجام» پهن کرد.
بازگوئی نکات بالا داستانسرائی نیست. سخن از پوشالی بودن جنجالی است که به طور خاص، به گونه ای گسترده از جانب سلطنت طلبان منفور ساز شده است تا توده های کارگر را باز هم هر چه بیشتر، سهمگین تر، از جستجوی راه واقعی کارزار طبقاتی باز دارد، عمله انتقال قدرت از رژیم هار دینی سرمایه به سلطنت نفرت انگیز سرمایه داری سازد. سلطنتی که ۵٨ سال کشتار، جنایت، فقرآفرینی، شکنجه گری، ساواک سازی، تحمیل کهکشان فقر، فلاکت، بی سرپناهی، گرسنگی، آپارتاید جنسیتی، قومی، زندگی ذلت بار قرون وسطائی، وحشیانه ترین شکل محرومیت از آموزش، دارو، درمان و همه مصیبت های قهری دوره انکشاف، استیلای امپریالیستی سرمایه داری بر توده های فرودست را در پیشینه سیاه سراسر نفرت خود دارد. نبش قبرشدگان مخوف سلطنت طلب در نهایت بی شرمی، وقاحت، وحشیگری هنگامی این عربده را سر می دهند که اولا از میان چند ده میلیون نفوس طبقه کارگر ایران حتی چند صد فسیل متوهم به خویش ندارند. ثانیا گرازوار با توحشی همطراز شعورباختگان فاشیست بسیجی رژیم حاکم روز به جان هر کارگر مخالف خود می افتند، دست به حمله سبعانه فیزیکی می زنند، بدترین، توهین ها، دشنام ها را نثار معترضان منتقد خویش می نمایند، در این راستا از هیچ توحش فاشیستی دریغ نمی ورزند و همان گونه که گفته شد روی اراذل و اوباش دهه شصت جمهوری اسلامی یا ساواک گذشته خود را سفید کرده اند.
سخن اساسی ما با کارگران در این شرائط حساس تاریخی آنست که آگاه و توانا، با سر بیدار طبقاتی ضد سرمایه داری، به چالش نقشه مند این جنجال های شوم نفرت بار برخیزند. نه فقط آنچه شب پره های طاعون زای سلطنت طلب بر هم می بافند که هر تلاش دیگر هر جماعت برای آلترناتیو سازی بالای سر جامعه را در هم کوبند و به باتلاق تاریخ بسپارند. بحث فقط بر سر طرد بدیل آفرینی بشرستیزانه سلطنت طلبان نیست، سخن از جهتگیری آگاه، شورائی، بالنده، سازمانیافته برای چالش همه راهبردهائی است که شالوده کار خود را بر تعویض الگوهای حکومتی سرمایه، عروج یک بخش هار بورژوازی به جای بخش هار دیگر، قیاس دیکتاتوری و دموکراسی و به یمن همه این ها ماندگارسازی سرمایه داری استوار کرده اند. در این راستا باید هشیار بود که هیاهوی سقوط فوری جمهوری اسلامی، پایان بدیل زائی درونی اش، یک پندار ساخته نیروهای سوداگر قدرت است. بالاتر ولو کوتاه یادآوری شد که این اختاپوس فتوشاپی، سفیانی، برخلاف بسیاری انگاره ها همچنان ظرفیت زاد و ولد بدیل در درون خود دارد. همان گونه که در این ۵ دهه، در شرائط متفاوت، به گاه مواجهه با مهلکه های مختلف شورشهای متوالی شگردهای گوناگون اتخاذ کرده، مهره های متنوع شطرنج قدرت را آماده کیش کرده است، الان هم به میزانی از این ظرفیت برخوردار است. مثل همیشه تا آخرین نفس کشتار را ادامه می دهد، اما سرکوب، قهر، نسل کشی آخرین سلاحش نیست، باردار بدیلهای اختاپوسی جدید و به کارگیری تاکتیکهای مختلف است. در جنبش موسوم به «زن، زندگی، آزادی» اکثریت غالب اپوزیسیون می انگاشتند و می گفتند که گویا «حجاب خط قرمز فرجامین رژیم است» به خاطر آن تا نفس آخر مقاومت می کند، در صورت عجز از حراستش طومار سرنگونی خود را امضآ، راهی گورستان می گردد!. تصوری که ما همیشه، همه جا بر غلط بودنش اصرار کردیم. آنچه برای جمهوری اسلامی بنیاد همه اصول را تعیین می کند، اصل بقای خود است. برای تضمین این بقا اگر بتواند هست و نیست عالم از جمله کلیه خطوط قرمزش را به حراج می گذارد، در ١۴٠١ نیز به سیاق قبل همین کار را انجام داد، اکنون نیز تا نفس آخر کشتار و سرکوب می کند، اگر این سلاح را زنگ خورده و بی تأثیر دید، بدون شک سناریوی هسته ای خود را تسلیم می نماید. اگر رقبای زورمند بین المللی رضایت ندهند، زرادخانه های عظیم موشکی را هم در سبد اخلاص می گذارد. حتما گفته خواهد شد که در آن صورت اثری از بقا نخواهد داشت!! دیگر «جمهوری اسلامی نخواهد بود»!! به هیچ وجه چنین نیست، این حرف هم از همان وارونه بینی های سرمایه آمیز است. رژیم حاضر است همه سنگرها، قلاع، استحکامات خود را تسلیم کند اما نوعی جمهوری اسلامی با شمایل، راهبرد، نقش منطبق با شرائط ویژه باقی ماند، از فرصت سود جوید، برای بازسازی خود، بقای بیشترش به عنوان یک الگوی حکومتی معین نظام بشرکش سرمایه داری تلاش کند و به هر جنایتی دست یازد.
یک بار دیگر بر این نکته از همه لحاظ حیاتی، بنیادی تأکید کنیم که در بطن شرائط رعب آور حاضر، یگانه راه درست پیش روی طبقه کارگر آن است که کارزار سرنگونی جمهوری اسلامی را با مبارزه علیه هر نوع بدیل آفرینی هر اپوزیسیون راست یا چپ بورژوازی به هم آویزد. راه سازمانیابی شورائی سراسری ضد سرمایه داری جنبش همه جا جاری خود را پیش گیرد. فقط این ضد قدرت متشکل شورائی است که می تواند رژیم اسلامی، هر دولت سرمایه داری را به زیر کشد، راه نابودی کامل این نظام را پیماید. در مورد مطالبات عاجل، راهبرد، دورنما، خطوط کار این جنبش، سالیان متوالی بحث کرده ایم. آخرین اطلاعیه های فعالین لغو کر مزدی و کارگران ضد سرمایه داری نیز در این گذر به اندازه کافی گویا هستند.
ناصر پایدار - دیماه ١۴٠۴