افق روشن
www.ofros.com

‌توده‌يی‌ها مانند ويروس‌اند

نمی‌ميرند. بازتوليد می‌شوند.(٦،۵،۴،۳،۲،۱)

سهراب.ن                                                                                                             دوشنبه ١٦ تیر ۱۳۹۹ - ٦ ژولای ۲۰٢٠


‌توده‌يی‌ها مانند ويروس‌اند

نمی‌ميرند. بازتوليد می‌شوند.(٦)

کمينترن و حزب توده
برخی از احزاب و گروه‌های سیاسی مانند حزب توده و یاران‌اش به تبعیت از ره‌نمودهای استالین، هنوز معتقدند که جامعه‌یی مانند ایران سرمایه‌داری نیست. بل‌که شیوه‌ی تولید در آن، هنوز ماقبل سرمایه‌داری‌ است! ابتدا باید «بورژوازی ملی» اعمال حاکمیت کند تا نیروهای مولده را رشد دهد! سپس وقتی طبقه‌ی کارگر‌ از نظر کمی رشد کرد، آن‌گاه می‌شود، فکری برای رفتن به شیوه‌ی تولید بالاتر کرد! این فکر هم نباید انقلاب باشد، بل‌که از طریق «راه رشد غیر سرمایه‌داری» می‌توان به «سوسیالیسم» نوع حزب توده ‌رسید! این چیزی است که استالین تحت عناوین مختلف برای جلوگیری از رشد و گسترش مبارزه‌ی طبقاتی، طبقه‌ی کارگر‌ جهانی به خورد احزاب برادر داده است و آن‌ها نیز کورمال کورمال آن را تبلیغ و ترویج کرده و می‌کنند.
در حالی که سرمایه‌داری‌ بودن یا نبودن یک جامعه‌ برحسب مقدار کمی کارگران و یا میزان گسترش صنایع نیست. و نیز سرمایه‌داری‌ با میزان سرمایه‌ انباشت شده، یا تعداد کارخانه‌ها تعریف نمی‌شود، بل‌که سرمایه‌ طبق گفته‌ی مارکس یک رابطه‌ی اجتماعی است که در آن نیروی کار‌ به کالا تبدیل شده، و حاصل کار کارگران چیزی جز ارزش و ارزش اضافی نیست که به جیب سرمایه‌دارها سرازیر می‌شود. در نتیجه انباشت سرمایه، حاصل کار اضافی رایگان کارگران برای سرمایه‌داران است. در هر جامعه‌یی این رابطه‌ی در آن برقرار باشد، سرمایه‌داری‌ است و بدیل آن هم در عصر سرمایه‌داری‌ امپریالیستی نئولیبرالی سوسیالیسم است نه جمهوری بورژوادموکراتیک.
در حالی که در نیمه دوم قرن نوزدهم میلادی شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری‌، مهر خود را برای خرید و فروش نیروی کار‌ در شهرهای کشورهای شرق کوبیده بود، اما در روستاها تا زمان حل مسئله ارضی، شیوه‌ی تولید فئودالیسم برقرار بود.
کار کمینترن(١) بررسی راه‌کارهای عملی و ارائه تزهایی(٢) به اعضای شرکت‌کننده، در جهت رشد و گسترش مبارزه طبقاتی پرولتاریای جهانی بود. حضور لنین عملا" از دو سال قبل از مرگ‌اش (٢١ ژانویه ١٩٢۴) در سیاست شوروی کم‌رنگ می‌شود، به‌طوری که قبلا" هر سال یک بار کنگره‌ی کمینترن برگزار می‌شد، اما با خروج لنین از صحنه رهبری شوروی به تدریج فواصل کنگره‌ها افزایش یافت. کنگره پنجم در ژوئن ١٩٢۴ برگزار گردید.(٣) و بعد از آن به مدت چهار سال استالین اجازه برگزاری کنگره کمینترن را نداد. کنگره ششم کمینترن که در آن سلطان‌زاده برای آخرین بار و رضایف(حسین شرقی) به عنوان نماینده‌گان حزب کمونیست ایران، شرکت داشتند، در ژوئیه ١٩٢٨، برگزار شد.
در نتیجه فشار استالین، در بخش ٨ از ماده ٢ اساس‌نامه‌ی کمینترن، که در کنگره‌ی ششم سال ١٩٢٨، به تصویب رسیده بود، به صراحت بیان می‌شود که «کنگره‌ی جهانی هر دو سال یک بار باید برگزار شود.» با وجود چنین شرایطی، کنگره‌ی هفتم بعد از هفت سال و در اوت ١٩٣۵ در مسکو برگزار شد!
یعنی از سال ١٩٢٨، و بعد از آن، استقلال عملی و فکری کمینترن به وسیله‌ی استالین از بین رفت. به‌طوری که در پایان جنگ جهانی دوم به فرمان بلوک سرمایه‌داری‌ غرب، آن را منحل و به جای آن دفتر مقوایی «کمینفرم» تاسیس کرد.
بنابراین‌ می‌شود این‌طور نتیجه گرفت که ما دو نوع کمینترن داشتیم. یکی کمینترن لنینی و دیگری کمینترن استالینی. حزب توده و یاران‌اش تمام و کمال مبلغ و مجیزگوی کمینترن استالینی بوده و هستند. هرگاه آن‌ها اسمی از کمینترن می‌آورند، منظورشان کمینترن استالینی است، زیرا که تزها و قرارهایی که در کمینترن لنینی به تصویب رسیدند، همه‌ی آن‌ها بدون استثناء، خلاف دیدگاه ایدئولوژیکی استالین بودند. بنابراین‌ وظیفه‌ی احزاب برادر در سراسر جهان این بود که کلیه‌ی دست‌آوردهای کمینترن لنینی را به بایگانی بسپارند، آن را بایکوت نمایند و هرگاه مجبور باشند اسمی از آن بیاورند، جعل شده‌ی آن را تولید‌ و بازتولید نمایند و اجازه ندهند که پرولتاریای جهانی دارای آگاهی طبقاتی که انترناسیونالیسم پرولتاریایی جزء لاینفک آن است، گردند.
نظریه پردازان اصلی کمینترن لنینی، عبارت بودند از لنین، سلطان‌زاده و كمونیست هندی، به نام مانابندراناث رُی (M.N.Roy)، تزهای رُی که با تغییراتی توسط لنین مورد تصویب کمینترن قرار گرفت، این است که هر جنبش‌ملی در شرق متشکل از دو بخش، بورژوازی یا به اصطلاح «بورژوازی ملی» و دیگری دهقانان بی‌زمین و کارگران (۴) است. بورژوازی که اکنون «بورژوازی ملی» دیگر وجود خارجی ندارد، درکشورهای تحت‌سلطه خواستار رهایی‌ ملی در چارچوب نظام سرمایه‌داری است. یعنی اگر بورژوازی در این کشورها به مبارزه بر علیه امپریالیسم دست می‌زند، آزادی «ملی» را فقط برای این می‌خواهد که بتواند بازار داخلی را از چنگ آن‌ها به در آورد و با تکیه به بازار خودی، سرمایه‌داری را رشد بدهد. بنابراین، بورژوازی در مسئله ملی منافع خود را دنبال می‌كند نه منافع طبقه‌ی کارگر‌ و دیگر طبقات فرودست جامعه را‌‌. بورژوازی اگر در این مبارزه، کارگران و دهقانان را دنبال خود به میدان مبارزه می‌آورد، برای این است که اهداف خود را محقق سازد. اگر پیروز شود حتا دست به سرکوب طبقات اجتماعی فرودست جامعه‌ هم می‌زند، هم‌چنان که در چین چنین کرد، و در این میان چیزی عاید کارگران‌ انقلابی و دیگر طبقات زحمت‌کش جامعه‌ نمی‌شود.
به گفته‌ی ای.اچ.کار، «رُی در کشورهای مستعمره دو نوع جنبش را به طور بارز از یک‌دیگر تمیز می‌داد - نخست جنبش ملی بورژوا دموکراتیک که خواهان استقلال در درون نظام سرمایه‌داری‌ بود، دوم «نبرد دهقانان بی زمین با هر نوع استثمار»؛ و می‌گفت وظیفه‌ی کمینترن این است که در برابر هر تلاشی برای غالب ساختن جنبش نوع اول بر نوع دوم ایستاده‌گی کند. وظیفه‌ی عاجل عبارت است از «ایجاد سازمان‌های کمونیستی کارگران و دهقانان»، که در کشورهای واپس‌مانده به صف کمونیست‌ها خواهند پیوست، «نه بر اثر رشد سرمایه‌داری‌، بل‌که بر اثر آگاهی طبقاتی» بدین ترتیب، «نیروی واقعی و شالوده‌ی جنبش رهایی‌بخش را در مستعمرات نمی‌توان در چارچوب تنگ ناسیونالیسم بورژوا دموکراتیک جای داد.» اما در عین حال که احزاب کمونیستی کارگران دارای آگاهی طبقاتی باید جلو بی‌افتند، «در کشورهای مستعمره انقلاب در ابتدا انقلاب کمونیستی نخواهد بود»؛ مثلا" سیاست ارضی کمینترن در این‌گونه کشورها باید بر پایه‌ی اصول خرده‌بورژوایی تنظیم شود، نه اصول کمونیستی، یعنی هدف این سیاست باید تقسیم زمین میان دهقانان باشد. ...
نماینده‌گان ایرانی و کره‌یی ... هشدارهای رُی را بر ضد هم‌بسته‌گی بیش از اندازه با ناسیونالیسم بورژوادموکراتیک به قوت تمام تکرار کردند.»(ای.اچ.کار:تاریخ روسیه شوروی:جلد سوم: ص٣١٢-٣١۴)
بنابراین، از نظر «رُی»(Roy) انقلاب‌ بورژوادمکراتیک یک انقلاب ناسیونالیستی در چارچوب مطالبات سرمایه‌داری [حقوق بورژوازی] است و از آن فراتر نمی‌رود. از این‌رو، اساسا" قصد تغییر نظام سرمایه‌داری و پیروی از منافع طبقه‌ی کارگر را هم ندارد. ولی بخش دیگری که در جنبش ضدامپریالیستی و آزادی ملی وجود دارد بخش کارگران و دهقانان آن است. «رُی» می‌گوید؛ که دهقانان بی‌زمین در این کشورها مخالف استثمارگران فئودال و سرمایه‌داران هستند، وظیفه سوسیالیست‌ها دفاع از این بخش جنبش‌ملی است نه بخش بورژوازی آن، زیرا بورژوازی در قرن بیستم نه تنها انقلابی نیست، بل‌که مرتجع است. این تزی بود که کمینترن برای کشورهای شرق ارائه داد که هنوز شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری‌ در آن‌ها، به شیوه‌ی غالب و برتر تولید نرسیده بود. در چنین شرایطی وظیفه‌ی سوسیالیست‌ها و طبقه‌ی کارگر‌ کشورهای شرق این نیست که به زیر چتر بورژوازی کشور خود بروند و خود را تبدیل به سرباز پیاده نظام بورژوازی کنند، بل‌که وظیفه‌ی آن‌هاست که در هر شرایط و در هر زمان و مکانی هستند، استقلال طبقاتی خود را حفظ کنند و تشکیلات مستقل خود را داشته باشند همان‌طور که یوسف افتخاری موسس تشکیلات مستقل کارگری در ایران بود، و به هیچ‌ عنوان طبقه‌ی کارگر‌ نباید به زیر چتر رهبری بورژوازی، بروند و فقط به شرطی با خرده‌بورژوازی و بورژوازی کشور خود در مبارزه با بقایای سلطنت، ارتجاع و امپریالیسم، هم‌کاری می‌کنند که آزادی بی‌قید و شرط سوسیالیست‌ها و استقلال طبقاتی آن‌ها را در هر زمان و مکانی به رسمیت بشناسند و عملا" به آن پای‌بند باشند.
لنین نیز در «تزهای مربوط به مسئله ملی و مستعمراتی» كه در ژوئن ١٩٢٠/خرداد ١٢٩٩، در آستانه دومین كنگره انترناسیونال كمونیستی منتشر شد، هم‌کاری با بورژوازی خودی را مشروط به فعالیت و آزادی بی‌قید و شرط کمونیست‌ها می‌داند: «در مورد كشورها و ملت‌هایی كه در حالت عقب‌مانده‌گی بیش‌تری هستند و مناسبات فئودالی یا پاتریاركال [پدرسالاری] و مناسبات دهقانی پاتریاركال در آن‌ها تفوق دارد، باید به ویژه این نكات را در نظر داشت: نخست، لزوم كمك همه احزاب كمونیست به جنبش رها‌یی‌بخش بورژوا دموكراتیك در آن كشورها ـ وظیفه بذل مجدانه‌ترین كمك‌ها در وهله‌ی نخست به عهده كارگران آن كشوری‌ست كه ملت عقب‌مانده از لحاظ مستعمراتی یا مالی وابسته‌ی‌ آن‌ است ... انترناسیونال كمونیستی باید از جنبش ملی بورژوا دموكراتیك در كشورهای مستعمراتی و عقب‌مانده فقط بدان شرط پشتیبانی كند كه عناصر احزاب پرولتری آینده، كه كمونیست بودن آن‌ها فقط عنوان نباشد در كلیه كشورهای عقب‌مانده متحد گردند و با روح درك وظایف خاص خود، یعنی وظایف مربوط به مبارزه‌ی‌ جنبش‌های بورژوا دموكراتیك در داخل ملت خود، تربیت شوند؛ انترناسیونال كمونیستی باید با دموكراسی بورژوایی مستعمرات و كشورهای عقب‌مانده در اتحاد موقت باشد ولی خود را با آن‌ها نیامیزد و استقلال جنبش پرولتری را، حتا در نطفه‌ای‌ترین شكل آن، بی‌چون و چرا محفوظ دارد...». (لنین:مجموعه آثار: ٧٧٨)
و در اثبات نظر فوق، ای.اچ.کار بیان می‌دارد که در کنگره دوم کمینترن در ژوئیه ١٩٢٠، ره‌نمو کمینترن این بود که «در کشورهای واپس‌مانده کمونیست‌ها می‌بایست برای کمک کردن به «جنبش رهایی‌بخش بورژادموکراتیک» آماده باشند، و به ویژه از دهقانان در برابر زمین‌داران بزرگ و «در مقابل همه‌ی تجلیات آثار بازمانده‌ی فئودالیسم» پشتیبانی کنند. اما هرجا که این کار لازم باشد، می‌بایست از هرگونه خلط مبحث ایده‌ئولوژیک پرهیز کنند.» سپس کمینترن نوشت:
«بین‌الملل کمونیستی باید در اتحاد موقت با بورژوادموکراسی مستعمرات و کشورهای واپس‌مانده گام بر دارد، اما نباید با آن در آمیزد و باید استقلال مطلق جنبش کمونیستی را حتا در ابتدایی‌ترین شکل آن نگه دارد.»(ای.اچ.کار:تاریخ روسیه شوروی:جلد سوم: ص٣١١) بنابراین‌ طبق نظریه و تئوریی که کمینترن در مورد ملل شرق ارائه داد و سلطان‌زاده، لنین، و «رُی» از هندوستان بانی آن بودند که مرکز انقلاب‌ها اکنون در شرایط امپریالیستی از غرب به شرق منتقل شده است. و چون در شرق هنوز طبقه‌ی کارگر‌ بسیار صنعتی وجود ندارد به ناچار، طبقه‌ی کارگر‌ ملل شرق باید به شرطی با بورژوازی خودی هم‌کاری نمایند که آزادی بی‌قید و شرط و استقلال کامل کمونیست‌ها و طبقه‌ی کارگر‌ را به رسمیت بشناسد. این تزی بود که در کنگره‌ی سوم کمینترن به تصویب رسید.
اکنون منتخبی از سخن‌رانی‌های لنین در کنگره‌های یک تا چهارم کمینترن را در این‌جا به منظور مبارزه با جعلیات حزب توده و دیگران می‌آوریم، و بقیه را در صورت لزوم، در بخش‌های دیگر ارائه خواهیم داد:
«مارکس در تحلیل[کمون پاریس] خود، ماهیت استثمارگرانه‌ی دموکراسی بورژوایی و نظام پارلمانی بورژوایی را که در آن طبقات ستم‌دیده هر چند سال یک بار از این حق برخوردار می‌شوند که تصمیم به‌گیرند کدام نماینده‌ی طبقات مرفه را به «نماینده‌گی و سرکوبی» مردم در پارلمان برگزینند، آشکار ساخته است.»(لنین:مجموعه سخن‌رانی‌ها در کمینترن:کنگره یکم:ص١۵)
«در فاصله‌ی میان پرولتاریا و بورژوازی، گروه دیگری از مردم هستند که نخست به این‌سو و سپس به آن سو متمایل می‌شوند. در همه‌ی انقلاب‌ها، هم‌واره چنین بوده است و در جامعه‌ی‌ سرمایه‌داری‌، که پرولتاریا و بورژوازی دو اردوگاه متخاصم‌اش را تشکیل می‌دهند، عدم وجود قشرهای میانی مطلقا" غیرممکن است. وجود این متزلزل‌ها از لحاظ تاریخی اجتناب‌ناپذیر است و متاسفانه این عناصر که خودشان نیز نمی‌دانند فردا در کنار کدام طبقه‌ خواهند جنگید، تا مدت‌های مدید وجود خواهند داشت.» (۵)(پیشین:کنگره دوم:ص٣٠) «همین هزاران میلیون سود فوق‌العاده [کشورهای استعمارگر غربی] است که زیربنای اقتصادی اپورتونیسم در جنبش کارگری را تشکیل می‌دهد. در آمریکا، بریتانیا و فرانسه شاهد بیش‌تر دوام آوردن رهبران اپورتونیست و قشر فوقانی طبقه‌ی کارگر‌ یعنی اشرافیت کارگری هستیم؛ آن‌ها مقاومت بیش‌تری در برابر جنبش کمونیستی نشان می‌دهند. به همین علت است که خلاص یافتن از این بیماری برای احزاب کارگری اروپا و آمریکا به مراتب دشوارتر از کشور ما[روسیه١٩٢٠] خواهد بود. ...من بر شیوه‌ی مشخصی که این کار[مبارزه با اپورتونیسم اشرافیت کارگری] باید با پیروی از آن انجام شود تکیه نمی‌کنم، این شیوه‌ در تزهای انتشار یافته‌ی من بررسی شده است. وظیفه‌ی من نشان دادن ریشه‌های عمیق اقتصادی این پدیده است. این بیماری، سابقه‌یی طولانی دارد، علاج آن، بیش از آن‌چه خوش‌بینان گمان می‌کردند، به درازا می‌کشد. اپورتونیسم، دشمن اصلی ما است. نشان کمونیسم راستین قطع رابطه‌ با اپورتونیسم و رفورمیسم است. روز فردای انقلاب، همه‌جا هواداران اپورتونیسم را خواهید دید که خودشان را کمونیست می‌نامند. اپورتونیسم در رده‌های بالای جنبش طبقه‌ی کارگر‌، سوسیالیسم بورژوایی است نه سوسیالیسم پرولتاریایی. عملا" نشان داده شده است که فعالین طبقه‌ی کارگر‌ که از گرایش اپورتونیستی پیروی می‌کنند، بهتر از خود بورژواها از بورژوازی دفاع می‌کنند. اگر آن‌ها رهبری کارگران را به عهده نگیرند، بورژوازی نمی‌تواند در قدرت بماند. ... دشمن اصلی ما، دشمنی که باید بر آن غلبه کنیم، این‌جاست. ما باید با تصمیمی قاطعانه برای ادامه‌ی این پیکار تا به آخر در همه‌ی احزاب، این کنگره[کنگره دوم کمینترن١٩٢٠] را ترک گوییم. این وظیفه‌ی اصلی ما است. ... اگر رفقای ما در همه‌ی کشورها به ما کمک کنند تا ارتش متحدی [پرولتاریاِی متحد] تشکیل دهیم، هیچ کم‌بودی نمی‌تواند جلوی اجرای این وظیفه را بگیرد. این وظیفه‌ی، انقلاب پرولتاریایی جهان و پی‌ریزی جمهوری شورایی جهان است.»(پیشین:کنگره دوم:۵٧) لنین:مجموعه سخن‌رانی‌ها در کمینترن:
«در همه‌ی کشورهای سرمایه‌داری‌، عناصر عقب‌مانده‌یی در میان طبقه‌ی کارگر‌ وجود دارند که متقاعد شده‌اند که پارلمان، نماینده‌ی راستین مردم است و روش‌های نابکارانه‌یی را که در آن‌ها به کار گرفته می‌شود، نمی‌بینند. ... شما چگونه می‌توانید ماهیت واقعی پارلمان را برای توده‌های عقب‌مانده‌یی که فریب بورژوازی را خورده‌اند روشن کنید؟ اگر در پارلمان نباشید و در بیرون پارلمان باشید، چگونه می‌توانید مانورهای گوناگون پارلمانی، یا موضع‌گیری‌های احزاب را افشا کنید؟ اگر مارکسیست هستید، باید بپذیرید که در جامعه‌ی‌ سرمایه‌داری‌، پیوند نزدیکی میان روابط طبقات و روابط احزاب وجود دارد. باز تکرار می‌کنم: اگر عضو پارلمان نباشید و منکر فعالیت پارلمانی شوید، چگونه می‌توانید این همه‌ را نشان دهید؟ تاریخ انقلاب روسیه به روشنی نشان داده است که توده‌های طبقه‌ی کارگر‌، دهقانان و کارمندان پایین رتبه‌ی اداری را با هیچ استدلالی نمی‌توان متقاعد کرد، مگر آن‌که تجربه‌ی شخصی خودشان آن‌ها را متقاعد کند. ... پارلمان نیز یکی از عرصه‌های مبارزه‌ی طبقاتی است.»(پیشین: کنگره دوم:٨٨) لنین:مجموعه سخن‌رانی‌ها در کمینترن:
«بدون اتحاد اقتصادی، اتحاد نظامی نمی‌تواند وجود داشته باشد. برای زنده نگه‌داشتن آدمی، فقط هوا کافی نیست، اتحاد ما با دهقانان، بدون شالوده‌ی اقتصادی، که زیربنای پیروزی‌مان در جنگ علیه بورژوازی خودی بود، احتمالا" نمی‌توانست چند صباحی دوام بیاورد. اکنون بورژوازی ما با کل بورژوازی بین‌المللی متحد شده است. البته زیربنای اتحاد اقتصادی ما با دهقانان، بسیار ساده و حتا خام بود. ما زمین مورد نیاز دهقان را در اختیارش گذاشتیم و در برابر زمین‌داران بزرگ از او پشتیبانی کردیم. در عوض، قرار شد غذا دریافت کنیم. این اتحاد، کاملا" تازه‌گی داشت و بر روابط عادی میان تولیدکننده‌گان و مصرف‌کننده‌گان کالا متکی نبود. دهقانان ما این مسئله را از پهلوانان انترناسیونال‌های دوم و دو و نیم بهتر می‌فهمیدند. آن‌ها به خودشان می‌گفتند: «این بلشویک‌ها رهبرانی سخت‌گیرند، اما هرچه باشند، از خودمانند.» این گفته با این‌که ممکن است درست بوده باشد، ما به این طریق، پایه‌های یک اتحاد اقتصادی جدید را گذاشتیم. دهقانان محصول‌شان را به ارتش سرخ می‌دادند و از کمک این ارتش در حفاظت از دارایی‌های‌شان برخوردار می‌شدند. ... ما اعتراف می‌کنیم که شکل اولیه این اتحاد، بسیار ناقص بود و ما مرتکب اشتباهات فراوان شدیم. اما مجبور بودیم هرچه تندتر عمل کنیم، مجبور بودیم تدارکات ارتش به هر قیمتی که شده فراهم کنیم. در جریان جنگ داخلی، ما از همه‌ی مناطق غله خیز روسیه جدا افتاده بودیم. وضع‌مان بسیار ناگوار بود و این‌که مردم و طبقه‌ی کارگر‌ روسیه توانستند این مصیبت، فقر و تنگ‌دستی را تحمل کنند و فقط با نیروی ایمان به پیروزی طاقت بیاورند، به یک معجزه می‌ماند»(کف زدن حضار) پیشین: کنگره سوم:ص ١۴٧
«طبیعتا" هر انقلابی مستلزم فداکاری بی‌کران از سوی طبقه‌یی است که دست به انقلاب می‌زند. تفاوت انقلاب با مبارزه‌ی عادی این است که شرکت‌کننده‌گان در انقلاب، ده‌ها و صدها برابر شرکت‌کننده‌گان در مبارزه‌‌ی عادی‌اند. بنابراین‌، هر انقلابی نه فقط مستلزم فداکاری از سوی افراد، بل‌که از سوی کل یک طبقه‌ است. دیکتاتوری پرولتاریا در روسیه برای طبقه‌ی حاکم - پرولتاریا - فداکاری، فقر و تنگ‌دستی بی‌سابقه‌یی در تاریخ به دنبال آورده است و به احتمال قوی، همین وضع در هر کشور دیگری پیش خواهد آمد. این فشار و تنگ‌دستی را چگونه باید تقسیم کنیم؟... فشارها را باید چنان تقسیم کنیم که قدرت پرولتاریا حفظ شود. این تنها اصل ما است. ...در حال حاضر، ما درگیر جنگی اقتصادی با خرده‌بورژوازی و دهقانان هستیم، جنگی که برای ما در مقایسه با آخرین جنگ، به مراتب خطرناک‌تر است.» ص ١۵٠ کنگره سوم
«به اعتقاد من، پس از گذشت پنج سال از انقلاب روسیه، مهم‌ترین کار برای همه‌ی ما اعم از رفقای روس و رفقای خارجی آن است که بنشینیم و مطالعه کنیم. فقط در این زمان است که ما فرصت مطالعه کردن را به دست آورده‌ایم. نمی‌دانم این فرصت تا چه زمانی دوام خواهد آورد. نمی‌دانم که قدرت‌های سرمایه‌داری‌ تا چه مدتی به ما فرصت خواهند داد که در آرامش به مطالعه ادامه دهیم. ولی ما باید در هر لحظه‌یی که از پیکار و جنگ فارغ می‌شویم به مطالعه، آن هم مطالعه‌ی بنیادی به پردازیم. ... این کوشش برای یادگیری نشان می‌دهد که امروزه مهم‌ترین وظیفه‌ی ما مطالعه‌کردن و سخت مطالعه‌کردن است. رفقای خارجی ما نیز باید مطالعه کنند. منظورم این نیست که آن‌ها نیز مانند ما مجبورند خواندن و نوشتن و فهمیدن آن‌چه را که می‌خوانند، یاد به‌گیرند. ... اما یک چیز حتمی است: ما باید کارمان را با یادگیری خواندن و نوشتن و فهمیدن آن‌چه می‌خوانیم، آغاز کنیم. ... ما نه فقط به روس‌ها بل‌که به رفقای خارجی نیز باید به‌گوییم که مهم‌ترین کار در دوره‌یی که واردش شده‌ایم، مطالعه کردن است. ما به معنای اعم کلمه، مطالعه می‌کنیم. اما آن‌ها[خارجی‌ها] باید به معنای اخص کلمه مطالعه کنند ... تا مضمون کار انقلابی را به‌فهمند.»(لنین:مجموعه سخن‌رانی‌ها در کمینترن:ص١٨٨) (لنین:گزارش به کنگره چهارم کمینترن ١٣ نوامبر ١٩٢٢)
سقوط کمینترن(٦) لنینی از کنگره دوم [ژوئیه١٩٢٠] و زمانی که خود لنین به همه‌ چیز اشراف دارد؛ با ظهور شعارهای «در میان توده‌ها نفوذ کنید» و «با توده‌ها رابطه‌ی نزدیک‌تر داشته باشید» تولد یافت و با ادامه آن در کنگره ملل شرق در سپتامبر ١٩٢٠، بلوغ خود را در کنگره سوم کمینترن در ژوئن ١٩٢١، به ظهور ‌رساند. در همین سال است که نطفه استالینیسم هم شکل می‌گیرد. شکست انقلاب آلمان در ١٩١٩، امید لنین و بلشویک‌ها که چشم به راه آن بودند را، برباد داد. بنابراین‌ در کنگره ملل شرق، عقب‌نشینی از مواضع انترناسیونالیستی صورت می‌گیرد، که نتیجه ملموس آن قرارداد ١٩٢١، شوروی با انگلیس، ایران و ترکیه است.
در کنگره سوم کمینترن در ژوئن ١٩٢١، این عقب‌نشینی مورد بحث قرار می‌گیرد. به گفته‌ی اچ کار، «تغییر مورد بحث در بهار و تابستان ١٩٢١ صورت گرفت و در سومین کنگره‌ی کمینترن در ژوئن و ژوئیه همان سال ثبت شد. این لازمه‌ی تغییر سیاست داخلی و خارجی شوروی بود که نپ و موافقت‌نامه‌ی بازرگانی بریتانیا و شوروی بیان‌کننده‌ی آن بود. ... لنین و تروتسکی و کامنووف طرف‌دار عقب‌نشینی و سازش بوده‌اند و زینوویف و بوخارین و رادک و بلاکون [در کمینترن و کمیته مرکزی] هم‌چنان دم از تعرض انقلابی می‌زده‌اند. در هر حال استقامت لنین به نتیجه رسید.» (ای.اچ.کار:تاریخ روسیه شوروی:جلد سوم: ص۴٦٣-۴٦۴)
سیاست تازه همکاری با جهان سرمایه‌داری‌ در سخن‌رانی لنین در کنفرانس حزبی مسکو در نوامبر ١٩٢٠ این نغمه‌ی نوین را ساز می‌کند:
«ما نه تنها فرصتی برای نفس تازه کردن داریم، بل‌که به مرحله‌ی تازه‌یی رسیده‌ایم و موضع اساسی خود را در چارچوب دولت‌های سرمایه‌داری‌ به دست آورده‌ایم.» سپس می‌گوید وانمود کردن این که بلشویک‌ها:
«قول داده‌اند یا خواب دیده‌اند که می‌توانند فقط با نیروهای روسیه‌ی تنها تمام جهان را دیگرگون کنند» بی‌هوده است:
«ما هرگز مرتکب این دیوانه‌گی نشده‌ایم؛ ما همیشه گفته‌ایم که انقلاب‌مان وقتی پیروز می‌شود که مورد پشتیبانی کارگران همه‌ی کشورها قرار گیرد. چنین معلوم شد که آن‌ها فقط تا نیمه راه[کارگران از کشورهای متبوع خود خواستند که بر علیه شوروی جنگ نکنند] از ما پشتیبانی می‌کنند، زیرا دستی را که برای زدن ما بلند شده بود تضعیف کردند، ولی با همه‌ی این‌ها از این طریق کمکی به ما نکردند.»(ای.اچ.کار:تاریخ روسیه شوروی:جلد سوم: ص٣٣٦)
در کنگره ملل شرق که در برگزاری آن استالین و کمیته‌ی قفقاز حزب بلشویک نقش اصلی داشته، و نماینده‌ ایران در این کنگره، نه سلطان‌زاده، بل‌که حیدر عمواوغلی دوست دوران مدرسه‌ی استالین در گرجستان، بوده است.(٧) به گفته‌ی اچ‌کار «هدف نخستین خلق‌های مشرق زمین در باکو، در سپتامبر١٩٢٠، عبارت بود از سازمان دادن مبارزه با امپریالیسم انگلیس، نه امپریالیسم به‌طور کلی. ماجرای انورپاشا٢٣ نشان داده بود که این تمایز _ دست‌کم از نظر زینوویف - تا چه اندازه واقعیت دارد. از کنگره‌ی باکو تا کنگره‌ی سوم کمینترن [ژوئن١٩٢١] فقط نُه ماه فاصله بود. اما در این فاصله امضای موافقت‌نامه‌ی بریتانیا و شوروی تبلیغات آشکار بر ضد امپریالیسم انگلیس را غیرمقدور ساخته بود. پیمان‌های شوروی با ایران و ترکیه نیز به همین ترتیب جلو تبلیغات کمونیستی را می‌گرفت، مبادا باعث رنجش دولت‌های ایران و ترکیه شود.» (ای.اچ.کار:تاریخ روسیه شوروی:جلد سوم: ص۴٦٩)
به گفته‌ی اچ‌کار، لنین نتیجه‌گیری نهایی خود را در کنگره سوم کمینترن به این صورت به ثبت رساند: «بروز انقلاب جهانی که ما آن را پیش‌بینی کردیم در حال پیش‌رفت است. اما این پیش‌رفت روی آن خط مستقیمی که ما انتظار داشتیم صورت نمی‌گیرد. با یک نگاه آشکار می‌شود که پس از صلح، هرقدر هم که [این صلح] بد باشد، ما نتوانسته‌ایم در سایر کشورهای سرمایه‌داری‌ انقلاب راه بی‌اندازیم، هر چند چنان‌که می‌دانیم نشانه‌های انقلاب بارز و فراوان بود ... اکنون چیزی که مهم است عبارت است از تدارک اساسی انقلاب و بررسی عمیق ظهور منجز [وفاکننده وعده] آن در کشورهای اصلی سرمایه‌داری‌.» (ای.اچ.کار:تاریخ روسیه شوروی:جلد سوم: ص۴٦٦)
در پایان کنگره سوم کمینترن و تصویب آن عقب نشینی، «هیچ‌کدام از رهبران شناخته شده‌ی کمینترن، هیچ یک از اعضای هیات نماینده‌گی شوروی، در این بحث وارد نشدند. فقط رُی نماینده‌ی هندی با توجه به قوت و دامنه‌ی بحث سال گذشته [کنگره١٩٢٠] به خود جرات داد که این سمبل‌کاری را «فرصت‌طلبی محض» و «در خور کنگره‌ی بین‌الملل دوم» بنامد، و بر ضد بی‌اعتنایی آشکار نماینده‌گان اروپا و امریکا به این مسئله اعتراض کند.» (ای.اچ.کار:تاریخ روسیه شوروی:جلد سوم: ص۴٧٠)
کنگره چهارم کمینترن در نوامبر ١٩٢٢، آخرین کنگره‌یی است که لنین در آن سخن‌رانی می‌کند، به گفته‌ی ای.اچ.کار «مرحله‌ی مهمی در جریان دیگرگونی و تحکیم سیاست شوروی بود. با این کنگره دوره‌ی هیجان‌انگیز بین‌الملل کمونیستی به پایان رسید؛ آن‌چه پس از آن پیش آمد، مؤخره‌یی بود طولانی و گاه خجلت‌آور بر آن داستان. کنگره اول در مارس ١٩١٩ کمینترن را به وجود آورد و برنامه آن را معین ساخت. کنگره دوم در ژوئیه ١٩٢٠، زمانی که ارتش سرخ به سوی ورشو پیش می‌رفت، مقارن با اوج قدرت و اعتماد به نفس رهبران کمینترن بود، اوج این اعتقاد که کمینترن به عنوان پرچم‌دار انقلاب پیروز جهانی به زودی کار خود را انجام خواهد داد؛ پس از این کنگره، کنگره ملل شرق در باکو تشکیل می‌شود. سپس در مارس ١٩٢١، نپ آغاز می‌شود و بعد انقلاب آلمان شکست می‌خورد. در ژوئن و ژوئیه ١٩٢١، کنگره سوم کمینترن که صدای سازش و عقب‌نشینی در آن به گوش رسید، تشکیل می‌شود. کنگره چهارم کمینترن در نوامبر و دسامبر ١٩٢٢، در راه عقب‌نشینی باز هم فراتر رفت. اما پس از آن که شوروی برخلاف انتظار همه‌گان توانست دست تنها همه‌ی دشمنان خود را بیرون براند و سپس بر اثر تاخیر در گسترش انقلاب ناچار از سازش‌ها و عقب‌نشینی‌هایی شد که در نپ خلاصه می‌شد، توازن اقتدار و اعتبار میان کمینترن و دولت شوروی به کلی و از بیخ دیگرگون شد. برای کمینترن راهی نماند جز این که به موضع تدافعی پناه برد. این هم یعنی تقویت روسیه شوروی به عنوان تنها تکیه‌گاه انقلاب پرولتاریایی جهانی. بنابراین‌ تقویت حکومت شوروی موضوع اصلی کنگره چهارم کمینترن شد.
رادک در کنگره چهارم کمینترن گفت: «اگر وضع از این قرار باشد ... اگر اکثریت طبقه‌ی کارگر‌ احساس ناتوانی می‌کند، پس تصرف قدرت به عنوان یک وظیفه‌ی فوری در دستور روز نیست.» رادک سپس در پاسخ خوش‌بینی مبهم برخی از سخن‌رانان باز هم با تاکید اضافه می‌کند که «عقب‌نشینی پرولتاریا هنوز متوقف نشده است.» لنین در سیزده نوامبر ١٩٢٢، به علت مریضی، فقط یک بار در کنگره سخن‌رانی کرد. او در پایان سخن‌رانی که به گفته زینوویف «مشکل می‌توانست روی پاهایش به ایستد و خیس عرق بود.» و در آغاز سخنان‌اش از بابت بیماری عذرخواهی کرد و مطالب خود را به تشریح و دفاع از نپ اختصاص داد. گفت که در زمان انقلاب غالبا" باید برای عقب‌نشینی آماده بود تا بتوان پیش‌روی کرد؛ و نپ نمونه‌یی و توجیهی از این معنی است. لنین اجازه داد که این نتیجه از سخنان‌اش گرفته شود_ اگرچه خود او چنین نتیجه‌یی نگرفت_ که مقداری عقب‌نشینی برای کمینترن هم ضرورت دارد، و به همین اندازه مفید خواهد بود. سپس به قطع‌نامه‌ی سال گذشته درباره‌ی سازمان ایراد گرفت و آن را «منحصرا" روسی» نامید و آن‌گاه افتان و خیزان به پایان سخن‌رانی خود رسید:
«گمان می‌کنم مهم‌ترین چیز برای همه‌ی ما، چه روس‌ها و چه رفقای خارجی، این است که پس از پنج سال از انقلاب روسیه، باید به بررسی به پردازم. فقط حالا است که امکان بررسی را به دست آورده‌ایم. ... من یقین دارم که در این موضوع نه تنها رفقای روسی، بل‌که به رفقای خارجی هم باید بگوییم که مهم‌ترین وظیفه در دوره‌یی که اکنون آغاز می‌شود بررسی است. ما به معنای کلی کلمه داریم درس می‌آموزیم. آن‌ها باید به معنای اخص کلمه درس بیاموزند تا واقعا" بتوانند به سازمان، ساختار، روش، و محتوای کار انقلابی دست یابند. اگر این کار بشود، آن وقت من یقین دارم که چشم‌انداز انقلاب جهانی نه تنها خوب بل‌که عالی خواهد بود.»
در کنگره بحث شد که روسیه شوروی وظیفه‌ی خود را انجام داده است؛ اما پرولتاریای جهان نتوانسته‌اند انقلاب جهانی را به هنگام خود صورت دهند و روسیه شوروی را تنها گذاشته‌اند. کلارا زتکین در سخن‌رانی آتشینی بلافاصله پس از سخنان متین لنین چنین توضیح داد که «اگر چه پرولتاریای کشورهای شوروی جدید با عالی‌ترین رشد اقتصادی ... توانسته بودند با هم‌بسته‌گی برادرانه تکیه‌گاه باریک روسیه‌ی شوروی را توسعه دهند و تقویت کنند»، سازش نپ هرگز لازم نمی‌آمد. اما این کار صورت نگرفت. کشورهای شوروی برادر به وجود نیامدند؛ و انقلاب روسیه «به سوی کنار آمدن با دهقانان، کنار آمدن با سرمایه‌داران خارجی و روسی» رانده شد.
کنگره چهارم در قطع‌نامه‌یی تحت عنوان «درباره‌ی انقلاب روسیه» نوشت: «چهارمین کنگره‌ی بین‌الملل کمونیستی به پرولترهای همه‌ی کشورها یادآوری می‌کند که انقلاب پرولتاریایی هرگز نمی‌تواند در محدوده‌ی یک کشور پیروز شود، و پیروزی آن فقط در مقیاس بین‌المللی با ادغام کردن در انقلاب جهانی میسر است. تمام فعالیت روسیه‌ی شوروی، تنازع برای بقای خودش و برای دستاوردهای انقلاب، تنازعی است برای رها ساختن پرولترهای ستم‌کش و استثمارشده‌ی تمام جهان از زنجیر برده‌گی. پرولترهای روسیه وظیفه‌ی خود را در قبال پرولتاریای جهان به عنوان پیش‌برنده‌گان انقلاب تماما" انجام داده‌اند. پرولتاریای جهان نیز باید سرانجام به نوبت خود وظیفه‌اش را انجام دهد. در همه‌ی کشورها کارگران فقرزده و اسیر باید هم‌بسته‌گی معنوی، اقتصادی، و سیاسی خود را با روسیه‌ی شوروی اعلام دارند.»(ای.اچ.کار:تاریخ روسیه شوروی:جلد سوم: ص۵٣١-۵٣٤-۵٣۵-۵٣٦) در این کنگره استقلال کمینترن این‌گونه از بین می‌رود و زمینه را برای حضور قطعی استالین بر اعمال کمینترن فراهم می‌شود: «به رغم هشدار لنین، سازمان حزب روسیه عینا" در بین‌الملل کمونیستی تجدید شد.» (پیشین:ص۵۴٠)
اما ای.اچ.کار بیان می‌دارد که «لنین و رُی در کنگره دوم کمینترن بر سر این مسئله که احزاب کمونیست ملی در کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره در قبال جنبش‌های آزادی‌بخش ملی بورژوایی و سرمایه‌داری‌ چه روشی باید در پیش بگیرند، مناظره‌ی سرسختانه‌یی با هم کردند؛ پس از تجربه‌ی دو سال گذشته یافتن پاسخ دقیق آن پرسش باز به همان دشواری بود. رُی که از دیدگاه هندوهای هندوستان سخن می‌گفت[در کنگره چهارم]، باز به همان برهان خود در کنگره‌ی دوم تکیه می‌کرد و بر آن بود که سیاست همکاری با بورژوازی ملی بیش از اندازه پیش رفته است. دو سال تجربه در «هماهنگ ساختن نیروهای‌مان با احزاب بورژوا ناسیونالیست در این کشورها» نشان داده است که این اتحاد همیشه عملی نیست. رهبری «جبهه‌ی ضد امپریالیستی» را نمی‌توان به دست «بورژوازی ترسان و متزلزل» سپرد؛ شالوده‌ی تمام جنبش باید «انقلابی‌ترین عنصر اجتماعی» آن باشد.» (ای.اچ.کار:تاریخ روسیه شوروی:جلد سوم: ص۵٧۴)
ره‌نمود کنگره چهارم کمینترن از میزان عقب‌نشینی خود از مواضع انقلابی از طرف رادک عضو کمینترن، به حزب کمونیست چین، این است ‌که «خود را در اتاق‌های در بسته‌یی محبوس کرده‌اند و مارکسیسم را مانند آثار کنفوسیوس مطالعه می‌کنند» و به آن‌ها اطلاع داد که «نه سوسیالیسم و نه جمهوری شوراها اکنون در دستور کار نیستند.» وظیفه‌ی حزب این است که «روابط خود را با عناصر انقلابی بورژوازی تنظیم کند تا مبارزه با امپریالیسم اروپایی و آسیایی را سازمان داده باشد.» این همان دستوری بود که در آن زمان به اعضای حزب کمونیست ترکیه و، با تفاوت‌های لازم، به حزب کمونیست آلمان هم داد می‌شد. کنگره‌ی دوم حزب کمونیست چین، جبهه‌ی متحد [خلقی] و «مبارزه در راه رهایی ملی» را مورد تایید قرار داد.» (ای.اچ.کار:تاریخ روسیه شوروی:جلد سوم: ص٣٦٧-٣٦٨)
یوفه دیپلمات کارکشته شوروی در پکن، که شهرت او به عنوان سفیری که در برلن ۱۹۱٨، توانست بر ضد حکومت آلمان، انقلاب راه بی‌اندازد، همراه با سون‌یات‌سن رهبر حزب بورژوایی کومین‌تانگ در جنوب چین با هم ملاقات می‌کنند و در ۲٦ ژانویه‌ی ۱۹۲٣، بیانیه‌ی مشترکی منتشر می‌کنند. که بند مهم آن چنین است: «دکتر سون‌یات‌سن عقیده دارد که نظام کمونیستی یا حکومت شوروی عملا" در چین قابل اجرا نیست؛ زیرا که شرایط لازم برای استقرار کمونیسم یا شیوه‌ی شوروی در این‌جا وجود ندارد. آقای یوفه که مسئله عمده و مبرم چین رسیدن به وحدت ملی و به دست آوردن استقلال ملی کامل است؛ و در مورد این امر به دکتر سون‌یات‌سن اطمینان خاطر داده است که چین از گرم‌ترین هم‌دردی مردم روسیه برخوردار است و می‌تواند از پشتیبانی روسیه خاطر جمع باشد.» (ای.اچ.کار:تاریخ روسیه شوروی:جلد سوم: ص ٦۴۴)
یوفه چند روز بعد از شانگهای به سوی ژاپن حرکت می‌کند و یکی از کارکنان دفتر سون‌یات‌سن را به نام لیائوچونگ‌کای به همراه خود به ژاپن می‌برد تا مذاکرات با سون‌یات‌سن را با او در آن‌جا ادامه دهد. در ژاپن لیائو چونگ‌کای با یوفه بلشویک گفت‌گو می‌کند: «لیائو از او پرسید که آیا کمونیست را می‌توان تا ده سال دیگر در روسیه تحقق بخشید؟ یوفه گفت «نه». «تا بیست سال دیگر؟» پاسخ داد «نه» بود. «تا صد سال دیگر؟» یوفه گفت «شاید». لیائو گفت «خوب ... فایده‌ی به خواب دیدن این یوتوپیا چیست، که ممکن است تحقق پیدا کند یا نکند، آن هم وقتی که همه‌ی ما مرده‌ایم بگذارید امروز انقلابی باشیم و برای انجام دادن انقلاب ملی بر پایه‌ی سه «اصل مردم» کار کنیم. این‌ها را می‌توانیم در زمان حیات خودمان تحقق بخشیم.»
ای.اچ.کار بیان می‌دارد که «همین استدلال مبتنی بر تاخیر در گسترش انقلاب و نتیجتا" تاخیر در تحقق کامل سوسیالیسم، که توجیه‌کننده‌ی اجرای نپ بود، در شرق دور نیز مانند سایر جاها با منطق مقاومت‌ناپذیری به سازش و اتحاد با ناسیونالیسم انجامید. ... معامله‌یی که میان کمونیسم روسی و کومین‌تانگ صورت گرفت برای هر دو طرف ثمربخش و در عین‌حال مرگ‌بار بود.» (ای.اچ.کار:تاریخ روسیه شوروی:جلد سوم: ص٦۴۵-٦)
اما لنین به تبعیت از اندیشه انقلاب جهانی مارکس، در سخن‌رانی خود در هفتمین کنگره‌ی حزب بلشویک، آن‌چه را که پیش‌تر، بارها گفته بود، با عبارات قاطعی تکرار کرد: «جای کم‌ترین شکی نیست که پیروزی نهایی انقلاب ما، در صورتی که تنها می‌ماند، در صورتی که جنبش انقلابی در کشورهای دیگر وجود نمی‌داشت، منتفی بود ... نجات ما از همه‌ی این دشواری‌ها، تکرار می‌کنم، انقلاب سراسر اروپا است.» (ای.اچ.کار:تاریخ روسیه شوروی:جلد سوم: ص٧۵)
اندکی بیش از یک ماه بعد، لنین در یک مجادله‌ی قلمی، یک بار دیگر موضع خود را چنین بیان کرد:
«در مسئله‌ی سیاست خارجی دو خط اساسی رویاروی ما قرار دارند، خط پرولتری، که می‌گوید انقلاب سوسیالیستی از همه‌ چیز عزیزتر و از همه‌ چیز برتر است و ما باید این را در نظر بگیریم که آیا احتمال می‌رود که این انقلاب در غرب روی بدهد یا نه؛ خط دیگر، خط بورژوایی است، که می‌گوید برای من منزلت قدرت بزرگ و استقلال ملی از همه‌ چیز عزیزتر و از همه‌ چیز برتر است.» (ای.اچ.کار:تاریخ روسیه شوروی:جلد سوم: ص٧۵)
و تروتسکی هم در فردای انقلاب اکتبر با تاکید تمام بیان کرد: «اگر خلق‌های اروپا قیام نکنند و امپریالیسم را در هم نکوبند، ما درهم کوبیده خواهیم شد. یا انقلاب روسیه گردباد مبارزه را در غرب به راه می‌اندازد، یا این‌که سرمایه‌داران همه‌ کشورها، مبارزه‌ی ما را خفه می‌کنند.» (ای.اچ.کار:تاریخ روسیه شوروی:جلد سوم: ص٣٢)
اما بلافاصله بعد از مرگ لنین است که انترناسیونالیسم پرولتاریایی عملا" به خاک سپرده می‌شود، و استالین با «دم‌اش فندق می‌شکند» و اعمال فریب‌کارانه، ریاکارانه، و رذیلانه خود را با حمله به بیوه لنین آغاز می‌کند. او در تشیع‌جنازه‌ی لنین در ژانویه‌ی ۱۹۲۴، از زور عادت و در دنبال کردن سنت انقلاب روسیه، اعلام کرد: «رفیق لنین با ترک ما وفاداری به انترناسیونال کمونیستی را بر دوشمان گذاشت. رفیق لنین، ما به تو سوگند یاد می‌کنیم، که جان‌مان را وقف گسترش و تقویت اتحاد کارگران تمام جهان، انترناسیونال کمونیستی، کنیم.» (به نقل از کتاب «استالین»:نوشته‌ی تروتسکی: فصل ۱۲، بخش ۲)
اما حزب توده‌ و مائویست‌ها با وجود مرگ شوروی و بلوک شرق و نابودی انترناسیونالیسم کذایی‌شان، باز هم به خودشان قول داده‌اند وفادار به روسیه باشند زیرا نمک خورده‌اند، و شکستن نمکدان سبب به هم ریخته‌گی تار و پود وجودی‌شان می‌شود. آن‌ها عهد کرده‌اند تا زمانی که وجود داشته باشند، واقعیت‌ها را واژگونه جلوه دهند و هموارده گوش به فرمان باشند، حتا اگر فرمان‌های پوتین تا سال ٢٠٣٦ باشد.
اولین خوش خدمتی به سرمایه‌داری‌ امپریالیستی را استالین انجام داد. اما بی‌شرمی حزب توده‌ حد و مرز ندارد و از قول لئونید برژنف(٨) در کنگره ٢۵ حزب کمونیست شوروی در سال ١٩٧٦ بیان می‌دارند: «انترناسیونالیسم پرولتری یکی از اصول مارکسیسم لنینیسم است. متاسفانه برخی‌ها می‌خواهند این اصل را چنیین تفسیر کنند که گویا از انترناسیونالیسم عملا" چیز زیادی بر جای نمانده است. کسانی هم پیدا می‌شوند که حتا آشکارا پیشنهاد می‌کنند از انترناسیونالیسم صرف‌نظر شود. بزعم آنان، آن انترناسیونالیسمی که مارکس و لنین مستدل ساخته و از آن دفاع کرده‌اند، گویا دیگر کهنه شده است. ولی ما بر آنیم که دست کشیدن از انترناسیونالیسم پرولتری در حکم محروم ساختن احزاب کمونیست و به طور کلی جنبش کارگری از یک سلاح نیرومند و آزمایش شده است. چنین کاری خوش خدمتی به دشمن طبقاتی خواهد بود. ما کمونیست‌های شوروی دفاع از انترناسیونالیسم پرولتری را وظیفه‌ی مقدس هر مارکسیست لنینیست می‌دانیم.» (یک کنگره تاریخی:م.ب:انتشار حزب توده:٢٣)
سقوط شوروی که با پروسترویکا (اصلاحات اقتصادی از طریق جای‌گزینی اقتصاد بازار با سرمایه‌داری‌ دولتی) و گلاسنوست(آزاد کردن مردم از کنترل اجباری و فضای باز در چارچوب بازار آزاد) گورباچف کلید خورد، نتیجه‌ی عملی فعالیت‌های استالین و رهبران بعد از او، در شوروی بود که نطفه آن از سال ١٩٢٠، بسته شده بود. برخلاف آن‌چه که فوکویاما آن را «پایان تاریخ» یا در حقیقت پایان سوسیالیسم قلمداد کرد، اما به قول پل سوئیزی «این نظر که طرح سوسیالیستی مرده است، به هیچ‌وجه درست نیست. طرح سوسیالیستی از دل مخالفت با سرمایه‌داری‌ برخاست و ایده‌های سوسیالیسم، نفی سرمایه‌داری‌ است. بنابراین‌ وجود سوسیالیسم در واقع بازتاب وجود سرمایه‌داری‌ است. انقلاب روسیه موفق نشد اما این مرگ سوسیالیسم نیست. از دیدگاه مارکسیستی، سوسیالیسم پیش از هر چیز آنتی‌تز سرمایه‌داری‌ است.»(پل سوییزی:مجله آدینه شماره ٧٢:مرداد١٣٧١:ص٦٨)
در حقیقت سوسیالیسم مارکسی آن چیزی نیست که سران رفرمیست حزب توده بیان می‌دارند.(٩) سوسیالیسم مارکس یعنی لغو استثمار ناانسان‌ها از انسان‌هاست. استثمار یعنی انجام کاراضافی طبقات اجتماعی مخصوصا" کارگران به صورت مفت و مجانی و رایگان، بدون معوض حتا یک رالن، برای سرمایه‌داران است. می‌دانیم که کار روزانه کارگران از دو قسمت نامساوی کارلازم و کاراضافی تشکیل شده است. کارلازم کارگران که ارزش تولید‌ می‌کند معادل دستمزد بخور و نمیر است. کاراضافی کارگران که معادل هیچی برای کارگران نیست، ارزش‌اضافی تولید‌ می‌کند. این ارزش اضافی همان پولی است که با پارو جابجا می‌شود! سرمایه‌داران به کارگران می‌گویند به شرطی به شما اجازه می‌دهیم که کارلازم را انجام دهید، که کاراضافی را نیز انجام دهید. سوسیالیسم یعنی لغو کاراضافی و انجام کارلازم برای تمام افراد جامعه‌ که توانایی انجام کار را دارند. در سوسیالیسم زنده‌گی کردن از قِبَل کار دیگران ممنوع است. سوسیالیسم یعنی حاکمیت کار. یعنی جای‌گزینی شیوه‌ی تولید سوسیالیستی مارکسی [نه استالینی] به جای شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری‌ است.
«ناسازگازی روزافزون توسعه‌ی نیروهای مولد جامعه با مناسبات تولیدی تاکنون موجود آن، به صورت ناگوارترین تناقض‌ها، بحران‌ها و تشنج‌ها بروز می‌کند. انهدام قهری سرمایه نه به وسیله‌ی مناسباتی خارج از سرمایه، بل‌که در قالب شرایطی که برای پاسداری از خود نظام فراهم می‌شوند، بارزترین نشانه‌ی توصیه‌یی است که می‌توان به سرمایه‌دار کرد تا کنار بکشد و برای مرتبه‌ی بالاتری از تولید اجتماعی جا باز کند.» (مارکس.کارل: گروندریسه جلد دوم ص ٣٢٢)
ادامه دارد

سهراب.ن - ١٣٩٩/٠۴/١۵


______________________________________________

٢٣ - ژنرال انور پاشا یکی از فرماندهان نظامی امپراتوری عثمانی بود که از طریق کارل رادک بلشویک، برای شرکت در کنگره ملل شرق در باکو،[سپتامبر١٩٢٠] با پاسپورت آلمانی با نام «علی بای» به تاریخ ١۵ اگوست ١٩٢٠ وارد مسکو شد. او رهبر ترک‌های جوان و خواستار حفظ امپراتوری عثمانی از راه اصلاح سیستم حقوقی و ارتش، بود. او پان‌ترکی و قاتل ارمنی‌های ترکیه بود. همکاری او با شوروی دوام نیافت و برای مسکو تبدیل به دشمن سوگند خورده خطرناکی شد. او مروج پان‌ترکیسم و پان‌اسلامیسم بود. که در به تاریخ ۴ اگوست ١٩٢٢، در بخارا به دست نیروهای شوروی کشته شد.

______________________________________________

توضیحات:


(١): کنگره اول کمینترن: ٢ تا ٦ مارس ١٩١٩، در مسکو با حضور ٣۵ عضو رسمی(از میان ۵١ عضو) از نوزده کشور جهان، تشکیل گردید. کنگره دوم: در ١٩ ژوئیه تا ٧ اوت ١٩٢٠، جلسات آغازین در پتروگراد بود که طی آن لنین درباره‌ی اوضاع جهانی و انترناسیونال کمونیست گزارشی داد. ادامه جلسات از ٢٣ ژوئیه تا ٧ اوت در مسکو برگزار گردید. در این کنگره ٣٧ کشور به وسیله‌ی ٢١٨ نفر نماینده‌گی می‌شدند. از این تعداد، ١٦٩ نفر دارای رای قطعی و ٤٩ نفر دارای رای مشورتی بودند. نماینده‌گان ایران:سلطان‌زاده، نیک‌بین، عوض‌زاده بودند. مسئله ملی و مستعمراتی از مهم‌ترین مسائل مطروحه در این کنگره بود، مسائل دیگری چون پارلمانتاریسم، مسئله ارضی، ساختمان و نقش حزب کمونیست و مسئله تشکیلاتی و شرایط عضویت در کمینترن و غیره در دستور کار قرار داشت. کنگره سوم: ٢١ژوئن ١٩٢١: بین‌الملل کمونیست پس از این کنگره شکل واقعی به خود گرفت. کنگره چهارم:ژوئیه ١٩٢٢، آخرین کنگره‌یی که لنین حضور داشت. در آن «تزهایی درباره مسئله‌ی شرق» به تصویب رسید. کنگره پنجم: ۵ ژوئن تا ٨ ژوئیه ١٩٢٤ در مسکو تشکیل می‌شود. کنگره ششم: در ژوئیه ١٩٢٨ در مسکو تشکیل می‌شود. کنگره‌ی هفتم در اوت ١٩٣۵ در مسکو برگزار شد. انحلال کمینترن: به خواست غرب و به دستور استالین در ١۵ مه ١٩٤٣)

(٢): لنین در کنگره سوم کمینترن گفت: «هدف این تزها تعیین خط اساسی حرکت انترناسیونال کمونیستی است.» (سخن‌رانی در دفاع از تاکتیک‌های انترناسیونال کمونیستی)

(٣): از کنگره یکم تا پنجم در١٩٢٤ گریگوری زینوویف رئیس کنگره بود، در ١٩٢٦ توسط استالین برکنار شد و نیز قبل از کنگره شش کمینترن، افرادی که منتخب کنگره پنج بودند، توسط استالین اخراج شدند: شلخت، روزنبرگ، روث‌فیشر، واین کوپ، روی، بوردیگا، چن دوسیو، شفلو، کامنف، تروتسکی، سلیه، ترینت، ژیرالد، دوریه، نوی راث، هوگلوند، کیلبوم و ساموئلسون، که همه‌گی پای‌بند کمینترن لنینی بودند.

(۴): به نظر "رُی" دو جنبش وجود دارند که هر روز که می‌گذرد بیش از پیش از هم جدا می‌شوند. یکی جنبش ناسیونالیستی بورژوا- دمکراتیک، که برنامه رهایی سیاسی با حفظ نظام سرمایه‌داری را دنبال می‌کند و دیگری مبارزه دهقانان بی‌زمین برای رهایی از هر نوع استثمار. جنبش اول تلاش می‌کند، و اغلب هم با موفقیت، تا دومی را تحت کنترل خود در آورد؛ انترناسیونال کمونیست باید به هر طریق ممکن بر علیه چنین کنترلی مبارزه نماید، و نتیجتا" تکامل آگاهی طبقاتی توده‌های زحمت‌کش مستعمرات باید در جهت سرنگونی سرمایه‌داری خارجی هدایت شود. مهم‌ترین و ضروری‌ترین وظیفه ایجاد سازمان‌های کمونیستی دهقانان و کارگران به منظور رهبری آن‌ها به سوی انقلاب و برپایی جمهوری شورایی است. از این راه است که توده‌های ممالک عقب افتاده نه از طریق تکامل سرمایه‌داری، بل‌که از راه تکامل آگاهی طبقاتی تحت رهبری پرولتاریای کشورهای پیش‌رفته به کمونیسم راه خواهند یافت." تزهای تکمیلی در مسئله ملی و مستعمرات، بند هفتم.

(۵): در مورد شورش کرونشتاد: در این شورش منشویک‌ها و اس‌ارها و گاردهای سفید با هم متحد شدند. میلیوکوف رهبر حزب کادت مشروطه‌خواه، شعار «شوراها بدون بلشویک‌ها» را اعلام کرد. (لنین:مجموعه سخن‌رانی‌ها در کمینترن: کنگره سوم:ص١١٢)

(٦): مهم‌ترین و دور پروازترین سازمان ثانوی که زیر نظر کمینترن تاسیس شد «بین‌الملل سرخ اتحادیه‌های کارگری» بود که معمولا" «پروفینترن» نامیده می‌شد. که یوسف افتخاری را مامور کرد که در میان کارگران نفت جنوب شرکت انگلیسی، فعالیت اتحادیه‌یی را شروع نماید. بعد از آن سازمان «بین‌الملل جوانان کمونیست» بود.

(٧): این حقیقت درست برخلاف آن‌چه است که حزب توده و مائویست‌ها در جعل تاریخی خودشان بیان می‌دارند که حیدرعمواوغلی نماینده حزب کمونیست ایران در کمینترن بوده است. جاعلان آگاهانه تاریخ، می‌دانند که حیدر عمواوغلی فقط نماینده حزب کمونیست ایران در کنگره ملل شرق در باکو بوده است. بی شرمی برای استالینیست‌ها و مائویست‌ها، حد و مرز ندارد.

(٨): -«برژنف مجسمه‌یی بود از تخته‌ی نراد روسی که یک پیکرتراش ناشی سبک رئالیسم سوسیالیستی تراشیده بود، و موقع رنگ کردن هم ابروهایش را پاک خراب کرده بود.»(نجف دریابندری:آدینه شماره ۴١:بهمن١٣٦٨)

(٩): تفکر سوسیالیستی که در قرن هجدهم و نوزدهم مطرح شد، ریشه در انسان‌دوستی داشته است. کما این‌که نخستین شعار آن‌ها قانون هشت ساعت کار در روز بود. بارها گفته‌ام که اگر سوسیالیست‌های قدیمی ناگهان در کشورهای پیش‌رفته سر از گور در بیاورند، خیال می‌کنند که آن کشورها سوسیالیستی شده‌اند. چون می‌بینند همه‌ی خانه‌ها برق دارند، همه‌ از بیمه‌ی اجتماعی بهره‌مندند، بیمارستان‌ها متعلق به سرمایه‌دارها نیست و ... این‌ها همه‌ خدمات سوسیالیستی است. به نظر من، سوسیالیسم یعنی مردم دوستی و شکست سوسیالیسم یعنی ضعف بشر، یعنی شکست تفکر پیش‌رونده‌ی انسان. کنار گذاردن تفکر سوسیالیستی یعنی دفاع از سرمایه‌داران و آن فاصله‌ی طبقاتی هولناکی که نمونه‌اش را در نیویورک می‌بینیم. (جهانگیر افکاری:آدینه شماره ۴١:بهمن١٣٦٨)

***********

‌توده‌يی‌ها مانند ويروس‌اند

نمی‌ميرند. بازتوليد می‌شوند.(۵)

انترناسیونالیسم و حزب توده
قبل از بحث در مورد انترناسیونالیسم و حزب توده لازم است گفته باشیم، تروتسکی (۱) یکی از رهبران انقلاب اکتبر روسیه بود. گرچه قبل از انقلاب لغزش‌هایی داشته و مورد انتقاد لنین قرار گرفته است، اما اعمال و کردار او در جریان انقلاب اکتبر، مورد تایید لنین بوده است و حتا از طرف لنین توصیه‌یی دریافت می‌کند که در مقابل دیکتاتوری استالین به ایستد و او را از دبیرکلی حزب بلشویک برکنار نمایند، که تروتسکی به هر دلیلی سرپیچی می‌کند. او و دیگر اعضای کمیته مرکزی حزب بلشویک که به دستور استالین تیرباران شدند، هیچ‌کدام شایسته چنین احکام جنایت‌کارانه‌یی نبودند.
اما تروتسکیسم اگر چه با یک‌سری نقدها به استالینیسم فلسفه وجودی خود را پیدا کرد، اما به دلیل درک مکانیکی از حوادث اجتماعی نتوانست یک بدیل سوسیالیستی را برای حذف ایده‌ئولوژی استالینی ارائه دهد و در روند حرکتی خود، همانند استالینیسم و مائوئیسم در ایده‌ئولوژی بورژوایی حل گردید، اگر چه در برخی زمینه‌ها، رادیکال‌تر از بقیه حاضر شده است.
مواضع تروتسکیست‌ها در جنگ داخلی اسپانیا، جنگ جهانی دوم، و غیره با مواضع استالین تفاوتی نداشته است. تروتسکیست‌ها معتقد نبودند که استالین، پایه‌ی اقتصادی سرمایه‌دارانه را به جای «سوسیالیسم» در شوروی نهادینه کرده است. آن‌ها تحت عنوان «دولت منحط کارگری» برای کشورهای بلوک شرق و از جمله شوروی، تنها یک «انقلاب سیاسی» بدون لغو پایه‌ی اقتصادی سرمایه‌دارانه، قائل شدند. همانند استالینیست‌ها و مائویست‌ها مبارزه طبقاتی را تحت‌الشعاع مبارزات ضد امپریالیستی قرار دادند.
اما در مورد انترناسیونالیسم. صنعت بزرگ چه در نظام سرمایه‌داری‌ رقابتی و چه در نظام سرمایه‌داری‌ انحصاری [امپریالیستی]، جهانی است. این صنعت مرزهای ملی را در نوردیده، و اکنون هیچ حد و مرزی را نمی‌شناسد، هرجا نیروی کار‌ ارزان وجود داشته باشد، حضور دارد. سرمایه‌داری‌ بدون وجود طبقه‌ی کارگر‌ وجود ندارد، و کارگران بدون سرمایه‌داری هم‌ وجود نخواهند داشت. این دو ضمن این‌که لازم و ملزوم هم‌اند، ضد هم‌دیگر هم هستند. ترکیب وحدت ضدین را می‌دهند. بین این دو طبقه‌ مبارزه آشتی‌ناپذیر وجود دارد. بنابراین‌ مبارزه‌ی طبقاتی بین آن‌ها هم جهانی است. رزا لوکزامبورگ حدود صد سال پیش، در مقاله‌یی که در نشریه «زمان نو» منتشر کرد استدلال کرد که استقلال ملی امری است مربوط به بورژوازی و حال آن‌که پرولتاریا، چون ذاتا" انترناسیونالیست است، علاقه‌یی به استقلال ملی ندارد.(٢) (ای.اچ.کار:تاریخ روسیه شوروی:جلد یکم: ۵٠٧)
همان‌طوری که اگر در کشوری، نظام سرمایه‌داری‌ بقای‌اش به خطر افتد، بقیه‌ی سرمایه‌داران در هر کجای جهان، به کمک و پشتیبانی از او بر می‌خیزند، طبقه‌ی کارگر هر کشوری هم اگر برای بقای‌اش، دست به ریشه ببرد، توسط طبقه‌ی کارگر‌ جهانی که در انترناسیونالیسم خودش متشکل ‌خواهد شد، به کمک و پشتیبانی از او بر می‌خیزند. چون در عصر سرمایه‌داری‌ امپریالیستی نئولیبرالی، سرمایه‌ جهانی است، صنعت، طبقه‌ی کارگر، مبارزه‌ی طبقاتی، و انقلاب هم جهانی هستند. اما طبقه‌ی کارگر‌ی که دارای آگاهی طبقاتی است می‌داند که پرولتاریای هر کشوری باید ابتدا «حساب خود را با بورژوازی کشور خود تسویه کند.»
در انقلاب اکتبر ١٩١٧، دیدیم که ١۴ کشور سرمایه‌داری‌ دست به یکی کردند و چهار سال جنگ را به بلشویک‌ها تحمیل کردند تا انقلاب اکتبر کارگری را شکست دهند، اما نتوانستند. ولی شکست یاران آن‌ها در اروپا، مخصوصا" انقلاب آلمان، عامل اصلی شکست انقلاب اکتبر از ١٩٢٨ به بعد بود.
یک مثال ساده اگر از زاویه‌ی ذهنی‌گرایانه‌یی تعبیر نشود این است اگر یک کارگر بنگلادشی شرکت آدیداس با یک کارگران فرانسوی همان شرکت و یا شرکت دیگری، تصادفا" و با لباس کار، با هم روبرو شوند، بلافاصله دست هم‌دیگر را به گرمی می‌فشارند، این ذات آن‌هاست. عامل به وجود آورنده‌ی این روی‌داد، صنعت بزرگ است. این دو کارگر در همان لحظه نخست می‌فهمند که مثل هم هستند. مالک هیچی نیستند، فقط نیروی کار‌ خود را به کارخانه‌دار می‌فروشند و حتما" از هم خواهند پرسید که شما چه‌قدر حقوق می‌گیرید و چیزهای دیگر از این قبیل.
این‌ها عوامل مشترکی است که کارگران را به هم پیوند می‌دهد. همین الآن اگر شرایط عینی و ذهنی فراهم گردد، انترناسیونالیسم پرولتاریایی برپا می‌گردد. اما سیستم سرمایه‌داری‌ امپریالیستی نئولیبرالی نظاره‌گر اوضاع نمی‌نشیند، همان‌طور که مانع از حضور، ٢۵٠٠ نماینده احزاب کمونیست در سراسر جهان در کنگره دوم کمینترن در روسیه شدند، و برای آن‌ها محدودیت در رفت و آمد، ایجاد کردند. این پتانسیل عینی و واقعی است باید روزی زیر چنگ و دندان سرمایه‌ شکل بگیرد.
مارکس و انگلس در سال ١٨۴۵ نوشتند: «به عبارت کلی، صنعت بزرگ در همه‌ جا مناسبات واحدی را میان طبقات جامعه‌ به وجود آورد و جنبه‌های خاص ملیت‌های گوناگون را نابود کرد. و سرانجام در حالی که بورژوازی هر ملت، هنوز منافع ملی جداگانه را حفظ می‌کرد، صنعت بزرگ طبقه‌یی ایجاد کرد که در تمامی ملت‌ها منافع یک‌سانی دارد و برایش دیگر ملیت مرده است؛ طبقه‌یی که به راستی از تمامی جهان کهن خلاص شده است و در عین حال رو در روی آن قرار دارد. صنعت بزرگ رابطه‌ی کارگر را نه فقط با سرمایه‌دار که با خودِ کار تحمل‌ناپذیر می‌سازد. بدیهی است که صنعت بزرگ در همه‌ی نواحی کشور به سطح یک‌سانی نمی‌رسد. ولی این مانع جنبش طبقاتی پرولتاریا نیست، چرا که پرولترهای مولود صنعت بزرگ رهبری این جنبش را برعهده می‌گیرند و تمامی توده‌ها را با آن به پیش می‌برند.» (مارکس&انگلس:ایدئولوژی آلمانی:٣۵٣-٣۵۴)
صد و سه سال [٢٠٢٠] پیش انقلاب اکتبر در روسیه، به دست طبقه‌ی کارگر‌ به پیروزی رسید.(٣) لنین خود آگاه بود، چون پیروزی انقلاب اکتبر، را مشروط به پیروزی انقلاب آلمان و کشورهای دیگر اروپایی کرده بود:
«جنبش کارگران اساسا" جهانی است؛ برای پرولتاریا رسیدن به مرحله‌ی ملیت، اگر چه گام لازم و پیش‌روی شمرده می‌شود، اما فقط به عنوان جزء مهمی از برنامه‌ی سوسیالیسم جهانی اعتبار دارد. در مرحله‌ی سوسیالیستی انقلاب، بورژوازی هم‌چنان طرف‌دار جدایی کامل ملل است؛ و حال آن‌که کارگران دعاوی برتر هم‌بسته‌گی جهانی انقلاب پرولتاریایی را می‌شناسند، و ملت را چنان سازمان می‌دهند که عامل موثری در پیروزی جهانی سوسیالیسم باشد. حق خودمختاری ملی هم‌چنان شناخته می‌شود؛ اما این که آیا کارگران، که اکنون از جانب ملت سخن می‌گویند، تصمیم به اعمال این حق می‌گیرند یا نه، و چه قید و شرط‌هایی برای آن قائل می‌شوند، بسته‌گی به این خواهد داشت که منافع وسیع‌تر پرولتاریا در سراسر جهان تا چه اندازه در نظر گرفته شود. چنین بود نظریه‌ی خودمختاری ملی، به شکلی که لنین و بلشویک‌ها آن را پیش از انقلاب اکتبر بر پایه‌ی تعالیم مارکس بنا کرده بودند.»(ای.اچ.کار:تاریخ روسیه شوروی:جلد یکم: ص٣١٩)
پرولتاریای روسیه بعد از کمون پاریس، برای نخستین‌بار، نظام سرمایه‌داری‌ تزاری را به زیر کشید و نشان داد که انقلاب اجتماعی سوسیالیستی نه تنها امکان‌پذیر است، بل‌که تنها آلترناتیویی است که در مقابل شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری‌ قرار دارد. پیروزی انقلاب اجتماعی تنها فقط در یک کشور، بنابر تزهای مارکس و انگلس، امکان‌پذیر نیست. اما طبقه‌ی کارگر دارای آگاهی طبقاتی، می‌فهمد که نباید دست روی دست بگذارد، و اجازه دهد که به وسیله‌ی سرمایه‌، مورد استثمار قرار گیرد. اما منشویک‌ها می‌پنداشتند که باید طبقه کارگر همکار بورژوازی باشد و دست به عملی نزد تا زمانی که نیروهای مولده توسط سرمایه رشد یابد، بعد وارد عمل شود.
بلشویک‌ها و در راس آن‌ها لنین با آگاهی از انترناسیونالیسم پرولتاریایی، به‌خوبی می‌دانستند که بدون پیروزی انقلاب در دیگر کشورهای سرمایه‌داری، انقلاب اکتبر شکست خواهد خورد.
لنین خود گفته است: «افتخار بزرگ آغاز یک‌سری انقلابات، به‌واسطه ضرورت عینی که توسط جنگ امپریالیستی به‌وجود آمد، نصیب پرولتاریای روس گردیده است. ولی تصور نگریستن به پرولتاریای روسیه به‌عنوان یک طبقه انقلابی ارتقاء یافته در ماورای کارگران دیگر کشورها برای ما مطلقا" بی‌گانه است... نه کیفیات خاص، بل‌که صرفا" شرایط تاریخی خاص، شرایطی که احتمالا" خیلی کوتاه مدت خواهد بود، است که پرولتاریای روس را پیشاهنگ کل پرولتاریای انقلابی نموده است.» (لنین: به کارگران سوئیس: هشتم آوریل ١٩١٧)
«افتخار بزرگ آغازیدن [انقلاب جهانی] نصیب پرولتاریای روس شده است، اما، او نبایستی از یاد ببرد که جنبش و انقــلاب او تنها جزیی از جنبش پرولتاریای انقـلابـی جهان می‌باشد، جنبشی کـه هر روز قوی‌تر و قدرت‌مندتر رشد می‌کند، برای نمونه در آلمان. ما فقط از این نقطه‌ی اتکا است که می‌توانیم وظایف خویشتن را تعیین کنیم.»( لنین:سخن‌رانی گشایش کنفرانس آوریل ١٩١٧)
رزا لوکزامبورگ نه تنها افسانه رشد نیافته‌گی نیروهای مولده روسیه را بی اساس خواند، بل‌که علل انحطاط انقلاب اکتبر را در شکست انقلاب جهانی دانست و در این رابطه نوشت: «عملا" این دکترین بیان‌گر این تلاش است که گریبان خود را از مسئولیت در قبال مسیر انقلاب روسیه، تا آن‌جا که به پرولتاریای بین‌المللی و به ویژه به پرولتاریای آلمان مربوط می‌شود، رها سازد و پیوندهای بین‌المللی این انقلاب را انکار کند. این ناپخته‌گی روسیه نیست که مسیر رویدادهای جنگ و انقلاب روسیه آن را به اثبات رسانده بل‌که ناپخته‌گی پرولتاریا آلمان برای تحقق وظایف تاریخی‌‌اش بوده است و روشن کردن کامل این امر، نخستین وظیفه بررسی انتقادی انقلاب روسیه است.»( روزا لوگزامبورگ: انقلاب روس)
ارنست مندل در مقاله‌یی در سال ١٩٧٠، می‌نویسد: «بین‌الملل کمونیست [کمینترن] که تازه بنیان گذارده شده بود، رسما" از دولت شوروی، و مانورهای دیپلماتیک‌اش کاملا" مستقل بود، تا آن‌جا که یگانه‌گی فردی مابین رهبران دولت و نماینده‌گان روسیه در بین‌الملل وجود داشت.(۴) این صرفا" موید این امر بود که در تحلیل نهایی، بخش شوروی بین‌الملل کمونیست خود را بخشی از جنبش در راه انقلاب جهانی می‌دانست.»(۵) (ارنست مندل:هم‌زیستی مسالمت‌آمیز و انقلاب جهانی:ص٣)
مارکس، انگلس و لنین طی سال‌هایی که وارد عرصه سیاست شدند و تا زمان مرگ‌شان، هرکدام چند ده جلد آثار مکتوب از خود به جا گذاشته‌اند، اگر کسانی آن‌ها را مطالعه کرده باشند، نمی‌توانند در آن‌ها یک جمله پیدا کنند که به دورغ مجیز کسی را گفته باشند، و حتا نبوده است که آن‌ها برای یک لحظه، فرد مرتجعی را انقلابی خوانده باشند. آن‌ها درست ١٨٠ درجه نقطه‌ی مقابل افکار و اندیشه‌های سران حزب توده بوده و هستند.
از طرف دیگر، به قول دوستی ما در برخورد به حزب توده از فرط وفور اسناد در مضیقه‌ایم! امروزه کاملا" به اثبات رسیده است که سران حزب توده یک عده انسان‌های شارلاتان، دروغ‌گو و در عین حال فاسد‌اند که برای در یوزه‌گی نسبت به اربابان خود از هیچ فرومایه‌گی ابا نداشته و ندارند. در طریق نوکر صفتی است که هر آن‌چه ارباب می‌گوید و می‌کند، تو غلو کنی. اگر ارباب با کسی سخن به تندی گفت، تو یقه‌ی او را بگیری و از هر رذالتی دریغ نکنی. اگر ارباب به شخصی یا جریانی نظر عنایت داشت، تو پای بوس و نوکر صفت باشی. این است راه و رسم زنده‌گی سران حزب توده در طول نزدیک به هشتاد سال عمر ننگین‌اش. این حزب «یک جریان سیاسی عوام‌فریب و شارلاتان که دروغ‌گویی و ابن‌الوقتی و چاپلوسی را ابزار مجاز و ضرور برای مقبولیت می‌داند و از هیچ خلاف‌کاری و پلیدی خودداری نمی‌کند. دروغ‌گویی در مورد گذشته، دروغ‌گویی در مورد حال و وارونه نشان دادن حقایق در این جریان ماکیاولیستی [هدف وسیله را توجیه می‌کند] است.» این حزب در میان احزاب دیگر مشابه (احزاب برادر)، تک است و نمونه ندارد. مثلا" حزب کمونیست فرانسه برادر حزب توده است. ممکن نیست که حزب کمونیست فرانسه مانند حزب توده دروغگو، جاسوس، و فاسد باشد، زیرا محیط اجتماعی فرانسه اجازه حضور این‌گونه احزاب را نمی‌دهد. مطبوعات «آزاد» این‌گونه احزاب را رسوا می‌کنند. «حقوق شهروندی» در آن‌جا به رسمیت شناخته می‌شود. اما حزب کمونیست عراق دقیقا شبیه حزب توده عمل کرده است، چون شرایط زیست این دو حزب بسیار نزدیک به هم است. حزب کمونیست عراق (٦) هم گوش به فرمان مسکو داشت و دارد که در جریان کودتای عبدلکریم قاسم، حزب کمونیست عراق تا آن‌جا پیش رفت، که اعضای کمونیست و صادق این حزب را، که حاضر به در یوزه‌گی نبودند، توسط حزب متبوع خود، لو داده شده و به تیغ اعدام سپرده شدند.
به هر حال، رفتن به ریشه‌ها را ادامه دهیم. در جریان بحث‌های مربوط پیمان برست_لیتوفسک، ارنست مندل می‌نویسد: «ولی آن‌چه که از تمامی این بحث روشن می‌شود، روش اصولی لنین و پیروی پا برجای وی از اصل مقدم قرار دادن منافع انقلاب جهانی بر منافع دولت شوروی است. حتا برای یک لحظه هم این تصور به او خطور نکرد که به خاطر دریافت شرایط سبک‌تر صلح از جانب قوای اروپای مرکزی، از تبلیغ انقلابی در میان سربازان آلمانی بکاهد. هیچ‌گاه به انقلابیون آلمانی پیشنهاد نکرد تا از طریق اعتدال مخالفت خود با ماشین جنگی امپریالیستی و دولت حاکمان خود، به نجات دولت شوروی «کمک» کنند. بحث برسر انعقاد پیمان جداگانه صلح در برست-لیتوفسک حول این مساله نبود که آیا انقلاب جهانی را باید فدای دفاع از دولت شوروی کرد یا نه. مساله بر حول این بود که آیا به انقلاب جهانی با دست زدن به «جنگ انقلابی» مستاصلانه‌یی از طرف جمهوری جوان شوروی بر علیه قدرت‌های [اروپای] مرکزی، که منجر به اشغال سریع پتروگراد و مسکوی انقلابی می‌گردید، به بهترین وجه خدمت می‌شد، یا این‌که با معامله‌ی عمدی [از دست دادن] ناحیه جغرافیایی به ازای [کسب] وقت، بلشویک‌ها می‌توانند هم روسیه شوروی را نجات دهند و هم ظهور انقلاب را در اروپای مرکزی تسریع کنند.(٧) تاریخ حقانیت موضع لنین را ثابت کرد.» (ارنست مندل:هم‌زیستی مسالمت‌آمیز و انقلاب جهانی:ص۴)
«با نجات جمهوری جوان، لنین و تروتسکی ظهور انقلاب‌های آلمان، اتریش و مجارستان را دشوارتر نساخته بودند؛ برعکس، آن‌ها باعث تسریع فراشد انقلابی در اروپای مرکزی گردیدند که کم‌تر از نُه ماه پس از انعقاد پیمان جداگانه صلح به اوج خود رسید. و شواهد بسیاری وجود دارد که این یاری صرفا" معنوی و سیاسی نبود، بل‌که اشکال بسیار ملموس مادی نیز به خود گرفت.»(٨)(پیشین:ص۴)
لازم است گفته شود که دفاع کمینترن از دولت نوپای شوروی «صرفا" طرق مبارزه طبقاتی انقلابی بود: تظاهرات، اعتصابات بخش‌های مشخصی از طبقه‌ی کارگر‌ (کارگران بنادر، راه آهن، کارخانه‌جات مهمات‌سازی) یا اعتصاب عمومی بود.»(پیشین:ص۴)
«این نادرست است که استراتژی و تاکتیک جنبش انقلابی در یک کشور را تابع مقتضیات دفاع از دولت شوروی تلقی کرد[چیزی که به تمام و کمال حزب توده در مدت عمر نابکارانه‌اش انجام داد]؛ همان‌طور که نادرست است که از آن دولت خواست که انقلاب را در کشورهای دیگر از طریق حرکت‌های بی‌موقع دیپلماتیک و نظامی‌یی که امنیت خود آن را به خاطر می‌اندازد؛ «تسریع» کند. انقلاب جهانی را باید به مثابه فراشدی دید که در درجه نخست با آماده‌گی شرایط مساعد عینی و ذهنی برای تصرف قدرت به وسیله‌ی پرولتاریا در یک سلسله‌ی متوالی از کشورها شکل می‌گیرد. این آماده‌گی شرایط می‌تواند تحت تاثیر شدید آن‌چه در سطح بین‌المللی رخ می‌دهد، قرار گیرد.، ولی نمی‌تواند مصنوعا" توسط آن‌ها تعیین گردد. هم سیاست‌های داخلی حزب انقلابی و هم سیاست‌های بین‌المللی دولت شوروی باید به گونه‌یی هدایت گردد که این فراشدهای تکاملی را تسریع کنند و نه این‌که آن‌ها را کند سازند. فقط در این چارچوب است که می‌توان به اصطلاح تئوری هم‌زیستی مسالمت‌آمیز١٣ بین دولت‌هایی با ماهیت‌های اجتماعی مختلف را که به لنین نسبت داده می‌شود؛ به‌درستی درک کرد.» (پیشین:ص۵) در جمهوری نوپای شوروی اهداف انترناسیونالیسم پرولتری آن‌چنان حضور عینی دارد که حتا استالین در سال ١٩٢۵، در جزوه‌یی تحت عنوان "پرسش‌ها و پاسخ‌ها" چنین نوشت: «عدم درک این واقعیت که بدون حمایت از جانب جنبش بین‌المللی انقلابی، کشور ما نمی‌توانست در مقابل امپریالیسم جهانی مقاومت کند، عدم درک این واقعیت، دیگر مادامی که انقلاب لااقل در چندین کشور دیگر پیروز نشده است، پیروزی سوسیالیسم در یک کشور نمی‌تواند نهایی باشد(این کشور هیچ ضمانتی در مقابل مداخله ندارد)؛ فقدان آن انترناسیونالیسم ابتدایی یعنی این‌که پیروزی سوسیالیسم در یک کشور نباید به خودی خود هدف غایی تلقی شود؛ بل‌که باید به عنوان ابزاری برای انکشاف و پشتیبانی از انقلاب در سایر کشورها در نظر گرفته شود.»(پیشین:ص٦)
استالین در ادامه همین مقاله خود می‌نویسد اگر ما از اهداف انترناسیونالیستی خود چشم به پوشیم، چه راهی در پیش داریم: «این راهی است که به ناسیونالیسم، به انحطاط، به انحلال کامل سیاست خارجی پرولتاریا می‌انجامد. زیرا آنان‌که مبتلا به این مرض‌اند، کشور ما را نه به عنوان بخشی از جنبش انقلاب جهانی، بل‌که به عنوان آغاز و پایان آن جنبش می‌پندارند؛ زیرا این‌ها معتقدند که منافع دیگر جنبش‌های انقلابی باید فدای منافع کشور ما شود.١۴» (پیشین:ص٧)
دیدیم و مشاهده کردیم که استالین همه‌ی این حرف‌ها را کنار گذاشت و منافع تمام جنبش‌های جهانی را قربانی و فدای منافع ملی کشور روسیه کرد که ناسیونالیسم روس تزاری اولویت اول اوشد.
«زیاده ساده کردن مطلب است اگر به‌گوییم که این فراشد تغییر ماهیت در واقع با مرگ لنین آغاز شد. پیش از ١٩٢۴ هم، به نقد آثار یک چنین تغییری ظاهر شده بود. این تغییر، که به شکل آشفته‌یی با بحث درباره‌ی امکان نائل آمدن به ساختمان «سوسیالیسم در یک کشور» مخلوط شد، اولین بیان تئوریک‌اش را در «پیش‌نویس برنامه بین‌الملل کمونیست» [کمینترن] به قلم بوخارین1 نگون‌بخت یافت. با شروع از تغییرات ناآگاهانه و جزیی، این تغییر ماهیت در نخستین سال‌های دهه‌ی ١٩٣٠ بیش‌تر و بیش‌تر آشکار و عمدی شده، در نزول و سقوط کمینترن و بالاخره انحلال آن به دست استالین در سال ١٩۴٣ تجلی یافت.»(پیشین:ص٧)
در حالی که «راه حل ما استراتژی جامع و هماهنگی برای انقلاب جهانی است، که بر پایه‌ی حمایت [مادی و معنوی] از شورش‌های انقلابی در یکی پس از دیگری از تعداد رو به افزایشی از کشورها، به تبعیت از آماده بودن شرایط متناسب برای این شورش‌ها در داخل این کشورها، استوار است. راه حل ما، به یک کلام، مبارزه طبقاتی متحد، به گونه‌یی دیالکتیکی در مقیاس جهانی است. و در دراز مدت، مبارزه‌ی طبقاتی و انقلاب سوسیالیستی در خود کشورهای امپریالیستی نقش حیاتی در زورآزمایی نهایی جهانی ایفا خواهد کرد.» (پیشین:ص٢١)
بنابراین در پایان دهه‌ی بیست قرن بیستم و حذف شوراهای کارگری در امور قانون‌گذاری و اجرایی، «آن رابطه‌ی دولت شوروی با انقلاب جهانی، آن‌گونه که نظر لنین بود، کاملا" دگرگونه گردیده بود. اتحاد شوروی دیگر به عنوان ابزاری برای پیش‌برد انقلاب جهانی دیده نمی‌شود، برعکس، جنبش بین‌المللی کمونیستی [کمینترن] ابزاری برای پیش‌برد پیچ و خم‌های لحظه‌یی دیپلماسی شوروی دیده می‌شود.» (پیشین:ص١٠)
اما مقایسه‌ی دو پیمان برست‌لیتوفسک که لنین بانی آن بود و دیگری پیمان هیتلر-استالین که استالین بانی آن بود بسیار جالب توجه است: «در مورد اول، حداکثر استفاده تبلیغاتی از مذاکرات در راه پیش‌برد انقلاب بین‌المللی به عمل آمد. در مورد دوم جنبش جهانی کمونیستی تا به سطح مدافع پیمان هیتلر-استالین تنزل داده شد، و کمونیست‌های آلمانی نوشتند که «امپریالیسم آلمان» (از قرار معلوم هیتلر) دیگر نباید دشمن اصلی محسوب شود.»( Die welt، ١٨ اکتبر ١٩٣٩)
و در یکم مارس ١٩٣۵، استالین به رئیس روزنامه‌های Scripps-Howard گفت که نسبت دادن «نقشه و نیت انقلاب جهانی» به اتحاد شوروی «سوء‌تفاهمی تراژیک- کمدی» است. (مصاحبه استالین/هوارد:نیویورک International Publishers١٩٣٦)
ایزاک دویچر نویسنده کتاب «انقلاب ناتمام مانده» خاطر نشان می‌سازد که چگونه لنین در یکی از آخرین نوشته‌هایش، در تقبیح خفقان ظالمانه‌یی که استالین و دوستان هم‌دمش در مورد گرجستان در پیش گرفته بودند، ترس خود را از این امر ابراز داشت که مبادا این «روسی کبیر؟ آدم رذل شوونیست و ظالم»، با رفتار متکبرانه خود با مردم آسیا ضرر جبران‌ناپذیری به آرمان کمونیستی وارد آورد. لنین در یادداشت هایش مورخ ٣١ دسامبر ١٩٢٢، این هشدار تاریخی را بیان داشت که این چنین طرز رفتاری می‌تواند بدگمانی‌هایی در مورد صداقت کمونیست‌های روسی، در پیروی‌شان از اصول انترناسیونالیستی در میان توده‌های در حال بیدار شدن شرق، به وجود آورد.( لنین:جلد ٣٦، صص ٦٢٣- ٦٢۴)
لنین در بحث برنامه‌ی حزبی در هشتمین کنگره‌ی حزب در ١٩١٩ گفت: «هرگاه پوست بسیاری از کمونیست‌ها را بخراشید یک شوونیست روسیه‌ی بزرگ پیدا خواهید کرد.» ... در کنگره‌های ١٩٢١ و ١٩٢٣ باز هم شووینیسم روسیه‌ی بزرگ را محکوم کردند. خود استالین در کنگره‌ی ١٩٢٣ آن را «نیروی اساسی‌یی که وحدت جمهوری‌ها را متوقف می‌سازد» نامید و اعلام کرد که این پدیده «روز به روز و ساعت به ساعت رشد می‌کند» و «می‌کوشد هر چیز غیر روسی را جاروب کند و همه‌ی رشته‌های مدیریت را دور عنصر روسی به پیچد و عنصر غیر روسی را با فشار بیرون کند.» (ای.اچ.کار:تاریخ روسیه شوروی:جلد یکم: ۴۴٦)
لنین ناسیونالیسم عظمت طلب روس را می‌بیند و در کنگره یازدهم حزب در سال ١٩٢٢، به بلشویک‌ها هشدار می‌دهد. او بلشویک‌ها را به ملت غالبی تشبیه کرد که تحت تاثیر فرهنگ برتر ملت مغلوب قرار گرفته‌اند: «فرهنگ آن‌ها مفلوک و ناچیز است، ولی باز هم بهتر از فرهنگ ما است.» (ای.اچ.کار:تاریخ روسیه شوروی:جلد یکم: ۴۴٧)
استالین در کنگره دوازدهم حزب بلشویک در سال ١٩٢٣، نه تنها اتهاماتی را که در زمینه‌ی شووینیسم روسی به دولت وارد کردند رد نکرد، بل‌که خود او هم از این خطر با تاکید و صراحت سخن گفت:«رفقا، تصادفی نیست که اسمناوخوف‌ها در میان کارمندان شوروی این‌قدر طرف‌دار پیدا کرده‌اند. هم‌چنین تصادفی نیست که این آقایان، یعنی اسمناوخوف‌ها کمونیست‌های بلشویک را ستایش می‌کنند، گویی می‌خواهند بگویند: هرچه دل‌تان می‌خواهد از بلشویسم حرف بزنید، هرچه دل‌تان می‌خواهد تمایلات انترناسیونالیستی خودتان را بلغور کنید، ما می‌دانیم شما به همان جایی خواهید رسید که دنیکن نتوانست برسد؛ شما بلشویک‌ها اندیشه‌ی عظمت روسیه را زنده کرده‌اید، یا دست کم زنده خواهید کرد. هیچ‌کدام این‌ها تصادفی نیست. هم‌چنین تصادفی نیست که این اندیشه حتا در پاره‌یی از نهادهای حزبی ما هم رخنه کرده است.» (ای.اچ.کار:تاریخ روسیه شوروی:جلد یکم: ۴۴٧-۴۴٨)
بدین ترتیب در آن زمان کسی یا کسانی توانایی این را نداشتند که پوست استالین را به خراشند تا ناسیونالیسم عظمت طلب روس را نمایان، کند. او منتظر مرگ لنین بود زیرا خبر از بیماری‌های لنین داشت. همین که در ١٩٢۴، لنین درگذشت، استالین تمام نزدیکان لنین را از جمله همسرش را، همانند بقیه‌ی دیکتاتورهای عالم، در حبس نگاه داشت و اجازه انتشار وصیت‌نامه‌ی لنین را نداد و آن را در بایگانی سری نگه داشت. اما بعد از آن، ریاکارانه و بی‌شرمانه از لنین یاد می‌کرد و سوگند می‌خورد که ادامه دهنده راه لنین باشد! اگر شوروی سوسیالیسم بود، پس شعار «میهن کبیر سوسیالیستی» دیگر چه بود؟ به قول محمود طوقی «برای یک کشور سوسیالیستی منافع میهن سوسیالیستی و منافع کلی جنبش سوسیالیستی جهانی می‌تواند در یک راستا مطرح شود مغایرتی با هم ندارند. اما اگر در تضاد با هم قرار بگیرند دومی اصل است و اولی باید فدا شود.»(محمود طوقی:بازخوانی تاریخ معاصر سچفخا:۴١۴)
اما واقعیت این است و برخلاف گفته‌های «انترناسیونالیستی» استالین، از سال ١٩٢٠، نطفه‌های استالینیسم شکل می‌گیرد و در ١٩٢١، با بستن پیمارن تجاری با انگلیس، متولد می‌شود و در سال ١٩٢٨، تمام نهادهای قانونی و اجرایی و حتا کمینترن، تحت کنترل استالین قرار می‌گیرد. طی این بازه زمانی، بتدریج منافع ناسیونالیسم روس، در سیاست داخلی و خارجی، در نقطه مقابل انترناسیونالیسم پرولتاریایی قرار می‌گیرد، به‌طوری که سلطان‌زاده، بارها به این موضوع اشاره کرده است که روسیه نباید انترناسیونالیسم کارگری را قربانی منافع خود نماید. این عمل تا بدان‌جا رسید که منافع دیگر احزاب برادر[حزب توده]، فدای منافع حزب برادر بزرگ‌تر [روسیه شوروی] شد و این دقیقا" به فرهنگ جاری در سیاست روس‌ها تبدیل شد که هم اکنون پوتین ادامه دهنده راه استالین است.
پیامدهای سیاست استالین در حذف انترناسیونالیسم پرولتاریایی، در سراسر جهان بسیار غم‌انگیز و وحشت‌ناک است. شکست انقلاب ١٩٣٦ اسپانیا، شکست انقلاب یوگسلاوی و تقسیم بالکان با نرخ پنجاه پنجاه با چرچیل نخست وزیر انگلیس در سال ١٩۴۴، سکوت در برابر تجاوز آمریکا به ویتنام، دخالت مستقیم از طریق احزاب برادر که سبب قتل عام کمونیست‌های چین، اندونزی، عراق، ایران، و غیره گردید.
دخالت‌های استالین در امور ایران، مخصوصا" در انقلاب مشروطه که ما آن را مورد بررسی قرار داده‌ایم، جای هیچ‌گونه شک و تردیدی باقی نگذاشته و نمی‌گذارد. اما بعد از جنگ جهانی دوم، اداره‌ی امور ایران و اجرای منویات استالین توسط میر جعفر باقروف (سید جعفر باقرزاده) دبیر اول حزب کمونیست آذربایجان شوروی، مرد مقتدر این جمهوری و از نزدیکان استالین، اداره می‌شد. «بریا» وزیر کشور و مسئول سازمان اطلاعات و امنیت روسیه و یکی از عاملین اصلی اجرای قتل‌های عصر استالین، برای مدتی معاون باقروف بوده است. اداره‌ی امور ایران، حزب توده و فرقه‌ی دموکرات آذربایجان و کردستان به‌طور کامل در دست باقروف بوده است که منویات استالین را به دقت اجرایی می‌کرده است. باقروف و بریا در زمان خروشچف تیرباران شدند. به مسئله آذربایجان و کردستان باز خواهیم گشت. مائویست‌ها [در این‌جا غلامحسین فروتن]، کارشان تطهیر استالین به هر قیمتی است و آن‌چه را که استالین خالق‌اش بوده است، نادیده می‌گیرند و آن را به حساب خروشچف و رهبران بعد از خروشچف می‌گذارند: «رهبران حزب کمونیست اتحاد شوروی [منظور فروتن رهبران بعد از استالین است.] از هم‌زیستی مسالمت‌آمیز لنینی عدول کرده، انترناسیونالیسم پرولتری را به دور افکنده، به انقلاب و مبارزه‌ی طبقاتی خیانت ورزیده و سازش با بورژواامپریالیستی را هدف خود قرار داده بودند. حزب توده بر همه‌ی این کج‌روی‌ها مهر تایید می‌زند و در مسابقه از رهبران شوروی خود نیز جلو می‌افتد.» (غلامحسین فروتن:حزب توده در مهاجرت:ص۴٨-۴٩ پی‌دی‌اف)
مفهوم انترناسیونالیسم پرولتاریایی در نزد حزب توده و مائویست‌ها دقیقا" همان چیزی است که استالین انجام داده است و «رفقا» دیکته می‌کردند. به قول احسان طبری انترناسیونالیسم پرولتاریایی چیزی جز شوروی پرستی نبود.
به گفته‌ی سهرابیان «حزب توده تحت عنوان انترناسیونالیسم پرولتری، سیاست خود را بر مبنای مقتضیات و نیازهای سیاست خارجی شوروی تنظیم می‌كرد. اما واقعیت این بود كه اطاعت كوركورانه و برده‌وار از سیاست خارجی شوروی به خاطر این كه حزب كمونیست شوروی حزب مادر است هیچ ربطی به انترناسیونالیسم پرولتری كه معنا آن هم‌بسته‌گی میان طبقه كارگر كشورهای گوناگون در مبارزه علیه سرمایه‌داری است، نداشته و ندارد.»(خاطرات آلبرت سهرابیان)
ادامه دارد

سهراب.ن - ١٣٩٩/٠۴/٠٧


______________________________________________

١٣ - ما می‌گوییم "به اصطلاح تئوری" زیرا لنین در هیچ کجا با چنین عباراتی آن را فرموله نکرده است. تنها گفته‌هایی که مدافعین این تئوری [همزیستی‌مسالمت‌آمیز] امروزه در پشتیبانی از موضع‌شان به کار می‌گیرند (مثلا" E.Kardelj، کمونیسم و جنگ؛ صفحات ٦٦-٧١)، گفته‌هایی است مربوط به احتیاج به داشتن مناسبات دیپلماتیک یا تجاری عادی بین شوروی و کشورهای سرمایه‌داری‌. این‌که دولت شوروی و بین‌الملل کمونیست در مبارزه در راه شکستن محاصره‌ی دولت کارگری توسط امپریالیسم محق بودند، به نظر می‌رسد پر واضح باشد. ولی تغییر شکل این مبارزه مشخص، در یک موقعیت مشخص تاریخی، به یک «خط مشی جنبش کمونیستی جهانی» مزخرف می‌نماید. در نامه سرگشاده‌ی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی به تمام سازمان‌های حزبی و تمام کمونیست‌های اتحاد شوروی به تاریخ ١۴ ژوئیه ١٩٦٣، گفته می‌شود که حزب «اصل لنینیستی همزیستی‌مسالمت‌آمیز» را «خط مشی کلی سیاست خارجی شوروی اعلام می‌دارد.»

١۴ - استالین: پرسش‌ها و پاسخ‌ها (پاریس، چاپ کتاب‌فروشی اومانیته ١٩٢۵) صفحات ١٧-١٨.

١ - بوخارین در ٢٦ مه ١٩١٨، در نخستین کنگره شوراهای اقتصاد ملی در مسکو گفت: «کسانی هستند که به جای بلند کردن پرچم و "پیش به سوی کمونیسم" پرچم را بلند می‌کنند و "پس به سوی سرمایه‌داری‌" می‌روند.»(جلد دوم اچ.کار:١١٦)

______________________________________________

توضیحات:


(١): تروتسکی و تروتسکیسم متعلق به دو اردو و دو زمان متفاوت هستند. تروتسکی با وجود انحرافاتی در قبل از انقلاب اکتبر و اشتباهات در مواردی چون کمونیزم جنگی، ماهیت شوروی و غیره، هم‌چنان به عنوان یک رهبر انقلابی و متعلق به پرولتاریاست. در حالی که تروتسکیسم بخشی از دستگاه سیاسی چپ سرمایه را نماینده‌گی می‌کند.

(٢): وایلینگ قبل از مارکس و انگلس مفهوم میهن را با مفهوم ملک مربوط ساخت و نوشت: «فقط آن کسی دارای میهن است که مالک باشد یا دست کم آزادی و امکان مالک شدن را داشته باشد. کسی که این را نداشته باشد، میهن ندارد. ... چنین بود سابقه‌‌ی برداشت مارکس از مسئله ملی و ریشه‌‌‌ی آن کلام «مانیفست کمونیستی» که «کارگر میهن ندارد». این عبارت معروف، برخلاف آن‌چه گاه پنداشته‌اند، نه تفاخر است و نه برنامه‌ریزی؛ بل‌که اعتراضی است بر ضد محرومیت پرولتاریا از امتیازات عضویت کامل در جامعه‌ی‌ ملت.» (پیشین: ص۴٩٢)

(٣): د.تولستوی که در زمان الکساندر سوم، وزیر کشور روسیه تزاری بوده است در دهه‌ی ١٨٨٠ گفته بود: «هرگونه تلاش برای وارد کردن اشکال حکومت پارلمانی اروپای غربی به روسیه محکوم به شکست است. اگر رژیم تزاری ... برافتد، کمونیسم جای آن را خواهد گرفت، و آن هم کمونیسم خالص و آشکار آقای کارل مارکس، که اخیرا" در لندن درگذشت و نیروی کار‌ نظریاتش را با دقت و علاقه مطالعه کرده‌ام.» (ای.اچ.کار:تاریخ روسیه شوروی:جلد یکم: ٣٢)

(۴): هیات نماینده‌گی شوروی در اولین کنگره بین‌الملل کمونیست متشکل بود از لنین، تروتسکی، زینویف، استالین، بوخارین و چیچرین، به عنوان نماینده‌گان دارای رای و اوبولنسکی و وروفسکی به عنوان نماینده‌گان ناظر. قابل توجه است که کمیساریای خلق در امورخارجه در این هیات نماینده‌گی گنجانده شده بود.

(۵): لنین در ١۴ مه ١٩١٨ در یک سخن‌رانی درباره‌ی سیاست خارجی در جلسه مشترک کمیته‌ی مرکزی کنگره سراسری روسیه شوراها و شورای مسکو، چنین اظهار کرد: «ما برای مزایای قدرت مبارزه نمی‌کنیم ... ما از منافع ملی دفاع نمی‌کنیم، ما می‌گوییم که منافع سوسیالیسم، منافع سوسیالیسم در سراسر جهان، مقدم بر منافع ملی و مقدم بر منافع دولت است.» (لنین:جلد٢٧:ص٣٩٦)

(٦): قبل ‌از سال ۱۹۵۸/۱۳۳۷، موقعیت انقلابی بسیار مناسبی در عراق شکل گرفته بود، به‌طوری که طبقه‌ی کارگر عراق مسلح‌ شده و از سازماندهی بالایی برخودار بود، و رهبری آن را حزب‌کمونیست عراق که دقیقا" همانند «برادر» خود در ایران (حزب توده) عمل می‌کرد، بر‌عهده داشت که اعضای آن، مخصوصا" بخش نظامی آن، خواستار دست‌یابی به قدرت‌سیاسی بودند. در این موقعیت، کارگران میدان‌های نفتی، صنایع کرکوک، موصل و بغداد و نقاط دیگر نقشی پیش‌گام در این جنبش ایفا کردند. از طرف دیگر طی چند هفته، قیام دهقانان رعیت سراسر دشت‌های کشاورزی عراق را در نوردید. رعیت‌ها املاک اربابان را به آتش کشیدند؛ دفاتر حسابداری را نابود کردند و زمین‌های آن‌ها را تصرف کردند. حزب‌ کنترل اتحادیه ‎های کارگری و سازمان‌های دهقانی و اتحادیه‌ی دانش‌جویان را در دست داشت. گردهمایی‌های عظیمی با مشارکت بیش از یک میلیون نفر در بغداد برگزار می‌شدند.
حزب‌کمونیست عراق به خاطر سرسپرده‌گی‌اش به مسکو، با وجود داشتن شرایط و موقعیت مادی لازم برای گرفتن قدرت‌سیاسی، حتا شماری از فرماندهان نظامی که عضو حزب‌کمونیست عراق بودند، عاجزانه از رهبری حزب درخواست تسخیر قدرت را می‌کردند. اما مسکو اجازه نمی‌داد. بنابراین‌ موقعیت انقلابی، زمینه‌ی اجتماعی لازم، برای کودتای ۱۴ ژوئیه ۱۹۵۸/۲۳ تیر ۱۳۳۷، سرتیپ عبدالکریم قاسم فراهم کرد و کرملین به حزب‌کمونیست عراق دستور داد که از «تنها رهبر»، یعنی عبدلکریم قاسم، حمایت کند. این موضع‌گیری ضدانقلابی ثمره‌ی تزِ «انقلاب دومرحله‌یی» استالین بود. بنا به این آموزه، هدف انقلاب‌ها نه لغو استثمار و لغو کار مزدی، یعنی انقلاب اجتماعی سوسیالیستی، بل‌که حاکمیت «بورژوازی ملی و مترقی» و «ضد امپریالیسم»، از طریق انقلاب بورژوا-دمکراتیک است. همان ایده‌یی که هم اکنون حزب توده مدافع و مجری آن است. همین تئوری استالینی بود که باعث سردرگمی و پراکنده‌گی طبقه‌ی کارگر جهانی و شکست‌های خونین از چین ١٩٢٧ تا اسپانیای دهه‌ی ١٩٣٠ و شیلی اوایل دهه‌ی ١٩٧٠ و همین‌طور انقلاب‌های ایران ختم شد. نتیجه عمل استالین در عراق این شد که یک سال بعد از کودتای عبدلکریم قاسم، در ژوئیه‌ی ١٩۵٩، حزب کمونیست عراق تظاهراتی در کرکوک سازمان داد. این عمل بهانه‌یی شد تا عبدلکریم قاسم سرکوبی حزب‌کمونیست عراق را آغاز کند. فرمان انحلال نیروی‌های مقاومت مردمی صادر شد و قتل عام کمونیست‌ها آغاز گردید.
اما در فوریه‌ی ١٩٦٣/١٣۴٢، کودتای حزب بعث عراق به رهبری حسن‌البکر، عبدلکریم قاسم به پایین کشیده شد و «گارد ملی» متشکل از شبه‌نظامیان حزب بعث، با استفاده از فهرستی که سی‌آی‌ای(CIA) از کمونیست‌ها تهیه کرده بود خانه‌ها را یک‌ به‌ یک زیر و رو و مظنونین به عضویت در حزب‌کمونیست را دستگیر و تیرباران کردند. قریب به 5 هزار تن کشته و بسیاری به طرز فجیعی به دست صدام حسین شکنجه و اعدام و شدند. اما انقلاب مداوم لنینی با انقلاب دو مرحله‌ای استالینی دو چیز متفاوت است: «در کشورهایی که دیرهنگام تحت توسعه‌ی بورژوایی قرار گرفتند، خصوصاً در کشورهای مستعمره و نیمه‌مستعمره، انقلاب مداوم به معنای آن است که راه حلِ کامل و قاطعِ وظیفه‌ی تحقق دموکراسی و رهایی ملی تنها از خلال دیکتاتوری پرولتاریا به‌عنوان رهبر ملت تحت‌ستم و توده‌های دهقانش ممکن است...اما ائتلاف این دو طبقه (پرولتاریا و دهقانان) تنها در صورتی تحقق می‌پذیرد که مبارزه‌ی سازش‌ناپذیری با تأثیرات بورژوازی ناسیونال و لیبرال ترتیب دهد.» (تروتسکی: انقلاب مدام)

(٧): لنین: «بورژوازی بین‌المللی‌تر است تا مالکین خرده. این آن چیزی است که به هنگام پیمان صلح برست - لیتوفسک با آن مواجه شدیم، هنگامی که قدرت شوروی دیکتاتوری جهانی پرولتری و انقلاب جهانی را بالاتر از تمام فداکاری‌های ملی هر چند هم دردناک، قرار داد.» جلد ٢٩ ص ١۴۵.

(٨): در آستانه انقلاب نوامبر ١٩١٨ در آلمان، حکومت سلطنتی مناسبات دیپلماتیک خود را با شوروی قطع کرد. به بهانه این‌که یک تصادف در ایستگاه راه آهن برلن این حقیقت را برملا ساخته بود که محمولات دیپلماتیک ارسالی به سفارت شوروی حاوی مقادیر زیادی تبلیغات کمونیستی به زبان آلمانی بوده است.

***********

‌توده‌يی‌ها مانند ويروس‌اند

نمی‌ميرند. بازتوليد می‌شوند.(۴)

خاطرات
خاطره نویسان حزب توده‌، و قل دیگرشان یعنی مائویست‌ها، هیچ‌کدام نخواسته‌اند و یا نتوانسته‌اند که به ریشه دست ببرند، تا علل و چگونه‌گی تولد و ظهور حزب توده را به روشنی، مشخص نمایند. آن‌ها در بیان خاطرات خود، در تلاش‌اند تا از عبودیت «استالین» و «صدر مائو» چیزی کاسته نشود. سران حزب توده در قرارهای حزبی خود تصویب کرده بودند که هیچ وقت حقایق را با طبقات فرودست جامعه و اعضای رده پایین حزب توده،‌ در میان نگذارند و هر آن‌چه که به منافع «رفقا» آسیب رساند، به هر قیمتی هم که شده، مانع از انتشار آن شوند. آن‌ها در خاطرات خود، این موضوع را در نظر گرفته‌اند.
به گفته‌ی بابک امیرخسروی و فریدون آذرنور تهیه‌کننده‌گان خاطرات ایرج اسکندری، در درون تشکیلات حزب توده «رسم بر این بوده که با استناد به حفظ «اسرار حزب»، از بیان حقیقت به توده‌های حزبی و مردم و زحمت‌کشان سر باز زده و ملغمه‌یی از دروغ و فانتزی را به جای واقعیت‌ها به خورد آنان بدهند. در واقع تاریخ حزب توده ایران، آن‌گونه که [از طرف مسئولان حزب] به تحریر در آمده و آن‌چه در اسناد دیده می‌شود، در بسیاری از مسائل و موارد حساس دور از واقعیت و خلاف حقیقت است.»(خاطرات سیاسی ایرج اسکندری:ص۴)
روی همین دلیل هم بوده است که در خاطرات کلیه‌ی رهبران حزب توده، هیچ اثری از کثافت‌کاری‌های خودشان در رابطه به جنبش کارگری در مقاطع مختلف، مانند؛ ١٣٢٠ تا ١٣٣٢، و انقلاب ١٣۵٧، دیده نمی‌شود و آن را مسکوت می‌گذارند. جنبش مستقل کارگری به رهبری یوسف افتخاری و باقر امامی را با سکوت، جعل، و دروغ‌گویی ماست‌مالی می‌کنند. به این مورد باز خواهیم گشت.
همان‌طوری که افتخاری و باقر امامی بیان داشته‌اند، که اسکندری‌ها از طبقه‌ی ما نیستند، ایرج اسکندری در خاطرات خود گفته است که در ابتدای استخدام در دادگستری، در «سال ١٣١١ خورشیدی در حدود ١٧٠ تومان که آن موقع نسبتا" پول خوبی بود»(پیشین:ص١٦) حقوق می‌گرفته است در حالی که یوسف افتخاری در سال ١٣٠٨، ماهی ٨ تومان که بعدا" به ماهی ١٠ تومان ارتقاء یافته، دستمزد می‌گرفته است.
بزرگ علوی از افراد ۵٣ نفره در بیان خاطرات‌ محافظه‌کارانه‌اش، حقایقی را که استالین بر سر برادرش، مرتضا علوی از اعضای حزب کمونیست ایران، آورده است، مسکوت می‌گذارد و نیز کارنامه حزب توده را آن‌طور که شایسته‌اش است رونمایی نمی‌کند.
مورد دیگر خاطره نویس، خلیل ملکی است که به قول ناصر زربخت، خلیل ملکی «در خاطرات خود به گونه‌ی شایسته‌یی جریان ۵٣ نفر را در زندان به قلم آورده است. ضعف و تسلیم بسیاری از آن‌ها را خاطرنشان نموده و نیز کش‌مکش‌های درونی آن‌ها و ادامه‌ی همه‌ی این کش‌مکش‌ها را پس از خروج از زندان و تشکیل حزب توده و انشعاب سال ١٣٢٦/١٩۴٧، [نیروی سوم] که خودش هم از سردم‌داران آن بوده، نوشته است. بسیاری از حقایق را چه در زندان و چه در خارج از آن می‌توان در خاطرات ملکی (١) یافت، ولی در رابطه‌ با وقایع آذربایجان و تشکیل فرقه روش منفی دارد. ملکی به ویژه موج اصلاح‌طلبان [درون حزب توده] را در رهبری حزب پس از واقعه‌ی آذربایجان آشکار می‌کند، که در خاتمه منجر به انشعاب شد.» (ناصر زربخت: گذار از برزخ)
یا مثلا" فریدون کشاورز (٢) در خاطرات خود فقط کامبخش و برادر زنش کیانوری را محکوم و خائن می‌نامند در حالی که گروه دیگری که خود و رامنش و روستا در آن قرار دارند، را پاک و منزه می‌داند. مَثَل معروف است که «تیشه نمی‌تواند دسته خود را به تراشد.» به قول ناصر زربخت از اعضای قدیمی حزب توده، فریدون کشاورز، به‌جای این‌که بنویسد «من متهم می‌کنم کمیته مرکزی را» می‌نوشت «من متهم می‌کنم دسته‌یی از کمیته مرکزی را و تبرعه می‌کنم دسته دیگر را.» بهتر بود!
«انور خامه‌یی همان راه فریدون کشاورز را با ابعاد وسیع‌تری طی کرده است. اگر سه جلد کتاب او را با دقت مطالعه نمایید خواهید دید که جلد یکم آن، که به چگونه‌گی سرنوشت ۵٣ نفر مربوط می‌شود، بهتر است نام آن را «کامبخش‌نامه» می‌گذاشت. جلد دوم که از تشکیل حزب توده تا انشعاب را در بر دارد کیانوری هم به آن اضافه می‌شود و خاطرات مبدل به «کامبخش و کیانوری نامه» می‌شود. ولی از جلد سوم کم‌کم کیانوری حتا جای کامبخش را هم می‌گیرد و کتاب مبدل به «کیانوری‌نامه» می‌شود. اگر ملاحظه شود او همه‌جا دسته‌ی کیانوری و کامبخش را «باند» نامیده است. ولی از دسته‌ی متقابل اصلا" خبری نیست. ... سوای این، خامه‌یی چه بسیار از موضوع خارج شده و به سیاست و نظریه‌پردازی‌های عجیب و غریب پرداخته است.»(پیشین)
احسان طبری که در هنگام دستگیری اعضای ۵٣ نفر، در اولین جلسات همه‌ی‌ اطلاعات خود را با توضیحات مفصل نوشت و بعدها هم چون یک چوب تر به هر صورتی که خواستند در آمد. بعد از آزادی در ١٣٢٠، از طریق فاتح وارد شرکت نفت انگلیس شد و همراه با فاتح به مدت دو سال، نشریه فارسی زبان «اخبار روز» را برای شرکت نفت انگلیس می‌چرخاندند. او ماهی ٣٠٠ تا ۴٠٠ تومان حقوق از دولت «فخیمه» انگلیس دریات می‌کرد و بعد از آن وارد خبرگزاری تاس گردید، خود و زن‌اش ماهی ١۵٠٠ تومان! از خبرگزاری تاس می‌گرفتند.(آدینه شماره ٣٦) به قول «رفقایش» نه سواد علمی درستی داشت و فقط بلد بود، مطلب را حفظ کند. به قول زربخت «احسان طبری که در محاکمات عصر پهلوی، هم‌واره تسلیم بوده و گاه گریه می‌کرده است، در زندان جمهوری اسلامی همه‌ی دوستان قدیمی خود را می‌کوبد تا خودش را سالم و بی‌گناه قلم‌داد نماید. فقط خود را نجات دهد.» (ناصر زربخت: گذار از برزخ)
بابک امرخسروی از خاطرات احسان طبری در روزنامه اطلاعات عصر جمهوری اسلامی نقل می‌کند که احسان طبری در جریان برگزاری پلنوم ١٦، حزب توده گفته است: «ایرج اسکندری در این موقع به گریه افتاد و گفت؛ «خواهش دارم من در پشت میز کار خود باقی بمانم. این یک میز منبت‌کاری بزرگی بود که فقط دبیر اول پشت آن می‌نشست و در اتاق اجلاسیه هیئت اجرائیه قرار داشت. اعضاء هیئت اجرائیه با این خواهش صندلی پرستانه اسکندری موافقت کردند.»
اسکندری در پاسخ به طبری می‌گوید: «این‌ها دیگر از آن مطالبی است که فقط از خباثت این آدم ساخته است، طبری سست‌ترین عنصر رهبری حزب توده از اول تا آخر بوده، ولی واقعا" این دیگر از آن دروغ‌های شرم‌آور است که گفته شده.» (خاطرات اسکندری:قسمت چهارم: ص٤٤ )
ادامه دارد

سهراب.ن - ١٣٩٩/٠٣/٢٦


توضیحات:


(۱): خسرو شاکری نقدی دارد تحت عنوان «خلیل ملکی و مصدق» بر مقاله «سر و ته یک کرباس» از خلیل ملکی در سال۱۳۲۳، در دفاع از دادن امتیاز نفت شمال به شوروی و مخالفت با موضع‌گیری مصدق.

(۲): کشاورز در پلنوم وسیع چهارم حزب توده در ۵ تا ۲۶ تیر ۱۳۳۶ در مسکو، فهمید که افسار شتر کجاست از حزب توده کنار کشید.

***********

‌توده‌يی‌ها مانند ويروس‌اند

نمی‌ميرند. بازتوليد می‌شوند.(۳)

حافظه تاریخی
ایرانی‌ها در نداشتن حافظه‌ی تاریخی مشهورند! دلیل آن هرچه باشد، به این مفهوم است که از خطاها و اشتباهات خود نمی‌آموزند. چرا که «آزموده را آزمودن خطاست.» را مجددا" تکرار می‌کنند. «من‌ نمى‌گویم‌ توده‌ى‌ ملت‌ ما قاصر است‌ یا مقصر، ولی تاریخ‌ ما نشان‌ مى‌دهد که‌ این‌ توده‌ حافظه‌ى‌ تاریخی‌ ندارد. حافظه‌ى‌ دست‌جمعى‌ ندارد. هیچ‌گاه‌ از تجربیات‌ عینی اجتماعی‌اش‌ چیزى‌ نیا‌موخته‌ و هیچ‌گاه‌ از آن‌ بهره‌‌یی نگرفته‌ است‌ و در نتیجه‌: هر جا کارد به‌ استخوان‌ش‌ رسیده‌، به‌ پهلو غلتیده‌، از ابتذالی‌ به‌ ابتذال‌ دیگر و این‌ حرکت‌ ارزى‌ را حرکتى‌ در جهت‌ پیش‌رفت‌ انگاشته‌، خودش‌ را فریفته، اندکی تفکر در باب این موضوعات نیاز است ...» (احمد شاملو)
به نظر می‌رسد، که یکی از علل اساسی نداشتن حافظه تاریخی، وجود استبداد شرقی، منتج از شیوه‌ی تولید آسیایی است، که قرن‌هاست نسل اندر نسل منتقل شده و به عنوان یک عرف اجتماعی جان سخت در آمده است. استبدادی که با وجود حاکمیت شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری،‌ نه تنها در تمام نهادهای اجتماعی لانه گزیده است، حتا والدین، مخصوصا" پدران در خانه و خانواده، آن را تحت عنوان «تربیت و اخلاق فرزندان» به کار می‌برند و با داس گردن فرزند[رومینا اشرافی] خود را می‌زنند (١) و عین خیال‌شان هم نیست و به عنوان فتح عمل خود، گردن را بالا می‌گیرند، که همه‌ نمودهای عینی از استبداد شرقی است. طبق قاعده و قانون دیالکتیک هر شیوه‌ی تولید، فرهنگ خاص خودش را هم تولید‌ می‌کند، اما در شرق با وجود حاکمیت برتر شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری‌، در چنین شرایطی، استبداد شرقی هم در کنار فرهنگ بورژوایی نقش بازی می‌کند.
در کشورهای شرقی علاوه بر زنده‌گی اجتماعی، حتا برای زنده‌گی خصوصی افراد، هم محدویت ایجاد می‌کنند و اجازه‌ی نشر تفکر مستقل و آزاد داده نمی‌شود. به قول بزرگ علوی در گفت‌وگو با مجله آدینه شماره ٤٢، «ایرانیان همیشه فرد پرست بوده‌اند و از هم‌دستی و هم‌کاری بی‌زار. یکی از مظاهر آزادی، جلب اطمینان افراد یک کشور به یک‌دیگر است. تا مردم آزاد نباشند که سخن مخالف و یا دشمن خود را بشنوند، هم‌کاری با یک‌دیگر میسر نمی‌شود. ... مردم ایران در هم‌کاری با یک‌دیگر خوش استقبال و بد بدرقه هستند. زود جمع می‌شوند و بعد پراکنده.»(٢) در نتیجه در جوامعی که آزادی بیان و آزادی نشر کتاب و مطبوعات و هنر و غیره در آن به رسمیت شناخته نشود، حقوق شهروندی هم به رسمیت شناخته نمی‌شود و حافظه‌ی تاریخی هم به ‌تدریج کور می‌شود و جامعه‌ از منظر کسب علم و دانش، به طرف زنده‌گی نباتی سیر خواهد کرد.
اما حافظه تاریخی نداشتن چه ربطی به حزب توده دارد؟ حزب توده و به‌طور کلی استالینیست‌ها و مائویست‌ها حافظه تاریخی خوبی دارند، اما هدف آن‌ها بیان واقعیت‌ها و حقایق تاریخی نیست، بل‌که جعل، تحریف و وارونه‌سازی تاریخ است تا ایده‌ئولوژی [واقعیت‌ها را وارونه جلوه دادن] استالینی دوام داشته باشد. آن‌ها کارشان ساختن «حافظه تاریخی جعلی» برای طبقات اجتماعی ایران بوده و هست.
مورخین استالینی مانند؛ ایراندوست (اوسترف)، م.س.ایوانف، پاستوخوف معروف به ایرانسکی و روتشتاین معروف به میرزا، الیانفسکی، داویدسون، کینتسبرگ، کوتاکوف، خیفتس، لاوروف، خانم م.ن.ایوانوا و دیگران کارشان این بود که با نشر مقالات و تبیین‌های به ظاهر رادیکال خود، در مطبوعات آن زمان روسیه شوروی، استالینیسم (ایده‌ئولوژی استالین) را برای کشورهای شرق مانند ایران و افغانستان و ترکیه جا بی‌اندازند. تنها کسی که در مطبوعات شوروی آن زمان و فقط تا ١٩٢٨، می‌توانست به این قلم به مزدان، پاسخ گوید، سلطان‌زاده بود، او تنها بود، مستقل می‌اندیشید و وابسته به دولت روسیه نبود، در نتیجه صدای او در آن زمان به دستور استالین خفه شد و در ١٩٣٨، هم تیرباران گردید. (٣)
حزب توده و شاخه‌های منشعب از آن با وجود در اختیار داشتن اسناد و مدارک تاریخ معاصر جنبش سوسیالیستی ایران، همان کاری که استالین سال‌ها در جهت حفظ قدرت و دیکتاتوری خود حقایق تاریخی را تحریف و واژگونه جلوه می‌داد، حزب توده‌ هم انجام داده و می‌دهد. خروشچف در خاطرات خود بیان می‌دارد که بعد از مرگ لنین برای حذف کامل کروپسکایا همسر لنین، می‌خواست زن دیگری را به عنوان بیوه لنین به جامعه معرفی و کروپسکایا را به قتل برساند. زنی که مد نظر استالین برای جانشینی بیوه لنین بود، به سیبری تبعید شد.(خاطرات نیکیتا خروشچف:ص٣٠)
جعل و تحریف واقعیت‌های تاریخی و زدودن حافظه‌ی تاریخی طبقات اجتماعی ایران از واقعیت‌ها، کار سران حزب توده و نویسنده‌گان‌شان بوده است تا اهداف جنایت‌کارنه خود را از این طریق به پیش ببرند. آن‌ها تبحر بسیار بالایی در تحریف تاریخ و حافظه‌ی تاریخی ایرانیان دارند. تمام هم و غم آن‌ها، اجرا و جاانداختن آن تحریف‌‌هاست. سایت‌ها و کانال‌های آن‌ها نگاه کنید تا به عرضم برسید.
آن‌ها روباه را به صورت بره نمایش می‌دهند. بره‌یی که ظاهری کاملا" پاک و زیبا دارد، اما ذات بره، روباه مکار و حیله‌گری است که هیچ‌گونه معیار انسانی سرش نمی‌شود. او می‌فروشد، چه جو باشد چه آدم!
از جمله کارهای زشت دیگر استالین به بایگانی سری سپردن کلیه‌ی اسناد و مدارکی را که استالینیسم را به چالش می‌کشیدند بود. مانند؛ قرارهای کنگره‌های یکم، دوم و سوم کمینترن و آثار سلطان‌زاده (٤) و دیگران را، حتا آرشیوهای تزاری را هم به بایگانی سری سپردند.(۵) خروشچف بیان می‌دارد «استالین پیش از آن که دفتر سیاسی را در جریان قرار دهد، اطلاعات را طبقه بندی می‌کرد. بنابر اساسنامه‌ی حزب، او حق چنین کاری را نداشت. این عمل خود جلوه و نشانی دیگر از حکومت مطلقه‌یی بود که در زمان استالین صورت قانون به خود گرفته بود.» (خاطرات خروشچف ترجمه ابراهیم یونسی:ص٩٧) زنده یا شاملو ‌گفت؛ «البته یکی از شگردهای مشترک همه‌ی جباران، تحریف تاریخ است و در نتیجه‌ چیزی که ما امروز به نام تاریخ در اختیار داریم. متاسفانه جز مشتی دروغ و یاوه نیست که چاپلوسان و متملقان درباری دوره‌های مختلف به هم بسته‌اند و این تحریف حقایق و سپید را سیاه و سیاه را سپید جلوه دادن به حدی است که می‌تواند با حُسنِ نیت‌ترین اشخاص را هم به اشتباه بی‌اندازد ..» (جواد مجابی: ۱٣۷۷:ص۵۰۰) اما ایرانیان علاوه بر نداشتن حافظه‌ی تاریخی، و داشتن جعلیات فراوان تاریخی،(٦) در دروغ‌گویی هم تاریخی دیرینه دارند. سرآمد همه‌ی دروغ‌گویان، سران و رهبران حزب توده هستند که با جمع یاران‌شان تک‌اند و نمونه ندارند.
نتیجه‌ نهایی پنهان کردن واقعیت‌‌‌های تاریخی، که به آن خواهیم پرداخت، این بوده است که کوشنده‌گان جنبش سوسیالیستی در ایران را از سواد مارکسی محروم کردند. این کمبود سبب شد که طبقه‌ی کارگر‌ ایران، نتواند تئوری انقلابی مارکسی که بدیل نظام سرمایه‌داری است در اختیار داشته باشد و در هنگامه‌هایی که برخاست، از «ابتذالی به ابتذال دیگر، در غلتید.»
بنابراین‌ «مردم» باید تاریخ گذشته‌ی اجداد خود را مطالعه نمایند، تا حقایق را دریابند، و به این درک و شعور اجتماعی برسند، که در جوامع بورژوایی دارای حقوقی هستند به نام «حقوق شهروندی»، که خود مقدمه‌ی ارتقاء آن به «حقوق سوسیالیستی» خواهد بود. نداشتن چنین پیش شرطی نشان از نبود حافظه‌ی تاریخی است. ادامه دارد

سهراب.ن - ١٣٩٩/٠٣/١٧


توضیحات:


(١): «ما مثل رستم دستان‌مان که فرزندش را به دست خودش می‌کُشد، قاتل‌ آینده‌ایم، چون همه چیز پنهان و آشکار به ما می‌گوید «خفه!» - چون حتا خودمان به خودمان می‌گوییم «جلو بزرگترها فضولی موقوف!» - چون بزرگترها یعنی گذشتگان، یعنی پدرها و پدربزرگ‌ها که خودِ آن‌ها هم در همین فضای مشابه نبیره‌ها و نتیجه‌ها و ندیده‌هاشان پیر شده‌اند و مرده‌اند. ما میراث‌خوار کسانی هستیم که مُرده به دنیا آمده بوده‌اند. حتا اگر از کُشتن کسانی که حرف نوی به میان آورده‌اند پشیمان شده‌ایم و به آنان «شهید اول» و «شهید ثانی» و «شهید ثالث» لقب داده‌ایم، این هم به دستور پدران‌مان بوده که فرمانی را اجرا کرده‌اند، وگرنه ما که‌ایم که به خودمان جرأت بدهیم برداریم همین‌جور سرخود کسانی را که اجداد گرامی‌مان به قتل رسانده‌اند، شهید بخوانیم؟(برگرفته از گفت‌وشنود ناصر حریری با احمد شاملو: آویشن، ۱۳۷۷)

(٢): از معضلات دیگر ایرانی‌ها خودبزرگ‌بینی است «اصلا" خطا و اشتباهی در کارشان نیست!» «هنر نزد ایرانیان است و بس»، «هم‌واره پیروز هستیم!»، «هیچ‌گاه شکست نخورده‌ایم!»، «ناتوان از اعتراف به خطاهای خود هستیم». «هنر نزد ایرانیان است و بس»، «هم‌واره پیروز هستیم!»، «هیچ‌گاه شکست نخورده‌ایم!»، «ناتوان از اعتراف به خطاهای خود هستیم».

(٣): برخی تیرباران شده‌‌های دیگر حزب کمونیست ایران به غیر از سلطان‌زاده، عبدالحسین حسابی(دهزاد)، ابوالقاسم ذره، مرتضا علوی، احسان‌الله خان، حسین شرقی، حسن نیک‌بین، لادبن اسفندیاری برادر نیمایوشیج و نصرالله اصلانی یا کامران قزوینی که از جانب کمینترن ماموریت پیدا می‌کند با گروه ارانی ارتباط بگیرد. پس از گرفتار شدن گروه ۵٣ نفر، او به شوروی فرار می‌کند اما در تصفیه‌های استالینی در سال‌های ۱۹٣٧-۱۹٣۹ تیرباران می‌شود.

(۴): نویسنده‌گان‌ استالینیست و مائویست، مانند غلامرضا پرتوی، در جعل تاریخی سنگ تمام گذاشته‌اند و به طرز ماهرانه و بی‌شرمانه‌یی سلطان‌زاده را ابتدا بایکوت می‌کنند و حیدر عمواوغلی از جناح راست حزب کمونیست ایران را برجسته می‌نمایند و اگر مجبور شوند، اسمی از سلطان‌زاده ببرند، گفتار و نوشته‌های او را جعل می‌کنند. به این موضوع می‌پردازیم.

(۵): به دستور استالین حتا بایگانی تزاری هم ممنوع بود: «بسته بودن بایگانى‏هاى دوران تزارى در زمان حکومت استالین بود!» (خسرو شاکری: روش شناسی تاریخی فریدون آدمیت)

(٦): «تازه‌ترین و کامل‌ترین سند جعلی و ساخته‌گی در این خصوص همانا تاریخ حزب کمونیست اتحاد شوروی است که چندی پیش زیر نظر مستقیم استالین انتشار یافت. در سرتاسر کتاب‌خانه‌ی بشریت، من کتابی را سراغ ندارم_ و به احتمال قوی کس دیگری هم سراغ ندارد_ که در آن واقعیات و اسناد - آن هم واقعیات و اسناد شناخته شده- با این همه تزویر و ریا به منظور تجلیل و تکریم یک شخص واحد، یعنی آقای استالین، دگرگون و دست‌کاری شده و یا به ساده‌گی از سیر حوادث حذف شده باشند. از برکت منابع مادی نامحدودی که اینک در اختیار جاعلان قرار گرفته‌اند، این جعلیات بی آزرم و ناشیانه به همه‌ی زبان‌های بشر متمدن ترجمه شده و به ضرب زور در میلیون‌ها و ده‌ها میلیون نسخه منتشر شده‌اند. .. پای‌بندی به حقایق تاریخی و روش‌های صحیح علمی، جعلیات حتا جعلیاتی که به وسیله‌ی یک دستگاه قدرت‌مند دولتی ساخته شده باشند، نمی‌توانند در آزمون زمان تاب بیاورند و سرانجام به علت تناقضات درونی خود تکه پاره خواهند شد. برعکس، حقایق تاریخی، اگر به شیوه‌یی علمی به ثبت رسیده باشند، دارای قدرتی اقناع‌کننده هستند و سرانجام اذهان را مجاب می‌کنند.» (تروتسکی:تاریخ انقلاب روسیه:ج‌یکم:۱٨-۱۹)

***********

‌توده‌يی‌ها مانند ويروس‌اند

نمی‌ميرند. بازتوليد می‌شوند.(٢)

جمعه ٩ خرداد ۱۳۹۹ - ٢٩ مه ۲۰٢٠

ما و حزب توده
زنده یاد علی‌اشرف درویشیان در گفت‌وگو با مجله آدینه شماره ١٠٠، بیان می‌دارد که «غرض از نقد، ارائه راهی برای بهتر شدن کارهای بعدی است نه چزاندن نویسنده.» ما به این گفتار درویشیان پای‌بندیم و هدف از نقدمان چزاندن هیچ یک از هواداران و اعضای رده‌ی پایین حزب توده و یا به طور کلی هواداران ساده و ناآگاه دو جریان بورژوایی استالینیسم و مائویسم، نیست. می‌خواهیم علاوه بر افشاء کلیه‌ی اعمال زشت و غیرانسانی سران و رهبران حزب توده، هر چند که همه‌ی آن‌ها به وسیله‌ی منتقدین قبلا" افشا شده‌اند، مفهوم استقلال فکری، عملی و طبقاتی را که حزب توده فاقد آن بوده و هست، برای جوانان امروز برجسته نماییم.
شروط اساسی ویژه‌گی‌های هر فرد و جریان سیاسی و صنفی، برای روی پای خود ایستادن(١)، عبارت است از استقلال تشکیلاتی، فکری و مالی. بدون این‌ها، تاکتیک و استراتژی، جریان مورد نظر چیزی جزء وابسته‌گی فکری، تشکیلاتی و مالی به دیگران، نخواهد بود.
بنابراین‌ وابسته‌گی بی‌چون ‌و چرای حزب توده به شوروی را نقد می‌کنیم تا نشان دهیم که حزب توده مطلقا" استقلال فکری، تشکیلاتی، مالی، و طبقاتی، نداشته است. سران حزب توده، گندم نمایان جو فروشی بوده و هستند که غیر از اجرای دستورات «رفقا» حق انجام هرگونه عمل دیگری را نداشته‌اند.
اما هنگامی که از طرف افراد یا جریانی، واژه‌های نظیر «جنایت‌کار»، «مزدور»، «خائن» و غیره به کار برده می‌شود، اگر پایه‌ی واقعی نداشته باشد، طبیعتا" به قول درویشیان، یک نوع چزاندن است، اما اگر فردی یا جریانی، طبیعتی خلاف‌ موازین اخلاق اجتماعی کسب نموده است، دیگر چزاندن نیست، بل‌که بیان اعمال و رفتار اوست. مثلا" پزشک احمدی (٢) در دستگاه امنیتی رضاخان، اجیر شده بود تا افرادی را که رضاخان انتخاب می‌کرد، به قتل به رساند. این شغل او بود. حالا اگر به او بگوییم قاتل، جنایت‌کار، او را نچزانده‌ایم، بل‌که شغل او را بیان داشته‌ایم.
باید بدانیم که به کار بردن واژه «خائن» و مانند این‌ها، برای افراد یا جریان سیاسی یا دولتی به کار می‌برند، که گذشته آن‌ها منزه و پاک بوده است، حال اگر خطا یا خلافی از آن‌ها سر زند، به آن‌ها خواهند گفت عملی «خائنانه» مرتکب شده‌اند. مثلا" برچسب زدن خیانت به آمریکا یا روسیه، یعنی پاک و منزه جلوه دادن گذشته‌ی مقامات آمریکایی و روسیه‌یی! در حالی که جنگ ویتنام، سرنگونی سالوادورآلنده، و مصدق، کودتا در افغانستان، حمله به مجارستان و ورود به سوریه و غیره، طبیعت نظام سرمایه‌داری‌ امپریالیستی نئولیبرالی آمریکا و روسیه را نشان می‌دهد. پس دولت‌های آمریکا و روسیه، «خائن» و «خیانت‌کار» نیستند، بل‌که این عمل‌کرد روزانه و طبیعی آن‌هاست. اگر به معجون سراپا فاسدی، مانند اعضای کمیته مرکزی حزب توده بگوییم خائن، این افتخاری برای آن‌هاست، زیرا گذشته آن‌ها را پاک و منزه جلوه داده‌ایم و فقط یک مورد «خیانت» را در کارنامه آن‌ها دیده‌ایم. حزب توده برای جاسوسی و خدمت به منافع اقتصادی و سیاسی کشور روسیه شوروی، ساخته و پرداخته شده بود. شغل او هم همین بود.
حزب توده در طول حیات‌اش، برای «مردم» ایران فعالیت عملی ارزش‌مند و مفیدی انجام نداده است. در دهه‌ی سی خورشیدی [١٣٣٠] دهقانان بیش از ٧٠% جامعه‌ی‌ طبقاتی ایران را تشکیل می‌دادند، که در زیر فشار سرسام‌آور بهره‌ی‌ مالکانه‌ی، فئودال‌ها زنده‌گی گیاهی داشتند. در آن زمان مسئله ارضی، یکی از مبرم‌ترین خواست‌های دهقانان بود. حزب توده در این رابطه‌ی و در عمل، هیچ برنامه‌ی قابل دفاعی برای مسئله ارضی و حذف شیوه‌ی تولید فئودالی که شیوه‌ی تولید برتر آن زمان در مناطق روستایی بود، ارائه نداده است. چرا؟ چون مسئله ارضی دهقانان ایران و مسائل دیگری از این قبیل، مسئله حزب توده نبوده است. وظیفه او این بوده که در هر کجای ایران باشد، علاوه بر تامین منافع اقتصادی و سیاسی روسیه شوروی، طرف‌دار و هوادار برای آن‌ها تولید‌ و بازتولید کند، تا در جهت تامین منافع مسکو با دول سرمایه‌داری‌ امپریالیستی به عنوان اهرم فشار مورد استفاده قرار گیرند. این ذات حزب توده بوده و هست. این طبیعت اوست. فقط همین!
به کار بردن طنز در نقد، تکمیل و کامل‌کننده‌ی نقد است و به قول بزرگان ادبیات، کاری درست و ادیبانه است، هر چند ممکن است سبب واکنش تند انتقادپذیر شود. به قول انگلس طنزهای گزنده‌یی که مارکس برای تکمیل نقد خود به کار می‌برد، امکان نداشت که پیروز میدان نبرد قلمی نشود. مارکس از واژه‌هایی مانند کله خر و بوزینه [خطاب به مالتوس] و غیره استفاده کرده است.
زنده یاد خسرو شاکری نیز در مصاحبه با رحمت بنی‌اسدی در مورد حزب توده گفته است:«توده‌یی‌ها مانند ویروس‌اند. نمی‌میرند. بازتولید می‌شوند.»
اما همان‌طور که کلیه‌ی اعمال جنایت‌کارانه‌ی استالین از سال ١٩٢١ تا لحظه‌ی مرگ‌اش را به حساب میلیون‌ها اعضای حزب بلشویک روسیه نمی‌نویسند، ما هم کلیه‌ی اعمال زشت و غیرانسانی «کمیته‌ی مرکزی حزب توده» را به حساب اعضاء و هواداران صادق آن حزب، نخواهیم نوشت. بزرگان زیادی از اعضای رده‌ی پایینی حزب توده در جهت برقرار آزادی و برابری جان خود را از دست داده‌اند، ضمن ارج گذاشتن و گرامی‌داشت یاد این جان‌باخته‌گان، آن‌ها را از دارودسته‌ی رهبری تشکیلات حزب توده جدا می‌دانیم. فرق است بین «مرتضا کیوان» و «وارتان سالاخانیان» با اعضای کمیته مرکزی حزب توده.
بعد از کودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢، اعضای کمیته‌ی مرکزی حزب توده فرار کردند و پیش خالق‌شان رفتند و به بقیه هم توصیه کردند، توبه‌نامه بنویسند، توبه‌نویسان هریک به سرمایه‌دار تبدیل شدند و به «نواله‌ها» رسیدند، اما عده زیادی از اعضا و هواداران درست‌کار، رویه‌ی کمیته مرکزی حزب توده را نپسندیدند و گرفتار انواع ناملایمات اجتماعی از جمله زندان و غیره گشتند. جمال میرصادقی در کتابی به نام «پشه‌ها "مجموعه داستان"» زنده‌گی این طیف از اعضاء و هواداران حزب توده را ترسیم کرده است که آدم‌فروشان حزب توده سبب آن بوده‌اند.
فرج سرکوهی در مجله آدینه شماره ۴٢، اسفند ١٣٦٨، در مطلبی تحت عنوان «شهادتی تاریخی بر دوران‌های شکست» در نقد کتاب «پشه‌ها مجموعه داستان» از جمال میرصادقی می‌نویسد: «کار آقای جمال میرصادقی، در «مثل یک پرنده غریب» و البته تا نیمه داستان ارجی فراخور خود می‌یابد. داستان ظاهرا" ساده است «عمو» قهرمان مبارز کارگری است که در تمامی مبارزات ١٣٢٠ تا ١٣٣٢ و شاید پیش از آن حضوری فعال و اثر گذار دارد. «عمو» از «خمیر مایه و سرشت دیگری است.» از خمیر مایه کسانی که وضع موجود و «بزروهای» فردی را نمی‌پذیرند و به گفته شاملو «نواله‌ی ناگزیر را گردن کج نمی‌کنند» ... دوستانش او را «مظهر پرولتاریا» لقب می‌دهند. پس از چند بار زندان سرانجام در ٢٨ مرداد ١٣٣٢، به ١۵ سال زندان محکوم می‌شود و پس از آزادی در دوران پیری خود را در جهانی تازه می‌یابد ... دوران رکود جنبش و رونق اقتصادی. دورانی که در آن «دلالان» و آدم‌فروشان [توده‌یی] سرداران پیروزمند نبرد انباشت پول و ثروت هستند. رفقای سابق هر کدام به راهی رفته‌اند و سر در پی زنده‌گی شخصی خود به ثروت‌اندوزی مشغول‌اند. جامعه‌ در نتیجه شکست، آرمان‌زدا شده، حقارت خود را بر معیار پول می‌سنجد و «معیارهای سنجش بر مدار صفر سفر می‌کنند» از آن همه‌ بلند پروازی و آرمان‌گرایی جز خاطره‌یی مبهم به جای نمانده است و مگر در دوران رونق و رفاه، جز فربهی اندام، انباشت ثروت و سلامت جسم و جان تسلیم شده، هدفی به جای می‌ماند؟ و عمو پس از ١۵ سال زندان در دوران پیری و درمانده‌گی آزاد می‌شود تا شاهد بر باد رفتن «کاخ بلند و آرزوهای نجیب خویش باشد» و از همان گام‌های اولیه، ضرورت گریزناپذیر، تراژیک، نه در چهره خدایان المپ و تقدیر ازلی، که در قالب تنگناهای اقتصادی رخ می‌نمایاند. کارش به بیمارستان می‌کشد ... «پولی در بساط ندارد که صورت حساب بیمارستان را به پردازد ... پی جور کار می‌شود ... سراغ بعضی از دوستانی که حالا برای خود برو بیایی دارند» می‌رود یکی‌شان رو نشان نداده بود ... یکی از کیفش اسکناسی در آورده بود. دیگری اصلا" او را نشناخته بود ... پیرمرد دادش بلند شده بود که «یعنی این‌ها همون بچه‌های سابقا"» ... دوستی او را در شرکت خود استخدام می‌کند «اما پیرمرد چند ماهی بیش‌تر دوام نیاورد ... آدم نصفه عمرشو زندونی بکشه که وقتی بیاد بیرون بشه سرکارگر، بشه کارفرما، کوفت و زهرمار، می‌بینی که چه‌طور دارن به هیکل آدم می‌رینا".» و پیرمرد تن نمی‌دهد. انسان یاغی انسان طاغی در برابر تقدیر می‌ایستد و تراژدی آغاز می‌شود. انسان یاغی در زمانه‌یی که دیگر زمانه او نیست، در جهانی که دیگر جهان او نیست، در برابر ضرورت گریزناپذیر، قد بر می‌افرازد و فاجعه نابودی اجتناب‌ناپذیر او از همین جاست که شکل می‌گیرد. انسان طاغی، تقدیر قومی شکست خورده و تسلیم شده را بر نمی‌تابد.»
بنابراین‌ این طیف از اعضای و هواداران درست‌کار که مد نظر جمال میرصادقی بوده‌اند، سوای رهبران و سران حزب توده قرار می‌گیرند اما از طرف دیگر انسان‌ها ذاتا" خلاف‌کار و خیانت‌کار نیستند و با این شکل و شمایل از شکم مادر زاده نمی‌شود. انگلس در کتاب «لودویک فویرباخ و پایان فلسفه‌ی کلاسیک آلمانی» می‌نویسد: «روابط میان موجودات انسانی بر محبت استوار است و به ویژه روابط میان دو جنس، هم‌زمان با پیدایش انسان وجود داشته است.» و «جامعه‌یی که بر دشمنی طبقاتی و حاکمیت طبقاتی استوار است، امکان احساسات صرفا" انسانی در مراودات ما با موجودات انسانی دیگر، این روزها به قدر کافی کاهش یافته است.» (انگلس: لودویك فوئرباخ و ایدئولوژی آلمانی:۴١)
یعنی این شرایط اجتماعی زنده‌گی در جامعه‌ی‌ طبقاتی است که فردی را که طبیعتی انسان‌مدارانه دارد و از یک انسان به معنی واقعی کلمه، تبدیل به یک جنایت‌کار مانند استالین می‌کند. اما باید دانست تا زمانی که در جوامع امروزی، سرمایه‌داری‌ امپریالیستی نئولیبرالی، نقش پول بسیار پررنگ و تعیین‌کننده است، و همه‌ چیز حول محور پول می‌چرخد، و این در حقیقت پول است که جنایت می‌کند، پول است که مزدور می‌سازد، پول است که پدر، مادر، خواهر، برادر، فامیل، دوست و رفیق و آشنا را نمی‌شناسد. یعنی در جامعه‌ی‌ سرمایه‌داری‌ پول همه‌ چیز است. بنابراین‌ این پول است که عبدالصمد کامبخش(٣) به قول جهانشاهلو «اردک دست‌آموز» روسیه، می‌سازد تا آگاهانه و به دستور «رفقا» زمینه‌ی لازم را برای قتل دکتر تقی ارانی فراهم آورد. به قول احمد شاملو به سران حزب توده باید گفت:
ابلها مردا
عدوی تو نیستم من
انکار توام.

ادامه دارد

سهراب.ن - ۱۳۹۹/٠۳/۱٠


توضیحات:


(١): «باید به کارگر آموخت که روی پای خود به‌ایستد.» (مارکس و انگلس: درباره‌ی تکامل مادی تاریخ: ص ١١۹ ،خسرو پارسا، ١٣٨۴)

(٢): پزشک احمدی که در حقیقت پزشک نبود، بل‌که عطار خراسانی بود که او را اجیر کرده و به زندان مرکزی تهران با نام «دکتر» آورده و او را مامور کشتن اشخاص کرده بودند او قاتل فرخی یزدی و عده‌ی بسیاری دیگری که از رضاخان فرمان می‌گرفت، بعد از بیرون کردن رضاخان از ایران، محاکمه و به مرگ محکوم شد.

(٣): جهانشاهلو: «شورشیان که از اعتراف‌های کامبخش علیه خود آشفته بود در دادگاه گفت که این کامبخش اردک دست‌آموز روس‌هاست که جوانان ایران را فریب می‌دهد و به زندان‌ها و کشتارگاه‌ها می‌اندازد. مقصودش را توضیح داد که اردک دست‌آموز را شکارچی‌های گیلان برای اغفال اردک‌های صحرایی تربیت می‌کنند، چنان که کبوتربازها در تهران کبوتر پر قیچی دارند. ... اردشیر آونسیان یک خبرچین دون پایه‌ی سازمان امنیت روس بود.» (حسین فرزانه: پرونده پنجاه و سه نفر: ۵٧۶)

***********

‌توده‌يی‌ها مانند ويروس‌اند

نمی‌ميرند. بازتوليد می‌شوند.(۱)

‌ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹ - ٢۳ مه ۲۰٢٠

مقدمه
١. عنوان «‌توده‌يي‌ها مانند ويروس‌اند. نمي‌ميرند. بازتوليد مي‌شوند.» انتخاب شده توسط ما، از آن محقق خسرو شاکري‌زند است که به آن باز خواهيم گشت.
٢. در نقدمان به حزب توده، به اين موارد خواهيم پرداخت:
مقدمه، واقعيت و نمود، ما و حزب توده، حافظه تاريخي، خاطرات، انترناسيوناليسم، کمينترن، استالينيسم، حزب کمونيست ايران و استالين، قرارداد ١٩٢١ ايران و شوروي، حزب کمونيست ايران و سلطان‌زاده، زمينه‌هاي عيني ظهور حزب توده، تاسيس حزب توده، عمل‌کرد حزب توده، کميته‌ي مرکزي وابسته، حزب توده و اراني، تاثير حزب توده بر انديشه‌ي سوسياليستي، «حزب طبقه‌ي کارگر»، تشکيلات افسران، خسرو روزبه و حزب توده، تروريسم حزب توده‌، قرارداد ١٩۴٦ ايران و شوروي، حزب توده و فرقه دموکرات آذربايجان و کردستان، حزب توده و مصدق، مائويست‌ها و حزب توده، توبه نامه‌ها، يوسف افتخاري و حزب توده، باقر امامي و حزب توده، حزب توده و انقلاب ١٣۵٧، حزب توده و اکنون.
٣. شايد از ديدگاه برخي، وارد شدن به نقد و بررسي جريان بورژوا_رفرميستي حزب توده،(١) زياد ضرورت نداشته باشد، زيرا به نظر آن‌ها، به اندازه کافي به وسيله‌ي مورخين و منتقدين برجسته مورد نقد همه‌جانبه قرار گرفته و همه‌ي زواياي پنهان و مخفي آن برملا شده است. اين نظر تا اندازه‌يي درست است، چون ما هم کشف تازه‌يي انجام نداده‌ايم. با استفاده از اسناد و مدارک نشر يافته، از منظري مارکسي و از زاويه‌ي منافع طبقه‌ي کارگر، اعمال و کردار سران حزب توده‌ را مورد نقد و بررسي قرار مي‌دهيم تا نسل جوان، فاسدترين حزب تاريخ معاصر ايران را بشناسند.
از طرف ديگر؛ انسان‌ها هم‌واره خود را توليد‌ و بازتوليد مي‌کنند. نسل‌هاي جديد، احتياج به اين دارند که سرگذشت آبا و اجداد خود را بدانند. تا دريابند که دست‌آوردهاي خوب و بد آن‌ها چه بوده است؟ دچار چه نقطه قوت‌ها و ضعف‌هاي فاحشي شده‌اند؟ آن خطاها و آن «خيانت‌ها» سبب چه نوع‌ گرفتاري‌هاي اقتصادي و اجتماعي براي آن‌ها شده است؟ آيا همه‌ي‌ بي‌حقوقي‌ها و نابساماني‌هايي که بر آن‌ها روا داشته مي‌شود، ريشه در گذشته ندارد؟ چرا ساکنين اين سرزمين بيش از ١٢٠ سال است به اشکال مختلف براي کسب حقوق اجتماعي خود، دست به مبارزه برده‌اند، اما هر بار نه تنها رو به جلو حرکت نکردند، بل‌که مقداري هم متحمل دنده عقب شده‌اند. حقوق شهروندي يکي از الزامات جامعه‌ي طبقاتي‌ مدني امروز است که دست‌يابي به آن براي آن‌ها، به آرزو تبديل شده است. چرا؟ آيا جامعه‌ي ما نمي‌توانست فضاي بازسياسي سال‌هاي ١٣٢٠ تا ١٣٢٧ را با هوشياري و درايت لازم و در جهت دست‌يابي به حقوق بورژوايي، آن را در جامعه‌ نهادينه نمايد؟ آيا اين حزب توده نبود که‌ با عمل تروريستي ١۵ بهمن ١٣٢٧، فضاي باز سياسي هفت ساله را از بين برد و سبب ايجاد ديکتاتوري شاه تا سال ١٣۵٧ گرديد؟ آيا حزب توده‌ عامل اصلي همه‌ي‌ بي‌حقوقي‌ها نبوده ‌است؟ به اين موضوعات بر خواهيم گشت.
البته مي‌دانيم که دانستن و تقويت روزانه‌ي حافظه‌ي تاريخي، جزء ضروريات زنده‌گي امروزي است، زيرا سرعت حرکات ديالکتيکي جامعه‌ نسبت به قديم زيادتر شده است. در نتيجه ندانستن سرگذشت واقعي گذشته نياکان خود، سبب مي‌شود روز به روز فاصله‌ي عقب‌مانده‌گي ما نسبت به جوامع ديگر افزايش ‌يابد. بنابراين‌ بايد از تجربه‌هاي گذشته‌گان درس آموخت که آگاهانه و تدريجي قدم برداشتن، بهتر از کورکورانه گام بلند برداشتن است. براي دست‌يابي به آينده‌يي درخشان و شفاف، هيچ راهي نيست، جزء اين‌که تاريخ گذشته اجدا خود را مطالعه نماييم، نقد کنيم و حقايق دروني آن را که زير خروارها جعليات و دروغ، مدفون و پنهان شده است، بيرون آوريم و بر آن‌ها پرتوهاي نور به ‌تابانيم تا ديگران هم آن را مشاهده کنند، به خوانند و سرلوحه زنده‌گي خود قرار دهند.
حزب توده از ابتداي تشکيل‌اش در سال ١٣٢٠ تاکنون، برخلاف نظر مائويست‌ها و برخي ديگر مانند اشرف‌ دهقاني، که کارنامه‌ي حزب توده را تا مقطع کودتاي ٢٨ مرداد ١٣٣٢، پاک!
مي‌دانند، در هيچ مقاطعي از تاريخ‌اش، کارنامه‌ي درخشاني به نفع طبقه‌ي کارگر‌ و ديگر زحمت‌کشان نداشته و ندارد. تنها برگزاري چندين اعتصاب کارگري در زیر چتر حزب وابسته به روسیه شوروی، و آن هم به خاطر تامین منافع ارباب نه طبقه‌ي کارگر ايران، در مناطق مختلف کشور، و آن هم در نتيجه تلاش اعضاي و هوادران صادق و درست‌کار صورت می‌گرفته است، نمي‌تواند وجهه‌ي اجتماعي براي سران حزب توده‌ ايجاد کند.
مدافعين استالينيسم در ايران؛ توده‌يي‌ها، مائويست‌ها و اکثريتي‌ها، هم‌واره خود را توليد‌ و باز توليد‌ مي‌کنند. اما حزب توده به عنوان پدر بزرگ همه‌ي‌ آن‌ها، بهتر مي‌داند که چگونه خود را توليد‌ و بازتوليد نمايد. اين جريان کهنه ارتجاع، در دنياي واقعي و مجازي به‌ شدت مشغول زنده‌کردن مرده‌گان خود هستند. مرده‌گاني که در زمان حيات، فاسدين و مزدوراني بيش نبودند؛ آن‌ها احسان طبري، کيانوري، عبدالصمد کامبخش و ديگر سران تواب و غيرتواب کميته مرکزي را فيلسوف!، آزادانديش!، آزادمنش! و اديب! مي‌نامند. با وجود کارنامه‌ي بسيار سياه سران حزب توده، هنوز هم عده‌ي بسياري پيدا مي‌شوند که به طور آگاهانه يا ناآگاهانه، از آن‌ها جانب‌داري نمايند.
لازم است گفته باشيم، نقد ما فقط متوجه سران حزب توده، مخصوصا" اعضاي کميته‌ي مرکزي و هيئت اجرايي اين حزب در طول حيات‌اش مي‌باشد و به هيچ عنوان اعضا و هواداران رده پايين اين حزب را شامل نمي‌گردد.

واقعيت و نمود
بسياري از «مردم» در زنده‌گي‌ روزمره دو مقوله «ظاهر و باطن» را زياد به کار مي‌برند. از نظر آن‌ها ظاهر و باطن بر هم منطبق‌اند و همين است که هست! يکي از گفته‌هاي مشهور دلالان مسکن اين است: « ظاهر و باطن همين است.» در حالي که چنين نيست زيرا خريدار خبري از نحوه ساخت اسکلت دروني اين ساختمان را ندارد. بايد درون ساختمان را شناخت تا توانست انتخاب درست کرد. اين‌جا علم و شناخت علمي لازم است. «علم فقط جست‌وجو و کشف واقعيت‌ها (Facts) است و مي‌خواهد آن‌ها را در الگوهايي از مفاهيم جاي دهد که تئوري (Theory) يا قانون (Law) علمي نام دارد. روشن است که قانون‌هاي علمي توصيفي است نه دستوري يعني نمي‌گويد که چيزها چگونه بايد باشند بل‌که مي‌گويد که چيزها چگونه هستند و احيانا" چگونه خواهند بود. (محمود بهزاد:ابعاد انساني نوع آدمي:١١)
مي‌دانيم هر پديده‌يي داراي دو چهره‌ي واقعي و ظاهري(واقعيت و نمود) است. چهره‌ي واقعي را گاهي چهره‌ي دروني و يا ذاتي هم مي‌گويند. براي اين‌که بتوان يک پديده [حزب توده‌] را شناخت، علاوه بر توجه به چهره ظاهري، بايد حتما" چهره‌ي دروني آن پديده را نیز دقيقا" شناخت. آيا با مشاهده ظاهري به خون فردي مي‌توان گروه خون او را تشخيص داد؟ به هيچ‌وجه. بنابراين‌ شکفتن و بررسي علمي دقيق درون هر پديده‌يي تنها طريق علمي شناخت هر پديده‌ است. مارکس در اين رابطه‌ بيان مي‌دارد که اگر ظاهر پديده با درون آن منطبق بود، ديگر نيازي به علم نبود. مي‌خواهيم ذات و درون پيکر فاسدي را بشکافيم و فساد دروني آن را عيان سازيم. تا ثابت کنيم فرضا" در مقطع ١٣٢٠ تا ١٣٢٧، دشمن طبقه‌ي کارگر ايران نه رژيم شاه و يا کشورهاي خارجي، بل‌که حزب توده‌ بوده است.
از طرفي سير پيشرفت و تکامل هر جامعه‌يي در درجه نخست به نيروهاي خلاق و آگاه درون آن جامعه‌ بسته‌گي دارد. نيروهاي خارجي در درجه دوم اهميت قرار مي‌گيرند و تاثير آن‌ها فقط مي‌تواند؛ سير تکاملي جامعه‌ را تند و يا کند نمايند. زماني که فرهنگ جامعه‌يي در گذشته زنده‌گي‌ مي‌کند و حاضر نيست فرهنگ جديد را با وجود تغيير در زيرساخت اقتصادي، به پذيرد به قول گرامشي «مفهوم هستي،[=فرهنگ] خود پاسخ‌گوي مسايل معيني است و از واقعيتي نشات مي‌گيرد که در روزمرگي دست اول و با اصالت‌اند. چگونه مي‌توان با تفکري که درباره‌ي موضوع‌هاي قديمي و اغلب بسيار دور شکل گرفته است به زمان حال و زمان حاضر مشخصي انديشيد؟ اگر چنين شود بدين معنا است که ما بيرون از زمان خود هستيم و به سنگواره بيش‌تر مي‌مانيم تا موجودات انساني زنده معاصر.» (آنتونيو گرامشي: مجله آدينه شماره ۸۹ ص۴۳)
واقعيت اين است که حزب توده در مقاطعي از زنده‌گي نکبت‌بارش داراي پاي‌گاه اجتماعي بوده است. فقط اين قسمت از چهره‌ي ظاهري حزب توده است که سبب مي‌شود برخي چهره‌ي ذاتي او را نيز منزه و پاک جلوه دهند! در حالي که چهره‌ي واقعي و ذاتي حزب توده درست، نقطه مقابل چهره‌ي ظاهري او بوده است. بنابراين‌ براي اين‌که چهره‌ي واقعي حزب توده را نشان دهيم، طنزگونه بيان مي‌داريم، که با ميکروسکوپ به درون سلول‌هاي آن نگاه مي‌کنيم و ژن‌هاي رذالت و پستي را در آن نمايان خواهيم کرد.
استالينيسم که حزب توده‌ مروج‌دهنده آن در ايران بوده است، بزرگ‌ترين ضربه‌ي تاريخي بر جنبش‌هاي اجتماعي طبقه‌ي کارگر‌ در ايران و جهان وارد آورده است. حزب توده دقيقا" به عنوان فرزند خلف استالين و استالينيسم، همين ضربه را در داخل ايران بر طبقه‌ي کارگر‌ و بقيه‌ي زحمت‌کشان وارد آورده است.
حزب توده به عنوان معجوني بسيار خطرناک و فاسد در تاريخ اجتماعي معاصر ايران حضور عيني داشته و دارد! اين معجون بسيار رنگارنگ در طول نزديک به هشت دهه از زنده‌گي سراپا ننگين‌اش، بارها و بارها، رنگ عوض‌کرده و رنگ‌هاي مختلفي را به خود گرفته است. همه‌ي اين رنگ‌هاي ظاهري که به خود گرفته است، بدون اين‌که تغيير ماهيت داده باشد، منتج از يک تعهد بي‌چون چرا حزب توده به خالق‌اش، يعني استالين جنايت‌کار بوده است.
حزب توده به فرموده‌ي «رفقا» (٢) اجازه دست يافتن به قدرت سياسي را در طول تاريخ زنده‌گي‌اش را نداشته است، مانند چماقي در دست استالين بوده است که با توجه به توازن قواي بين شوروي از يک طرف و انگليس و آمريکا در طرف ديگر، مورد استفاده قرار گرفته است.
خدمتي که استالين و جريان‌هاي وابسته به او،(احزاب برادر) مانند حزب توده به نظام سرمايه‌داري‌ و ارتجاع نموده‌اند، هيچ جريان ديگري ننموده است. مائويست‌ها قل ديگر حزب توده، اگر چه از منظر فکري فرق‌هايي با حزب توده دارند، اما آن‌ها نيز پيرو استالينيسم هستند، و همان کاري را که استالينيسم به نفع نظام سرمايه‌داري‌ انجام داده و مي‌دهد، مائويسم هم انجام داده و مي‌دهد. کشتار کمونيست‌هاي چيني به دست بورژوازي در جريان انقلاب چين در سال ١٩٢٧، تنها يکي از خدمات استالين به سرمايه‌ است.
اما بايد واقعيت ديگري را هم بيان کرد؛ مائويست‌هاي ايراني به نسبت و در مقايسه‌ با قل توده‌يي‌شان، کارنامه پاک‌تر و روشن‌تري دارند، در کارنامه آن‌ها تاکنون کردار خيانت‌پيشه و خدمت و هم‌کاري با طبقه‌ي حاکمه به‌غير از «حزب رنجبران» که عاشق شعار «نه شرقي نه غربي» حاکميت شده بود، ثبت نشده است. شايد هم يکي از دلايل اين باشد که مائويست‌ها مانند توده‌يي‌ها، تاکنون نتوانسته‌اند، در جامعه‌ي‌ حضور عيني داشته باشند.
نطفه‌ي استالينيسم از سال ١٩٢١، ريخته مي‌شود و در سال ١٩٢٨، به اوج خود مي‌رسد و به حاکميت بلامنازع استالين تبديل مي‌گردد، که با خلق ايده‌ئولوژي (٣) ضد مارکسي و ضد لنيني «مارکسيسم لنينيسم»، اهداف ضدانقلابي و ناسيوناليستي را در پوشش تئوري «سوسياليسم در يک کشور»(۴) به مرحله اجرا گذاشته مي‌شود. «مارکسيسم لنينيسم» براي نخستين بار و بعد از مرگ لنين در سخن‌راني زينوويوف از کادرهاي دفترسياسي حزب که بعدها توسط استالين تيرباران گرديد، در پنجمين کنگره کمينترن در سال ۱۹۲۴ بيان گرديد. زينويوف با خلق این مقوله‌ی نابجا عملا" در جهت دست‌يابي استالين به اهداف‌ش‌ کمک کرد. در «مارکسيسم- لنينيسم» است که حزب جانشين طبقه‌ي کارگر‌ مي‌گردد، تشکيلات‌هاي کارگري منحل مي‌شوند و همه‌ چيز در خدمت به قول يوسف افتخاري فرعون [استالین]در مي‌آيد.
«مارکسيسم- لنينيسم» انديشه‌ي انقلاب جهاني را به بايگاني سپرد و به جاي آن ناسيوناليسم روس قرار داد.
حذف انترناسيوناليسم پرولتاريايي و انحلال کمينترن، و جاي‌گزيني آن‌ها با «ميهن کبير» و کمينفرم. حذف شوراهاي کارگري و جاي‌گزيني آن با ديکتاتوري حزبي‌. برقراري قانون ارزش و کارمزدي شديد، تحت ديکتاتوري حزبي به جاي لغو کارمزدي. جاي‌گزيني جنايات استالين در داخل و خارج از شوروي، با سوسياليسم مارکس و لنين که اساس آن بر آزادي انسان است. طراحي و اجراي کودتا و دخالت در کشورهاي ديگر، با توجيه گسترش «اردوگاه سوسياليسم» و غيره را، «مارکسيسم لنينيسم» مبدع استالين گويند. به‌طور کلي هدف از «مارکسيسم لنينيسم» استالين نه رهايي انسان و جامعه‌ي بشري از قيد برده‌گي مزدي، بل‌که به برده‌گي، کشاندن طبقه‌ي کارگر شوروي و جهان بوده است.
از انقلاب مشروطيت تا کنون، انديشه‌ي سوسياليستي چه در تبيين جامعه‌ي‌ شناختي و چه در تعيين تاکتيک و استراتژي مبارزه‌ي طبقاتي، هم‌واره نه منبعث از تبيين‌هاي ديالکتيکي مارکس و انگلس و لنين، بل‌که برگرفته از انديشه‌ي ضد سوسياليستي، «مارکسيسم لنينيسم» ساخته و پرداخته‌ي دستگاه رهبري استالين بوده است.
لنين در ارتباط با انقلاب‌هاي ١٨۴٨ اروپا، مي‌نويسد: «بورژواهاي اروپا با جنگيدن در سنگرهاي خياباني براي خاطر جمهوري کار را آغاز کردند؛ سپس در مهاجرت به سر بردند، و سرانجام خائن به آزادي شدند و به انقلاب پشت‌‌پا زدند و به خدمت سلاطين مشروطه در آمدند. بورژواهاي روس هم مي‌خواهند «از تاريخ درس بي‌آموزند» و «مراحل رشد را کوتاه کنند»؛ مي‌خواهند فورا" به انقلاب پشت‌پا بزنند تا فورا" خائن به آزادي گردند. در گفت‌وگوي خصوصي کلام مسيح به يهودا را تکرار مي‌کنند: «هر چه مي‌کني، زود بکن.» ولي بورژوا وقتي که مي‌داند نتيجه‌ي پيروزي‌اش اين است که به دست پرولتاريا برافتد، چرا بايد در سنگر به‌جنگد؟» (اي.اچ.کار:تاريخ روسيه شوروي:جلد يکم: ص٦٦)
زنده یاد بهزاد کاظمي با تحقيقات مبسوط و درستي که در تاريخ معاصر ايران انجام داده و در فصل‌نامه سامان‌نو نشر يافته، بيان مي‌دارد که:‌»مارکس به اين نتيجه رسيد که انقلاب آلمان نشان داد که از منظر تاريخي، بورژوازي نقش انقلابي خود را از دست داده است؛ يعني آن نقشي که بورژوازي در انقلاب کبير فرانسه ايفا کرد و مناسبات فئودالي و سازوکار دستگاه خودکامه و واپس‌گراي پادشاهي، اشراف و زمين‌داران را در هم کوبيد. به عبارت ديگر انقلاب آلمان نشان داد که بورژوازي از پرولتاريا بيش‌تر مي‌ترسد تا از ارتجاع و فئوداليسم. افزون بر اين، و براساس اين تجربه، مارکس به اين نظريه دست يافت که اگر خرده‌بورژوازي هم رهبري انقلاب را به دست بگيرد، دست آخر به اردوگاه ارتجاع و بورژوازي ملحق مي‌شود. بدين‌سان، از فرمول‌بندي مارکس مي‌توان به اين نتيجه رسيد که در کشورهايي که انقلاب بورژوادموکراتيک هنوز رخ نداده و تکاليف دموکراتيک انقلاب به تاخير افتاده است، حل اين تکاليف به عهده‌ي پرولتاريا مي‌افتد؛ اين تنها پرولتارياي[متحد و متشکل و داراي آگاهي طبقاتي] است که بايد از همان آغاز خيزش انقلابي، راه‌برد[استراتژي] تسخير قدرت را در دستور کار خود قرار دهد، تا علاوه بر حل تکاليف ضد سرمايه‌داري‌ انقلاب، تکاليف به تاخير افتاده‌ي تاريخي دموکراتيک آن انقلاب را نيز انجام بدهد. بر اساس تجربه انقلاب ١٨۴٨، مارکس معتقد مي‌شود که در هر دوره از مبارزه‌هاي طبقه‌ي کارگر‌، اگر خرده‌‌بورژوازي برنامه‌يي براي جلب پشتيباني و در نتيجه تحميق پرولتاريا ارائه کرد، پرولتاريا با ارائه‌ي برنامه‌يي راديکال‌تر، بايد سياست‌هاي خرده‌ بورژوازي را خنثا کند و مبارزه‌ي طبقاتي خود را يک گام در مسير منافع تاريخي خودش پيش ببرد. بنابراين‌ پرولتاريا براي خنثاسازي انواع ترفندها، چاره‌يي به جز سازمان‌دهي مستقل سياسي و تشکيلاتي ندارد.»(بهزاد کاظمي:سامان نو شماره ١١و١٢)
طبقه‌ي کارگر‌ جهاني، براي رهايي از چنگال سرمايه‌داري‌ نئوليبرالي، افتان و خيزان، در حرکتي ديالکتيکي در حال مبارزه طبقاتي است. اما براي اطمينان يافتن از درستي و افق حرکت قدم‌هاي خود، راهي ندارد، جز اين‌که به سوسياليسم مارکس تکيه نمايد. سوسياليسم مارکس زير خروارها، جعليات استاليني و حواريون آن‌ها مانند حزب توده‌ و مائويست‌ها، پنهان شده است. بعد از سقوط استالينيسم (۵) و مائويسم، طبقه‌ي کارگر‌ جهاني هنوز هم نتوانسته است، خود را از زير بار اين جريان‌هاي نقاب‌دار مدافع سرمايه‌داري، رها سازد. بايد بيش‌تر و بيش‌تر بي‌آموزد و تجربه کسب نمايد، تا بتواند گريبان خود را از زير اين دو جريان مدافع سرمايه‌داري،‌ استالينيسم و مائويسم آزاد کند. سرمايه‌داري‌ جهاني با عَلَم‌کردن اين دو جريان به عنوان سوسياليسم و کمونيسم مارکس، عملا" توانسته است تاکنون پيروز ميدان نبرد مبارزه طبقاتي باشد. بنابراين‌ اين دو جريان عاملين اصلي شکست‌هاي جهاني طبقه‌ي کارگر‌ در يک قرن گذشته بوده‌اند. طبقه‌ي کارگر‌ جهاني به هيچ عنوان از چنگ سرمايه‌داري‌ نئوليبرالي رهايي نخواهد يافت، تا زماني که آلترناتيو خود را که بديل سرمايه‌داري‌ جهاني و مدافعين رنگارنگ آن مانند استالينيسم و مائويسم است، ارائه ننمايد. در نتيجه نمي‌تواند خود را براي ورود به شيوه‌ي توليد بالاتر آماده نمايد.
تاثير انقلاب اکتبر، و رهبري حزب بلشويک، اگر در غرب در سال‌هاي آغازين انقلاب، عمدتا" از طريق اعتبار اجتماعي انقلاب پيروزمند اکتبر و رهبران برجسته آن مانند لنين و تروتسکي، از منظري رواني و انديشه‌يي بازتاب عيني مي‌يافت، اما در شرق اين‌گونه نبود. از همان آغاز انقلاب، از طريق ساختن تشکيلات‌هاي ويژه، مانند «کميسارياي امور مليت‌ها» و «دفتر مرکزي سازمان‌هاي کمونيست خلق‌هاي خاور» و «احزاب کمونيستي» که بعدا" شدن «احزاب برادر»، عملا" توسط کميته‌ي مرکزي حزب کمونيست روسيه و از سال ١٩٢١، توسط شخص استالين، رهبري و اعمال نفوذ در اين تشکيلات‌ها صورت مي‌گرفت و هيچ‌گونه استقلال فکر و انديشه و راه‌کار ديگري، غير از آن‌چه که استالين و سازمان امنيت او ديکته مي‌کرد، قابل قبول نبود. مخالفين در صورت تسليم نشدن يا کشته مي‌شدند [سلطان‌زاده] و يا به سيبري تبعيد مي‌شدند و به هيچ عنوان حق نداشتند که به کشور خود بازگردند. شرط بازگشت به کشور خود، هم‌کاري با سازمان امنيت ک.گ.ب. بود.
پيروزي انقلاب اکتبر ١٩١٧ روسيه، که در ابتدا، اهدافي دقيقا" انترناسيوناليستي را در برنامه خود گنجانده بودند، و به آن هم عمل مي‌کردند، زمينه‌ي مناسبي براي ظهور ملل شرق که خود را از زير بار ظلم و ستم و استثمار رهايي نمايند، فراهم آورد. به طوري که «نطفه‌هاي اوليه احزاب کمونيست ترکيه، چين، کره و ايران، عمدتا" در سال‌هاي ١٩١٧-١٩١٩، در روسيه شکل گرفت و بعدا" هم گسترش يافت. طبيعي بود که بلشويک‌ها که به خصلت انترناسيوناليستي انقلاب روسيه آن زمان اعتقاد عميقي داشتند، در جهت شکل‌گيري اين جنبش‌هاي جوان و نوپا به کوشند. ... چارچوب سياسي اين هم‌کاري‌ها، دفاع از انقلاب روسيه در مقابل تهاجم امپرياليستي (به ويژه انگلستان) و مبارزه عليه روس‌هاي سفيد، و کمک به ايجاد و گسترش تشکل‌هاي کمونيستي در شرق بود.» (وحدت کمونيستي:ملاحظاتي درباره انترناسيونال سوم و مسئله شرق:ص۴٨)
اکنون همه‌ي‌ آن دست‌آوردهاي انقلابي گذشته، توسط استالينيسم و مائويسم از بين رفته است، اما عاملين آن حي و حاضر و از بين نرفته‌اند. و هر روز توليد و بازتوليد مي‌شوند. بقاياي حزب توده هم‌چنان خط مرده‌گان سرسپرده خود را ادامه مي‌دهد و در به در دنبال تشكيل «جبهه‌ي واحد ضد ديكتاتوري» هستند تا شايد به کمک ياوران رفرميست خود در ميان معترضين درون حکومتي مانند اصلاح‌طلبان و خانه کارگر در تلاش‌اند تا خود را شريک حاکميت کنند و هم به نان و نوايي مي‌رسند و هم تراژدي دهه‌ي شصت را بر مخالفان خود، خلق و ابداع کنند.
در حقيقت حزب توده‌ هم اکنون مانند ويروس کرونا در جنبش‌هاي اجتماعي، مخصوصا" در درون جنبش کارگران‌ ايران، نقش فعال و زنده‌يي را ايفا مي‌کنند. ادامه دارد...

سهراب.ن - ١٣٩٩/٠٣/٠٣


توضیحات:

(١): کنگره دوم کمينترن «توده‌ها» را چنين تعريف کرد: «کليه‌ي کارگران و قربانيان استثمار سرمايه‌داري‌، به ويژه آن‌هايي که کم‌تر سازمان‌يافته و کم‌تر روشن شده‌اند و بيش‌تر در معرض ستم هستند و کم‌تر به سازمان دسترسي دارند.»(اي.اچ.کار:تاريخ روسيه شوروي:جلد سوم: ص٢٢٧)

(٢):«رفقا» اصطلاحي است رايج در بين اعضاي کميته‌ي مرکزي حزب توده و ديگر مسئولين اين حزب که زماني دستور از طرف مقامات امنيتي و سياسي روسيه به آن‌ها داده مي‌شد که سياست حزب توده را چگونه به پيش به ببرند، از کلمه «رفقا» استفاده مي‌کرده‌اند. مثلا" وقتي يکي از اعضاي کميته مرکزي مي‌گفت: اين نظر «رفقا» است. همه مي‌دانستند که اين نظر روسيه است و بايد به پذيرند و سکوت اختيار کنند.

(٣): ايده‌هايي که واقعيت‌ها را وارونه جلوه مي‌دهد؛ مانند ايده‌هاي هگل که به وسيله‌ي مارکس، سر و ته گردانيده شد و روي پا قرار گرفت. ايده‌ئولوژي يعني مجموعه عقايدي که واقعيت‌هاي زنده‌گي اجتماعي، سياسي، و اقتصادي را سر و ته مي‌کنند ايدئولوژي ناميده مي‌شود. انگلس مي‌نويسد: «در اين‌که ايده‌ئولوژي حاصل فراشدي آگاهانه نزد متفکر است ترديدي نيست. اما اين فراشد همراه با آگاهي کاذب است.» اين تعريف انگلس نقطه‌ي آغاز بررسي مسئله ايده‌ئولوژي است. ايده‌ئولوژي پيش از هر چيز به معناي آگاهي کاذبي است که تطابقي با واقعيت ندارد، آگاهي کاذبي که نمي‌تواند واقعيت را به شيوه‌ي درستي کشف و بيان کند.( فرانتس ياکوبوفسکي: ايده‌ئولوژي و روبنا در ماترياليسم تاريخي ص١٢٣)

(۴): - لنين کمي پيش‌تر از مارس ١٩١۵، [اوضاع آن موقع مخالفت با جنگ بود.] در قطعه‌ي معروفي از مقاله‌ي «شعار ايالات متحده اروپا» که بعدها در دعواي «سوسياليسم در يک کشور» نيز نقش خاصي داشت، وضعي را که با پيروزي انقلاب پرولتاريايي فقط در يک کشور سرمايه‌داري‌ ممکن است پيش بيايد به طور کلي پيش‌بيني کرده بود:
«ناموزوني رشد اقتصادي و سياسي يکي از قوانين بلاشرط سرمايه‌داري‌ است. پس نتيجه مي‌شود که پيروزي سوسياليسم در ابتدا در چند کشور سرمايه‌داري‌ ميسر است، يا حتا در يک کشور سرمايه‌داري‌ جداگانه. پرولتارياي پيروز اين کشور که اموال سرمايه‌داران را مصادره کرده و توليد‌ سوسياليستي خود را سازمان داده است، بر ضد باقي جهان سرمايه‌داري‌ بر مي‌خيزد و طبقات ستم‌کش کشورهاي ديگر را به سوي خود جلب مي‌کند، و آن‌ها را به شورش بر ضد سرمايه‌داران بر مي‌انگيزد، و در صورت لزوم با نيروي مسلح بر ضد طبقات استثمارگر و دولت‌هاي آن‌ها ظاهر مي‌شود.» (اي.اچ.کار: تاريخ روسيه شوروي:جلد سوم: ص ٦٧٣)

(۵): اصطلاح استالينيسم شامل نظريه، فاکت و وقايع دوران سوسياليسم در يک کشور، اردوگاه به جاي انترناسيوناليسم، جنگ کبير ميهني، اردوگاه کار اجباري، دادگاه‌هاي مخوف، شخصيت‌پرستي، و ناسيوناليسم روس به جاي سوسياليسم، اصطلاح «مارکسيسم لنينيسم»، حذف شوراهاي کارگران و ... را در بر مي‌گيرد.(محمد قراگوزلو: با تغییراتی)