افق روشن
www.ofros.com

درباره مفهوم بازار مالی


حمید پویا                                                                                                      دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹ - ۶ آوریل ۲۰٢٠

مجموعه ای از مقالات:
■ درباره مفهوم بازار مالی
■ درباره سرمایه مالی و امپریالیسم
■ درباره نقش هایی که ناسیونالیسم در سده ٢٠ ایفاء نمود
■ درباره نژادپرستی در جهان کنونی
■ درباره ملت و ملت گرایی
■ درباره جنبش های توده ای بدون اهداف توده ه ای
■ درباره رفورم در جامعه سرمایه داری
■ درباره خط مشی کمونیستی درقبال اتحادیه اروپا
■ درباره «سوسیالیسم» در کوبا
■ درباره حزب چپ آلمان و مسئله حمایت از حیوانات
______________

درباره مفهوم بازار مالی ۱

آنچه را که من در این نوشته درباره مفهوم بازار مالی بررسی و بیان نموده ام مطلب بالنسبه کوتاهی است که وسیعاً متکی بر و نمایانگر اطلاعاتی است که از منابع مختلف در اینترنت بدست آورده ام. و باید بگویم که من اسامی منابع این اطلاعات را یادداشت نکرده ام و لذا نمیتوانم آنها را در اینجا ذکر کنم؛ بعلاوه به بیان بسیاری از جزئیات نپرداخته ام و ممکن است (تأکید میکنم: شاید) چند اشکال هم در ارقام نقل شده وجودداشته باشد زیرا نتوانستم برای یافتن ارقام دیگر جستجو کنم تا آنها را با ارقام مزبور مقایسه نمایم.
بازار مالی نوع ( البته بورژوایی) وِیژه ای بازار موسوم به بورس است که در آن اصطلاحاً تجارت مالی یا مبادله مالی صورت میگیرد. این بازار معمولاً بعنوان دو بازار مختلف درنظر گرفته میشود:
بازار سرمایه و بازار پول. بازار سرمایه مکانی است که در آن اوراق بهادار یعنی سهام و اوراق قرضه خرید و فروش میشود، و بدینطریق سرمایه گذاریهای میان و بلند مدت بیش از یکسال بوسیله اشخاص خریدار سهام و اوراق قرضه انجام می پذیرد. بازار پول بازاری است مشتمل بر تسهیلات بانکی یعنی پولهایی که بانک ها و سایر موسسات مالی در شکل انواع مختلف وام به واحدهای اقتصادی اعطاء میکنند، و این پولها یا اصطلاحاً تسهیلات در این واحدهای تولیدی یا تجاری کاپیتالیستی یا خرده بورژوایی سرمایه گذاری میشوند؛ منابع مالی بانک ها و سایر موسسات مشابه معمولاً ازطریق جمع آوری پولهای باصطلاح راکد و غیر سرمایه ای که معمولاً در مقادیر کوچک نزد برخی افراد عادی وجود دارند فراهم میشود.
این انواع مختلف سرمایه گذاری ، همانطور که ذکر شد، برای شرکت های تولیدی و تجاری کاپیتالیستی خصوصی و دولتی و بانک های خصوصی و دولتی گوناگون و تا اندازه ای برای مشاغل خرد متعلق به خرده بورژوازی انجام میگیرد.
بازارهای مالی بورژوایی موجود، خواه همه انواع بازار پولی و خواه عموم انواع بازار اوراق بهادار(یعنی تاحدی منهای اوراق قرضه صادرشونده توسط دولت) بعنوان بازارهای سرمایه گذاری در قلمروی اقتصادی محسوب میگردند؛ و بازار اوراق بهادار درعین حال بعنوان بازار روندهای تغییر اشخاص سرمایه گذار بحساب میایند. و انواع پولهایی که ازطریق بازارهای مالی سرمایه گذاری میشوند معمولاً بعنوان سرمایه های مالی یعنی سرمایه های پولی به شمارمیروند.
بازارهای مالی یا اقتصاد مالی بورژوائی جریانهای هدایت کننده منابع مالی معینی به داخل حوزه های تولید و بازرگانی و بانکداری بورژوائی و کسب و کار خرده بورژوایی هستند و نقش بسیار بزرگی را در جریان موجودیت این نظام اقتصادی و رشد و تکامل آن یعنی روندهای انباشت سرمایه و پیشرفت تکنیک بورژوائی ایفاء مینمایند. بازارهای مالی منبع اصلی تأمین مالی شرکت های اقتصادی در جامعه بورژوائی را تشکیل میدهند؛ منبع دیگر تأمین مالی اقتصاد کاپیتالیستی عبارت از آن نوع سرمایه گذاری توسط سرمایه داران است که مستقیماً شامل تأسیس شرکت های جدید میباشد.
بعنوان مثال : در یک مطالعه مشخص مربوط به تأثیر توسعه بازار سهام بر تولید واقعی سرانه در کشورهای آ س آن (ASEAN) معلوم شده است که: درنتیجه افزایش یک واحد در شاخص توسعه سهام در فاصله زمانی ٢٠١١-١٩٩٠، نرخ رشد تولید سرانه در این کشورها ٨٨.٣ درصد افزایش پیدا میکند. همین مطالعه برای ١٢٢ کشور با درآمدهای متوسط و بالا نشان میدهد که نرخ رشد تولید واقعی سرانه آنها باندازه بسیار زیادی فزونی میگیرد. در کشورهای تولید کننده نفت، در همان دوره زمانی ، با افزایش یک در صد در نسبت ارزش بازار سهام به تولید ناخالص داخلی، نرخ رشد تولید سرانه واقعی ٢٠ درصد بیشتر میشود.
باید توجه نمود که بازار سرمایه در کشورهای مختلف( بلحاظ مقدار ارزشهای مبادله شده) معمولاً بسیار بزرگتر از بازار پول میباشد.
بازار مالی را همچنین شامل سه بخش مختلف: بازار پولی، بازار سهام، و بازار اوراق قرضه درنظرمیگیرند میزان هر یک از این سه بخش( ازلحاظ مقدار ارزش های مبادله شونده) نسبت به کل بازار مالی در کشورهای مختلف متفاوت است: مثلاً در سال ٢٠١٨ : در ژاپن، اوراق قرضه ۵١ درصد، سهام ٢٦ درصد و تسهیلات بانکی ٢٣ درصد بازار مالی را تشکیل میدهد؛ در ترکیه این ارقام بترتیب ٢۴ درصد، ٢٣ درصد، و ۵٣ درصد میباشد. کل اقتصاد سرمایه داری یک کشور را میتوان به بخش واقعی و بخش مالی تقسیم نمود. بخش واقعی یا اقتصادی واقعی نیز از دو قسمت تشکیل میشود: تولید واقعی کالاهای واقعی(در شکل اشیاء و خدمات واقعی که تجسم اضافه ارزشهای تولید شده نیز هستند)، و تجارت واقعی این کالاها یعنی فروش و خرید آنها که درواقع تشکیل بازار واقعی( عادی یا ازطریق اینترنت) را میدهند. بخش مالی تنها از بازارهای مالی، باصطلاح اقتصادی مجازی تشکیل میگردند که در آنها ثروت های مالی شامل سهام و اوراق قرضه مبادله میشوند یا پولها در شکل انواع مختلف وام و سود آنها بین اشخاص حقوقی و حقیقی داده میشود و پس گرفته میشود؛ سپرده گذاری پول در بانک ها و سایر موسسات مالی مشابه و دریافت سود برای سپرده های مربوطه و پس گیری خود سپرده ها توسط افراد سپرده گذار قسمت ویژه ای از بازار مالی محسوب میگردد.
جمع آوری مقادیر کوچک پولهای باصطلاح راکدِ نزد افراد عادی توسط بانکها و سایر موسسات مشابه مالی ازطریق سپرده گذاری توسط افراد مزبور و تبدیل این پولهای سپرده شده توسط موسسات مزبور به سرمایه های وامی بمنظور بکارافتادن آنها در شرکتهای تولیدی و تجاری- چیزهایی هستند که دو هدف از آنها دنبال میشود : کسب سود بیشتر توسط سرمایه داران(زیرا سرمایه داران بخشی از اضافه ارزش تولید شده مربوط به این سرمایه ها را خودشان تصاحب میکنند) ؛ و تا آنجا که ممکن است تبدیل توده های اعضاء طبقه کارگر و طبقه متوسط به "سرمایه داران خرد" و درنتیحه دارای گرایش به حمایت از نظام اجتماعی بورژوائی یا مبارزه کمتر علیه این نظام. هدف دوم مستقیماً توسط حکومت بورژوازی دنبال میگردد. چنین است همینطور در مورد خرید سهام و اوراق قرضه شرکت ها توسط مردم عادی: پولهای اندک راکد غیر سرمایه ای اینگونه افراد بدین طریق به سرمایه های مورد استفاده در موسسات اقتصادی تبدیل میشود و سرمایه داران قسمتی از اضافه ارزش تولید شده مربوط به این سرمایه ها را خودشان تصاحب مینمایند و حکومت هدف باصطلاح سیاسی خنثی نمودن این افراد در مبارزه علیه نظام حاکم کاییتالیستی را دنبال میکند. در چنین روندهایی، البته اهداف اجتماعی و اقتصادی دیگری از قبیل شکوفایی اقتصادی سرمایه دارانه جامعه ممکن است توسط حکومت های بورژوایی مربوطه نیز دنبال شود؛ والبته افراد سپرده گذار در بانکها یا خریدار سهام یا سایر اوراق بهادار و یا فروشنده اینها معمولاً این کارها را جهت کسب پول اندکی برای کمک به تأمین هزینه امرار معاش خود انجام میدهند و غیره و غیره.
همانطور که فوقاً نیز ذکر شد، باید توجه داشت که بازارهای مالی عبارتند از اقتصاد مجازی، اشکال معین اقتصادی مجازیِ نمایانگر اقتصاد واقعی که مشتمل است بر اموال و اشیاء( چون وسایل تولید و مبادله وکالاها در شکل اجسام) و خدمات ( واضحاً از نوع اقتصادی)، که همگی خصلت فیزیکی دارند، و نیز مزدها و حقوق ها در اشکال فیزیکی پول. بنابراین تغییرات ارزش های سهام و اوراق قرضه معمولاً بستگی به تغییرات ارزش ها در اقتصاد واقعی مربوطه دارد؛ و تغییرات ارزشهای اوراق بهادارصرفاً درداخل همان بازارهای مالی، تا آنجا که من میدانم، پدیده هایی استثنائی هستند. اما تغییرات (افزایش یا کاهش) ارزش پول در جامعه بورژوایی-همانطورکه بطورصحیح گفته میشود- به عوامل بسیار متعددی بستگی دارد، از این قبیل بشرح زیر:
- وضعیت کنونی سیاسی و اقتصادی جامعه بورژوایی(باثبات و سامانمند یا نه چنین) و اینکه آینده این وضعیت روشن یا ناروشن بنظرمیرسد( واینکه حالات دوم موجب فرار سرمایه ها، کاهش سرمایه گذاری در حوزه تولید، و بالا بردنِ بی اساسِ قیمتها توسط بعضی سرمایه داران وغیره و بالنتیجه کاهش ارزش پول میگردد).
- افزایش یا کاهش تولید و سرمایه گذاری در این حوزه(که باعث افزایش یا کاهش عرضه کالاها و در نتیجه نزول یا صعود قیمتها یعنی افزایش یا کاهش ارزش پول میشود) و تقلیل یا گسترش نهادهای غیرتولیدی(که دربردارنده صرف فزونی یابی عرضه برای کالاها و درنتیجه قیمتها و کاهش ارزش پول میباشد).
- کاهش یابی یا فزونی یابی پرداخت های ارزی (خروج ارز از کشور مثلاً درنتیجه واردات) نسبت به دریافت ارز( ورود آن به کشور مثلاً درنتیجه صادرات)، که باعث تقلیل یا افزایش ذخیره ارزی در کشور ودرنتیجه ارزش پول داخلی درمقابل ارزهای خارجی میشود.
- رشد نرخ تورم( بالنتیجه کاهش ارزش پول) بواسطه چاپ اسکناس بدون پشتوانه مادی مانند طلا یا بواسطه ازدیاد یا تقلیل حجم نقدینگی(یعنی پولهای افراد بصورت نقد یا بصورت سپرده بانکی و در حالت دوم تاآنجا که این سپرده ها بصورت وام به افرادعادی اعطاء میگردد که این جریان تقاضا برای کالاها و لذا قیمتها را افزایش و درنتیجه ارزش پول را تقلیل میدهد).
- عدم وجود یا وجود اصطلاحاً فاکتورهای خارجی از قبیل تحریم اقتصادی، جنگ و خشکسالی(که در حالات دوم معمولاً موجب تقلیل تولید و بالنتیجه کاهش ارزش پول میگردند)؛ و غیره در هرکشور معین در هر دوره معین ممکن است یک یا چند فاکتور معین از فاکتورهای مزبور در جریان تغییرات ارزش پول بیشتر یا خیلی موثر یعنی عمده گردند.
در هر جامعه بورژوائی معین، هرگونه ثروت غیر پولی با خصلت فیزیکی دارای دو نوع ارزش است: باصظلاح ارزش واقعی که بیانگر ارزش مجموع کل نیروی کار تجسم یافته در آن یعنی در شکلهای مختلف در طول کلیه مراحل تولید آن است( از مرحله کار مستقیم روی طبیعت تا وقتیکه بصورت یک محصول کامل درمیاید) ؛ و دراصطلاح ارزش اسمی که مبین قیمت آن بر حسب پول جاری با ارزش معین اش که ممکن است تحت تأثیر عوامل فوق الذکر قرار گیرد. هر کالای معین نیز دارای این دو نوع ارزش میباشد. بنابراین، فی المثل ارزش های انواع سهام بیانگر ارزش های اسمی اموال و کالاها هستند.
درآخر نامناسب نیست گفته شود که کمونیست ها باید بنحوی نسبتاً پیوسته بازار مالی و کارکردهایش را بطور پرولتاریائی-علمی برای توده های وسیع طبقه کارگر و گروههای اجتماعی فرودست و تهیدست جامعه بورژوائی توضیح دهند و این پدیده ها را بطور پرولتاریائی- انقلابی برای آنان افشاء نمایند.

حمید پویا ، ۲۰ ژانویه ۲۰۲۰


_______________

۱- نوشته حاضر ترجمه مقاله ای بزبان انگلیسی با همین عنوان و با تاریخ ۲۰ ژانویه ۲۰۲۰ هست که من قبلاً آن را نوشته ام و اکنون خودم آن را به فارسی برگردانده ام و درضمن این کار اصلاحات بسیار مختصری هم در آن وارد کرده ام. حمید پویا، ۱۴ مارس ۲۰۲۰

**************

درباره سرمایه مالی و امپریالیسم ۱

"سرمایه مالی" دو معنا دارد: ۱- معنای معمول آن که عبارتست از منابع پولی تأمین کننده پول لازم برای فعالیت های سرمایه دارانه در حوزه های صنایع، معادن، ساختمان، کشاورزی، بازرگانی، خدمات اقتصادی، و نیز برای فعالیت های اقتصادی خرده بورژوایی و همچنین خرید وسایل شخصی مانند خانه توسط افراد. این منابع مالی معمولاً عبارتند از بازار سهام و بانک های خصوصی و دولتی که چنین پولهایی را بطرق مختلف فراهم میکنند. ٢- معنای ویژه تاریخی درارتباط با مفهوم "امپریالیسم" سرمایه دارانه که رودولف هیلفردینگ - یک تئوریسین"کمونیست" اتریشی- برای نخستین بار آنرا در اوایل سده بیستم ارائه داده است. سرمایه مالی دراین معنا-بنقل بمعنا از لنین- حاصل ترکیب سرمایه بانکی با سرمایه صنعتی هست ، یعنی درهم آمیختن سرمایه های بانک های بزرگ با سرمایه های اتحادیه های انحصاری صاحبان کارخانه ها.
"امپریالیسم" نیز توسط لنین در کتابش بنام "امپریالیسم بعنوان بالاترین مرحله سرمایه داری" در سال ۱۹۱٦بررسی و تعریف شده است. بنظر من این بررسی و تعریف- با وجود برخی کاستی ها و اشکالاتی که دارد- جامع ترین و صحیح ترین بررسی و تعریفی است که راجع به این مقوله در آن زمانها صورت گرفته و داده شده است. برطبق این تعریف، امپریالیسم، امپریالیسم سرمایه داری بطوراختصار سرمایه داری انحصاری است که در میانه دهه ۱٨٧۰ درنتیجه انباشت و تمرکز سرمایه در کشورهای اروپای غربی و ایالات متحده پدیدارگشته است و بر مرحله ای از سرمایه داری دلالت مینماید که در آن سرمایه انحصاری ( در شکل " اتحادیه های سرمایه دارانه انحصاری، کارتل ها سندیکاها و تراست ها") در پیوند با سرمایه مالی- بمفهوم دوم- بجای سرمایه داری مبتنی بر رقابت آزاد بر جامعه تسلط پیدا میکند. سرمایه امپریالیستی همچنین تسلط جهانی سرمایه را گسترش میدهد، تسلط اقتصادی و سیاسی خود را از طریق توسعه و تشدید استعمار و نیمه استعمار در دنیا بسط میدهد. و در این ضمن صدور سرمایه توسط استعمارگران به کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره اهمیت بسیار بیشتری نسبت به زمانهای قبل از آن پیدا میکند.
اما ، در دوران پسا استعمار کنونی، سرمایه مالی یعنی دومین جزء از دو جزء تشکیل دهنده امپریالیسم( سرمایه انحصاری و سرمایه مالی) وزنه خود را عمدتاً ازدست داده است. ولی جزء نخست( انباشت و تمرکز سرمایه) وزنه بیشتری پیداکرده و انحصار و سرمایه انحصاری بیشتر و بیشتر گسترش و تشدید یافته است. امروزه قدرت بانکها بیشتر از همه نه از درآمیختگی اشان با موسسات تولیدی بلکه از فعالیتهای معین دیگرشان که انجام میدهند مانند نقشی که در بازارهای ارز و ارز خارجی یا اعطاء وام به همگان دارند ناشی میگردد. بسیاری از کنسرن های چند ملیتی فعالیتهای مختلف تولیدی، تجاری و بانکی را در خود ادغام کرده اند. در دنیای سرمایه داری کنونی و در مقیاس جهانی سالیانه حجم ارزشی صادرات و واردات معمولاً بسیار بزرگتر از مقدار ارزشی سرمایه گذاری های مستقیم خارجی است ؛ و غارت کشورهای سرمایه داری بیشتر یا کمتر عقب مانده کنونی توسط امپریالیستها بطورکلی شدیداً تقلیل یافته و سلطه جویی امپریالیسم بطورقابل ملاحظه ای کاستی گرفته و به برتری جویی تبدیل شده است. امروزه امپریالیسم را باید یا میتوان اینگونه تعریف نمود : کلیت سرمایه های انحصاری که بعنوان سرمایه بیشتر یا کمتر در سطح جهانی عمل میکنند و در این سطح بیشتر یا کمتر دارای برتری اقتصادی و سیاسی هستند امپریالیسم را تشکیل میدهد.
امروزه مقوله امپریالیسم معمولاً در قلمروی اقتصادی بر موجودیت و عملکرد شرکت های بزرگ تولیدی و تجاری انحصاری و بانک های بزرگ انحصاری که در سطوح بین المللی و در مقیاس جهانی عمل کرده و برتری دارند دلالت مینماید ، و در قلمروی سیاسی( و بنابراین همچنین نظامی) بیانگر عملکرد برتری جویانه حکومت های متبوع این شرکتها و بانک ها در این سطوح و مقیاس میباشد.
همچنین باید توجه نمود که هرچند پایه اقتصادی امپریالیسم را تکامل سرمایه داری انحصاری تشکیل میدهد اما امروزه این تکامل تنها علت کارکرد امپریالیستی و میزان این کارکرد نیست؛ بلکه فاکتورهای معین دیگری شامل کل قدرت اقتصادی یعنی کل " تولید ناخالص داخلی" و توانایی نظامی و امکاناً ویژه گی های تاریخی مربوط کشور مربوطه نیز در کیفیت و کمیت برتری و هژمونی بین المللی و جهانی امپریالیسم آن کشور نقش ایفاء مینماید. حکومت های چین و روسیه کنونی- که امپریالیست بوده یادرحال امپریالیست شدن هستند- دو نمونه و مثال برجسته در این زمینه محسوب میشوند؛ امپریالیسم آمریکا چنین نمونه دیگری بحساب میاید.
امروزه کشورهای ایالات متحده، انگلستان، ژاپن ، آلمان، فرانسه، ایتالیا، کانادا، و نیز تاحدودی چین و روسیه دربردارنده امپریالیسم و لذا اصطلاحاً کشورهای امپریالیستی نیز نامیده میشوند. کشورهای بسیارپیشرفته ای از قبیل سوئد و سوئیس دارای امپریالیسم با ابعاد کوچک بوده و با چنین ابعادی امپریالیستی بشمار میروند. . توسعه طلبی بین االمللی رژیم جمهوری اسلامی ایران ناشی از جنبه اسلامی وجود آن است و بنابراین امپریالیستی به مفهوم معین موردنظر بحساب نمیاید و غیره و غیره.
واضح است که، در میان همه سرمایه داران، کنسرن های انحصاری بزرگ و بانک های بزرگ در حکومت های متبوع خود بیشترین نفوذ را دارند. بطورکلی حکومت ها یا دولت ها ی جوامع سرمایه داری اساساً نماینده و مدافع نظام اجتماعی کاپیتالیستی حاکم و بدین طریق نماینده و مدافع کل طبقه اجتماعی بورژوازی میباشند. اما گروههای مختلف سرمایه داران خصوصی معمولاً متناسب با قدرت اقتصادی خود ازسوی حکومت حمایت میشوند یعنی بالاترین قشر آنها شامل مالکان عمده کنسرنها و شرکتها و بانکهای بزرگ انحصاری بیشترین نفوذ را در حکومت داشته و بیشتر از همه در تصمیم گیری هایش تأثیر میگذارند و غیره. اگرچه حاکمیت دموکراسی بورژوایی روابط قدرت در میان گروههای مختلف بورژوازی را بنفع گروههای کوچکتر تعدیل مینماید اما در این موارد نیز بالاترین قشر سرمایه داران بطورنسبی دارای بیشترین نفوذ و تأثیرگذارترین قشر در تصمیم گیری های حکومت میباشد.
بنظر من، امروزه، ازنقطه نظر طبقه کارگر در کشورهای کمتر یا بیشتر عقب مانده یا "درحال توسعه" ، تبعیت یا توافق بورژوازی این کشورها با خواست ها و فعالیتهای دولتها و سرمایه داران امپریالیست درصورتیکه این پیروی یا توافق به انتقال دستاوردهای بالنسبه مترقی اجتماعی و اقتصادی از کشورهای پیشرفته – مانند تکامل اقتصادی یا دموکراسی بورژوایی یا بیمه های اجتماعی برای همه مردم- به کشورهای عقب مانده منتهی گردد و تا آنجا که چنین انتقالی را دربرداشته باشد، زیانبخش و ناخواستنی محسوب نمیشود؛ و تا آنجا که موجب بدبختی و فجایع اجتماعی و مهمتر از همه عدم پیشرفت و تکامل اقتصادی در این کشورها میگردد ، مضر و زیان آور بحساب میاید ، زیرا این یک از ایجاد امکان پایه ای اقتصادی و اجتماعی مورنیاز جهت بهره مندی مردم از رفاه و دموکراسی بیشتر درچارچوب نظام سرمایه داری موجود و نیز فراهم شدن پیش شرط های مادی و اجتماعی ضروری جهت گذار به سوسیالیسم ممانعت مینماید و یا آن را به تعویق می اندازد.

حمید پویا ، ۳۱ اوت ۲۰۱۹


_______________

۱- این نوشته ترجمه به فارسی مقاله ای با همین عنوان و با تاریخ ۳۱ اوت ۲۰۱۹ و بزبان انگلیسی میباشد که من آن را سابقاً نوشته ام و اکنون خودم آن را به فارسی برگردانده ام و در ضمن این کار اصلاحات خیلی مختصری هم در آن وارد کرده ام. حمید پویا ۱۰ مارس ۲۰۱۹

**************

درباره نقش هایی که ناسیونالیسم در سده ٢٠ ایفاء نمود ۱

قبل از همه باید بگویم که من مفهوم ناسیونالیسم را سابقاً در مقاله ای که تحت عنوان " درباره مفاهیم ملت و ملیت گرایی" با تاریخ ٧ اوت ۲۰۱۹ نوشته ام بیان کرده ام. با این وجود، دراینجا ناسیونالیسم بطور بسیار مختصر به این شرح تعریف مینمایم : ناسیونالیسم شکلی از ایدئولوژی بورژوائی است که بطورکلی گرایش به این دارد که ازیکسو ملت مربوطه( باصطلاح "ملت خودی") را نسبت به سایر ملت ها برتر محسوب نماید و ازسوی دیگر تضادها و تمایزات طبقاتی در جامعه بورژوایی را تحت الشعاع باصطلاح وحدت ملی قراردهد یا درآورد. نوع بسیار تعدیل یافته ناسیونالیسم معمولاً نوعی ایدئولوژی خرده بورژوایی را تشکیل میدهد. شکل خاصی از تجلی ناسیونالیسم ، تا آنجا که واقعاً تجلی دو مولفه بخصوص مولفه نخست آن باشد، عبارتست از هم ملیت گرایی بین افراد.
نقش ناسیونالیسم در قرن بیستم را دراینجا میتوان به سه قسمت مختلف به شرح زیر تقسیم نمود:
۱- نقش آن در نقطه اوج خود بمثابه فاشیسم در حکومت ژاپن و در التقاط با نژادپرستی در حکومت های آلمان و ایتالیا در جنگ جهانی دوم برضد درمجموع ۳۰ کشور که بطورمستقیم یا غیرمستقیم در آن جنگ شرکت داشتند. در این سه کشور حکومت ها میکوشیدند با تزریق و القاء ایده های فاشیستی و یا راسیستی در اذهان توده های مردم آنان را فریب داده و بسیج و وارد جنگ نمایند. درواقع گروههای حاکم از بورژوازی - گذشته از بکارگیری روشهای اجباری و ایجاد شرایط مجبورکننده برای مردم- درعین حال توانستند تااندازه زیادی این توده ها را فریب دهند : ایدئولوژی فاشیستی یا فاشیستی-راسیستسی گروههای بورژوایی مزبور( ایدئولوژی ایکه درعین حال خواست های مادی امپریالیستی آنها را برای براه انداختن جنگ توجیه میکرد) تا حد زیادی به انگیزه و راهنمای فکری توده ها جهت جنگیدن بخاطر بورژوازی و اهداف و منافع وی تبدیل گردید. در آن جنگ درمجموع ۱۰۰ میلیون نفر مستقیماً شرکت داشتند و٧۰ تا ۸۵ میلیون نفر شامل نظامیان و افراد غیرنظامی از مجموع طرف های درگیر در جنگ کشته شدند و غیره.
۲- همچنین نقش بسیار بزرگی بعنوان ناسیونالیسم نسبتاً عادی در شکل میهن پرستی در صف (لا اقل) بیشتر کشورهایی که مستقیما در جنگ جهانی دوم علیه فاشیسم و راسیسم شرکت کردند ایفاء نمود. دولت های این کشورها (یعنی همه آنهایی که- شاید منهای اتحاد شوروی و چین- بویژه ازسوی حکومت فاشیستی-راسیستی آلمان برهبری آدولف هیتلر مورد حمله قرارگرفتند مانند بریتانیا و فرانسه یا مانند ایالات متحده که از اینها حمایت کردند) نیز عمدتاً ازطریق القاء یا بیدارکردن احساسات ناسیونالیستی یعنی میهن پرستانه در توده های مردم توانستند حمایت آنان را جهت جنگیدن علیه تهاجم فاشیسم و راسیسم بدست آورند. اما، بنظر من، در این جبهه، برخلاف جبهه فاشیسم، ناسیونالیسم، که قبل از همه و اساسا اهداف و منافع طبقات بورژوا را نمایندگی میکرد، نقشی ارتجاعی و ضدانسانی ایفاء نکرد.
۳- ناسیونالیسم در مبارزات مردمان کشورهای تحت استعمار( مثلاً هند در آسیا، الجزایر تانزانیا، زامبیا، کنیا، مالاوی و غیره در آفریقا) علیه سلطه استعمار و لذا برای رهایی ملی در طول چند دهه پس از جنگ جهانی دوم نقش هایی ارتجاعی و ضدانقلابی ایفاء نکرد. این مبارزات بلحاظ تاریخی بالنسبه مترقی معمولاً تحت رهبری گروههایی از بورژوازی این کشورها انجام گرفت و ایدئولوژی مربوطه این گروهها که ناسیونالیسم و ایده های ملیت گرایی بود( خواه بمثابه محتوای ایدئولوژیک و خواه بمثابه پوشش یا قالب ایدئولوژیکی خواستهای واقعی طبقات مختلف) نیز نقش بزرگی در هدایت و رهبری فکری و سیاسی توده های این مردمان برضد استعمار ایفاء کرد.
واضح است که نقش کلی و معمول ایدئولوژی ناسیونالیسم به بیان دیگر موجودیت کلی آن نقشی منفی، ناانسانی و ضدکارگری هست اما موارد خیلی معدود استثنایی وجود دارد که چنین نقشی نداشته است فی المثل دو مورد مذکور در فوق. البته میتوان مثال های مختلف زیادی در زمینه وجود کلی آن آورد ولی من در اینجا به نقش آن در فروپاشی یوگسلاوی سابق و تبدیل آن به کشورهای متعدد جداگانه اشاره میکنم( اینهم واضحاً بمعنای نفی خواست واقعی مردمان زحمتکش این ملت های مختلف در یوگسلاوی سابق برای جدایی ملی در آن زمان نیست یعنی تا آنجا که آنان تحت تأثیر ناسیونالیسم خواست جدایی ملی را مطرح و دنبال نکردند). و بدیهی است که من دراینجا نقش های ناسیونالیسم بمثابه یک ایدئولوژی را جدا از پیوندها و بستگی های پایه ای و کامل آن با نظام اقتصادی-اجتماعی بورژوایی و منافع مادی و غیرمادی بورژوازی بررسی مینمایم. باید توجه داشت که ایدئولوژی ها، که برپایه جایگاههای معین اقتصادی- اجتماعی طبقات تکوین میابند، درعین حال موجودیت بالنسبه جداگانه ای پیدامیکنند و در این اشکال مستقل نیز برخی نقش های سیاسی و اجتماعی ایفاء مینمایند.
امروزه بسیاری از رهبران بورژوازی در سطح جهانی ظاهراً علیه ناسیونالیسم سخن میگویند درحالیکه خودشان درعین حال لااقل بلحاظ مولفه یا مشخصه دوم این ایدئولوژی ناسیونالیست هستند. بعنوان مثال: ایمانوئل مکرون ریئس جمهور فرانسه اظهار داشته است که "ناسیونالیسم خیانت به میهن پرستی است". درحالیکه ، گذشته از این حقیقت که دومی شکل خاصی از همان ناسیونالیسم هست، او خودش بطورآشکار به باصطلاح وحدت ملی همه طبقات مختلف متضاد بخصوص طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار معتقد است و درعمل برای چنین وحدتی در جامعه فرانسه کوشش میکند. آنگلا مرکل صدراعظم آلمان درمورد فرو افتادن در اعماق ناسیونالیسم اخطار میدهد درحالیکه خود وی درعین حال ناسیونالیست میباشد زیراکه طرفدار وحدت پرولتاریا و بورژوازی و کلیه طبقات مختلف متضاد در جامعه آلمان بوده و چنین سیاستی را دنبال مینماید و غیره و غیره.

حمید پویا ، ۲۹ دسامبر ۲۰۱۹


_______________

۱- این نوشته ترجمه به فارسی مقاله ای با همین عنوان و بزبان انگلیسی و با تاریخ ۲۹ دسامبر ۲۰۱۹ هست که من سابقاً آن را نوشته ام و اکنون خودم آن را بفارسی برگردانده ام و هنگام این کار یک پاراگراف هم به آن اضافه نموده و اصلاح مختصری هم در آن وارد کرده ام. حمید پویا ۱٧ فوریه ۲۰٢٠
**************

درباره نژادپرستی در جهان کنونی۱

" نژادپرستی" دارای دو مشخصه اصلی است : ۱- اعتقاد باینکه ویژگی های نژادی موجب شکل گیری خصائص روانشناختی( یعنی شخصیتی ) و توانائی های ذهنی(شخصیتی) در افراد بشر میگرد؛ و ٢- دارای گرایش به اعمال برتری گروه نژادی از نظر خودش باصطلاح برتر خویش بر سایر گروههای نژادی طبعاً در حیطه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و غیره میباشد. راسیسم (نژادپرستی) این دو مشخصه را با هم دارا هست. ممکن است کسانی باشند که تااندازه ای اعتقاد نخست را داشته باشند ولی گرایش مذکور دوم را نداشته باشند، و این کسان نژادپرست محسوب نمیشوند.
"نژاد"- که راسیسم بر آن اتکاء دارد- بر تفاوت های ظاهری بیولوژیکی (شامل رنگ پوست، رنگ مو، نوع مو، رنگ چشم و امثال آن) انسانهای معینی با سایر انسانها دلالت مینماید. همانطور که میدانیم، در دوران کنونی درواقع پنج گروه نژادی در میان افراد بشر وجود دارد: نژاد سفید، نژاد زرد، نژاد سیاه، نژاد قرمز و نژاد استرالیائی شامل بومیان استرالیا. هریک از این گروههای نژادی شکل صرفاً ظاهری معین خودش را دارا هست که از این لحاظ کمی یا تا حدودی از سایر گروهها متفاوت میباشد. البته در داخل هر گروه نژادی هم افراد ممکن است بلحاظ ویژگی های بیولوژیک باهم تفاوتهایی داشته باشند.
ازنقطه نظر نژادپرست ها معمولاً نژاد سفید بعنوان نژاد برتر به شمارمیرود و چهار نژاد دیگر بویژه نژاد سیاه نژادهایی پست. معذلک عقیده به برتری نژادی گروه معینی از سفید پوست ها نسبت به دیگر سفید پوستها و البته نسبت به رنگین پوستها و همچنین عقیده به تقسیم گروههای معین مختلف سفید پوست از همین دیدگاه برتری نژادی در تاریخ و جودداشته و هنوز وجود دارد؛ مثلاً اعتقاد هیتلر و نازی ها به برتری " نژاد آلمانی" و نژادپرستی ویژه آنان در آن زمانها که بسیاری از مردم دنیا درباره آن کمتر یا بیشتر میدانند.
تعلق به یک ملت معین یا یک گروه قومی یا یک گروه از انسانهای دارای زبان ویژه را نیز برخی کسان تعلق نژادی محسوب مینمایند اما باکمی دقت دیده میشود که این نام گذاری یا کار برد این واژه "نژاد" در اینگونه موارد ، از نقطه نظر صحیح علمی، معمولا بجا و درست نیست. مقوله نژاد یا نژادی بطورصحیح تنها درمورد پنج نژاد فوق الذکر و بنابراین- منهای موارد استثنایی- درمورد "نژادپرستی" آنطور که تعریف شد صدق میکند.
بطوراختصار، راسیسم عبارتست از آن ایدئولوژی یا جهان بینی که بطور ناصحیح، غیرعلمی خصیصه های شخصیتی روانی افراد بشر را ، بعنوان چیزهایی اساساً غیراکتسابی، وابسته به ویژگی های صرفاً ظاهری بیولوژیک آنان میداند، و "برترین" این خصیصه ها را متعلق به نژاد سفید یا بخشی از این نژاد محسوب میکند؛ و قویاً دارای گرایش کاملاً ناانسانی و ستمگرانه به اعمال هژمونی گروه نژادی خودش بر سایر گروههای نژادی و حکومت بر مردمان کشورها براساس چنین نقطه نظرات نژادی خویش میباشد. و غیره.
نژادپرستی از یک نفع یا نیاز مادی بورژوازی منشاء میگیرد. یک نفع یا نیاز مادی این طبقه اجتماعی عبارت از استفاده از هرگونه امکان(تاریخی، سیاسی، اقتصادی، معنوی، نژادی و غیره) در دسترس برای اینکه انسانها را هرچه بیشتر تحت انقیاد و استثمار خود درآورد. فی المثل در شرایط تاریخی و اجتماعی ای که او میتواند از وجود تمایزات نژادی برای به انقیادکشیدن و بهره کشی بیشتر از افراد متعلق به نژاد باصطلاح "پست" بهره برداری نماید، ممکن است چنین کند. این پدیده در واقعیت البته ممکن است تنها در گروههای خاصی از بورژوازی بوجود آید و نه در تمام آنها؛ زیرا بعضی از گروههای بورژوازی تا حدودی بیشتر یا کمتر لیبرال یا ناسیونالیست یا مذهبی هستند و نه نژادپرست و غیره و غیره. . نژادپرستی ، گرایشات فکری و اخلاقی راسیستی، که اینگونه منشاء میگیرند ممکن است درمیان گروههایی از توده های مردم اشاعه پیداکنند، واین جریان ازطریق ترویج و تبلیغ و نیز تلقین راسیسم توسط احزاب یا اشخاصی درمیان مردم یا ازطریق آموزش کودکان توسط والدین نژادپرست آنها و غیره انجام میگیرد.

* * * * * *

امروزه راسیسم در سطح جهانی و در بسیاری از کشورها بطور قابل توجهی در اشکال مختلف یا بطور یکسان وجود دارد. من در این زمینه بطوراختصار مثال های متعددی را بشرح زیر آورده ام و متذکرمیگردم که چون اطلاعات من دراینباره اندک است ممکن است در اظهارات من نواقص و اشکالاتی هم وجودداشته باشد:
- در آفریقا فی المثل در کشورهای مذکور درذیل راسیسم به شرحی که آمده است وجود دارد:
در موریتانی گروهی از اعراب سفیدپوست بنام " ماورها" بر سیاهپوستان اعمال برتری نژادی میکنند و بعضی از آنان در حوزه های سیاسی ، نظامی ، اقتصادی و فرهنگی صاحب قدرت هستند یعنی بر کشور حکومت میکنند. افراد معمولی ماورها نیز نسبت به سیاهپوستان در زمینه های مختلف از امتیازاتی برخوردارند مثلاً در زمینه برخورد پلیس به افراد یا در مدارس کودکان تبعیضاتی علیه افراد سیاهپوست مشاهده میشود.
در آفریقای جنوبی، علیرغم اینکه مدتی طولانی است که سفید پوستان حکومت را دراختیار ندارند، راسیستهای سفید پوست بسیارخودنمایی و عرض اندام نموده و در اشکال مختلف علیه مردم سیاهپوست مبارزه و فعالیت مینمایند.
در زیمباوه وجود باصطلاح "تبعیض نژادی" علیه افراد سفیدپوست بویژه در زمانهای اخیر درواقع نوعی واکنش متقابل سیاهپوستان علیه راسیسم واقعی آن گروه سفیدپوست نسبت به آنان در زمانهای گذشته میباشد.
- در آمریکای شمالی : در ایالت متحده آمریکا هنوز تا اندازه زیادی رفتارهای نژادپرستانه از سوی افراد نسبتا زیادی از مردم سفیدپوست علیه سرخ پوستان بخصوص انسانهای سیاه پوست وجوددارد. در کانادا نیز تا حدود کمی کارهایی راسیستی علیه چینی ها و سیاه پوستهای ساکن در آنجا صورت میگیرد.
- در روسیه خشونت های نژادپرستانه یا ناسیونالیستی علیه گارگران مهاجر مشاهده میشود
- در استرالیا نژادپرستی علیه بومیان این سرزمین از سوی سفید پوستها –آنطور که من میدانم – تا حدودی هنوز جریان دارد.
- در اروپا، تا آنجا که من میدانم، نژادپرستی در بسیاری از کشورها مثلاً در کشورهای ذیل بشرح زیر وجود دارد:
در آلمان نئو نازی ها که عموماً ادامه همان راسیست-نااسیونالیستهای زمان آدولف هیتلر هستند بالنسبه بسیار فعال بوده و نفوذ زیادی در میان توده های مردم دارند. ایدئولوژی آنها یا مانند زمان هیتلر ترکیبی از راسیسم و ناسیونالیسم شدید و یا تعدیل یافته و عمدتاً یا تقریباً فقط به ناسیونالیسم شدید محدود شده است. حدود ١٠ حزب یا گروه سیاسی با اینگونه ایدئولوژی ها وجود دارد که اکثراً بسیار کوچک هستند و بزرگترین آنها حزب AfD (آلترناتیو برای آلمان) است. این حزب تعداد زیادی نماینده در پارلمان فدرال و پارلمانهای ایالات دارد ولی در حکومت فدرال شرکت ندارد. نئونازی ها به اشکال و درجات مختلف با خارجیان و آلمانی های خارجی تبار مقیم آلمان مخالفت میکنند و حتی بعضی از آنها بطورجدی خواهان کشتن این کسان هستند و گاهی اوقات آنان را بقتل میرسانند؛ اکثراً برضد یهودی های ساکن آلمان هستند و به اشکال مختلف علیه آنان مبارزه مینمایند؛ عموماً به درجات مختلف برعلیه موجودیت اتحادیه اروپا و عضویت آلمان در این اتحادیه میباشند؛ تلاش میکنند تا در این کشور یک حکومت فاشیستی برقرارسازند؛ و غیره و غیره.
در ایتالیا عملیات راسیستی خشونت آمیز برعلیه سیاهپوستان و شاید سایر خارجیان و خارجی تباران ساکن در این کشور فراوان دیده میشود. متأسفانه من درمورد راسیسم در ایتالیا بیشتر نمیدانم.
در فرانسه تا حدودی رفتارهای نژادپرستانه از سوی معدودی از فرانسویان برضد چینی ها و سایر خارجیان یا خارجی تباران ساکن در این کشور مشاهده میگردد.
در سوئد برخوردهای راسیستی یا ناسیونالیستی در مدارس دیده میشود. در این کشور حزب نژادپرست AFS حدود دو درصد آراء را در انتخابات عمومی بدست میاورد.

حمید پویا - ٢١ اوت ٢٠١٩


________________________

١- این نوشته ترجمه بفارسی مقاله ای با همین عنوان و بزبان انگلیسی و با تاریخ ٢١ اوت ٢٠١٩ میباشد که من سابقاً آن را نوشته ام و خودم اکنون آن را به فارسی ترجمه کرده و هنگام این کار اصلاحات بسیار مختصری هم در آن وارد نموده ام. حمید پویا ١٢ فوریه ٢٠٢٠
**************

درباره ملت و ملت گرایی١

مقاله " هند در قبضه ناسیونالیست های هندو" نوشته کریستف آفرلوت منتشر شده در نشریه لوموند دیپلماتیک (بزبان آلمانی) مورخ ژوئیه ٢٠١٩، درباره ناسیونالیست های هندو در هند سخن می گوید. من این مقاله را خواندم و توجه ام به بررسی مفاهیم ملت و ناسیونالیسم بطورکلی جلب شد، بشرح زیر به این بررسی می پردازم:
١- ملت متشکل از گروهی نسبتاً وسیعی از افراد که این چهار اشتراک معین بالنسبه پایدار را بترتیب اهمیت دارا هستند:
- در مرتبه نخست اشتراک در سرزمین بمثابه کشورشان
- در مرتبه دوم اشتراک در زبان در سطح عمومی در روابطشان با یکدیگر.
- در مرتبه سوم اشتراک در فرهنگ معنوی بمثابه فرهنگ عمومی ویژه خودشان
- در مرتبه چهارم اشتراکدر تاریخ، اشتراک در رویدادهای اجتماعی در گذشته نزدیک و دور.
دیده می شودکه "ملت" کلیت ارگانیک معینی از تمام طبقات و گروههای اجتماعی است.
برای توضیح مفهوم ملت ملاحظات ذیل را نیز بایستی در نظر گرفت:... برای مطالعه متن کامل اینجا کلیک کنید.

**************

درباره جنبش های توده ای بدون اهداف توده ه ای١

این مقاله شامل مطلب کوتاهی درباره جنبش هایی است که توده ها ی طبقات کاملاً فرودست در آنها وسیعاً یا منحصراً شرکت دارند ولی اهداف اجتماعی خود آنان درشان دنبال نمیشود. چنین جنبش هایی توسط توده هایی انجام میگیرند که بطورنسبی ناآگاه یا به بیان دیگر دارای آگاهی کاذب و نادرست نسبت به جریانهای سیاسی و فکری ای هستند که آنان را هدایت ورهبری میکنند ولی نسبت به خواست ها و اهداف آنان بیگانه میباشند. چنین گمراه شدن این جنبش های باصطلاح توده ای یا چنین به شکست منتهی شدن این جنبشها، درتحلیل نهایی، معمولاً براساس چنین بیگانگی( بیگانگی طبقاتی، اجتماعی) جریانهای مزبور از این طبقات فرودست و منافع و علائق واقعی خود آنان انجام می پذیرد. البته میزان و ویژگی این بیگانگی و درنتیجه گمراه شدن یا شکست خوردنِ جنبش های مزبور، بسته به اوضاع و احوال معین تاریخی و اجتماعی که هریک از آنها در آن شکل میگیرند و تحقق میابند ، تفاوت مینماید. من فکر میکنم که نمونه های پرشماری از چنین رویدادهایی در مقیاسهای مختلف میتوان در تاریخ و در دوران حاضر پیدا نمود. اما من دراینجا فقط به ذکر دو مثال بسیار برجسته و در مقیاس بسیار بزرگ و کم نظیرِ مربوط به عصر کنونی بشرح زیر می پردازم:
- انقلاب ١٩٧٨ در کشور ایران ، یک جنبش بسیار بزرگ علیه رژیم سابق شاه که ماهها طول کشید و در آن توده های انقلابی بسیار وسیعی از طبقه کارگر و اقشار متوسط شرکت داشتند. این جنبش اما تحت رهبری " آیت الله" خمینی با اندیشه های مذهبی فوق ارتجاعی و شدیداً ضد مردمی قرارگرفت و توده های مزبور با زمینه فکری مذهبی نسبت به این شخص ناآگاه و عقب مانده و بسیار متوهم بودند و از او حمایت میکردند. بمعنایی مردم فریب خمینی را خوردند، یک فریب بزرگ تاریخی. خمینی مطلقاً نسبت به طبقات فرودست این جامعه و مطالبات و خواست هایشان از انقلاب بیگانه بود؛ او تنها درپی و به دنبال آرزوها و اهداف اسلامی فوق ارتجاعی و نیز-درشرایط تاریخی آنزمان- ناگزیراً بورژوایی خودش در جریان انقلاب بود و توده ها نمیتوانستند این را درک کنند. او فقط میخواست اسلام خودش را در جامعه ایران حاکم کند و سرانجام در این کار موفق شد. لذا انقلاب برای مردم، که خودشان آن را به انجام رساندند، شکست خورد؛ باند خمینی و خودش، پس از یک رفراندوم از آن مردم توصیف شده فریب خورده ، حکومت "جمهوری اسلامی ایران" ، یک رژیم فوق ارتجاعی، شدیداً ضدمردمی، شدیدأ مستبد و جنایتکار، را تشکیل دادند؛ رژیمی که هنوز ادامه دارد. به این شکل خمینی و باندش بر مردم ایران حاکم گردیدند و سالهای زیادی نسبت به این مردم ستم کردند و بدی و جنایت کردند. دراینجا من نمیتوانم علل تاریخی و اجتماعی و موجبات روند هایی را توضیح دهم که منجر به شکست آن انقلاب شد. ولی میتوانم تأکید کنم که- درجریان انقلاب- تنها علت اساسی و عمده این شکست در یک کلام نا آگاهی خود آن توده ها بود و سایر علل داخلی و خارجی در این خصوص نقش هایی کاملاً فرعی ایفاء نمودند.
- مثال دیگر مربوط میشود به جنبش توده ای تحت رهبری نازی ها در آلمان از سال ١٩٢۵ به بعد بود. این جنبش توسط "حزب کارگری ناسیونال سوسیالیست آلمان" - که در رأس آن آدولف هیتلر قرار داشت- براه انداخته شد، اما توده های وسیعی از طبقه کارگر و اقشار متوسط در آن شرکت کردند و درواقع آن را ایجاد نمودند. هیتلر و این حزب ،که توسط سرمایه داران بزرگ آلمان حمایت می شدند، دارای ایده هایی راسیستی- فاشیستی بودند یعنی ایدئولوژی "ناسیونال سوسیالیسم"، یک ایدئولوژی مطلقاً ضد انسانی و ضدکارگری و ضد دموکراتیک، ترکیبی از نژادپرستی و فاشیسم بمثابه اوج ناسیونالیسم. ولی این توده ها تا حدی دارای گرایشات فکری ناسیونالیستی و نسبت به این شخص و این حزب ناآگاه و متوهم بودند و فریب آنها را خوردند و از آنها پشتیبانی کردند. هیتلر با برخورداری از رأی این توده ها صدراعظم آلمان شد و نیز توانست عنوان "پیشوا"ی آلمان را بدست آورد. و در چنین مقام هایی از سال ١٩٣٣ تا ١٩۴۵ به جنایت های بزرگ زیادی دست زد، میلیونها افراد یهودی، کمونیستها، معلولان ذهنی، بیماران روانی، هم جنس گرایان، اسیران جنگی وغیره را بقتل رسانید؛ جنگ جهانی دوم را براه انداخت، که در جریان آن دهها میلیون انسان از کشورهای مختلف ازجمله خود آلمان کشته شدند و ویرانیهای بسیار وسیعی در این کشورها ببار آمد و غیره و غیره.
البته بسیاری از آلمانیها خیلی بیشتر و شاید خیلی بهتر از من درباره هیتلر و کارهایش میدانند.
متأسفانه من دراینجا در این خصوص مثال های دیگری در مقیاس های کوچکتر را نمیتوانم ارائه دهم و به همان دو نمونه مشخص بسیار بزرگ ذکرشده اکتفاء مینمایم.

حمید پویا - ٢۴ ژوئیه ٢٠١٩


_________________

١- این نوشته ترجمه به فارسی مقاله ای به زبان آلمانی با همین عنوان وبا تاریخ ٢۴ ژوئیه ٢٠١٩ نوشته حمید پویا میباشد که من آنرا خودم به فارسی برگردانده ام و درضمن این کار چند سطر اول مقاله را که شامل اشاره به مقاله آلمانی زبان دیگری بوده و درج آن در این نوشته را مناسب ندیدم حذف کردم و بعلاوه اصلاحات بسیار ناچیزی هم در نوشته واردکرده ام. حمید پویا ٢٨ ژانویه ٢٠٢٠

**************

درباره رفورم در جامعه سرمایه داری ١

سرمایه داری را میتوان اصلاح کرد اما اصلاحات یعنی بنفع زحمتکشان، پس از مرحله بالای معینی از تکامل این نظام، اساساً بمثابه وسیله ای برای حفظ آن عمل میکند. خواه این اصلاحات حاصل مبارزات طبقه کارگر و مردم باشد، خواه چنین نباشد.. پس از این مرحله تاریخی، آنها از دیدگاه طبقه حاکم تنها بمثابه وسیله ای برای حفظ نظام و اگرچه البته از نقطه نظر طبقات فرودست بازهم وسیلهُ ایجاد بهبودی در وضع زندگی اشان در چارچوب سیستم حاکم محسوب میشوند. این مرحله معین بالا از تکامل سرمایه داری عبارت از تکامل کاپیتالیستی اقتصادی و اجتماعی ضروری جامعه برای گذار به سوسیالیسم بمفهوم راستین است. پیش از اینکه جامعه سرمایه داری به این سطح از تکامل برسد، چنین اصلاحات اقتصادی و اجتماعی و سیاسی بنفع طبقه کارگر و سایر طبقات فرودست تنها بمفهوم بقای نظام بنفع بورژوازی نیست؛ در اینگونه جوامع طبقات مزبور خودشان نیز به تکامل لازم سرمایه داری جهت گذار به سوسیلیسم نیازمند هستند ودرنتیجه به چنین رفورم هایی احتیاج دارند و مجبورند برای اینگونه اصلاحات و رادیکالیزه کردن آنها مبارزه کنند تا اینکه این نظام را برای خودشان بیشتر قابل تحمل نمایند.
بنابراین چنین اصلاحات در کشورهای پیشرفته کنونی همچون آلمان تنها بمفهوم ابقاء نظام بنفع بورژوازی است اما در کشورهای بیشتر یا کمتر عقب مانده مانند حتی چین چنین مفهومی ندارد.. در زمان حاضر کشورهای نخست درمجموع حدود ١۵ درصد جمعیت جهان و کشور های عقب مانده حدود ٨۵ درصد آن را دربردارند. کشورهای پیشرفته یا توسعه یافته آنهایی هستند که تولید داخلی ناخالص سرانه اشان بیشتر از مقدار معینی و این تولید برای کشورهای عقب مانده کمتر از این مقدار معین است. این مقدار را در حال حاضر طبق برآورد تقریبی من میتوان ٣۵٠٠٠ دلار آمریکا (به قیمت واقعی آن) درسال درنظرگرفت.
نظام کاپیتالیستیِ ماهیتاً و بنیاداً ناعادلانه و ستمگر - نظامی که بلحاظ اجتماعی، گذشته از روابط با طبیعت٢، بر اساس انقیاد و استثمار طبقه کارگر و امکاناً سایر زحمتکشان استوار است- در دو شکل یا در دو سطح موجودیت دارد: در شکل یک نظام جهانی که تمام کشورهای کنونی جهان را بصورت یک کلیت ارگانیک دربرمیگیرد؛ و در سطح هر کشور جداگانه.
ازاینرو چنین واقعیتهای کنونی در جهان مانند: « دو میلیارد انسان از مجموع ٧/٦ میلیارد جمعیت دنیا به آب آشامیدنی تمیز دسترسی ندارند» یا « هر پنج دقیقه در دنیا یک کودک از گرسنگی میمیرد» یا « ۵٠٠ شرکت خصوصی بسیار بزرگ فرا قاره ای ۵٢/٨ درصد تولید ناخالص جهانی را در دست خود دارند»۳، را باید از دو جهت مختلف درنظرگرفت : از لحاظ جهانی یعنی درسطح کلیت ارگانیک جهانی، و بلحاظ کشوری یعنی درسطح هر کشور جداگانه. از لحاظ اول گفته های نقل شده دقیقاً صحیح است ولی بلحاظ دوم مسئله اساساً بصورت متفاوتی مطرح میشود. در اینجا در چارچوب هرکشور گرسنگی و فقر اساساً و معمولاً از سطح نازل تکامل اقتصادی ناشی میگردد؛ زیرا مبارزه مردم برای زندگی بهتر بطورکلی وقتی ننتیجه درخور و شایسته میدهد که پایه مادی اقتصادی مورد نیاز آن نیز وجود داشته باشد ولی دراینجا چنین پایه ای بیشتر یا کمتر وجود ندارد.. در اینجا ، تا آنجاکه به شرکت های خصوصی مزبور مربوط میشود، همچنین به دلایل اقتصادی و سیاسی حکومت و گروهها و اشخاص مربوطه خیلی اوقات بنحوی مطلوب خودشان قادر به ایجاد روابط لازم با یا ممانعت از فعالیت این شرکت های بسیار بزرگ خصوصی عموماً خارجی به نفع تولید داخلی نیستند، چیزی که برای رشد و توسعه اقتصاد این کشورها غالباً لازم است.
همینکه تکامل اقتصادی و اجتماعی کاپیتالیستی هر جامعه به سطح موردنیاز برای گذار به سوسیالیسم رسید، موجودیت بعدی سرمایه داری بلحاظ تاریخی غیرلازم بوده و بایستی سرنگون و نابود شود. جایگزین مترقیانه این سیستم اجتماعی مقدمتاً سوسیالیسم(البته بمعنای واقعی که متأسفانه دراینجا توضیح درباره آن برایم مقدورنیست)میباشد که در روند تکامل خود به کمونیسم – که جانشین نهایی کاپیتالیسم است- ختم میگردد. سرنگونی وتلاشی نظام سرمایه داری و برپایی سوسیالیسم بطرزی پیروزمند تنها در یک موقعیت عینی انقلابی در سطح جامعه و توسط یک طبقه کارگر با سطح بالایی از آگاهی طبقاتی یعنی با آگاهی بالای انقلابی کمونیستی بقدرکافی تکامل یافته و همراه با سایر زحمتکشان بقدر کافی آگاه و انسانهای دارای گرایش عمیق انسانی علیه ظلم و ستم بر حیوانات و نیز تخریب محیط زیست میتواند انجام گیرد. پیدایش موقعیت عینی انقلابی همچنین بطورموثری به چگونگی آگاهی طبقه کارگر و سایر زحمتکشان و انسانهای مزبور دارد. جنبش هایی چون " جمعه ها برای آینده"- که منحصراً محدود به مطالبات زیست محیطی بوده یا هست- و " جنبش باصطلاح ٩٩ درصد جامعه بخصوص در آمریکا" مطلقاً کارساز و کافی نیستند، نه برای تحقق سوسیالیسم در کشورهای پیشرفته و ونه برای تحولات یا انقلابات واقعاً دموکراتیک در کشورهای بیشتر یا کمتر عقب مانده. همچنین باید بگویم جنبش نامبرده دوم یک جنبش سوسیالیستی محسوب نمی شود( بلکه یک جنبش دموکراتیک بوده) زیرا ١٠ تا ١۵ درصد جمعیت جوامع سرمایه داری پیشرفته بنا بر ذات اجتماعی خود موافق نظام سرمایه داری و برضد سوسیالیسم هستند و لذا نه یک درصد.
در کشورهای پیشرفته، قانع بودن طبقه کارگر به اصلاحات در چار چوب سیستم حاکم اساساً ناشی از سطح نازل آگاهی طبقاتی آن و موفقیت بورژوازی در حفظ این سیستم اجتماعی در اساس ناشی از این واقعیت است. بنابراین مدت مدیدی هست که رفورم در این کشورها در هرصورت خصلت تداوم بخشیدن به سیستم اجتماعی حاکم بخودگرفته است. در کشورهای عقب مانده، بطورکلی عقب ماندگی فکری و انقیاد توده های وسیع زحمتکش و تهیدست، فقدان سازمانهای پیشرو نسبتاً مترقیِ دارای پیوند کافی با این توده ها و سرکوب بیشتر یا کمتر شدیدِ مبارزات مردم توسط حکومت- علل مبین این حقیقت هستند که چرا تحولات یا انقلابات اجتماعی لازم برای توده های مزبور اصلاً یا بقدرکافی یا بطور پیروزمندانه انجام نمی گیرد.
این نظم کنونی جهانی باید ساقط گردد تا راه برای تکامل ضروری راستینِ اجتماعی، مادی و غیرمادی انسانها گشوده شود، تا اینکه اوضاع و شرایط جهت بسط و ارتقاء آگاهی های طبقاتی و انسانی لازم نزد طبقات فرودست و سرانجام وقوع انقلابات و تحولات موردنیاز آنان فراهم گردد. این نظم جهانی یقیناً ازمیان برداشته خواهدشد، اما چگونه وچه وقت آن را نمیتوان پیش بینی نمود. شاید در مقیاسی تاریخی بسیار طول بکشد تا اینکه این دگرگونی وقوع یابد.
درهرصورت، در دوران کنونی مهمترین وظیفه و فعالیت دراز مدتِ گروههای انقلابی و واقعاً ترقی خواه ، پیشروان راستین طبقه کارگر و سایر اقشار فرودست معمولاً عبارتست از ترویج و تبلیغ ایده های انقلابی کمونیستی واقعاً تکامل یافته و مدرن در میان توده های وسیع طبقات مزبور است. بعنوان یک منبع برجسته چنین ایده ها من میتوانم دراینجا مهمترین مطالب کتابها و نوشته های خودم را معرفی نمایم. این ایده ها همچنین به مسئله ستمگری نسبت به حیوانات و امر پایان دادن به آن و تخریب محیط زیست و پایان بخشیدن به آن می پردازند. این ایده ها ازدیدگاه طبقاتی کارگری و صحیح علمی انقلابات و تحولات مورد نیاز در هر دو دسته کشورهای عقب مانده و پیشرفته را بررسی و بیان مینمایند. و نیز ثابت میکنند که باصطلاح " کشورهای سوسیالیستی" سابق و کنونی سوسیالیستی نبودند و نیستند بلکه نوعی سرمایه داری بوده و هستند و لذا بدبینی یا بی اعتمادی یا ناامیدی بعضی از مردم نسبت به سوسیالیسم صحیح نیست و غیره و غیره.

حمید پویا - ٢٢ مه ٢٠١٩


_________________

١- این نوشته ترجمه مقاله ای باهمین عنوان بزبان آلمانی با تاریخ ٢٢ مه ٢٠١٩ هست که من سابقاً نوشته ام و اکنون خودم آن را به زبان فارسی ترجمه کرده ام و هنگام ترجمه اصلاحات بسیار مختصر و پراکنده ا ی اگرچه بعضاً بسیار مهم نیز در آن واردکرده ام.   حمید پویا ، ٢۵ ژانویه ٢٠٢٠

٢- دو رکن دیگری که نظام سرمایه داری برآنها متکی هست عبارتند از: اشکال مختلف بی رحمانهُ بهره کشی از حیوانات و به قتل رساندن آنها (منظور حیوانات تکامل یافته شاخه مهره داران هست)؛ و تخریب سایر مولفه های طبیعت مجاور بصورت تخریب محیط زیست.

٣- نقل شده از مقاله گفتگو با Jean Ziegler مندرج در روزنامه آلمانی Junge Welt شماره ١١١ سال ٢٠١٩

**************

درباره خط مشی کمونیستی درقبال اتحادیه اروپا١

عبارت "خط مشی کمونیستی" دراینجا بمعنای خط مشی کمونیستها ی کشورهای اتحادیه اروپا در مورد این اتحادیه طبعاً درارتباط با طبقه کارگر و سایر طبقات کاملاً فرودست است. اما قبل از هرچیز باید یادآوری کنم یا متذکرگردم که درست است که اتحادیه اروپا براساس اهداف و منافع طبقات بورژوا بنانهاده شده است و اساساً چنین اهداف و منافعی را دنبال میکند، بااین وجود درعین حال در تضعیف گرایشات ناسیونالیستی و تقویت روحیه انترناسیونالیستی درمیان توده های طبقه کارگر و مردم این کشورها نقشی ایفاء مینماید.
کمونیستها، یعنی پیشروان واقعاً انقلابی و بلحاظ علمی درست اندیشِ طبقه کارگر، درقبال اتحادیه اروپا در دوران کنونی بطورکلی دو وظیفه برعهده دارند : اول، مبارزه و فعالیت رفورمیستی جهت اجتماعی کردنِ سیاست هایی که در این سازمان درپیش گرفته میشود؛ و دوم، افشاء کلیت اتحادیه اروپا و کلیه سیاست ها و اقدامات بورژوایی و غیرانسانی آن برای طبقه کارگر و سایر زحمتکشان.
وظیفه نخست عبارتست از مبارزه درسطح اروپا برای تحقق عدالت و حقوق بشرِ امروزه امکان پذیر، تلاش جهت ایجاد بیمه های اجتماعی کافی یا جلوگیری از کاهش بیمه های اجتماعی موجود و بتصویب رساندنِ یک حداقل دستمزد کافی، فعالیت جهت ممانعت از نفوذ کنسرن ها و فوق ثروتمندان در این سازمان ، مبارزه علیه ستمگری بر حیوانات و تخریب محیط زیست و غیره و غیره. اینها درواقع فعالیتهای دموکراتیک کمونیستها در سطح اتحادیه اروپا هستند که دستاوردهای آنها موردنیاز طبقه کارگر و سایر طبقات فرودست در شرایط سیاسی و اجتماعی معین کنونی میباشد. این فعالیتها را میتوان بطرق ذیل انجام داد:
تبلیغ و ترویج مطالبات مزبور درمیان زحمتکشان و برای افکار عمومی؛ شرکت در پارلمان اروپا ازطریق انتخاب شدن در انتخابات مربوطه ؛ و قانع کردن اعضاء نسبتاً مترقی این پارلمان به قبول این مطالبات. من میتوانم حزب چپ آلمان را بعنوان یک نمونه برجسته نام ببرم که میتواند چنین فعالیتها و مطالبات را(تقریباً باستثتاء مبارزه رادیکال برای حمایت از حیوانات) دنبال نماید و در پارلمان اروپا تعدادی از اعضایش شرکت دارند.
دومین وظیفه کمونیست ها درسطح اتحادیه اروپا مشتمل است بر بسط و ارتقاء آگاهی های انقلابی پرولتاریایی و علمی توده های و سیع کارگر و زحمتکش درخصوص این اتحادیه بورژوایی و سیاستها و اقدامات بورژوایی آن( ازجمله درقبال رفتارهای ناانسانی نسبت به حیوانات) . این فعالیت طبعاً باید در موارد ضروری بنحوی در اشکال مشخص یا کلی انجام پذیرد. این رشدبخشیدن به خودآگاهی این توده ها توسط کمونیستها طبعاً همچنین بعنوان جزئی از وظیفه کلی و درازمدت آنان بصورت ترویج و تبلیغ محسوب میشود. که بنظر من مهمترین وظیفه اشان را تشکیل میدهد.
درارتباط با کشورهای پیشرفته اتحادیه اروپا( شامل آلمان، فرانسه، ایتالیا، سوئد، نروژ، فنلاند، ایرلند، اتریش، بلژیک، مالت، لوگزامبورگ، دانمارک، سوئیس و هلند) به دلیل اینکه این کشورها بلحاظ میزان تکامل اقتصادی- اجتماعی آماده گذار به سوسیالیسم هستند وظیفه دوم معمولاً مهمتر از اولی است و لذا توجه و فعالیت بیشتری را نسبت به وظیفه اول از کمونیستها میطلبد. ولی در مورد سایر کشورهای فعلاً کمتر توسعه یافته یا بالنسبه عقب مانده هردو وظیفه اهمیت یکسان دارند. واضح است که هردو فعالیت میتوانند در اشکالی کاملاً درپیوند با هم انجام گیرند.
بنظر من، اشخاص و گروههای سیاسی و فرهنگی نسبتاً مترقی غیرکمونیست نیز بایستی بتوانند محتویات هردو وظیفه را درک و قبول نموده و در عمل دنبال نمایند.

حمید پویا - ٧ ژوئن ٢٠١٩


_________________

١- این نوشته ترجمه فارسی مقاله ای با همین عنوان و با تاریخ ٧ ژوئن ٢٠١٩ میباشد که من سابقاً به زبان آلملنی نوشته ام و خودم آنرا ترجمه کرده ام. هنگام ترجمه تغییرات بسیار ناچیزی هم در آن واردکرده ام. حمید پویا ، ٣ ژانویه ٢٠٢٠

**************

درباره «سوسیالیسم» در کوبا١

در یک مقاله با عنوان « دموکراسی پایه در کوبا» نوشتهُ و Simone Garnet Varlex Gregoire منتشرشده در نشریه لوموند دیپلماتیک ( به زبان آلمانی) مورخ ژوئن ٢٠١٩ درباره مشخصات قانون اساسی جدید کوبا (مصوب فوریه ٢٠١٩) درمقایسه با قانون اساسی قدیمی این کشور مصوب ١٩٧٦ سخن گفته شده است. در این ارتباط من به مسئله سوسیالیسم در کوبا بشرح زیر می پردازم:
از مقاله مزبور استنباط های ذیل نتیجه میشود:
در این کشور ازنظر حکومت و همچنین مردم مقوله «سوسیالیستی» معمولاً به این معناست که فعالیت شرکت های کوچک خصوصی (در حدود معین خواسته شده) اجازه داده نشود و مقوله «کمونیستی» به این مفهوم یا لااقل از جهتی به این مفهوم است که چنین شرکت ها اصلاً اجازه فعالیت نداشته باشند. و بنابراین «کاپیتالیسم» فقط به معنای نظام متشکل از سرمایه داران خصوصی است که در آن بهره کشی صریح و ساده از کارگران و افراد معین دیگر توسط این سرمایه داران وجود داشته باشد.
در این کشور از زمان تصویب قانون قدیمی ١٩٧٦ تا زمان حاضر( پس از تصویب قانون اساسی جدید در فوریه ٢٠١٩ ) فعالیت شرکت های خصوصی مزبور و سرمایه گذاری از خارجه و و خرید خانه توسط خارجیان مجاز و آزاد شده است.
و پس از تصویب قانون اساسی جدید هم تقریباً مانند سابق فقدان دموکراسی و آزادی های سیاسی و فردی ادامه دارد.
اما بنابر تئوری من بطور اختصار: سوسیالیسم در قلمروی اقتصادی ازیکسو عبارتست از نظامی که کاملاً فاقد اشکال مختلف مالکیت بورژوایی بر وسائل تولید و مبادله و وسایل معیشت، فاقد سیستم کارمزدی و دارای مالکیت سوسیالیستی بر کلیه وسایل مزبور است و از سوی دیگر عبارتست از روند تاریخی بالنسبه مداوم پایان دادن کامل به بقایای طبقات اجتماعی در حیطه مناسبات اقتصادی سوسیالیستی موجود در راستای حصول به روابط اقتصادی کمونیستی است٢. سوسیالیسم در حوزه روساخت اجتماعی و سیستم آموزشی و فرهنگ معنوی از یکسو بمعنای حکومت دموکراتیک شورایی کارگری واقعی و حاکمیت سیستم آموزشی سوسیالیستی و فرهنگ معنوی سوسیالیستی بمعنای واقعی و از سوی دیگر بمفهوم فرایند تاریخی بالنسبه مداوم پایان دادن کامل به حکومت کارگری و هر نوع حکومت و امور سیاسی(و طبعاً متعلقات آنها چون امور قضایی و نظامی و پلیسی) و همچنین هرنوع بقایای بورژوایی و طبقاتی در سیستم آموزشی و در فرهنگ معنوی در راستای رسیدن به کمونیسم در این حوزه ها ست. سوسیالیسم در حیطه های روابط انسان با طبیعت از یکسو عبارتست از به حداقل رساندن ستم انسان بر حیوانات و تخریب محیط زیست توسط انسان و آسیب پذیری انسان در قبال فجایع طبیعی، و از سوی دیگر عبارتست از فرایند تاریخی نسبتاً مداوم پایان دادن کامل به بقایای هر سه جزء مذکور مناسبات انسان با مولفه های طبیعت در جهت رسیدن به کمونیسم در این زمینه. سوسیالیسم در همه این حیطه ها باید حتی الامکان هرچه زودتر پس از پیروزی انقلاب سوسیالیستی برپا و برقرارگردد. کمونیسم ، همانطور که بطور ضمنی تاکنون بیان شد، جامعه ای است کاملاً بدون طبقات اجتماعی و بدون تضادهای اجتماعی و لذا بدون دولت و امور سیاسی و بدون هرگونه نا انسانیت در کلیه قلمروی زندگی انسانها؛ بنابراین چنین جامعه ای در شکل کامل خود تنها در مقیاس کامل جهانی و بدون هیچگونه مرزهای ملیتی میتواند بوجود آید. اینها هستند مفاهیم راستین، مفاهیم تکامل یافته مدرنِ واقعاً پرولتاریایی و علمی سوسیالیسم و کمونیسم.
اینک بطوراختصار بشرح زیر نظام اجتماعی کوبا را با سوسیالیسم و کمونیسم ، بشرحی که بیان شد، مورد مقایسه قرارمیدهم:
در کوبا حکومت واقعاً دموکراتیک شورایی کارگری وجودندارد یعنی جامعه توسط شوراهایی اداره نمیشود که متشکل از نمایندگان واقعی مردم باشند و این نمایندگان را نیز مردم بتوانند در هر زمان خلع نمایند ؛ پس جامعه به شیوه ای واقعاً دموکراتیک اداره و رهبری نمیشود بلکه به شیوه ای بوروکرتیک توسط بوروکرات هایی که در رأس حکومت قراردارند. البته انتخاباتی که مردم در آن شرکت دارند صورت میگیرد ولی مانند انتخابات معمول در کشورهای سرمایه داری. در سوسیالیسم آزادی های اجتماعی و فردی عمیق بطور وسیع وجود دارد اما در کوبا اساساً چنین نیست. و فرایند بالنسبه پیوسته امحاء دولت و امور سیاسی در راستای حصول به کمونیسم در این زمینه اصلاً وجود ندارد.
اشکال «عمومی» مالکیت بر وسایل اقتصادی و و سایل معیشت ، به دلیل حقایق مذکور، خصلت اجتماعی سوسیالیستی ندارند بلکه بر نوعی مالکیت دولتی تحت کنترل و رهبری بوروکرت های بزرگ مزبور دلالت دارند، کسانی که به این علت و بخاطر وجود سیستم کارمزدی- که ذیلاً مورد توجه قرار خواهد گرفت- یک بورژوازی بوروکرات را تشکیل میدهند.
وسایل اقتصادی و معیشتی مزبور به نحوی واقعاً دموکراتیک و طبق نظر و خواست واقعی کارگران و کارمندان مربوطه در موسسات مربوطه و در موارد معینی طبق نظر واقعی توده های عموم مردم ( طبقه کارگر و گروههای تحتانی اقشار میانی در کشور) و توسط نمایندگان این افراد یا این مردم کنترل و هدایت نمیشود و جهات کاربرد آنها مثلاً در راستای پایان دادن به تقسیم کار طبقاتی موجود تعیین نمیشود.
سیستم کارمزدی وجود دارد : اینطور فهمیده میشود که هر کس بطورنسبی نه بطور آزادانه برطبق توانایی اش میتواند کارمولد و کار انجام دهد؛ ازاین لحاظ اشکالی از اجبار نسبتاً شدید و بهره کشی از کارگران ، از انسانها وجود دارد؛ مالکیت بر وسایل اقتصادی و اقتصاد اجتماعی سوسیالیستی نیستند و روند مداوم تکامل این مالکیت و این اقتصاد به کمونیسم اصلاً وجود ندارد، و بنابراین آن بخش از اررزش تولید شده توسط کارکنان که برای توسعه وسایل اقتصادی و تأمین زندگی مقامات بالا صرف میشود نوعی اضافه ارزش محسوب میگردد. لذا اصل سوسیالیستی توزیع کار و و سایل مصرفی میان انسانها یعنی « از هرکس حسب توانایی اش، به هر کس بر حسب کارش» بمعنای واقعی اصلاً اجرا نمیشود. اینها رویهمرفته دلالت بر وجود سیستم کارمزدی دارد. اما بنظر میاید که شدت استثمار نسبتاً کم است.
و همانگونه که اشاره شد اصلاً فرایند مداوم تکامل نظام اقتصادی و بخصوص تقسیم کار (ادغام کارفکری و کار جسمی در سطح هر فرد، امحاء سلسله مراتب شغلی و پایان دادن به اسارت فرد توسط حرفه اش) و اصل فوق الذکر به اصل « از هرکس بر حسب توانایی اش، به هر کس بر حسب نیازش» وجود ندارد. بدین معنا که اصلاً و بهیچوجه روند تکامل نظام اقتصادی به نظام کمونیستی موجودیت ندارد.
بنظر میرسد که اصلاً یا حداقل بطورکافی سیستم آموزشی و فرهنگ معنوی سوسیالیستی بمعنای واقعی برقرار نیست. و اصلاً فرایند پیوسته تکامل این سیستم و این فرهنگ بسوی سیستم و فرهنگ کمونیستی وجودندارد.
اصلا روابط سوسیالیستی انسانها با طبیعت یعنی حداقل ممکن بودن ستم انسان بر حیوانات و تخریب محیط زیست توسط انسان و آسیب پذیری انسان دربرابر فجایع طبیعی غایب است. و اصلاً و بهیچوجه روند مداوم پایان دادن کامل به بقایای جنبه های ناانسانی در این سه حوزه روابط با طبیعت موجودیتی ندارد.
مجاز بودن فعالیت شرکت های خصوصی فوق الذکر و سرمایه گذاری توسط خارجیان و غیره، با توجه به این واقعیت که این رژیم دهها سال است که برقرار و تثبیت شده است، دلالت بر وجود جنبه بورژوایی اگرچه نه چندان بزرگ دیگر اقتصاد کوبا مینماید.
با درنظرگرفتن مجموع آنچه تا بحال گفته شد، معلوم میشود که نظام اجتماعی کوبا قطعاً نه یک نظام سوسیالیستی(وبطریق اولی نه کمونیستی!!) بلکه یک نوع نظام ازجهاتی تعدیل یافته کاپیتالیستی است. البته بعضی رفورم هایی مانند آموزش رایگان و بهداشت رایگان که بطورویژه در نظام حاکم صورت گرفته است این نظام را برای مردم بطور نسبی راحت تر و قابل تحمل تر کرده است.
متأسفانه بررسی علل پیدایش کوبای کنونی در اینجا برای من مقدور نیست

حمید پویا - ٢٠ ژوئیه ٢٠١٩


_________________

١- این نوشته ترجمه مقاله ای با همین عنوان بزبان آلمانی نوشته حمید پویا با تاریخ ٢٠ ژوئیه ٢٠١٩ میباشد. برگردان به فارسی توسط خودم انجام گرفته است و در ضمن آن گاهی واژه ای خارج از ترجمه به متن اضافه کرده ام . حمید پویا، ٢٣ ژانویه ٢٠٢٠.

٢- گذشته از شکل اصلی اقتصاد سوسیالیستی ممکن است یک یا چند شکل فرعی این اقتصاد نیز وجود داشته باشد که پس از مدتی در شکل اصلی ادغام میگردد. این اشکال فرعی از واحدهای اقتصادی بسیار کوچک تشکیل میگردد که که متعلق به کسانی هستند که سابقاً در جامعه سرمایه داری پیشین استثمارگرنبوده اند و تاحدودی متحد طبقه کارگر در انقلاب سوسیالیستی بوده اند.

**************

درباره حزب چپ آلمان و مسئله حمایت از حیوانات١

قبل از هر چیز باید توجه داشت که در برنامه اساسی یعنی در "برنامه پایه ای" جدید تصویب شده در تاریخ ٢٣ اکتبر ٢٠١١ این حزب حتی اشاره ای هم به امر حمایت از حیوانات و مبارزه علیه ستم بر حیوانات نشده است. درحالیکه هر فردی که ترقی خواه باشد یا انسانی فکرکند طبعاً انتظاردارد که مسئله حمایت از حیوانات نیز باید نسبتاً بطوراساسی و جدی در چنین برنامه یک حزب باصطلاح چپ مورد توجه قرارگیرد.
در برنامه حزب چپ آمده است:
"ما برای یک تغییر جهت سیاست مبارزه میکنیم تا راه برای یک بازسازماندهی بنیادی جامعه باز شود که در نتیجه بر سرمایه داری غلبه گردد"
واضح است که غلبه بر سرمایه داری بمعنای واقعی یعنی سرنگون کردن نظام کاپیتالیستی و برپایی سوسیالیسم بمفهوم راستین هست ، چیزی که ازطریق یک انقلاب سوسیالیستی میتواند انجام پذیرد؛ این انقلاب در یک موقعیت عینی انقلابی در سطح جامعه توسط یک طبقه کارگر با سطح بسیار بالایی از آگاهی راستین طبقاتی که بوسیله بخش های پایینی طبقه متوسط با آگاهی کافی همراهی میشود انجام شدنی میباشد. بنابراین چنین"تغییر جهت سیاست" یعنی تغییر سیاست حکومت بورژوازی موجود حاکم در راستای رسیدن به سوسیالیسم حاکی از یک ایده غلط و پوچ است و طبعاً نمیتواند به سوسیالیسم حصول یابد. و سوسیالیسم یعنی محصول" بازسازماندهی بنیادی جامعه" بمفهوم راستین درخصوص حیوانات بمعنای به حداقل رساندن ستم انسان برآنها از یکسو و فرایند تاریخی پایان دادن کامل به هرگونه ستمگری بر حیوانات از سوی دیگراست. اما "سوسیالیسم" موردنظر حزب چپ ازقرار معلوم کاملاً ربطی به این مطلب ندارد.
وانگهی حزب چپ، آنطور که از نظرش نسبت به حمایت از حیوانات در قانون اساسی آلمان و لذا بعنوان هدف حکومتی این کشور فهمیده میشود، درمورد حمایت از حیوانات در این قانون حکومت دچار توهم هست. این حمایت از حیوانات بطور نسبتاً اساسی تأثیرگذار نیست و نقشی نسبتاً اساسی در قلمروی مبارزات و فعالیتهای جاری علیه قساوت ها و بدرفتاری های بسیارگوناگون علیه حیوانات ایفاء نمیکند. ماده ٢٠الف که به مسئله حمایت از حیوانات در این قانون اساسی مربوط است بدین شرح میباشد : " حکومت همچنین در مسئولیت برای نسلهای آینده از زمینه های طبیعی حیات و حیوانات درچارچوب نظم منطبق با قانون اساسی از طریق قانونگذاری و نیز معیارهای قانونی و حقوقی بوسیله قوه مجریه و اجراکننده قوانین حمایت مینماید"
دراینجا میتوان گفت که حکومت از حیوانات بدینگونه حمایت میکند: اولاً در "مسئولیت" بورژوایی برای "نسلهای آینده"، دوماً در" چارچوب نظم منطبق با قانون" بورژوایی و ناانسانی ، سوماً "ازطریق قانونگذاری و نیز معیارهای قانونی و حقوقی" بورژوائی، و چهارماً توسط " قوه مجریه و قوه مقننه" اساساً بورژوایی و ناانسانی. اینهمه قید و شرط (بورژوایی و غیرانسانی) برای حمایت از حیوانات (آنهم حیوانات نامعین) دراین قانون اساسی گذاشته شده است! این ماده قانونی درصورتی شامل حمایت بطورنسبی واقعی از حیوانات میبود که درآن، بطور جدا از مقوله "زمینه های طبیعی حیات"، بنحوی روشن و ساده و مختصر یک حمایت نسبتاً اساسی و واقعاً موثر از حیوانات وضع و ارائه میگردید؛ و در این کار میبایستی بطورخیلی کلی از انواع حیوانات زیرسلطه انسان و غیر آنها نام برده میشد؛ همچنین نحوه اجرا ی این حمایت ازطریق تصویب و اجرای قوانین بطرزی بسیارکوتاه و ساده تعیین میشد؛ ازاین گذشته میبایست برای مقوله حمایت از " زمینه های طبیعی حیات" یک ماده قانونی جداگانه دررابطه با حفاظت از محیط زیست و شرایط اقلیمی معین میشد.
بنابراین، همانگونه که فوقاً گفته شد، حمایت از حیوانات درباصطلاح قانون اساسی آلمان اصلاً فاقد تأثیرگذاری لازم جهت پاسخگویی به مشکلات مربوطه امروزه در مورد حمایت و دفاع از حیوانات است.
نقص دیگر حزب چپ در زمینه حمایت از حیوانات اینست که این حزب به ترویج و تبلیغ گیاهخواری و گیاهخواری کامل درمیان توده های طبقه کارگر و طبقه میانی جامعه آلمان نمی پردازد. دراین زمینه، بنابر پاسخ حزب چپ به یک پرسش سازمان حمایت از حیوانات پتا PETA در یک مصاحبه ، فقط از متداول گشتن غذاهای گیاهی و کاملاً گیاهی در موسسات عمومی مثلاً بیمارستانها و مدارس پشتیبانی مینماید. البته برای اینکه این فعالیت حزب در میان توده های مزبور عملی گردد، بایستی اعضاء آن نسبت به حیوانات تحت ستم انسان همدردی بسیار بیشتری داشته باشند و خیلی از آنان گیاهخوار یا گیاهخوار کامل بوده باشند. اما، درهرصورت، باید توجه داشت که گیاهخواری کامل و گیاهخواری یگانه راه اساسی پایان دادن کامل به ستمگری بشر بر حیوانات محسوب میگردد. آزمایش برروی حیوان در حوزه های علمی و شکار کردن حیوان و مراسم مذهبی و غیرمذهبی کشتن یا زجردادن حیوانات و نهادهای حیوان آزاری چون سیرک و باغ وحش و غیره نیز همگی بمثابه نتیجه و حاصل غیرمستقیم اشاعه کافی گیاهخواری کامل، ازطریق مخالفت و مبارزه گیاهخواران کامل با آنها، ازمیان خواهند رفت؛ گیاهخواران هم سرانجام به گیاهخواران کامل تبدیل خواهند شد. مرحله نهایی این فرایند تاریخی قاعدتاً در دوران سوسیالیسم و طی روند تکامل آن به کمونیسم به سرانجام خواهدرسید.
بطورکلی دیدگاه و خط مشی این حزب درقبال حیوانات ازقرار معلوم بطورنسبی ، بجز چند مورد، اساسی و رادیکال نیست. یکی از این چند مورد استثنائی مربوط به آزمایش روی حیوانات است: آنطور که اظهارات آقای اشتفان جرش ، سخنگوی فراکسیون حزب چپ برای امر حمایت از حیوانات در پارلمان شهر هامبورگ، نشان میدهد: موضع گیری حزب در برابر مسئله آزمایش روی حیوانات احتمالاً رادیکال و بسیارخوب است. مورد دیگر مربوط به کشتن جوجه های نر یک روزه است که این حزب خواهان پایان دادن به آن میباشد( چنانکه حزب در پاسخ به سئوال سازمان پتا چنین میگوید).
معذلک موضع گیری حزب در قبال مشکلات کنونی مربوط به حمایت از حیوانات در آلمان همانند حزب سبزها از همه سایر احزاب سیاسی که معمولا میتوانند در پارلمان فدرال و پارلمانهای ایالات نماینده داشته باشند بهتر است.
و بطورکلی حزب چپ همچنین بایستی تا آنجا که ممکن است ازطریق ترویج و تبلیغ صحیح و مناسب درمیان توده های طبقه کارگر، به اینان خوب تفهیم کند که به ستمکشی و زجرکشی حیوانات هم باید بطورواقعی توجه نمایند.

حمید پویا - ١٠ نوامبر ٢٠١٩


_________________

١- این نوشته ترجمه به فارسی مقاله ای بزبان آلمانی با همین عنوان و با تاریخ ١٠ نوامبر ٢٠١٩ میباشد که من خودم آن را به فارسی ترجمه کرده ام و درضمن چند سطر مربوط به ذکر منابع یک نقل قول را که ترجمه اشان را غیرلازم و نامناسب دیدم حذف نمودم. . به نظر من مطالعه و بررسی مطالب این نوشته بلحاظ توجه و آگاهی یابی افراد و گروهها و احزاب سیاسی نسبت به ظلم و ستم بر حیوانات بسیار مناسب و ضروری است. حمید پویا ٩ فوریه ٢٠٢٠